تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل دیدگاه های کلی درباره انسان؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل دیدگاه های کلی درباره انسان با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل دیدگاه های کلی درباره انسان:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل دیدگاه های کلی درباره انسان به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل دیدگاه های کلی درباره انسان با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل دیدگاه های کلی درباره انسان تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل دیدگاه های کلی درباره انسان را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل دیدگاه های کلی درباره انسان :

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی مبانی انسان شناسی مکاتب و دیدگاه ها

  1. دیدگاه جبرگرائی مطلق (انسان پیش ساخته)
  2. دیدگاه آزاد گرائی مطلق (انسان میان تهی)
  3. دیدگاه نه جبر مطلق و نه آزادی مطلق (انسان فطری)

می توان دیدگاه ها را بر اساس موضوع جبر و اختیار به سه دیدگاه تقسیم کرد که در شناخت و تربیت انسان سرنوشت ساز است:

1- دیدگاه جبرگرایی مطلق

از آنجایی که بررسی تمام مکاتب جبرگرا از حوزه این بحث خارج است، به جهت اختصار به دو مکتب از این دیدگاه، شامل مکتب اشاعره از مکاتب پیشین و همچنین مکتب مارکسیسم از دوره معاصر می پردازیم:

الف: مکتب جبرگرایی اشاعره:

ابو الحسن اشعری، کلام خود را بر چهار رکن، و هر رکن را بر ده اصل نهاده است در رکن سوم خود چنین می گوید: «خدا خالق افعال بندگان است، افعال بندگان مکتسب از خود آنهاست، صدور آن افعال را خدا خواسته، خلق و اختراعی که خدا کرده از روی احسان است، برای خدا تکلیف ما لا یطاق مانعی ندارد و جایز است، خداوند می تواند مردم بی گناه را عذاب کند، خدا پای بند مصالح بندگان خود نیست، واجب آن را گویند که شرع واجب دانسته است، مبعوث شدن انبیاء ممکن است، نبوت محمد(ص) رسول اللّه از معجزات ثابت خداوند است».{ر.ک محمدجواد مشکوری، تاریخ علم کلام، ج ۱، اشاعره}

«تکلیف ما لایطاق و لو در امری محال بر وی جایز است. صاحب گناه کبیره، اگر بدون توبه از این عالم رود حکم او با خداست یا خداوند او را به رحمت خودش می آمرزد، یا به شفاعت پیغمبر از گناه او در می گذرد، واجبات شرع همه سمعی هستند، یعنی باید از «قرآن» و «حدیث» از راه گوش به ما رسیده باشد. «عقل» چیزی را واجب نمی سازد، و مقتضی تحسین و تقبیح نیست. ایمان و طاعت به توفیق خدای تعالی است، و کفر و معصیت به خواری و خذلان او است، توفیق خداوند خلق قدرت انسان بر طاعت اوست، و خذلان و خواری، خلق قدرت بر معصیت و نافرمانی از اوست». {ابو الحسن اشعری، الابانه}

«اشاعره گویند: در عقل چیزی که دلالت بر حسن و قبح اشیاء داشته باشد وجود ندارد، بلکه آنچه را که شرع نیکو داند حسن و نیکو، و آنچه را که شرع زشت شمارد، قبیح و زشت است، بنابراین تعیین حسن و قبح در اشیاء با شرع است نه با عقل».{دائره المعارف اسلامیه، ج ۲، ص ۲۱۸، الاشعریه}

«اشاعره گویند: اختیار اصلح در مورد بندگان بر خداوند واجب نیست، و اگر چنان می بود هرگز کافر و فقیری در این جهان و آن جهان نمی آفرید، و همه کار از زشت و زیبا و خیر و شر و کفر و ایمان، به اراده خداوند است». {شرح العقائد النسفیه.}

«جهمیه یعنی پیروان جهم بن صفوان، که جبری مطلق بودند، اصلا برای انسان اختیاری قایل نبودند. امّا جبریه میانه رو که اشاعره باشند، به نوعی اختیار به نام “کسب” قائلند، و گویند اگر آدمی اراده بر کردن کاری کند، خداوند آن فعل را برای او خلق می کند، یعنی خداوند افعال را خلق کرده، و آدمی آن را کسب می کند. اشعری اراده حق را علت “قریبه” فعل، و اراده عبد را علت “بعیده” آن شمرده است. بر خلاف “معتزله” که قایل به “اختیارند”، و اراده عبد را علت “قریبه” دانسته اند و قایل به “تفویض” شده اند».{ اللمع فی الرد علی اهل الزیع و البدع}

«اشعری می گفت: که قدرت عبد همراه با «فعل» است و قبل از فعل وجود ندارد و آن را تاثیری در فعل نمی باشد، از این رو برای عبد قدرتی همراه با فعل خلق می شود، که با فعل بدون قدرت وجود ندارد، فعلی که با قدرت همراه است کسب گویند، ولی فعلی را که بدون قدرت خداوند است، کسب نخوانند و مؤثری در وجود جز خدای تعالی ندانند. علمای کلام بین «کسب» و «خلق» فرق گذاشته گویند: «کسب» مختص به انسان و «خلق» به معنی ایجاد، مختص به خداوند است. اشاعره گویند که: افعال انسان تنها به قدرت خدا واقع می شود و آدمی را تاثیری در خلق و ایجاد آن ها نیست».{الملل و النحل، شهرستانی، ج ۱}

نتیجه: انسان موجودی مجبور وتماما مسئول افعال خود نیست و حسن و قبح افعالش بستگی به اراده خدا دارد بنابر این در این دیدگاه رفتارجبری و اخلاق نسبی خواهد بود.

ب: دیدگاه جبرگرایی مارکسیسم

مارکسیسم اگرچه دچار افول شده ولی می تواند یکی از مصادیق جبرگرایی نوین باشد و در دیدگاه های کلی مورد بررسی قرار گیرد. مارکسیسم به مکتب فکری گفته می شود که توسط کارل مارکس (۱۸۱۸-۱۸۸۳)، دانشمند یهودی آلمانی و نیز همکار و دوستش فردریش انگلس تبیین شد.

انسان از دیدگاه مارکسیسم

«در مکتب مارکسیسم انسان موجودی است مادی که هیچ گونه تجلی روحانی و معنوی در وجود او یافت نمی شود و نیازها و خواست هایش به امور مادی و اقتصادی، محدود و منحصر است. نیازها و خواست های مزبور نیز دارای دو جنبه ثابت و متغیر است، نیازهای بیولوژیکی از دسته نخست و نیازهای نوعی مانند همکاری با دیگران از سری نیازهای دسته دوم انسان می باشند که کار و عمل از ابعاد مهم فعالیت های نوعی او را تشکیل می دهد. در میان همه موجودات طبیعت نیز، تنها انسان است که با طبیعت پیوند برقرار کرده و با کار و عمل خویش به دگرگونی آن ها می پردازد ولی در این راستا، خود نیز دگرگون می شود، چرا که روابط با ابزار تولیدی در هر دوره ای، شکل خاصی به خود گرفته، موجب دگرگونی طبیعت انسانی می شود؛ یعنی تاریخ در هر مرحله ای انسان خاص خود را می پروراند.»{عبدالله نصری، مبانی انسان شناسی در قرآن، ص ۱۶۳}

مهمترین مولفه های اندیشه مارکس عبارتند از:

۱- ماتریالیسم: مارکس معتقد به ماتریالیسم بود یعنی آنکه در دنیا فقط ماده وجود دارد. این مفهوم از ماتریالیسم را مارکس از فوئرباخ اخذ کرد. بر این اساس دیگر وجود خداوند یا روح و یا هر گونه موجود غیرمادی منتفی خواهد شد و در جهان فقط ماده وجود دارد.

۲- دیالکتیک: مارکس دیالکتیک را از هگل فراگرفت. بر اساس دیالکتیک همه چیز در دنیا درحال تغییر و دگرگونی است. در مقابل هر چیزی، ضد یا مخالفی وجود دارد که مارکس از آن دو به تز و آنتی تز یاد می کند. از ترکیب این دو سنتز به وجود می آید.

۳- دترمینیسم تاریخی: دترمینیسم به معنای جبری بودن یا تعیین شدگی است. دترمینیسم تاریخی به این معناست که تاریخ روندی جبری دارد. از نظر مارکس تاریخ به چند مرحله تقسیم می شود. مرحله اول”کمون اولیه” نام دارد و در آن همه چیز اشتراکی بوده و مالکیت خصوصی وجود نداشته است، سپس تاریخ به دوره برده داری، و بعد از آن فئودالیسم رسیده و در زمان مارکس در مرحله سرمایه داری قرار داشت. مارکس پیش بینی کرد که سرمایه داری به کمک انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا (کارگران بدون ابزار) به “سوسیالیسم” می رسد که در این مرحله مالکیت خصوصی از بین می رود و همه اموال و دارایی ها اشتراکی می شود و سپس به “کمونیسم” که جامعه بدون طبقه و بدون دولت و بدون مالکیت است می رسد، اما این پیش بینی هیچ گاه محقق نشد.

۴- اقتصاد: تحولات تاریخی که مارکس از آن ها یاد می کند به چه صورتی رخ داده اند؟ موتور محرکه تاریخ از نظر مارکس اقتصاد بوده و لذا اقتصاد زیربنا، و سیاست، فرهنگ، دین و… همه روبنا هستند. منظور مارکس از اقتصاد با منظوری که ما امروزه از اقتصاد در ذهن داریم کمی متفاوت است. از نظر مارکس اقتصاد در مناسبات تولید خلاصه می شود و مناسبات تولید نیز در مالکیت ابزار تولید. هر کسی که مالک ابزار تولید باشد شکل دهنده طبقه مسلط در جامعه است و آنانی که فاقد ابزار تولید هستند طبقه زیردست هستند که از سوی طبقه مسلط استثمار می شوند. به عنوان مثال در برده داری، برده ها ابزار تولید هستند، در فئودالیسم زمین و در سرمایه داری ماشین آلات صنعتی مارکس معتقد است نیاز اصیل در انسان نیاز مادی است. جستجوی خورد و خوراک کافی و سرپناه و پوشاک هدف های اصلی انسان در سپیده دم تاریخ بشر بودند. هنگامی که نیازهای اصلی انسان برآورده می شود نیازهای دیگری پدید می آیند. این کشمکش همچنان ادامه می یابد. همین که انسان ها در مسیر تکاملی شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر می نهند؛ برای برآورده ساختن نیازهای نخستین و ثانوی شان درگیر یک همزیستی تنازع آمیز می شوند نتیجه این تنازع تقسیم کار است. به محض پدیدآمدن تقسم کار در جامعه بشری طبقات متنازع پدید می آیند{۱- کوزر، لیوئیس، زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ پنجم، ص۷۶}. اخلاق به نظر مارکس نتیجه این تقسیم طبقاتی است. اخلاق بازتاب هستی اجتماعی است روبنایی است ازیک زیربنای اقتصادی. بنابراین اخلاق مارکسیستی اخلاقی جبری و نسبی گرایانه تاریخی مبتنی بر نیاز مادی است اخلاق مارکسیستی اخلاقی تاریخی است. در اندیشه مارکسیسم لنینیسم هر اخلاقی مهر تاریخی خود را با خویش حمل می کند. اخلاق فوق جوامع انسانی نداریم. اخلاق بر اساس یک پایه اقتصادی معین بوجود می آید و قهراً به آن هم خدمت می کند هر وقت پایه اقتصادی تغییر کرد روبناهایش که اخلاق یکی از آنهاست نیز تغییر می کند.{۲- واژه نامه مبانی و مفاهیم مارکسیسم، تهران، انتشارات مردم، چاپ سوم، ۱۳۵۸، ص ۹۳} بر همین اساس اخلاق مارکسیستی در ردیف اخلاق های نسبی گرا نیز قرار می گیرد. نتیجه نگاه تاریخی و نسبی مارکسیسم به اخلاق این خواهد شد که هیچ صفت اخلاقی ثابتی نخواهیم داشت. باید دید شرایط تاریخی چه اقتضایی دارد. بر این پایه نمی توان به طور مطلق گفت دزدی بد است باید دید دزدی در چه شرایطی مد نظر است. در نظام فئودالیسم دزدی رعیت از ارباب بد است زیرا اگر در چنین نظامی رعیت از ارباب دزدی کند نظام فئودالیسم به سرمایه داری نمی رسد. اما هنگامی که سرمایه داری محقق شد و جامعه به حدی رسید که باید انقلابی پدید آید و کارگران می بایست انقلاب کنند در آن صورت نظام ارزشی نیز به هم می خورد و مصادره اموال سرمایه داران کاری پسندیده و خوب است.{۳-مصباح یزدی، محمد تقی، دروس فلسفه اخلاق، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۳، ص ۸۰}

مارکسیسم و اخلاق طبقاتی

نکته بسیار مهم دیگر درباره اخلاق مارکسیستی بدبینی و تنفر شدید مارکسیسم نسبت به اخلاق متعارف و مرسوم در جوامع است. دلیل این تنفر این است که مارکسیسم اخلاقیات مرسوم را طرحی استعماری برای صاحبان قدرت به منظور ثبات وضعیت موجود می دانند. مارکسیسم معتقد است در جوامع طبقاتی، اخلاق دارای خصلتی طبقاتی است. یعنی طبقات استثمارگر و طبقات استثمارشونده دراین مورد هر کدام بینش خاص خود را دارا هستند. اخلاق طبقات مسلط ابزار ایدئولوژیک آن ها برای اعمال و تحکیم دیکتاتوری آنهاست. مارکس می گوید بورژوازی برای فریب خلق ها همواره خصلت طبقاتی و تاریخی اخلاق راپرده پوشی کرده تا آن را نه مدافع منافع استثمارگرانه خود بلکه مدافع همه بشریت قلمداد کند.{۴- واژه نامه مبانی و مفاهیم مارکسیسم، تهران، انتشارات مردم، چاپ سوم، ۱۳۵۸، ص ۹۴} وقتی جامعه به طبقات تقسیم می شوند بینش های سیاسی، اخلاقی، دینی و غیره پدید می آیند این جهان بینی ها برای آن بروز می یابند که اقتدار طبقه مسلط را تحکیم یا تضعیف نمایند{۵-زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، پیشین، ص۷۹}.

«به نظر مارکس دولت یا همان قدرت عمومی، تجلی سلطه سازمان یافته یک طبقه بر طبقه دیگر است این قدرت عمومی برای آن که اقتدار خود را حفظ کند دست به جعل باید و نبایدهای اخلاقی می زند این بایدها دنباله های همان نظام نظری متعارف است. نظام نظری اخلاق، مجموعه ای است که دستورها، قواعد، اغواها و اغلاطی که طبقه حاکم برای حفظ اقتدار خود جعل کرده است، اعمال می کند و این که اخلاق مجموعه مرام هاست به این معناست که مجموعه اغواهاست».{۶- صانعی دره بیدی، منوچهر، فلسفه اخلاق و مبانی رفتار، تهران، انتشارات سروش، ۱۳۷۷، ص۳۴۰}

آنچه گفته شد درباره اخلاق در نظام طبقاتی موجود از نگاه مارکسیسم است. گفتنی است مارکسیسم نگاه دیگری نیز به اخلاق دارد و آن اخلاق در جامعه آرمانی است.

انسان در جامعه آرمانی مارکسیسم

یکی از ویژگی های جامعه آرمانی در نگاه مارکسیسیت ها از بین رفتن طبقات است. جامعه آرمانی جامعه ایست بی طبقه به همین دلیل در جامعه آرمانی اساساً اخلاق هیچ جایگاهی ندارد زیرا در این جامعه طبقات از بین رفته اند لذا اخلاق نیز در کار نخواهد بود. این جامعه جامعه ای است بی طبقه، بی حکومت، بی تخصص، بی نظام و بی خانواده. در این جامعه قانونی وجود ندارد تا به واسطه پیش گیری از تخلف از آن محتاج اخلاق باشیم. مارکس معتقد است نظام اخلاقی متعارف حاصل انحراف است و جامعه سالم بی انحراف نیازی به اخلاق ندارد.{۷- فلسفه اخلاق و مبانی رفتار، پیشین، ص۳۳۵}. به بیان دیگر در نظام آرمانی کمونیستی موضوع اخلاق منتفی خواهد شد. زیرا انگیره های فردی در چنین جامعه ای ازبین خواهد رفت و دیگر هیچ کس فکر خودش نیست تا خیانت یا جنایتی مرتکب شود.{۸- دروس فلسفه اخلاق، پیشین، ص ۸۰}

اما یکی دیگر از مسائل اساسی در تفکر مارکس تلفیق علایق فردی و علایق اجتماعی است. مارکس معتقد است اخلاق متعارف به هیچ وجه نمی تواند این تلفیق را حاصل نماید بلکه این نتیجه تنها با انقلاب حاصل می شود. در نتیجه انقلاب، طبقات از میان می رود و با از بین رفتن طبقات تضاد میان این دو نابود می شود و دیگر هیچ نیازی به اخلاق نخواهد بود. مارکس در «بیانیه کمونیسم» چنین می گوید:

«هنگامی که در جریان توسعه جامعه بشری همه تضادهای طبقاتی محو شوند و تولید یکباره در دست افراد متحده با هم متمرکز شود قدرت عمومی یعنی دولت خصلت سیاسی خود را از دست می دهد… در این صورت طبقات و در نتیجه تسلط خاص طبقه کارگر به عنوان طبقه نیز از میان خواهد رفت و به جای جامعه بورژوایی قدیم با همه اختلاف طبقاتی آن اتحادی پدید (خواهد) آمد که در آن شکفتگی آزادنه هرکس شکفتگی همگان خواهد بود».{۹- توسلی، غلام عباس، نظریه­های جامعه شناسی، تهران، انتشارات سمت، ۱۳۸۰، ص ۱۰۴۹}

بنابراین اخلاق متعارف از نظر مارکس پذیرفتنی نیست و مانع رسیدن به تکامل است. بلکه محصول و نتیجه خودباختگی است. و بیش از آن که مددکار تکامل باشد مانع آن است. اما جای این پرسش در تفکر مارکس باقی می ماند که با این حال پس معیار باید و نباید چیست؟ چه فعلی را باید انجام داد و چه فعلی را نباید انجام داد؟ معیار فعل اخلاقی در اندیشه مارکس چیست؟!

استاد مطهری در پاسخ به این پرسش می گوید در اخلاق مارکسیستی معیار اخلاق، تکامل است. اگر عملی به تکامل تاریخی کمک کرد باید آن را انجام داد. اما از آن جا که تنها راه رسیدن به تکامل در نظریه مارکس انقلاب است پس می توان گفت انقلاب معیار اخلاق است. هر عملی که انقلاب را تسریع کرد می توان گفت اخلاقی است.{۱۰- مرتضی، مطهری، فلسفه اخلاق، انتشارات صدرا، ۱۳۷۲، ص۲۶۱}

نقدهایی بر مارکسیسم

۱- بزرگترین انتقاد به نظریه مارکس این بوده و هست که پیش بینی او محقق نشد. او پیش بینی کرد به زودی در انگلستان انقلاب کمونیستی رخ می دهد اما این انقلاب هیچ گاه در این کشور رخ نداد. تاریخ که به باور او می باست روندی جبری را مطابق با دوره های تاریخی او پیش نرفت.

۲- دومین نقد عمده به اندیشه. مارکس این است که تحولات تاریخی را که از بسیاری عوامل فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و… ناشی می شود را صرفا (و در برخی تفاسیر عمدتا) به اقتصاد تقلیل می دهد. اقتصاد را هم در نهایت به ابزار تولید تقلیل می دهد. به این ترتیب او در نظریه اش بسیاری از عوامل مهم و موثر را نادیده می گیرد و یا کم اهمیت می پندارد.

۳- از لحاظ هستی شناسانه نیز عدم پذیرش وجود خداوند و یا هر نوع پدیدار غیر مادی طبیعی از سوی مارکسیسم مورد پذیرش هیچ یک از ادیان که بنیان همه آن ها بر پذیرش عالم ماوراء است، نمی باشد.

۴- نگاه مارکسیسم به دین نیز بسیار مورد بررسی و انتقاد قرارگرفته است. مارکس، دین را افیون توده ها نامید. مهم ترین ویژگی افیون (مواد مخدر) رکود و سستی است. منظور مارکس این بود که دین از انقلاب و مبارزه ممانعت به عمل می آورد. شاید در برخی مقاطع تاریخ این گفته در مورد دین مسیحیت صادق باشد اما بی تردید در مورد دینی همچون اسلام آن هم در میان اهل تشیع صادق نخواهد بود. شیعیان به دلیل حضور پررنگ قیام عاشورا در زندگی روزمره آن ها همواره با انقلاب و قیام آشنا بوده اند و نمونه آشکار آن نیز انقلاب اسلامی ایران است که بر اساس آموزه های اسلامی شکل گرفت. در واقع انقلاب اسلامی ایران خط بطلانی است بر این آموزه مارکس.

۵-همچنین بسیاری از اندیشمندان کمونیسم نهایی مارکس را که جامعه ای بدون طبقه؛ بدون دولت و بدون مالکیت خصوصی است نقد می کنند. اصولا امکان به وجود آمدن چنین جامعه ای وجود ندارد و لذا پیش بینی مارکس که معتقد به رسیدن به این جامعه است هیچ گاه محقق نخواهد شد

6-پرسش دیگری مربوط به برخورد دیالکتیکی و کاربرد آن برای تجزیه و تحلیل تاریخ است. مارکس حتی با اخلاق نیز چنین برخوردی دارد. اصل مفهوم دیالتیک قرن ها قبل از هگل به وسیله افلاطون طرح شده بود. اما کاری که مارکس کرد این بود که این اصل را در واقعیت های تاریخی و ارادی بشر جاری کرد. اما آیا واقعا واقعیت دو قطبی است؟ آیا یک تز مشخص می تواند به آنتی تز و سنتزهای کاملا متفاوتی تبدیل گردد یا نتیجه آن یک سنتز معین است؟{نظریه های جامعه شناسی، پیشین، ص۱۱۵}

۷- پرسش دیگر این است که اگر معیار اخلاقی بودن تنها تکامل جامعه باشد یعنی فرد دیگر هیچ اصالتی ندارد. در حالی که اسلام با این نظر از اساس مخالف است و ارزش فرد و جامعه هر دو در سعادت باید لحاظ شوند. پس نگاه اصالت جامعه ای که زیر ساخت برخی نگاهای تکامل گرایانه است بی اساس است.{۱۲- فلسفه اخلاق، پیشین، ص۲۶۸}

8- یک پرسش جدی دیگر از مارکس مربوط به انسان شناسی مارکسیستی است. مارکس نیاز اصیل در انسان را نیاز مادی و اقتصادی می داند و تمام نیازهای دیگر را در زندگی انسان پرتوی از این نیاز بر می شمارد. آیا این تقریر از انسان و نیازهای او صحیح است؟ در مباحث انسان شناختی ثابت شده انسان در کنار نیازهای مادی نیازهای روحی معنوی و روانی دارد که ابتنای علّی بر نیازهای مادی ندارند. تعهد مارکس به اصالت ماده در تفکرش مانع از آن می شود که نیازهایی را در سرشت انسان به عنوان نیازهای معنوی و اخلاقی به رسمیت بشناسد.

9- و بالاخره جدی ترین پرسش از اخلاق مارکسیستی این است که اگر این دیدگاه به ماتریالیسم تاریخی اعتقاد دارد؛ و معتقداست اراده های انسانی در شکل گیری دوران های تاریخی و تحولات آن ها هیچ نقشی ندارند و تاریخ به طور جبری مراحل خود را طی می کند. پس چرا از اخلاق در دوران سرمایه داری انتقاد می کند؟ چرا معتقداست اخلاق در دوران های مختلف وسیله ای در دست توجیه سلطه طبقه حاکم بوده است؟ اگر بر پایه تفکر مارکسیستی، در هر مرحله از تاریخ، حقوق و اخلاق خاصی لازمه آن مرتبه است و این مرحله از تاریخ خود به خود و طبق قوانین جبری دیالکتیک تغییر می کند پس این همه اعتراض بر اخلاق سرمایه داری و دفاع از طبقه کارگر به چه معناست؟ اتفاقاً برعکس باید مشوق این نوع اخلاق بود زیرا زمینه های تحولات اجتماعی را مانند کاتالیزوری تسریع می کند.

۲- دیدگاه آزادگرایی مطلق:

دیدگاه هایی مانند مفوضه «معتزله » که قایل به «اختیارند»، و اراده عبد را علت «قریبه » دانسته اند و قایل به «تفویض» شده اند و اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) و همچنین لیبرالیسم که از مکاتب آزادگرا هستند.

هستی گرایی یا اگزیستانسیالیسم(Existentialism): جریانی فلسفی و ادبی است که پایه آن بر آزادی فردی، مسئولیت و نیز نسبیت گرایی است. از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانه است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است.

اگزیستانسیالیسم از واژه اگزیستانس به معنای وجود بر گرفته می شود. سورن کی یرکگارد را نخستین اگزیستانسیالیست می نامند، میان «اگزیستانسیالیسم بی خدایی» و «اگزیستانسیالیسم مسیحی» تفاوت هست. از میان شناخته شده ترین اگزیستانسیالیست های مسیحی می توان از سورن کی یرکگارد، گابریل مارسل، و کارل یاسپرس نام برد.

پس از جنگ جهانی دوم جریان تازه ای به راه افتاد که می توان آن را اگزیستانسیالیسم ادبی نام نهاد. ازنمایندگان این جریان تازه می توان سیمون دوبووآر، ژان پل سارتر، آلبر کامو و بوری ویان را نام برد. اگزیستاسیالیسم با پشت پا زدن به تمام قیدهای عقلی و اجتماعی در مقابل تمام مکاتب موجود قیام کرد. این مکتب در برابر سرمایه داری که از انسان یک حیوان اقتصادی می ساخت و در برابر کاتولیک که بشر را بازیچه بی اراده نیروی حاکم غیبی می خواند و در مقابل مارکسیسم که انسان را آلت فعل تکامل جبری ابزار تولید می کرد اگزیستانسیالیسم از انسان یک موجود مطلق العنان ساخت. انسان اگزیستانسیالیستی خود را در مقابل انجام هر عمل و اندیشه ای که اراده کند آزاد احساس می کند منتهی در اگزیستانسیالیسم مسیحی این آزادی در جهت سلوک به سوی خدا است تا من راستین انسان محقق شود و یا به عقیده مارسل انسان از گودالی که بین خود و خداست بجهد و شکاف خود را با خدا از بین ببرد. اما در اگزیستانسیالیسم الحادی انسان آزاد است که هر گونه که خواست خود را بسازد. اما این که چگونه و با چه هدفی خود را بسازد سوالی است بی جواب، زیرا در این دیدگاه: «بشر پس از وجود یافتن و در جریان زندگی، با کارهای فرد، خود را می سازد». بنابراین نمی توان او را از پیش تعریف کرد و این یعنی انکار فطرت.

سارتر می گوید: «اگزیستانسیالیسم معتقد است که بشر بدون هیچ دستاویزی، محکوم است که در هر لحظه بشریت را بسازد. بشر باید ببیند در آینده چه چیزی از کار در می آید ولی هر چه شود مهم نیست. زیرا ما آزادی را برای آزادی می خواهیم و این خواستن در هر مورد خاص تحقق می پذیرد» و این یعی فقدان هدف.

پس هر سه رکن انسان شناسی این دیدگاه مخدوش است و انسان را با همه ابعادش نمی شناسد و از آنجا که هدفی ندارد، پس برنامه مشخصی هم برای رسیدن به هدف ندارد و تعبیر آزادی برای آزادی یعنی پوچی. زیرا آزادی برای انسان ابزار است و اگر هدف قرار داده شود بی معنا خواهد بود و انسان را از حرکت به سوی هدف باز خواهد داشت و او را در جا متوقف می کند. این نتیجه را می توان اکنون مشاهده نمود که در عصر ما به نام آزادی و دموکراسی انسان ها و ملت ها به اسارت گرفته می شوند و دچار نوعی دیکتاتوری مخفی می گردند که تحت لوای احزاب و دموکراسی، قدرت و حقوق ملت ها و اختیار انسان ها سلب می شود. امروزه در کشور عراق به وضوح مشاهده می شود که بعد از برقراری دموکراسی، قدرت مرکزی دولت عملا تضعیف شده است و به تنهایی توانایی ایستادگی در مقابل دشمنان فرهنگ و دین و منافع ملی خویش را ندارد. تجاوز مکرر کشور ترکیه، فعالیت سرویس های جاسوسی و گروه های تروریستی و همچنین فعالیت آزادانه اسرائیل در بخش های کردستان و نینوا خود شاهدی بر این مدعاست.

در لبنان نیز صرف نظر از جریان مقاومت، همین مدل دموکراسی با محوریت دولتی ضعیف پیاده سازی شده است. اساسا الگوی دموکراسی در جهان سوم یعنی به تحلیل بردن قدرت ملت ها و تفرقه و حکومت استعمارگران از طریق نفوذ در احزاب و شخصیت ها، قدرتی برای دفاع باقی نمی گذارد.

از نظر لیبرال ها دیگر مشکل وارد بر دموکراسی این است که دموکراسی خود نوعی دیکتاتوری و استبداد اکثریت بر اقلیت می باشد. البته اگر اکثریت واقعی هم حاکم باشند، با نظام پارلمانی بی قید و بند، اقلیتی حاکم خواهد بود که با رأی اکثریت، قوانین را در جهت منافع احزاب متبوع خویش به تصویب می رسانند و این فرایند لزوما منجر به تامین منافع ملی نخواهد شد. از سویی دیگر جهت دهی افکار عمومی با سلطه اقلیت بر رسانه ها صورت می گیرد و اکثریت جامعه دچار نوعی جبر می گردد. در حقیقت حاکمیت در کشورهای پیشرفته تحت عنوان آزادی بشر، حقوق بشر و دموکراسی، تنها در اختیار یک درصد سرمایه دار و محکومیت ۹۹ درصد سایر اقشار جامعه می باشد. این همان نتیجه “آزادی برای آزادی” است که مورد سو استفاده سلطه گران قرار می گیرد و خودش را هدف معرفی می کند، در حالی که می بایست آزادی در خدمت هدف والاتری قرار گیرد که “تعالی و کمال انسانی” است.

حاصل همه نظریات لیبرالیسم در مورد انسان چنین خلاصه می شود:

۱- انسان دارای سرشتی پاک و نیک است و شر در وجود او نیست. ۲- هدف از زندگی اجتماعی صرفاً تامین منافع و خواسته های فردی است. ۳- زندگی سعادتمند برای همگان زمانی فراهم می شود که آزادی های فردی در جامعه تامین و تضمین گردد و آنچه سبب بروز اختلاف در زندگی انسانی می شود، مداخلات غیر طبیعی از جانب دولت ها یا دیگر نهادها می باشد. در حالی که آدمی اگر آزاد باشد، به حکم عقل و سود فردی، به همکاری و مشارکت با دیگران جلب می شود.

بنابراین از دیدگاه لیبرالیسم، تلاش آزاد و بی قید و بند و به دور از کنترل جدی دولت ها، منتهی به برخورداری از یک زندگی فردی منظم و آزادانه می شود، زیرا در این بینش انسان دیوانه نیست که زندگی اجتماعی خود را به سوی انحراف و انحطاط بکشاند.

یکی از خدشه های اساسی لیبرالیسم، شناخت و تلقی یک بعدی و ناقص آن از انسان و سرشت پییچیده او است. انسان شناسی لیبرالیستی همانند انسان شناسی مارکسیستی بر پایه روانشناسی قرن هجدهم است که انسان را موجودی صد در صد عقلانی می انگاشت که تنها طبق موازین عقلی عمل می کند، در حالی که روانشناسی جدید ثابت کرده است که در مقابل عقل، نفس اماره با امیال و جاذبه های رنگارنگ به شدت هر چه تمامتر وجود دارد. لذا اگر انسان به خودی خود رها شود، عقل او به اندک غفلتی گرفتار نفس اماره و خودخواهی خواهد شد. عملا این برداشت به لاابالی گری و آزادی مطلق انسان لیبرالیستی در تمام جهت ها و بخصوص در زمینه های اخلاقی و اقتصادی منجر شده است.

بدینگونه لیبرالیسم تز «لسه فر»(Laisseze fair) یعنی “بگذار هر کس هر چه می خواهد انجام دهد” را پیشه خود کرد که امروزه در سطح جهانی شاهد مفاسد اخلاقی و جنایات آن هستیم. متقابلاً طرفداران نظریه جامعه گرایی (سوسیالیسم) که این مشکل را در لیبرالیسم حل نشده یافتند، چنان پنداشتند که اگر فرد را هیچ کاره بدانند و دولت و طبقه را جایگزین او کنند، موفق به حل این مشکل می شوند. اما تجربه های قرن بیستم ثابت کردند که این نظریه نارسایی های فراوانی را نیز به ارمغان آورده است. علیرغم نظریه های گوناگونی که تا امروز مطرح شده مسئله اصلی در این زمینه که همانا انسان، شناخت و تربیت واقعی او می باشد لاینحل مانده است.

حقیقت امر این است که شناخت واقعی و تربیت حقیقی انسان در همه ابعاد زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی او، جز در صلاحیت وحی نیست. تجربیات تلخ قرن ها و تلاش و کوشش انسان بریده از دامان وحی الهی گواهی بر این مدعاست.

توصیفی از انسان از دیدگاه راسل

استاد شهید مطهری می گوید: «نظریه ای هست که امثال برتراند راسل این نظریه را تعقیب می کنند. این ها چون مادی مسلک هستند و هم درباره جهان، مادی فکر می کنند و هم انسان را یک موجود مادی می دانند، می گویند: این حرف ها که غایت فعل، غیر باشد، احساسات غیردوستانه، این ها دروغ است، تعارف است هیچ وقت آدم احساسات دگر دوستانه ندارد، هر کسی فقط خودش را می خواهد. هیچ وقت نمی شود که انسان غایتش از فعل، کس دیگر باشد و بخواهد و هدف را خیرکس دیگر قرار بدهد. کانت گفته است وجدان اخلاقی. ما اصلا وجدان اخلاقی نداریم. یا گفته است احساس تکلیف. احساس تکلیفی وجود ندارد. اصلاً وجدان دروغ است. آن دیگری گفته: زیبایی فعل. ما زیبایی و نازیبایی در فعل نمی فهمیم. آن یکی گفته: زیبایی روح. ما روح زیبا و نازیبا سرمان نمی شود. آن یکی گفته: عقل مجرد و روح مجرد. اصلاً به روح مجرد قائل نیستیم. می گوئیم پس آیا به اخلاق قائل هستی یا نه؟ می گوید: بله، من به اخلاق هم قائل هستم (چون نمی شود کسی منکر اخلاق بشود). می گوئیم پس اخلاق انسان را بر چه اساسی توجیه می کنی؟ و اتفاقاً خودش از علمدارهای اخلاق است و عده ای گول حرف هایش را خورده اند و او را آدم انسان دوستی می دانند و من مکرر گفته ام این آدم فلسفه اش برخلاف شعارهایش است. شعار انسان دوستی می دهد و در فلسفه خودش برضد انسان دوستی حرف می زند. اصلاً انسان دوستی در فلسفه راسل دروغ محض است. می گوئیم اخلاق چیست؟ می گوید: اخلاق ترکیبی است از هوشیاری، و دوراندیشی با نفع طلبی. تمام مکتب های اخلاقی، نفع طلبی را بر ضد اخلاق می دانند الا “مکتب اخلاقی راسل” که می گوید: اخلاق را باید از نفع طلبی درست کرد، منتها نفع طلبی هوشیارانه و دوراندیشانه. اینکه انسان بخواهد منافع خودش را با دوراندیشی تأمین بکند، می شود اخلاق. چطور؟ می گوید: شک نیست که عقل در خدمت طبیعت انسان است، عقل یک چراغ است برای انسان. چراغ در اختیار آن کسی است که آن را در دست دارد. به هر طرف که بخواهد برود، فرمان می دهد، چراغ از آن طرف می رود و راهش را روشن می کند. انسان عقلش را در خدمت منفعت خودش قرار می دهد. عقل در خدمت منافع انسان است. می گوید ولی شعاع عقل انسان باید خیلی وسیع باشد و ضعیف نباشد که فقط جلوی پایش را ببیند. اگر بخواهد جلوی پایش را ببیند منفعت پرست می شود، فردپرست می شود، خودپرست می شود. لزومی ندارد که ما با خودپرستی و منفعت پرستی مبارزه بکنیم. ما می گوئیم آقا منفعت پرست باش ولی دوراندیش هم باش، هوشیار باش، شعاع عقلت را طولانی تر کن، یعنی توجه به عکس العملهای کار خود داشته باش. اگر شعاع دوراندیشی طویل باشد، آن وقت منفعت فردی یا منفعت اجتماعی و مصلحت اجتماعی تطبیق می کند و هماهنگ می شود، می شود اخلاق. یک مثال ذکر می کند. می گوید: فرض کنید من می بینم همسایه ام یک گاوشیرده خوبی دارد. شک ندارد که در ابتدا منفعت جوئی من حکم می کند که گاو همسایه را بدزدم. این خیلی طبیعی است برای انسان. ولی عقل دارم، هوشیاری دارم، می دانم که این کار بدون عکس العمل نیست. من اگر گاو همسایه را بدزدم، همسایه هم فردا می آید گاو من را می دزدد و من که می خواستم به یک منفعتی برسم، می بینم اگر من به منافع دیگران تجاوز بکنم، دیگران هم به منافع من تجاوز می کنند، پس می گویم مصلحت این است که “نه من و نه تو”». {ر.ک: استاد مطهری فلسفه اخلاق، صفحه ۳۱۳-۳۱۱}

۳ـ دیدگاه اسلام یا «انسان فطری»:

با توجه به اهمیت این دیدگاه به بررسی آن درس آینده به تفصیل خواهیم پرداخت.

دیدگاه انسان فطری

بررسی دیدگاه اسلام یا انسان فطری

اسلام ناب محمدی و سنت اهل بیت (علیهم السلام) که می گوید “لا جبر و لا تفویض بل امرٌ بین الامرین” یعنی نفی جبر و آزادی مطلق و پذیرش جبر و آزادی محدود. اسلام نسبت به دو دیدگاه جبرایی گرایی مطلق و آزادگرایی مطلق دیدگاه سومی را مطرح نموده است که می گوید “لا جَبرَ ولا تَفویض بَل أمرٌ بینَ الأمرین” یعنی نه جبر مطلق بر انسان حاکم است و نه آزادی مطلق، بلکه نوعی جبر محدود و آزادی محدود در برابر انسان حاکم است.

بر طبق این نظریه انسان دارای فطرت مشخص و معیّنی است که در ضمن داشتن استعدادهای خاص می تواند به سوی اهداف متفاوت حرکت کند.

در این دیدگاه انسان نه کاملاً پیش ساخته است و نه کاملاً میان تهی است. انسان هر چه می بیند با توجه به فطرت از پیش ساخته شده در ذهن محفوظ می کند که در نتیجه یک ساختار ذهنی تشکیل می شود. تجربه جدید و مفهوم جدید ذهنی، با مفهوم قبلی ذهن ترکیب یا انطباق پیدا می کند. به همین جهت دو نفر از یک واقعه دو برداشت متفاوت از هم دارند.

وظیفه تعلیم و تربیت در این دیدگاه این است که فرد با واقعیات بیشتری برخورد کند تا برداشت نزدیک به حقیقت داشته باشد. مربی موظف است که با روش صحیح ساختار ذهنی فرد را تصحیح و تکمیل کند و شخص را از اشتباهات و تجربیات غلط دور کند و مسیر فطرت را برای او باز نگه دارد.

پس مربی دو وظیفه عمده دارد:

۱ـ فطرت فرد را برای شخص یادآوری کند. (فَذَکِّر انّما اَنْتَ مُذَکِّر). ۲ـ تشویق فرد برای جستجو در محیط. (اَفَلا یَنْظُرونَ إلی الإبلِ کَیْفَ خُلِقَتْ وَإلی السَماءِ کَیْفَ رُفِعَتْ وإلی الجِبالِ کَیْفَ لُضِبَتْ وإلی الأرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ).

این نظریه می تواند پاسخگویی ایده آل های مشترک باشد.(چون افراد دارای فطرت از پیش تعیین شده هستند) همچنین قادر به توضیح تنوع و تفاوتهای فردیست.(چون هر فرد دارای اختیار است که واقعیات را به نحو دلخواه خود تفسیر کند). فطرت، انسان را به سوی تقوی و هدایت رهبری می کند (فالهمها فجورها وتقواها) ولی ممکن است که به سوی زشتی ها و پلیدی ها حرکت کند پس انسان نه کاملا مختار است (چون فطری هدایت کننده دارد) و نه کاملاً مجبور (چون استعدادهای قابل کنترل و حرکت در مسیرهای گوناگون دارد). بر همین اساس معارف انسان دو گونه اند، برخی معارف فطری هستند مانند اصل علیت که در همه افراد مشترک است و برخی معارف اکتسابی هستند مانند شناخت رنگ ها که از محیط گرفته می شوند.

فطرت انسان

مباحث مرتبط با فطرت و پیشینه آن:

آیا انسان، طبیعت و ذات ویژه ای دارد؟ چنانچه پاسخ مثبت است ایا آن طبیعت گرایش به خیر دارد یاگرایش به شر؟ این قبیل سوالات از دیرباز مطرح بوده است. در سیر تاریخ دانش انسان شناسی، مکاتب و اندیشمندانی بودند که در وجود انسان حقیقتی به نام فطرت و سرشت را نپذیرفته و معتقدند که نیروها و فعالیّت های روحی روانی مغزی و غریزی انسان با دانش های متنوع و جدید بشری شناسایی و توجیه علمی یافته اند و در این میان فعالیّت و نیرویی به نام فطرت بدست نیامده است. ضرورت دگرگونی در همه ابعاد وجود انسان، وجود و تداوم و ثبات بُعدی در سرشت انسان را نمی پذیرد. همچنین اختلاف در اندیشه و رفتارهای فردی و اجتماعی انسان ها وجود عامل مشترک در تمام افراد را برنمی تابد.{جعفری، محمد تقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ۱/۱۴۰} بنابرین انها معتقدند بشر هیچ گونه گرایش فطری ندارد، بلکه بستگی به این دارد که چه نقشی را به او بسپارند. در واقع روابط مادّی، اجتماعی، اقتصادی و تولیدی بر زندگی بشر حاکم هستند و زندگی بشر از نظر خوبی و بدی تابع این روابط است البته دانشمندان متعددی نیز با فطرت یا با بعضی از فطریات مخالفند؛ از جمله:

امیل دورکیم و ژان پل سارتر و همچنین روان شناسان رفتارگرا مانند اسکینر که رفتار را صرفا به عوامل بیرونی مستند می کنند. بسیاری از متفکران مکتب مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم نیز منکر فطرت هستند.(عبدالله نصری، مبانی انسان شناسی در قرآن، چ دوم، تهران، مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی فیض کاشانی، ۱۳۷۲، ص ۱۵۹ ۱۶۰؛ همچنین ر.ک: لسلی استیونسن، پیشین، ص ۲۰۵)

برخی از اندیشمندان مادی گرا با وجود اینکه انسان را کاملا خالی از سرشت و پیش ساختگی نمی پندارند، امّا نگاه مثبت و خوشبینانه نسبت به طبیعت انسان نشان نمی دهند و معتقدند که این موجود در ذات خود شرور است و تاریخ گذشته او را نیز گواه این مساله می دانند و میپندارند که امروز و فردای بشر هم این شرارت ادامه خواهد یافت و امیدی برای سعادت او وجود ندارد. این افراد ایده های اصلاح طلبانه جامعه بشریت را رد می کنند و امیدی نسبت به اصلاح او ندارند، زیرا معتقدند این موجود به طور کلی اصلاح پذیر نیست و نسبت به هرگونه اصلاح، اعم از دینی و فلسفی نگاه منفی دارند. بنابرین هرگونه نگاه و ایده اصلاحی، اخلاقی و پیشنهادات اجتماعی را بی فایده می دانند. (عبدالله نصری همان، ۱۰۷)

نظر روان شناسان درباره فطرت

پذیرش کامل فطرت از سوی روان شناسان، انتظار بیجایی است؛ زیرا پژوهش های روان شناسی عموما مبتنی بر یافته های حسی و آزمایش های تجربی است، در حالی که فطرت به روح و روان انسان مربوط می شود و چون به صورت بالقوّه و استعداد بوده، در موارد بسیاری ممکن است به فعلیت نرسد و از نگاه روان شناسان پنهان بماند. با این حال، می توان در نگاشته های برخی از روانشناسان برداشت هایی نزدیک به فطرت را بیابیم:

زیگموند فروید (Sigmund Freud; 1856-1939)، روان شناس و روانکاو معروف اتریشی) بر ضمیر ناخودآگاه انسان تأکید می کند و انسان را دارای غرایز و سایق هایی در ساختار سه بعدی شخصیت انسان می داند. از نظر فروید، بعد «من برتر» یا «فرا خود» (Superego) را که به نظر فروید در برابر نهاد (Id) قرار می گیرد اگر معادل وجدان اخلاقی بگیریم و محتوای آن را انسانی و اخلاقی برتر و میل به فضیلت در انسان در نظر بگیریم، می توانیم فروید را قائل به نوعی امر ذاتی و فطری بشماریم.(دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، مکتب های روان شناسی و نقد کتاب، تهران، سمت، ۱۳۶۹، ج ۱، ص ۶۷؛ همچنین ر.ک: لسلی استیونسن، هفت نظریه درباره طبیعت انسان، بهرام محسن پور، تهران، رشد، ۱۳۶۸، ص ۱۱۴)

آلفرد آدلر (Alfred Adler; 1870-1937) منبع اصلی انگیزه های بشری را «میل به قدرت» می دانست، ولی پس از چندی، تغییر عقیده داد و «برتری جویی» را اصیل ترین انگیزه زندگی دانست. او «برتری جویی» را حرکت در راه «کمال نفس» می شمارد. (دکتر یوسف کریمی، روان شناسی شخصیّت، تهران، ویرایش، ۱۳۷۴، ص ۹۳ و ۹۷؛ همچنین ر.ک: دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، مکتب های روان شناسی و نقد آن، تهران، سمت، ۱۳۶۹، ج ۱، ص ۶۷)

کارل گوستاویونگ(Carl Custav jung;1875-1961) وجود عوامل مؤثر در رشد روانی انسان را از ابتدای تولد می داند که این عوامل در همه انسان ها ماهیت یکسانی دارند. یونگ درباره «دین» می نویسد: «این یک واقعیت است که بعضی افکار تقریبا در همه جا و همه زمان ها یافت می شوند و حتی می توانند به نحوی خود به خود به وجود آیند؛ یعنی مطلقا بدون این که از محلی به محل دیگر سرایت کرده یا از سینه به سینه منتقل شده باشند. این افکار ساخته و پرداخته افراد نیستند».(کارل گوستاو یونگ، روان شناسی و دین، ترجمه فؤاد روحانی، چ سوم، تهران، شرکت سهامی کتاب های جیبی، ۱۳۷۰، ص ۱ به بعد؛ همچنین ر.ک: دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، همان، ص ۳۲۹)

گوردون آلپورت (Gordon Alport; 1897-1967) به نوعی فطرت کمال مطلق خواهی انسان را قبول دارد.(دوآن شولتس، روان شناسی کمال الگوهای شخصیت سالم، ترجمه گیتی خوشدل، چ پنجم، تهران، نشر نو، ۱۳۶۹، ص ۴۰)

اریک فروم(Erich Fromm; 1900-1980)، روان شناس آلمانی) به بسیاری از فطریات انسان پی برده است. به نظر او، انسان با خودآگاهی، خرد و تخیّل خود، زندگی خود را از حیوانات متمایز ساخته است. انسان نسبت به حیوان نیازهایی به مراتب عالی تر و والاتر دارد. انسان در پی کمال بوده و به یک سیستم جهت گیری و یک منبع اعتقاد و ایمان نیاز دارد..( Frame of orientation and stimulation) (اریک فروم، روان کاوی و دین، ترجمه آرسن نظریان، چ چهارم، تهران، پویش، ۱۳۵۹، ص ۳۴)

بنابرین روان شناسانی هستند که یا اعتقادی به خدا ندارند یا این که توجهی به مستحکم کردن اعتقادات نسبت به خدا نداشته اند اما با این وجود ادعا کرده اند انسان ها به صورت طبیعی دین گرا هستند.

پیشینه و دیدگاه اسلام درباره فطرت

در پیشینه اندیشه اسلامی به خصوص با توجه به محور بودن انسان در قرآن کریم، شناخت انسان و فطرت او از آغاز مورد توجّه قرار گرفت و به همین دلیل هنگام انتقال آثار یونان به قلمرو اسلام، نظریه مُثُل افلاطون بیش از سایر دیدگاه های جهان شناختی و فلسفی او مورد بررسی و واکاوی قرار گرفت. زیرا چنین می پنداشتند که این نظریه با بخشی از آیات قرآن در این موضوع هماهنگی دارد. در نظر افلاطون (حدود ۴۳۰-۳۴۷ ق.م) فطریات و معلومات انسان مستقیما ناشی از عقل است که بدون احتیاج به حواس، به صورت طبیعی آن ها را داراست و آموزش تنها برای یاداوری آنچه که عقل به صورت فطری از عالم «مُثُل» می دانسته و فراموش کرده، می باشد.(افلاطون، دوره آثار، ترجمه محمدحسن لطفی، ج دوم، تهران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، ۱۳۶۷، ج ۱ (رساله منون)، ص ۳۶۶ ۳۸۹ و ج ۳، ص ۱۳۱۶ به بعد؛ همچنین ر.ک: فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، ترجمه سیدجلال الدین مجتبوی، چ دوم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش، ۱۳۶۸، ج ۱، ص ۱۹۳ به بعد).

قران کریم در آیه فطرت (روم/۳۰): «فاَقِم وجهکَ للدین حنیفا فطره اللهِ التی فطَرالناس علیها لا تبدیل لخلق اللّهِ ذلک الدینُ القیِّم ولکنَّ اکثر النّاس لا یعلمون؛ پس روی خویش را به سوی دین یکتاپرستی فرادار، در حالی که از همه کیش ها روی برتافته و حق گرای باشی به همان فطرتی که خدا مردم را بر آن آفریده است. آفرینش خدای (فطرت توحید) را دگرگونی نیست. این است دین راست و استوار ولی بیش تر مردم نمی دانند».

طبق این آیه شریفه، دین توحیدی از خصوصیات آفرینش انسان هاست و طبیعت او اقتضا می کند که در برابر پروردگارش که افرینش، حیات و سعاد

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *