تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل دوست نداشتم پیاده روی اربعین بروم!؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل دوست نداشتم پیاده روی اربعین بروم! شامل 54 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل دوست نداشتم پیاده روی اربعین بروم! را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل دوست نداشتم پیاده روی اربعین بروم! با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل دوست نداشتم پیاده روی اربعین بروم! با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل دوست نداشتم پیاده روی اربعین بروم! تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل دوست نداشتم پیاده روی اربعین بروم! را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل دوست نداشتم پیاده روی اربعین بروم! :

شهید سید جلال حبیب الله پور به تاریخ ۷ بهمن سال در محله شهید طالبی شهرستان بابلسر متولد شد. وی از نیروهای با سابقه یگان ویژه صابرین سپاه بود که مدتی فرمانده محور سوم ثارالله لشکر عملیاتی کربلا را نیز بر عهده داشت. سید جلال در عملیات مرزی و برون مرزی شرکت داشت و سرانجام برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) عازم سوریه شد. سرانجام در ۱۸ اسفند سال ۹۴ در منطقه بصری حریر استان درعا همراه شهدایی چون حسین بادپا به شهادت رسید و پیکرش سه سال و نیم بعد به آغوش خانواده برگشت. آنچه خواهید خواند گفت وگویی است با مریم اکبری همسر این شهید عزیز.

احساس کردم مهرش به دلم افتاده

خاله من با عمه سید جلال همسایه بودند. عمه وقتی مرا می بیند به خاله ام می گوید با خانواده ام صحبت کند تا برای پسر برادرش که ۲۱ ساله است به خواستگاری من بیایند. ۱۷ ساله بودم و خیلی نمی دانستم دوست دارم ازدواج کنم یا نه، بنا بر رسم آن زمان اول خانواده تشخیص می داد خواستگار بیاید یا نه و دختر وقت ازدواج کردنش هست یا زود است. بنابراین برای آمدن آنها نظری از من نخواستند. پیش از سید جلال هم خواستگار داشتم اما پدرم با آمدن آنها موافقت کرده بود. علتش چه بود نمی دانم.

مثل حالا اینگونه نبود که دختر و پسر به اتاقی بروند و سنگ هایشان را با هم وا بکنند. ما در بین جمع تنها همدیگر را دیدیم. راستش را بخواهید وقتی رفتند حس کردم او را دوست دارم و مهرش به دلم افتاده بود. می دانستم شغلش سپاهی است و آن ایام که مصادف بود با جنگ تحمیلی برای دخترهای مذهبی ازدواج با یک پاسدار فضیلت بود.

شوهر عمه من هم سپاهی بود و کم و بیش با شغلش آشنا بودم. شوهر عمه ۷ سال هم اسیر بعثی ها بود و بعد از جنگ برگشت اما با این حال انگار فکر نمی کردم ممکن است همسر من هم شهید یا مجروح و اسیر شود. خلاصه مراسم عروسی ساده ای برگزار کردیم و زندگی مان را در منزل پدر سید جلال آغاز کردیم. او اصلا اهل ریا و خودنمایی نبود برای همین زندگی من هم ساده بود.

مدتی بعد از ازدواج باردار شدم که مصادف شد با رحلت امام خمینی(ره). سید جلال به حدی ناراحت بود که نمونه اش را در هیچ حادثه ای ندیدم. اصلا خانه نبود و سرکار آماده باش بودند. بعدها دیدم در خاطرات روزانه اش روز فوت امام تنها نوشته بود: امام به رحمت خدا رفت. چند وقتی که از رحلت ایشان گذشت با تعدادی از خانواده پاسدارها به حرم امام رفتیم. یادم هست آن روز همه گریه می کردند و در حال خودشان نبودند.

داوطلب رفتن به یگان ویژه صابرین شد

سید جلال دائم مأموریت بود و کمتر به خانه می آمد. وقتی قرار می شود یگان ویژه صابرین تشکیل شود شهید حبیب الله پور به صورت داوطلبانه تصمیم می گیرد که به این قسمت از سپاه برود. دوستانش با شناختی که از او داشتند به من می گفتند اجازه نده سید جلال به صابرین برود. شما می توانی جلویش را بگیری. این یگان خطرناک است و نیروهایش تمرین های طاقت فرسایی باید ببینند. حتی این را هم به من گفتند که یکی از بچه ها هنگام چتر بازی، موقع پریدن از هلی کوپتر چترش باز نمی شود و به شهادت می رسد. اما من نه می توانستم و نه می خواستم او را منصرف کنم. چون می دانستم کارش را چقدر دوست دارد.

با این حال یکبار به او گفتم به این یگان نرو نمی خواهم ماموریت رفتن هایت بیشتر شود. گفت چکار کنم؟ بیایم بنشینم خانه؟ من نروم خطرناک است که بقیه بروند؟ طوری با من صحبت کرد که از خودم خجالت کشیدم با حرفی که زده بودم. گفتم راست می گویی برو و با قوت به کارت ادامه بده.

به نبودن هایش عادت کرده بودم

به نبودن هایش عادت هم کرده بودم اما گاهی دیگر کلافه می شدم. تنهایی و نگهداری بچه ها، خرید خانه، مهمانی هایی که مجبور بودیم بدون او برویم طاقتم را تمام می کرد و غر می زدم. بعد از سید علی که در خانه پدربزرگش متولد شد فاطمه زهرا دخترمان در خانه مستقل خودمان به دنیا آمده بود. هر دو نیاز به بودن پدر داشتند و بهانه می گرفتند. سید جلال عاشق بچه بود و حتی به مادرش می گفت از خدا خواسته ام ۱۲ پسر به من بدهد تا از نام حضرت علی آغاز کنم و نام ۱۲ امام را روی فرزندانم بگذارم. اما من می گفت چون کمتر کنار ما هستی نمی توانم مسئولیت بچه های زیادی را بپذیرم. نام دخترمان را هم خودم انتخاب کردم. آن وقت ها خیلی رسم نبود نام فاطمه زهرا را روی دختر بگذارند اما من زمانی که مجرد بودم شنیدم یکی از اقوام این نام را برای فرزندش انتخاب کرده و خیلی خوشم آمده بود. به همه هم تاکید کردم نامش را کامل صدا کنند نه فاطمه یا زهرای تنها.

خیلی به ماموریت می رفت و برای ما روزهای سختی بود. سنم کم بود و دو بچه کوچک نگهداری شان مشکل بود خیلی وقت ها مهمانی دعوت می شدیم و مجبور بودم بدون همسرم بروم. خرید های خانه را خودم باید انجام می دادم و فرزندانم را به مدرسه می بردم. در هیچ مناسبت و مراسمی سید جلال کنار ما حضور نداشت.

گاهی به او گلایه می کردم اما راستش را بخواهید عادت هم کرده بودم و می دانستم شغلش چنین موقعیتی را ایجاب می کند. وقتی از مأموریت می آمد همه نبودن هایش را جبران می کرد. روز مأموریت بود و روز در خانه. در این یک هفته یکی دو روزش را به سر کار می رفت و بقیه را در خانه با ما می گذراند. خوش اخلاق بود به من در کارها کمک می کرد آنقدر که فاطمه زهرا این اواخر به شوخی و خنده می گفت: بابا زن ذلیل است.

سید جلال از آن مرد هایی بود که هرچه تعریفش را بگویم کم گفتم. من هرچه دارم از او دارم. نماز شب می خواند وقتی گفتم من هم دوست دارم بخوانم کمکم کرد یاد بگیرم. حتی در کاغذی برایم آدابش را نوشت که طبق آن عمل کنم. هنوز هم دست خطش را در جانمازم دارم.

تا زمانی که زنده بود نمی شناختمش

ما ده سال در خانه های سازمانی قائم شهر زندگی می کردیم. آنجا برای مان کلاس قرآنی گذاشتند که خانم معلم به ما تمرین های زیادی می داد. سواد من نسبت به دیگر همکلاسی هایم کمتر بود برای همین وقتی به خانه می آمدم از دخترم کمک می خواستم اما چون دانشگاه می رفت کمتر می توانست به من کمک کند اما سید جلال به من می گفت بیا با من تمرین کن. وقتی سر کلاس می رفتم معلم می گفت چقدر خوب یاد گرفتی. وقتی می گفتم شوهرم به من کمک می کند خانم های دیگر می گفتند همسران ما اصلا اینطور نیستند. معمولاً هم مردها حوصله کمتری دارند اما همسر من خیلی دوست داشت قرآن یاد بگیرم. راستش را بخواهید تا زمانی که زنده بود نمی شناختمش.

سختی های نبودن همسر با طعم زخم زبان دیگران

ماموریت رفتن هایش برای ما سخت بود اما یک بار خیلی سختی اش اذیتم کرد. علی مدرسه می رفت و فاطمه زهرا ساله بود. یک روز صبح هوا بارانی بود، چتر را برداشتم که برای علی نگه دارم تا صبحانه اش را بدهم و آماده اش کنم به مدرسه برود. فاطمه زهرا بلند شده بود چتر را زودتر بردارد که پایش گیر کرد به کتری آب جوش، ریخت روی پایش و سوخت.

صبح خیلی زود بود، نه آژانسی بود که زنگ بزنم و ببرمش دکتر نه کسی پیشم بود تا کمکم کند. پریشان رفتم جلوی در، هر ماشینی که رد می شد دست تکان می دادم اما نگه نمی داشتند. گریه می کردم و لحظات سختی را می گذراندم. همان موقع سرویس مدرسه علی رسید، به او خواهش و التماس کردم مرا به بیمارستان ببرد. سوارم کرد و وقتی بچه ها را به مدرسه رساند ما را به بیمارستان برد. بعد از آن هر روز باید به سختی بچه را بغل می کردم و بیمارستان می بردم تا پانسمانش را عوض کنم. دور و بری ها خیلی زخم زبان می زدند و می گفتند: تو چه مادری هستی که نتوانستی از بچه نگهداری کنی؟ اگر مادر خوبی بودی مواظب بچه ات بودی. دلم شکست و با خودم گفتم مگر من دوست دارم بچه ام بسوزد؟ شهید حبیب الله پور هر دو هفته یکبار تماس می گرفت آنهم آیا ما خانه بودیم با او صحبت کنیم یا نه. نه موبایلی نه چیزی. دلم می خواست می توانستم با او صحبت کنم و آرام شوم.

وقتی سید جلال از مأموریت برگشت از ناراحتی هایم و حرف هایی که شنیده بودم برایش گفتم. با مهربانی گفت: اصلاً ناراحت نباش، من باید ناراحت باشم که پدرش هستم، ناراحت نیستم. هر کسی هر حرفی می زند بگذار پشت گوش. من از تو راضی هستم. صحبت های او به قدری آرامم کرد که ناراحتی هایم را فراموش کردم.

۲۷ سال زندگی کردیم اما ۷ سال کنار هم نبودیم

من و

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *