توضیحات
فایل پاورپوینت کامل از افغانستان تا پرواز از سوریه؛ انتخابی هوشمند برای ارائههای حرفهای
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل از افغانستان تا پرواز از سوریه، محتوای خود را در قالب 59 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟
- چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل از افغانستان تا پرواز از سوریه با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را بهخوبی درگیر محتوا میکند.
- صرفهجویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل از افغانستان تا پرواز از سوریه آمادهی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچگونه ویرایش.
- نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل از افغانستان تا پرواز از سوریه بهگونهای است که در هر صفحهنمایشی عالی بهنظر میرسد.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل از افغانستان تا پرواز از سوریه ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل از افغانستان تا پرواز از سوریه، کیفیت تضمینشده دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل از افغانستان تا پرواز از سوریه :
پس از شهادت پسرم زخم زبان میشنیدم در مورد اینکه بچههایشان را برای پول به سوریه میفرستند. خانواده شهدا دلشان را گذاشتند کنار دل حضرت زینب (س) چون او هم بعد از شهادت خانوادهاش، زخم زبان شنید. راهی محله پنج تن جایی در حاشیه شهر مشهد شدم. قرار بود با زنی صحبت کنم که مدتی است از سرزمین خود مهاجرت کرده و ساکن ایران است. زنی از اهالی افغانستان. به منزلشان میرسم. خانهای با چیدمانی نزدیک به آنچه در ذهنم بود. خانه زنان افغانستانی آنقدر که من دیدهام ساده، مرتب و بسیار تمیز است. به محض رسیدن یک لیوان چای آورد. از طعمش معلوم بود ایرانی است. لباسهای روشنش همخوانی زیبایی با چشمانش داشت. چشمانی که وقت صحبت از فراق به خون مینشست. صورت آرامش دلتنگ بود. کلمات را آهسته و با طمأنینه بیان میکرد. وقتی ضبط را روشن کردم و خواستم با معرفی خودش گفتوگویمان را شروع کند حتی قبل از گفتن نامش خود را مادر شهید کاظم توسلی و خواهر شهید محمدرضا توسلی معرفی کرد. بعد ادامه داد اسمش فاطمه است و در هرات متولد شده است.
روایتی دیگر از هَزاره نشینان
اصلیتم برای منطقه دور افتاده و شیعهنشین «بامیان» افغانستان است. به مردم این منطقه (بامیه) هَزارهنشین نیز میگویند. شیخ احمدعلی توسلی معروف به «آخوند» روحانی بود و برای ادامه تحصیلش سال به عراق رفتیم. آنجا از طرف دفتر آیتالله سیستانی معرفیمیشود تا به بامیان برگشته و در مکتب آقای ضیائی از علمای بنام آن منطقه دروس طلبگی را بگذراند. پدرم بسیار مذهبی بود، در مورد مسائل دینی و رعایت آن خیلی سختگیری میکرد. به شدت روی این موضوع حساسیت داشت مبادا روی منبر حرفی بزند که خودش پیش از آن رعایت نکرده باشد. در بین تمام افراد و اطرافیان به اعتقادی بودنش معروف بود. به او میگفتند «آخوند». همه تعریف میکردند آخوند مرد با خدایی است. درآمد خانوادهمان از شهریهای بود که پدرم دریافت میکرد.
با پیروزی انقلاب به ایران آمدیم
آنقدری که ذهنم یاری میکند ایشان مقلد آقای خویی بود تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در سال . وقتی امام خمینی به ایران آمدند پدرم در حالی که ازدواج کرده بود و سه فرزند دختر هم داشت به ایران هجرت کرد. هم زمان با سالگیام ساکن ایران شدیم. ابتدا در قوچان خانه ای اجاره کردیم. سپس به گلشهر مشهد آمدیم و من تاکنون در همین منطقه زندگی میکنم.
با فوت امام(ره) یتیم شدیم
نمیدانم ایشان امام را از کجا میشناخت اما در عالم بچگی یادم هست از پیروزی انقلاب اسلامی ایران بسیار خوشحال بود و امام خمینی(ره) را بیش از حد تصور دوست میداشت. جالب است بدانید سه ماه بعد از فوت امام(ره) پدرم به رحمت خدا رفت. وقتی خبر فوت ایشان (امام) را شنید دائما گریه میکرد و میگفت: یتیم شدیم، پدرمان را از دست دادهایم. هیچ وقت هم نشد امام خمینی را از نزدیک ببیند. پدرم از پنج سالگی به ما قرآن خواندن را آموخت. هفت سالم شد مرا با خودش به آستان قدس برد و اولین قرآن را برایم هدیه گرفت، هنوز هم آن قرآن را دارم و میخوانم. خودشان هم به مدرسه آقای محقق رفت و درسش را ادامه داد.
محمدرضا شبیه پدرم بود
سال محمدرضا برادرم به دنیا آمد. پدرم از تولد او خیلی خوشحال بود، به هر حال اولین پسرش بعد از سه دختر بود، تا هفت روزش شد، او را عقیقه کرد. محمدرضا بچه شیرینی بود و از کوچکی اخلاقهای خاصی داشت، مثلا با اینکه سنش کم بود و خیلی متوجه فضای اطرافش نبود، اما غیرت بسیار زیادی داشت. هر چه بزرگتر میشد، به لحاظ اعتقادی بیشتر به پدرم شباهت پیدا میکرد. به حجاب بسیار اهمیت میداد و مثل پدرم سختگیر بود. با اینکه از ما کوچکتر بود، ولی دائم نصیحت میکرد و تذکر میداد.
میروم حرم امام رضا(ع) قهر کنم
بچه شلوغکاری بود، هر وقت مادرم او را دعوا میکرد و میگفت چرا اینقدر اذیت میکنی، محمدرضا بدون حرفی میرفت دم در میایستاد و تا مادرم از او راضی نمیشد، داخل نمیآمد. یکبار حدودا – ساله بود، مادرم دعوایش کرد، او هم به عادت همیشه جلوی در میایستد. برادر دیگرم که تازه به دنیا آمده بود شیرخشک میخورد، آن روز پدرم رفته بود شهر برایش شیرخشک تهیه کند، ما فکر میکردیم محمدرضا دم در ایستاده، مشغول کار خودمان بودیم و میگفتیم حالا خودش میآید داخل، پدرم بعد از دو ساعت آمد، دیدیم دست محمدرضا را هم گرفته، گفت شما اصلا از او خبر داشتید؟ در «تلگرد» (محله ای دیگر) او را دیدم، پرسیدم کجا میروی؟ گفت: «دارم میروم حرم، مامان دعوایم کرده، میروم حرم قهر کنم.» پدرم داخل اتوبوس میبیند محمدرضا کنار خط راهآهن را گرفته و دارد میرود.
باید ازدواج کنی
محمدرضا کوچک بود من ازدواج کردم، وقتی میآمدم خیلی به من ابراز علاقه میکرد، شاید بیش از بچههای همسن و سالش به ما اهمیت میداد. من چهارده ساله بودم و همسرم بیست ساله، ایشان از عموزادههای پدرم بود، همسرم زودتر از ما به ایران آمده بود، زمان شروع جنگ شوروی در افغانستان. اسمش علیحسن بود و در ایران کارگری میکرد. یک عروسی کوچکی گرفتم، پدرم مخالف انجام مراسم بزرگ بود. من خودم اصلا دوست نداشتم ازدواج کنم، دوست داشتم درس بخوانم، اما تا چهارم ابتدایی بیشتر مجالش را پیدا نکردم و گفتند باید ازدواج کنی.
اگر دختر جوان در خانه بماند گناه دارد
پدرم مثل عقیده قدیمیها میگفت اگر دختر جوان شود و در خانه بماند گناه دارد. تومان مهریهام. در افغانستان رسم است که اگر خانوادهای شیربها بگیرد، به دخترش جهاز میدهد، اما اگر خانوادهای شیربها نگیرد، خرید جهاز برعهده خانواده داماد است. پدرم گفت هر جور خودتان صلاح میدانید، البته رسم ما خلاف مردم ایران است که هم دختر میدهند، هم جهاز (خنده). خانواده همسرم گفتند ما به شما تومان پول میدهیم به عنوان شیربها، خودتان هم جهاز درست کنید. وقتی مادرم برایم جهاز خرید و مرا برای انتخاب بعضی از وسایلم میبرد، کمکم به ازدواج علاقمند شدم، قبلش وقتی پدرم مخالفت مرا میدید گفت اینها از اقوام ما هستند و باید آنها را قبول کنی، چون آنها را میشناسیم، خانواده خوبی هم هستند.
ازدواج را دوست نداشتم
من همسرم را به دلیل همان ارتباط فامیلی بارها دیده بودم، اما واقعا اینکه بگویم موقع ازدواج دوستش داشتم، نه، اینطوری نبود، چون از اساس، ازدواج کردن را دوست نداشتم. آن زمانها اینگونه نبود دختر و پسر بنشینند با هم جدا صحبت کنند. محمدرضا وقتی که من عروسی کردم و از آن خانه رفتم خیلی گریه کرده بود، میگفت چرا خواهرم را شوهر دادید، من دلم برای او تنگ میشود. سال ازدواج کردم و کمی دورتر از منزل مادرم خانه گرفتیم، البته همسرم وضع بدی نداشت و ما از همان ابتدا مستأجری نرفتیم، البته پدر و مادرش هم با ما زندگی میکردند. همسرم تکپسر بود. دو سال بعد از ازدواجم، یعنی سال محمد به دنیا آمد و پس از او خدا به ما فرزند دیگر هم داد، فرزند دومم هم شهید کاظم است و بعد یگانه، قاسم، هاشم، امیرعباس و میکائیل.
نمیدانم چطور نامش شد کاظم
فرزند اولم را پدرم نامگذاری کرد، اما برای نام کاظم نمیدانم چه شد که گفتند برویم آقای ضیائی سر کتاب باز کند و اسمش را بگوید. وقتی رفتند آنجا سر کتاب که باز کردند، نام کاظم را برایش انتخاب کردیم. کاظم متولد سال بود. کاظم تا اول راهنمایی درس خواند، اما پدرش مجبور شد برای مدتی به افغانستان برگردد، برای همین کاظم درس را رها کرد و برای تأمین معاش ما مشغول به کار شد. همسرم آنجا زمینهایی داشت که مجبور بود برای تعیین تکلیف وضعیت سند آنجا اقدام کند.
بچه شیطان و شوخی بود
وجود کاظم واقعا برای ما برکت داشت. بسیار اهل شوخی و خنده بود، هر چیزی را به شوخی میگرفت. یکبار وقتی کلاس اول میرفت با بچهها شلوغ کرده بودند. با محمدرضا داییاش از بچگی اُخت بود. وقتی محمدرضا میخواست آنها را ساکت کند، به خنده میگفت جوجه ماشینی! چه میگویی؟ بچه شیطانی بود. علاقهشان به همدیگر عجیب بود، با اینکه تفاوت سنی زیادی داشتند. وقتی محمدرضا شهید شد، ما هم به افغانستان رفته بودیم. ما نتوانستیم برای مراسم محمدرضا بیاییم. سال به خاطر شهادت کاظم به ایران برگشتیم. سال هم دوباره به کشور خودمان برگشته بودیم.
میدانستم به سوریه میرود
وقتی خبر شهادت محمدرضا را دادند خیلی بیتابی میکردم، من میدانستم او به سوریه میرود، البته اولش بیخبر بودم، تا اینکه عید سال نو مادرم از ایران برایم سوغات فرستاده بود، یک تکه پارچه سبز هم بین سوغات بود، تعجب کردم و با خودم گفتم مگر مادرم کجا رفته بود که برای من پارچه سبز میفرستد. وقتی تلفنی با او صحبت کردم و قضیه را پرسیدم، گفت محمدرضا به سوریه رفته بود و این پارچه سبز را از آنجا تبرک آورده بود. تبرکی حرم حضرت زینب(س) است. فکر میکنم سال بود. محمدرضا چهار بار به سوریه اعزام شده بود، دفعه چهارم به شهادت رسید. او از سال اعزام شده بود و سال شهید شد.
هفت روز بعد از شهادتش پیکر او را آوردند
محمدرض
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.