تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل از ویلچرنشینی تا نویسندگی – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل از ویلچرنشینی تا نویسندگی شامل 56 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل از ویلچرنشینی تا نویسندگی گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل از ویلچرنشینی تا نویسندگی با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل از ویلچرنشینی تا نویسندگی از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل از ویلچرنشینی تا نویسندگی با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل از ویلچرنشینی تا نویسندگی را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل از ویلچرنشینی تا نویسندگی :

اشاره

خبر بازگشت آزادگان از بند اسارت که رسید خیلی از کوچه پس کوچه های شهر آذین بندی شد، کم نبودند خانواده هایی که انتظار چندین ساله شان به ثمر نشسته بود و عزیزشان بعد از سال ها درد و رنج اسارت به خانه باز می گشت.

داستان پر از فراز و نشیب زندگی سیده عطیه شیخ احمدی هم از یکی از همین روزها شروع شد، سال ۶۸ یا ۶۹، خوب به خاطر ندارد اما یکی از همین سال ها بود که در کنار سایر همسایگان برای استقبال از دو آزاده محله بر پشت بام خانه ایستاده بودند، همه چشم ها به ورودی کوچه دوخته شده بود، همین که ماشین آزادگان وارد کوچه شد، هیاهو و شادی خانواده آزادگان و همسایه ها اوج گرفت در این ازدحام و شلوغی یک لحظه پایش سر می خورد، عطیه خود را معلق در بین آسمان و زمین احساس می کند، همه چیز در چند ثانیه کوتاه اتفاق افتاد چند ثانیه ای که سرنوشت و زندگی عطیه را چندین دهه است تحت تاثیر خود قرار داده است.

30 سال از آن زمان گذشته است؛ از روزهای سختی که هر کدامش از دید او، یک هزار سال است، آن دختر ۱۴ ساله، تغییرات زیادی کرده است!

طبق قرار قبلی به سراغمان آمد، ویلچرش سنگین بود و امکان بلند کردن آن از دو پله کوتاه حیاط خبرگزاری تقریبا غیرممکن بود، این بود که در حیاط خبرگزاری پای درددل هایش نشستیم او از فراز و فرودهای زندگی اش برایمان می گفت، اینکه آن دختر ۱۴ ساله معلول که تا مرز تصمیم به خودکشی پیش رفته بود چه اتفاقی افتاد که الان نویسنده بیش از ۳۲ عنوان کتاب شده است.

مقابلش می نشینم، باید مصاحبه را خیلی زود تمام می کردیم چرا که آفتاب هر لحظه ممکن بود گرمای وجودش را بر حیاط پهن کند و ادامه مصاحبه را برایمان سخت سازد، عطیه دنیایی حرف دارد، آرام و شمرده سخن می گوید، ساده و بی آلایش! رنگ صدایش آرام بخش است، کلاه آفتاب گیرش را کمی تکان می دهد و بیشتر به روی چشمانش می آورد پارچه سبز رنگی که روی مانتو پوشیده، سیده بودنش را در همان برخورد نخست فریاد می زند.

چهره اش نوعی قدرت و توانایی خاص را به نمایش گذاشته است، می مانم چطور توانسته این راه دشوار را با این محدودیت طی کند راهی که پشت سرش دنیایی درس دارد. باتری ویلچرش خراب است و قبل از اینکه سخن آغاز کند از ما می خواهد ویلچرش را به پریز برق وصل کنیم تا زمان بازگشت به خانه در راه نماند می گوید مدتی است، ساز ویلچر باهام کوک نیست، شارژ خالی می کند و با مشکل مواجهم می کند فکر کنم نفس های آخر را می کشد…خیالش که از شارژشدن ویلچر راحت می شود برگ های کتاب خاطراتش را به ۳۰ سال پیش ورق می زند، روزی که از پشت بام سقوط کرد و اندام نحیفش بر سنگ فرش کوچه نقش بست.

می گوید: چیزی جز تاریکی و درد در اندامم را حس نمی کردم بعد از چند دقیقه بیهوش شدم، پدرم آن روز نگهبان بود و مادرم هم برای خرید نان از خانه خارج شده بود، آقا هوشنگ بقال سرکوچه اندام در خون نشسته ام را بر دوش گذاشت و راهی بیمارستان توحید سنندج شده بود.

از بی خبری مادر تا تلخی شنیدن خبر سقوط عطیه

مادرم بی خبر از آنچه بر سرم آمده بود مسیر نانوایی را به سمت خانه باز می گشت که در میانه راه یکی از همسایه ها خبر تلخ سقوط و مرگ مرا به او داده بود، خبر آنقدر تلخ بود که مادرم از همان روز تاکنون به عارضه بسیار شدید قلبی دچار شده و با دردی نفس گیر دست و پنجه نرم می کند.

مادرم از درد به خود می پیچید اما وقت پرداختن به خودش را در آن لحظه ندارد و باید هرچه زودتر خود را به من می رساند، این بود که بی هیچ معطلی خود را به بیمارستان توحید رسانده بود، امیدی به زنده ماندنم نبود.

۴۸ ساعت کما و بی هوشی آغازی بر پایان گام برداشتن های من بر زمین بود، بعد از ۴۸ ساعت در میان ناباوری های مادرم چشم هایم را باز کرده بودم، دکتر فیروز صالح پور به مادر و پدرم گفته بود امیدی نیست و فرزندتان زیاد دوام نخواهد آورد.

۴۸ ساعت کما و بی هوشی آغازی بر پایان گام برداشتن های من بر زمین بود

قطع نخاع آن هم از گردن به پایین تقریبا تفاوت زیادی با مرگ کامل نداشت، حیات نباتی زندگی میخ شده بر زمین، شاید اینها تنها چیزهایی بود که در آن ثانیه ها فکر و ذهن خانواده عطیه را درگیر خود ساخته بود.

پدر عطیه بعد از ۴۸ ساعت نگهبانی از آنچه بر خانواده اش گذشته بود مطلع شد و بلافاصله خود را به بیمارستان رساند پزشکان تقریبا آب پاکی را روی دستان آقای شیخ احمدی ریخته بودند او با چشمانی به اشک نشسته کنار تخت دخترش می ایستد و از حالش پرسید.

عطیه هنوز در بی خبری مطلق بود و از مساعد بودن حالش به پدر می گفت، اما رنج عمیق که در چشمان پدرش موج می زد بیانگر خبرهای بدی بود که از پزشک معالج وی شنیده و جرأت بیانش را به فرزند دلبندش نداشت.

یادآوری آن لحظات تلخ عطیه را به شدت ناآرام کرده است، سکوت برای چند ثانیه در بینمان حاکم می شود، لیوان آبی به دستش می دهم تا گلویی تر کند، سرش را به اطراف می چرخاند شاید با این کار می خواهد آرامش دوباره را بر وجود ناآرامش جاری کند، زیاد منتظرم نمی گذارد و در حالی که لیوان را با دستان لرزانش به زور روی لبه ویلچر می گذارد، می گوید: بدنم همچون تخته چوبی محکم به تخت چسبیده بود و کوچکترین حرکتی نمی توانستم انجام دهم پدر و مادرم در آن لحظات فقط اشک می ریختند، تمام آرزوهایم را در آن ثانیه ها برباد رفته می دیدم احساس کردم زندگی دیگر هیچ معنا و مفهومی برایم ندارد.

پزشکان قطع امید کرده بودند

پزشکان در سنندج قطع امید کرده بودند و امیدی به کوچک ترین تغییری در وضعیتم نداشتم بر اساس تشخیص اولیه فرصت زیادی برای زندگی در این دنیا نداشتم، اما به خاطر گریه و عجز و ناله های پدر و مادرم که برای نجاتم به روی دست و پای پزشکان افتاده بودند موجب شد به پیشنهاد پزشک معالجم به بیمارستان امام خمینی تهران منتقل شوم، نبود تخت خالی و ۷۲ ساعت انتظار در راهروی بیمارستان در شهری غریب نقطه شروع ورودم به پروسه درمان در این بیمارستان بود. پزشکان در سنندج قطع امید کرده بودند و امیدی به کوچکترین تغییری در وضعیتم نداشتم براساس تشخیص اولیه فرصت زیادی برای زندگی در این دنیا نداشتم.

بعد از ۷۲ ساعت بلاخره یک تخت در اورژانس بیمارستان خالی شد و من را به آنجا منتقل کردند و ویزیت شدم و گفتند نهایتا تا ۲۰ روز دیگر زنده می ماند، بهتر است بیش از این رنج نکشد او را به خانه بازگردانید، اما پدر و مادرم حاضر به بازگرداندن من به خانه نشدند و بلاخره در بخش پذیرش شدم.

سه مهره گردنم در هنگام سقوط شکسته بود بخاطر اینکه جا بیفتد وزنه ۶۵ کیلوگرم وزنه را به گردن و سرم وصل می کردند، امیدی به زنده ماندن نداشتم با همان وضعیت نماز و قرآن می خواندم و روزها را برای رسیدن به موعد ۲۰ روزه ای که پزشکان تعیین کرده بودند به شب گره می زدم یکی از کاشی های کنج اتاق را نشانه کرده بودم هر روز یک کاشی را می شمردم، در حالی که من منتظر مرگ بودم پدرم تمام توانش را برای نجات من بکار گرفته بود، داروهایم به سختی گیر می آمد پدرم هر روز نقطه نقطه بازار ناصرخسرو را برای پیدا کردن آمپول می گشت، خسته و کوفته آخر وقت به بیمارستان می آمد ساعتی در کنار تختم می نشست و شب را در حیاط بیمارستان به صبح می رساند.

هر روز غروب برای هم تختی هایم قرآن می خواندم، روزی پدرم صدایم را شنید و با گریه وارد اتاق شد و در حالی که اشک پهنه صورتش را در برگرفته بود گفت دخترم انشاءالله همین قرآن نجاتت بدهد و همین شد و دعای پدرم مستجاب شد.

در روز بیست و یکم بستری وقتی پزشک برای ویزیت آمد، گفتم آنچه شما اعلام کرده بودید باید امروز جسد من در سردخانه بود، پزشک روی شانه پدرم زد و گفت این معجزه است که اتفاق افتاده خداوند عمر دوباره به فرزندتان عطا کرده است.

من زنده ماندم و والدینم برای شفاگرفتن من راهی خراسان رضوی شدند تا شفای کاملم را از ضامن آهو بگیرند، از آنجا برایم مقداری آب و پارچه سبز به تبرک آوردند، به محض بستن پارچه به دستم متوجه تکان خوردن انگشت و دست هایم شدم و با معجزه امام رضا (ع) دستانم شفا گرفت.

سه ماه از روزی که وارد بیمارستان امام تهران شده بودیم می گذشت که به خانه بازگشتم تقریبا تا ۲.۵ سال زندگی عادی نداشتم روزهایی که ثانیه ثانیه اش برایم با رنج بلاتکلیفی و زندگی پوچ بی ارزش بودن گذشت نمی توانستم این رویه زندگی را بیش از این تحمل کنم.

زندگی با این شرایط برای من جریان داشت، اینکه چند سال دیگر عمر من به دنیا باشد معلوم نبود باید کاری می کردم و از توانایی که به دستانم بازگشته بود برای عبور از این باتلاق بی اثری نهایت بهره

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *