توضیحات
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل دین و علوم تجربى: کدامین وحدت؟!؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل دین و علوم تجربى: کدامین وحدت؟! با 120 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل دین و علوم تجربى: کدامین وحدت؟!:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل دین و علوم تجربى: کدامین وحدت؟! به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل دین و علوم تجربى: کدامین وحدت؟! با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل دین و علوم تجربى: کدامین وحدت؟! تضمینشده است.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل دین و علوم تجربى: کدامین وحدت؟! :
پیش درآمد
سالها قبل در کلاس «فلسفه علوم اجتماعى»، آقاى دکتر سروش سؤالى بدین نحو براى دانشجویان مطرح کردند که: اگر بین باورى دینى و باورى علمى تعارض وجود داشته باشد چه باید کرد؟ آن روز کسى از دانشجویان پاسخى به این سؤال نداد. به نظر مىرسید تنها پاسخ تلویحى به این سؤال پاسخ استاد بود که هرگز فراتر از طرح سؤال بیان نگردید. این سؤال علىرغم ظاهر معصومانهاش چندان هم معصوم نبود. اصولا این سؤال معرفتشناسانه در طول تاریخ علوم تجربى مکررا به اشکال مختلفى مطرح گردیده است. علوم تحصلى در تلاش براى پنهان ساختن اهداف سیاسى و اخلاقى خود حیلههاى معرفتشناسانه فراوانى به کار بستهاند. این علوم از همان ابتداى تولدشان تعارض خود با معرفتهاى دیگر را مدنظر داشته تلاش کردهاند آنها را در اذهان عمومى بىاعتبار سازند، به دلایلى که ضمن این مقاله به تدریج آشکار خواهد شد.
آن روز تا آنجا که به خاطر دارم تنها کسى که به غلط بودن اصل آن سؤال اشاره کرد و تا حدودى از استاد جلب همراهى نمود که طرح چنین سؤالى پیشاپیش جوابى خاص را پیشنهاد مىکند این دانشجو بود، اما به خوبى نمىدانستم با چنین معضلات معرفتشناسانهاى چه باید کرد. اولین واکنشم به این مساله، دست زدن به مسالهسازیهاى مشابه بود: همین سؤال را در خود حوزه علوم هم مىتوان مطرح نمود که اگر باور علمى با باور علمى دیگرى در تعارض بود چه باید کرد؟ و این که در حوزه دین هم ممکن است بین دو باور دینى تعارض باشد. هدف این مسالهسازى کاستن از شدت این حمله معرفتشناسانه به دین بود. در مرحله بعد به نظرم رسید که در نهایتحل این مساله برمىگردد به ایمان شخص به علم یا دین. در صورت وجود تعارضى غیر قابل حل شخص باید بنگرد که به کدامیک بیشتر ایمان دارد به علم یا دین. به نظر مىرسید کسى که بخواهد در قالبهاى معرفتشناسانه به این قبیل سؤالات که توسط خود معرفتشناسى قاعدهمند و طرح مىشوند پاسخ دهد باید به میزان قبولى که او نسبتبه علم یا غیر علم دارد توجه کند. به عبارت دیگر، علم و دین براى تسخیر قلب و روح شخص با یکدیگر مبارزه خواهند نمود تا یکى دیگرى را از صحنه این کارزار حذف نماید.
آن روزها به همین میزان بسنده مىنمودم که جوابى به سؤال استاد دادهام و معضله را به همان شکل روحآزارش رها نکردهام، اما سالها بعد وقتى به این ماجرا بازمىنگرم مىبینم معرفتشناسىاى که این سؤالها را قاعدهمند و طرح مىکرد خود تا آخر خط را خوانده بود. اگر راهحل ایمان باشد، برخلاف آنچه ظاهرا پنداشته مىشود دین به دلیل ایمانى بودن و ریشه داشتن در اعماق روح و روان آدمى باید برنده این کارزار باشد ولى این علم است که پیشاپیش ایمانى عمل کرده است و بدین ترتیب احتمال پیروزى خود را افزایش داده است. ممکن است گفته شود مگر نه آن است که خود بنیانگذاران علوم تحصلى تاکید داشتهاند: هیچ اصل مسلم و مقدسى در علم وجود ندارد، در علم همه چیز را زیر سؤال مىبرند، بىطرفى علمى را ارج مىنهند، عینیتگرا مىباشند و از تحلیلهاى عاطفى و قضاوتهاى ارزشى پرهیز مىشود، بین هست و نیستها و باید و نبایدها رابطهاى برقرار نمىسازند، موضعشان نسبتبه کاربردهاى سیاسى و اخلاقى مختلف یافتههاى علمى به عنوان عالم تجربى على السویه است، و مگر نه آن است که مىتوانند صدها و صدها فضیلت «غیر ایمانى» از این قبیل براى خود ذکر کنند؟ پس چگونه ممکن است کسى به علم بیش از دین ایمان داشته باشد در حالى که خود علم مىگوید مرا با ایمان شما کارى نیست چه من هم کار خدا را به خدا واگذاشتهام و هم کار قیصر را به قیصر و سر خویش دارم؟
اگر علم در این ادعا صادق مىبود و همان که بود مىنمود، شاید مىشد انتظار داشت که متواضعانه به محدودیتهاى خود اعتراف کند و صحنه را در صورت تعارض غیر قابل حل به نفع دین ترک گوید، اما زهى خیال باطل تمامى تواضعات مزبور خودستایى بود به هزار زبان. در حقیقت آنچه را علم از خود طرد مىکرد ایمانجویى نبود بلکه «تعصبات کورى» بود که در حوزههاى غیرعلمى رایج مىباشند. در واقع تبرئه و تطهیر خود بود از آنچه به غیر خود نسبت مىداد وگرنه علوم تحصلى از لحظه انعقاد نطفه سیاسى – اخلاقى بودهاند و داعیههاى مذهبى داشتهاند. عدم توجه به این امر ناشى از عدم توجّه به واقعیّت تاریخی- اجتماعی علم است. در هر صورت اینک پس از چندین سال به نظر مىرسد پاسخ آن روز این دانشجو به آن سؤال معرفتشناسانه، خود، معرفتشناسانه بود و چیزى نبود جز تکرار همان سؤال خطابى که در پوششى معرفتشناسانه مطرح مىگردید و پاسخ خود را در درون خود داشت. به این سؤال باز خواهیم گشت.
دین چیست و علم تجربى کدام است؟
تعریف مفاهیم دین و علم تجربى دست کم به صورت موقتى در چنین بحثى اجتنابناپذیر مىباشد. از آنجا که هدف اصلى این مقاله کاوش معانى این مفاهیم نیست بلکه تحقیق رابطه مصادیق آنها با یکدیگر است و نیز به دلیل آن که مصادیق خارجى این دو امورى کموبیش شناخته شده در عرف مىباشند، خود را از ارائه تعریفى منطقى و جامع و مانع در اینجا معاف مىدارم. (به ویژه در ارتباط با دین و تعریف آن این مقاله ساکت خواهد بود و چون هدف اصلى شناخت علم تجربى است سعى خواهد شد ویژگیهاى آن بیشتر به بحث گذاشته شود) .[۱] آشنایان به جامعهشناسى و مردمشناسى بىنیاز از معرفى اثرى در زمینه تعریف دین از دیدگاه این رشتهها مىباشند . در این مقاله دین اسلام به عنوان مصداق بارز و تام دین برگزیده شده است. گرچه پارهاى از آنچه راجع به اسلام گفته مىشود ممکن است در مورد ادیان دیگر نیز صادق باشد، در ارتباط با مساله حاکمیت بر سرنوشتخود، اسلام ویژگى خاص خود را دارد که به خواستخداوند اشاراتى بدان خواهد شد. در هر صورت در این نوشته هر جا سخن از دین مىرود مقصود دین اسلام است.
هرچند انتخاب اسلام به عنوان مصداق خارجى دین مشکل تعریف را تا حدى ممکن است آسانتر سازد، اما مشکل دیگرى باقى مىماند و آن این است که کدامین اسلام؟ با توجه به بحثهایى که مدتى است در جامعه ایران گرمى خاصى یافتهاند ممکن است گفته شود: قرائتهاى مختلفى از اسلام وجود دارد، بنابراین، شاید بهتر باشد به جاى آن که به طور مبهم گفته شود اسلام، جوهر دین تعریف شود و بر اساس آن تعریف رابطه دین و علوم تجربى به بحث گذاشته شود. مساله قرائتهاى مختلف و یا به بیانى سادهتر تفسیرها و برداشتهاى مختلف دینى گرچه امرى است پراهمیت، اما در این ارتباط راه حل سادهاى ندارد؛ زیرا اولا، تعریف جوهر دین، خود بر اساس نظریههایى که تفسیرى بودن فهم را ترویج مىکنند نوعى برداشت است. ثانیا، وقتى امرى چنان فراگیر و عمیق شد که گریزى از آن نبود بهتر است دیگر به آن، به صورت محدودیتى براى فهم نگاه نشود بلکه به عنوان وضعیتى هستىشناختانه تلقى شود. به عبارت دیگر، چنین امرى بهتر است جزء ثابتهاى فهم در نظر گرفته شود، هر چند نوع آن در هر فردى ممکن است فرق کند. از دیدگاهى وسیعتر هر کس به نوعى غوطهور در پیشینهاى است و از این جهت مزیتیا نقصانى اساسى نسبتبه دیگرى ندارد. درنتیجه، مىتوان گفت اگر هر کسى با قرائتى و بردداشتى از اسلام سروکار دارد، نویسنده این مقاله هم بر اساس برداشتخود از اسلام بحثخود را ارائه مىدهد. ثالثا، همانطور که در بحثهاى آتى این مقاله روشن خواهد شد اصولا روش پیشنهادى این مقاله بىاعتنایى به کلیه سؤالات و اشکالات معرفتشناختى از این قبیل مىباشد.
علاوه بر این، انتخاب اسلام به عنوان مصداق تام و بارز خارجى دین به دلایل دروندینى نیز قابل توجیه است. به کمک آیاتى نظیر:
ان الدین عند الله الاسلام…(۱۹:۳ آل عمران)
و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الآخره من الخاسرین.(۸۵:۳ آل عمران)
و رضیت لکم الاسلام دینا…(۳:۵ مائدهپ۹
شواهد قرآنى فراوان دیگرى مىتوان بر این معنا ارائه نمود، اما همین مقدار باید براى مقصود ما بسنده باشد.
حال، در خصوص این که علوم تجربى کدامند و چگونه از غیر خود تمایز بیرونى مىیابند و بر اساس چه ملاکى از درون، از یکدیگر جدا مىشوند نیز بحثهاى فراوانى صورت گرفته است. در این ارتباط نیز این مقاله عهدهدار ارائه نظرى مستقل نمىباشد (از این پس هرجا سخن از علم مىرود مقصود علوم تجربى مىباشد مگر آنکه توضیح داده شود). به نظر نگارنده مهمتر از جمعبندى نظرات رایج در خصوص تعریف علم، معرفى و توضیح دو نوع برداشت کلى مختلف از علم است. برداشت نخست از علم برداشتى معرفتى از علم است از آن جهت که امرى ذهنى است.
هابر ماس (۱۹۴-۱۹۲: ( a ) 1992) این رویکرد را «سرمشق ادراکى» ( paradigm of consciousness ) مىنامد. در سرمشق ادراکى رابطه مدرک با جهان خارج و پدیدههاى خارجى از آن جهت که مدرک ذهنى مىباشند بررسى مىشود. تاکید این سرمشق بر معرفتشناسى ( epistemology ) و روششناسى ( methodology ) است. در مقابل این سرمشق برداشت دیگرى نیز بعد از جنگ جهانى دوم در اروپا رواج یافت که به سرمشق زبانى ( paradigm of language ) مشهور گردید (هابرماس، همان منبع؛ فوکو، ۲۰۲ :۱۹۹۳). سرمشق زبانى که به صور گوناگونى توسط نظریهپردازان مختلف قاعدهمند شده است به تفهیم و تفاهم به عنوان امرى زبانى و به نقش زبان در شکلگیرى فهم به طور کل علاقه نشان مىدهد. از این دیدگاه، رشته علمى نیز در حقیقت امورى زبانى هستند.[۲]
سرگرمى عمده سرمشق ادراکى معرفتشناسانه و سؤال اساسى آن چگونگى دستیابى به معرفت مطابق با واقع است و به همین جهت روششناسى را با اهمیتترین بحث محسوب مىکند. در این سرمشق «شعور انسان منشا علم و عمل است و این دو، دو روى یک نظام فکرى مىباشند» (فوکو ۳۰۱ :۱۹۹۸). علاوه بر این، سرمشق ادراکى «درصدد است وراى آنچه بیان مىشود به قصد و نیت ناطق، به فعالیت آگاهانه او، به این که چه معنایى را اراده کرده است و حتى به الگوى ناخودآگاهانهاى که خارج از اراده او در گفتار و یا لایههاى پنهانى آن رخ مىنماید دست یابد» (همان منبع ص۳۰۷)
طرفداران سرسخت علوم تحصلى از سرمشق ادراکى تبعیت مىکنند و اهمیت ویژهاى براى معرفتشناسى و روششناسى قائل هستند. عدهاى مانند آگوست کنت ( ۶-۷ :۱۹۸۸) علم را با روش مشاهده و تجربه معرفى مىکنند و برآنند که با روش تجربى تایید و ابطال گزارههاى علمى امکانپذیر است. از طرفى دیگر فردى مانند کارل پوپر نیز که طرفدار جدى علوم است روش علمى یا استقرایى را که از مشاهده و آزمایش شروع مىشود براى تمایز علم از غیرعلم کافى نمىداند. وى ابطالپذیرى را شرط لازم تمایز نظریههاى علمى از نظریههاى غیرعلمى مىداند. به نظر وى این ابطالپذیرى نوعى مخاطرهپذیرى است که هر نظریه علمى باید با پیشبینى کردن بدان تن دردهد (کارل پوپر ۹۶ و ۹۲ ۱۹۸۱: )
در هر صورت، به نظر مىرسد در سرمشق زبانى حداقل نسبت به شرط لازم بودن مشاهده و آزمایش اجماع وجود داشته باشد، لیکن اگر خواسته باشیم شرط ابطالپذیرى را نیز بپذیریم بسیارى از نظریههاى علوم انسانى از صلاحیت علمى برخوردار نخواهند بود، و درنتیجه از بحث رابطه دین و علم خارج خواهند شد و حتى شاید بتوان گفت کلیه علوم انسانى به استثناء علم اقتصاد شرط علمى بودن را دارا نمىباشند مگر در پارهاى از نظریههاى محدود و قابل اغماض. بحث علمى بودن یا نبودن علوم انسانى از لحظه تولدشان تا امروز دامان این علوم را رها نکرده است. معرفتشناسى سرمشق ادراکى که خود منشاء این مشکل بوده از عهده حل این مساله خودساخته هنوز برنیامده است. گرچه صلاحیت علمى علوم انسانى در سرمشق ادراکى به راحتى قابل به رسمیتشناخته شدن نیست، این مقاله آنها را از بحث «دین و علوم تجربى» بیرون نمىداند؛ زیرا تلاش این نوشتار بر آن است که بیرون از سرمشق ادراکى بحثخود را انجام دهد.
بحث این مقاله در سنت زبانى صورت مىگیرد و در این سرمشق «تمایز معتبرى بین آنچه ما رشتههاى علمى مىنامیم وجود ندارد» (فوکو ۳۰۳ :۱۹۹۸). سرمشق زبانى رویکردى کاملا متفاوت به علم دارد و معرفتشناسى و روششناسى را شالوده فعالیتهاى علمى نمىداند و خود را سرگرم سؤالات و مسائلى از این قبیل نمىکند که: معیار صدق و کذب گزارهها چیست؟ فرق اثبات و ثبوت کدام است؟ آیا امکان مطابقت ذهن و عین وجود دارد؟ رابطه علم و ارزش چیست؟ عینیتگرایى چگونه امکان دارد؟ و نظایر آن. در این رویکرد، تلقى زبانى از علم مطرح است، لذا از تعابیرى نظیر مبحث ( Discourse ) براى علم استفاده مىشود. در این سرمشق علم به عنوان کیفى نفسانى، صورتى ذهنى، مجموعهاى از قضایا، یا نحوهاى از وجود که عالم با آن متحد مىباشد و یا امورى از این قبیل مدنظر نیست. هر چند این برداشتها بهجاى خود ممکن است معنادار و قابل قبول و یا صحیح باشند، متعلق به سرمشق ادراکى مىباشند و با تغییر رویکرد اهمیتخود را از دست مىدهند و دلیلى ندارد راهبر ما در تمامى بررسىهایى باشند که از علم داریم. چهبسا براى مقاصدى خاص و مطالعاتى متفاوت این مفاهیم و برداشتها گمراهکننده باشند.
در سرمشق زبانى همان طور که گذشت اعتنایى به معرفتشناسى نمىشود. معرفتشناسى و روششناسى فرزندان اثباتگرایى مىباشند و در خدمت علوم تجربى. تحویل علوم به مباحث و سؤالات معرفتشناسانه افتادن به دامى است که پوزیتیویسم براى منتقدان خود گسترده است تا آنها را از شناخت دقیقتر ماهیتخود بازدارد.
از میان عناوین و برداشتهاى مختلفى که در سرمشق زبانى در ارتباط با رشتههاى علمى مطرح است عنوان «مبحث» ( discourse ) و برداشت میشل فوکو از آن ترجیح دارد. براى آشنایى کامل با این رویکرد مطالعه دقیق تمامى آثار فوکو ضرورى است، اما ذکر کلیاتى چند در این ارتباط مىتواند مفید واقع شود:
۱.مبحث (یا یک رشته علمى) یک رویداد مىباشد و در سرمشق زبانى از این حیث مطالعه مىشود نه به عنوان یک سنت علمى، نفوذ و تاثیر فکرى، تکامل اصلى نظرى، و یا روح علمى عصر (۲۱ :۱۹۷۲ فوکو). این نوع سنتزها و گروهبندیهاى پیشساخته نمىتوانند حقیقت علم را آشکار سازند.
۲.مبحث تابع قواعدى است.
۳.مبحثبرخلاف زبان که نامحدود است و حد و مرزى ندارد، داراى حد و مرز مشخص و از نوعى وحدت و تشخص برخوردار است (۲۱-۳۰ :۱۹۷۲ فوکو)
۴. رویکرد زبانى تمامى وحدتهاى شناختهشده معرفتشناسانه را رها مىکند و نشان مىدهد که علوم از هیچ یک از وحدتهاى معرفتشناسانه برخوردار نیستند. وحدت علوم (مبحثها) ناشى از (۱) وحدت موضوع؛ (۲) وحدت سبک؛ (۳) اشتراک در مفاهیم کلیدى؛ (۴) وحدت تم (دیدگاه)؛ (۵) وحدت مؤلف؛ (۶) وحدت کتاب و یا مجموعه رسائل؛ و یا (۷) وحدت منشاء نیست (۳۰۶-۳۰۳ :۱۹۹۸؛ ۳۵-۳۴ :۱۹۷۲ فوکو)
باستانشناسى نشان مىدهد که هیچ یک از این مقولات تا آنجا که به مبحث ربط دارند خود از وحدت برخوردار نیستند چه رسد به آنکه منشاء وحدت مبحث باشند. باستانشناسى قائل به انقطاع و بریدگى در این مقولات است و درنتیجه وحدت مبحث را در «رویداد» بودن جستجو مىکند (۳۰۶ :۱۹۹۸ فوکو).[۳] این وحدت یک رویداد است که مجموعهاى پراکنده از بیانهاى کتبى و شفاهى را وحدت مىبخشد (همان منبع)
۵. فرق مبحثشناسى با زبانشناسى در آن است که تحلیل زبانشناسانه درصدد آن است که بداند: «مطابق چه قواعدى بیان خاصى ساخته شده است و متعاقبا طبق چه قواعدى، بیانات مشابه دیگرى مىتواند ساخته شود» (۳۰۷ :۱۹۹۸ فوکو). اما توصیف مبحث مىپرسد: «چرا این بیان مطرح گردید و نه بیانى دیگر به جاى آن؟» (همان منبع). در توصیف مبحث، به جاى مطالعه و تحلیل فکر در صورتهاى ضمیر ناخودآگاه و معانى مخفى و اسرار درونى، پرسیده مىشود: «چه چیزى در این موجود قاعدهدار، وقتى گفته مىشود، ظاهر مىشود و در جایى دیگر ظاهر نمىشود؟» (همان منبع، ص۳۰۸)
۶.هدف از تلقى مبحث به عنوان یک رویداد این نیست که آن را جدا و در انزوا بررسى کنیم، «بلکه بالعکس هدف آن است که ارتباط این رویداد بحثى را با رویدادهاى دیگرى که ذاتا بحثى نیستند بررسى کنیم، رویدادهایى که ممکن است تکنیکى، عملى، اقتصادى، اجتماعى، سیاسى و یا به گونههاى دیگرى باشند» (۳۰۸ :۱۹۹۸ فوکو). فوکو معتقد است این رابطهها باید – بدون ارجاع به شکل کلى زبان یا شعور گویندگان – فقط در حوزه رویدادها برقرار شوند (همان منبع)
چنین تحلیلى از رویدادها را فوکو «باستانشناسى» مىنامد (۳۱۰-۳۰۹ :۱۹۹۸ فوکو). عنوان «باستانشناسى» را وى تا حدودى براى معنایى ویژه وضع مىکند براى آنکه روش خود را از «تاریخ علم» متمایز سازد. چراکه تاریخ علم ارتباط بسیار نزدیکى با معرفتشناسى و سرمشق ادراکى دارد (۱۹۵-۱۳۵ :۱۹۷۲ فوکو)
۷.باستانشناسى، برخلاف معرفتشناسى و تاریخ علم که به ارتباط افکار و عقاید علاقهمند است، به مطالعه مجموعه قواعدى مىپردازد که «در یک فرهنگ، پدیدار شدن و ناپدید شدن بیانات، حفظ و نابودیشان و وجود متناقض آنها را هم به صورت رویدادها و هم به عنوان اشیاء تعیین مىکند» (۳۰۹:۱۹۹۸ فوکو). فوکو این مجموعه قواعد را «آرشیو» مىنامد (همان منبع ص۳۱۰-۳۰۹)
۸.مبحث، وحدت رویدادى خود را از چهار رشته قواعد عاریت مىگیرد که در پانوشت مطرح شده اند.[۴]
نتیجه آنکه حقیقت را نباید در کاشفیت آن از خارج جستجو نمود گرچه این نیز امرى و بحثى مشروع مىتواند باشد؛ سؤال اساسى باید این باشد که چرا علوم به شکلى خاص پدیدار شده، استمرار یافته، تقویت و یا فراموش شدهاند. بدین منظور، باید آنها را به عنوان رویدادهایى که با قواعدى خاص شکل مىگیرند بررسى کرد و رابطه آنها را با رویدادهاى غیربحثى جستجو نمود. ادعاى این مقاله آن است که رابطه علوم در دو قرن گذشته با دین باید از این دیدگاه بررسى شود وگرنه کمترین شناختى از آنچه در این صحنه گذشته حاصل نخواهد شد. نکته دیگر این که با توجه به چنین برداشتى از علم فرق اساسى بین علوم تجربى و علوم انسانى وجود نخواهد داشت اگرچه، هر دو مبحث، باشند؛ زیرا اصولا در رویکرد باستانشناسانه قضاوت معرفتى نسبت به محتواى مباحث صورت نمىگیرد بلکه علاقه و عنایت به این است که چرا و چگونه مبحثى خاص در شرایطى معین شکل گرفته است و نه مبحثى دیگر به جاى آن. در مورد موضوع این مقاله از دیدگاهى باستانشناسانه باید دید چرا علوم تجربى در دو قرن گذشته شکل گرفتهاند و این رویداد چه ارتباطى به رویدادهاى دیگرى که ممکن است مبحث نبوده، نظیر دین داشته است. به عبارت دیگر، نوع رابطه علم با دین چگونه تعیینکننده ویژگیهاى علم شده است.
سالها پس از طرح آن سؤال
آشنایى با نظریات زبانى کمک کرد دریابم تحمیل معرفتشناسى بر تمامى حوزههاى ذهنى و اعتقادى ناشى از تمامیتخواهى علوم تحصلى است که حاضر به تحمل هیچ رقیبى نیستند. معرفتشناسى که از درون، سنگر مستحکمى براى داعیههاى سیاسى – اخلاقى علم مىباشد استحکامش ناشى است از به درون کشیدن طعمههاى خود، اما براى کسى که بتواند در برابر وسوسههاى فکرى آن مقاومت کند بیت عنکبوتى بیش نخواهد بود و وهن آن برایش آشکارتر خواهد گردید. یک عنکبوت توسعهطلب که مىکوشد تارهایش را در تمامى لایههاى ذهن و مغز و اعصاب دوانده مجال هیچ رویکرد متفاوتى به فکر و اندیشهها ندهد. شاهد این مدعا این که موفقترین نظریهپردازان فلسفى معاصر سرمشق ادراکى و معرفتشناسى را ترک کردهاند. متفکرانى نظیر هابرماس، لیوتار، دریدا، گادامر و فوکو به همان میزان که از معرفتشناسى فاصله گرفتهاند موفقتر بودهاند. مثلا مقایسه فوکو و هابرماس به خوبى نشان مىدهد که هابرماس علىرغم ترک صریح حوزه سرمشق ادراکى و معرفتشناسى در «نظریه کنش ارتباطى» ( The Theory of Communicative Action ) و آثار متعاقب آن، رسوباتى از معرفتشناسى را در نظریاتش به ویژه در نظریه «اخلاق ارتباطى» و نقش اجماع در آن هنوز به همراه دارد و به همان میزان از کارآیى نظریههایش کاسته شده است. از طرف دیگر فوکو که بیشترین تلاش را بر کنارنهادن سرمشق ادراکى و معرفتشناسى نموده است و با دقت فراوان کوشیده تا خود را گرفتار سؤالات معرفتشناسانه نسازد به نظر مىرسد موفقیتبیشترى در تبیین علوم و عملکردهاى آنها از خود نشان داده است.
یکى از حیلههاى رایج معرفتشناسى که تا حد بسیار زیادى در بازگرداندن ناراضیان به اردوگاه خود موفق بوده است این است که سعى مىکند نشان دهد منتقدان و ناراضیان تا بیرون از حوزه وى قرار دارند گرفتار تناقض مىباشند، مثلا در همین مورد ممکن استبگویند شما چگونه کارآیى و موفقیت تبیینهاى زبانى را ارزیابى مىکنید؟ چگونه مىتوانید بگویید تبیین فوکو مثلا بر تبیین دیگرى ترجیح دارد؟ ملاک این ترجیح چیست؟ تلویحا از این سؤالات اراده آن دارند که بگویند هیچ ملاک ترجیحى غیر از ملاکهاى معرفتشناسانه و روشهاى علمى وجود ندارد. سؤالات و انتقاداتى از این قبیل ناشى از این پندار است که معیارى خارج از معیارهاى سرمشق ادراکى و معرفتشناسى نمىتوان یافت.
در ارتباط با سؤالات مزبور ذکر مطالبى چند ممکن است مفید واقع شود. یک نکته آن است که بىاعتنایى به محتواى علوم و پرداختن به جنبهاى از آنها که بااهمیتتر تلقى مىشود هیچ لازمهاى از جهت نفى و اثبات محتواى علوم ندارد و اصولا آگاهان از مباحث تاریخ علم به خوبى مىدانند که توماس س. کوهن (۱۹۷۰) در اثر کلاسیک خود «ساختار انقلابهاى علمى» نشان داده است که با تغییر سرمشق، سؤالات علمى در کل عوض مىشوند و هیچ مقایسهاى بین دو سرمشق نمىتوان انجام داد. بىاعتنایى به سؤالات سرمشق دیگر، هیچ معنایى ندارد جز آنکه در این سرمشق بىمعنا هستند. در رویکرد باستانشناسانه، سؤالاتى از این قبیل بىمعنا هستند چراکه در این رویکرد حتى براى تحلیل باستانشناسانه خود علم، هویت مبحثى مدنظر است. موفقیت یا عدم موفقیت در اینجا با ملاکهاى درون – سرمشقى ارزیابى مىشود. اجازه بدهید براى توضیح بیشتر خاطرهاى را ذکر کنم: در همان سالهایى که بحث رابطه دین و علم و تعارضات آن دو را شروع به مطرح کردن نمودند بحث اساسى دیگرى را رواج دادند و آن مساله رابطه «هست و نیست» با «باید و نبایدها» بود. آن سالها توفیق یار بود و در محضر شریف و پرلطف استاد بزرگوار حضرت آیتالله جوادى آملى(مدظلهالعالى) حضور مىیافتم. در یکى از جلسات از حضورشان راجع به نظر ایشان در خصوص ارتباط «هست و نیستها» با «باید و نبایدها» سؤال کردم. جناب استاد مطلبى بدین مضمون فرمودند: «شاید نتوان با تشکیل قیاسى منطقى «باید و نبایدها» را از «هست و نیستها» استنتاج نمود، اما هم قضایاى هستىشناسانه و هم قضایاى دستورى هر دو مظروف موجودى به اسم انسان مىباشند، همان انسانى که راجع به هست و نیستها حکم مىکند راجع به باید و نبایدها هم حکم مىکند، همان کسى که به هستى مىاندیشد همان هم عمل مىکند، بنابراین، این دو در انسان با یکدیگر تلاقى مىکنند و به نحوى مرتبط مىشوند.
این توضیح شاید یکى از بهترین تبیینهایى بود که از این مساله شنیده بودم، اما آن هنگام هیچگاه به خصوصیتبارز این جواب پىنبردم. بعد از آشنایى با نظریات متفکران زبانگرا بود که به اهمیت این پاسخ و امتیاز آن آگاهى یافتم. اهمیت توضیح مزبور در آن است که اصل سؤال را کنار مىگذارد و حاضر مىشود بیرون از چارچوبى که سؤال تعیین مىکند رابطه را بررسى کند. در واقع طراح سؤال به ارتباط منطقى بین قضایاى توصیفى و قضایاى ارزشى علاقه نشان مىدهد و از آن سؤال مىکند، اما پاسخگو به خود جرات مىدهد که بگوید تنها شکل نگاه کردن به این امر شکلى نیست که شما تعیین مىکنید شما با پیشدستى نمودن و قاعدهمند کردن شکلى خاص از سؤال مىخواهید هر نوع نگاه دیگر را بىارزش و یا حداقل کمارزشتر معرفى کنید. در واقع، شما مىخواهید قواعد بازى یا اندیشه را تعیین کنید، اما من قواعد دیگرى را نیز سراغ دارم که اگر باارزشتر از قواعد شما نباشد کمارزشتر از آن نیست. ابتکار و امتیاز توضیح حضرت استاد در واقع اتخاذ رویکردى متفاوت به مساله بود و آن این بود که تمامى آنچه در عالم انسانى مىگذرد قابل تحویل به منطق صورى نیست. اصولا با آشنایى مختصرى که این شاگرد با نظرات فلسفى و عرفانى این فرزند گرانقدر حوزه تشیع دارد نمونههاى فراوانى از این نوع نوآوریها در دروس و آثار ایشان مىتوان یافت، لیکن گویا حضرت استاد بنا به دلایلى که به نظر بنده بىارتباط با رویدادهاى غیرمبحثى نمىباشند تاکنون رویکرد مستقلى را براى مساله علم قاعدهمند نکردهاند بلکه بالعکس در اثرى چون «شریعت در آینه معرفت» عنایت قابل توجهى به معرفتشناسى نمودهاند.
نکته دیگرى که در مورد نقد معرفتشناسى نسبتبه ناراضیان و مخالفان مىتوان گفت این است که همت معرفتشناسى بر آن است که تمامى واقعیتهاى جهان را تحت پوشش منطق صورى و یا روششناسى درآورد. حال آنکه حتى خود منطقیون صورى از دیرباز به مشکلى که خطابه ( Rhetoric ) براى منطق صورى مىتواند پدید آورد توجه داشتهاند. اگر بپذیریم خطابه قدرت ایجاد پاسخ و واکنش فورى در مخاطب را دارد و حالتى در مخاطب ایجاد مىکند که مساعد انگیزش عملى است، چگونه مىتوان با ملاکهاى منطقى و روشهاى تجربى این انگیزش را ارزیابى کرد. از یکطرف، خطابه در ظاهر مىتواند جنبه توصیفى داشته باشد از طرف دیگر، نوعى قدرت محسوب شده امرى خارجى را ایجاد مىکند (۴۸۵/۱۹ :۱۹۸۹؛ ۲۴-۲۲ :۱۹۷۶ گادامر). در این صورت، حتى قضایاى توصیفى منطقى را نمىتوان فقط در حوزه منطق صورى فهمید و باید از جهتى دیگر نیز آنها را در نظر گرفت.
نمونه دیگرى از امور معرفتى که تن به ملاکهاى معرفتشناسى نمىدهند، کلیه علوم حضورى ماست . حتى صور ذهنى ما و تصورات و تصدیقات ذهنى از آن جهت که امور ذهنى هستند از حوزه معرفتشناسى بیرون هستند، حالآنکه ممکناست ازحوزه رویکردى دیگرخارج نباشند.اینسرىمعارف هرچندربطىمستقیم به بحث ما ندارند براى آن مطرح مىشوند که نشان داده شود تمامى واقعیات را نمىتوان تسلیم معرفتشناسى نمود.
نکته دیگر این که اگر همانند بعضى فیلسوفان زبانگرا مثل گادامر انسان را وجودى زبانى بدانیم و یا حتى اگر تا این حد پیش نرویم ولى بخواهیم پدیده «معنا و مقصود» را در ارتباطات انسانى بشناسیم آنگاه تلاش معرفتشناسانه براى سنجش آنچه گفته مىشود با مابازایى خارجى امرى بىفایده خواهد بود. سرانجام در این ارتباط مایلم به نکتهاى از فرهنگ عرفانى خودمان اشاره کنم : گرچه عدهاى از عرفا مانند ابوحامد محمد اصفهانى و صائنالدین على بن محمد ترکه ماتن و شارح «قواعد التوحید» که تحت عنوان «تمهید القواعد» به چاپ رسیده است در آخر این اثر (ص۲۷۰-۲۶۹ چاپ انجمن حکمت و فلسفه اسلامى) مىگویند سالک براى تشخیص مشاهدات حق از فاسد، معیارى ندارد و در صورت عدم حضور مرشد کامل باید خود را به علوم نظرى مجهز نماید تا به وسیله آن بتواند در این خصوص داورى کند، برخى از اهل کشف ملاک دیگرى علاوه بر آنچه این دو عارف شهیر مطرح کردهاند معرفى مىنمایند و آن این است که ملاک نهایى حق و باطل «شرح صدر» است. این ابیات مولوى را نیز بر همین معنا حمل کردهاند:
هر ندایى که تو را بالا کشید
آن ندایى دان که از بالا رسید
هر ندایى که تو را حرص آورد
بانگ گرگى دان که او مردم درد
غرض از ذکر این مثالها آن است که اولا نگرانى خاطر کسانى که مىپندارند معرفتشناسى دژ مستحکم دانش و خرد است تا حدودى زدوده شود و ثانیا نشان داده شود امکان فاصله گرفتن از معرفتشناسى همواره توسط دیدگاههاى مختلفى مطرح بوده است، لیکن در مورد این که چه جایگزینى مناسبتر است باید موردى تصمیم گرفت. این مقاله در این ارتباط بر آن است که براى تحقیق در مورد علوم، باستانشناسى، آن گونه که فوکو آن را قاعدهمند نموده است، بهترین جایگزین مىباشد. در بخش قبل به طور اجمال راجع به این که باستانشناسى چیست بحثشد و طى بحثهاى آتى نیز ممکن است توضیحات بیشترى داده شود.
اما در پایان این قسمت ذکر دونکته را مفید مىدانم، نخست آنکه اصولا معرفتشناسى به معناى امروزیش فرزند فلسفه تحصلى ( Positivism ) است و ذاتا به نفع علوم تحصلى تعصب دارد. این که گفته شد به معناى امروزیش براى آن است که عدهاى مىپندارند مباحث متافیزیکى علم از قبیل: کیف نفسانى بودن علم یا نحوهاى از وجود بودن آن؛ وجود ذهنى و کاشفیت آن از خارج؛ اتحاد عاقل به معقول؛ معیار صدق و کذب قضایا و بحث نفسالامر و بحثهایى نظیر آنها نیز معرفتشناسى مىباشند. اگر چنین فرضى صحیح باشد باز با قطعیت مىتوان گفت که معرفتشناسى امروزى به خاطر تاکیدش بر روششناسى تفاوتى اساسى با این معرفتشناسى متافیزیکى دارد. در هر صورت رویکردهاى زبانى بدون آن که صحت و یا فایده این معرفتشناسىها را در نظر بگیرد براى مقاصدى خاص که پارهاى از آنها در قسمت پیش گذشت، آنها را ناتوان و ناقص مىداند.
نکته دیگر آنکه، احترامى که بسیارى از حامیان دین در بحث تعارض علم و دین نسبت به علم نشان مىدهند لازمهاش پذیرش عصمت علم است. حال آنکه علم، وحى منزل نیست تا مصون از خطا باشد. چه شده است که ما مىخواهیم وحى م نزَل (دین) را با علم سازگار سازیم، علمى که مصداق خارجىاش منزه نیست و امکان تنزیه آن با حفظ چارچوب موجودش وجود ندارد. این پندار که علوم مىتوانند یقینى و دور از خطا باشند پندار صحیحى نیست، اگر این چنین است فرض تعارض حقیقى بین دین و علم از دیدگاهى معرفتشناسانه فرض غلطى است.
به علاوه اصولا علوم تجربى علومى تمامیتخواه شدهاند و عملا تحمل هیچ رقیبى، حتى متواضعترین آن را نخواهند داشت مگر از طرقى غیرمعرفتشناسانه این مساله حل شود. نباید از یاد برد که ماهیت رقابت علوم تحصلى با غیر خود، سیاسى است نه معرفتى؛ معرفتشناسى روپوشى بیش بر چهره سیاسى این مبارزه نیست. به عبارت دیگر، هر امر دیگرى که در این هدف با آنها مشترک باشد رقیب است و باید از صحنه خارج شود، این اشتراک در هدف است که علت رقابت است و حل این رقابت تنها از طریق سیاسى با ارائه مبحثى جایگزین که جذابیتهاى سیاسى لازم را داشته باشد از طریق دین امکانپذیر است وگرنه تا علوم تحصلى بتوانند جذابیت سیاسى خود را حفظ کنند احتمال استمرار این تعارض قوى خواهد بود. البته لازم به تذکر است که این دیدگاه و برداشت از مساله رابطه دین و علم برداشتى است فوکویى و ملهم از مبحثشناسى او.
نتیجهاى که پیشنهاد مىشود این است که بهتر است از برخورد معرفتشناسانه با علم صرفنظر شود و آن را به عنوان رویدادى مبحثى مورد تحقیق قرار دهیم تا حقیقت آن و علل رقابتش با دین و راه حل آن را بهتر ارزیابى کنیم.
خودسازى یا تحکم پذیرى
دانش و قدرت دو روى یک سکه مىباشند و هرگز از یکدیگر جدا نشدهاند. در طول تاریخ، انسانسازى با بهرهجویى از قدرت صورت گرفته است و یکى از اهداف اساسى دستیابى به قدرت شکل بخشیدن به انسان و ایجاد فاعل اخلاقى بوده است. به نظر فوکو (۱۷۷ :۱۹۹۷) «تمامى فعالیتهایى که با آن فاعل تعریف و تغییر داده شده است همراه ب ایجاد انواعى خاص از معرفتبودهاند، و در غرب، به دلایل گوناگونى، تمایل معرفت به آن است که حول محور صور و هنجارهایى که کموبیش علمى ( scientific ) هستند سازمان داده شود». چرا در قالب ریختن انسان و فاعل اخلاقى نمودن او باید درطول تاریخ همراه نوعى دانش و یا علم تجربى بوده باشد؟ این حقیقتى است که بهسادگى قابل تحصیل مىباشد و تحقیقات فوکو به ویژه آن را بیشتر آشکار ساخته است، اما سؤال این است که چرا علم و دانش باید در ایجاد فاعلى اخلاقى سهیم باشند؟ جوابى معرفتشناسانه قبلا به این سؤال داده شده است که خود به نوبه خود معرفتشناسى را به بحران معروف رابطه «هست و نیستها» و «باید و نبایدها» کشانده است. گفتهاند چون انسان موجودى اندیشمند است پس فعل اختیارى او هم ریشه در فکر و اندیشه وى دارد. آن گاه این سؤال مىشود که چگونه چنین ربطى را یک موجود اندیشمند برقرار مىکند؟
شاید سؤال مهمتر این باشد که چرا معرفتشناسى تا این حد بر این سؤال بحرانآفرین اصرار مىورزد؟ به نظر مىرسد علوم تجربى و اصولا دانش، در کل، از نقش انسانسازى خود اطمینان حاصل کرده است و مىداند که منشاء این توانایى در ربطى منطقى نیست. باستانشناسى با بىاعتنایى به کلیشههاى معرفتشناسانه موفق شده است همراهى انسانسازى با دانش و علم را در پرتو پیوند دانش و قدرت تبیین کند. مساله پیوند دانش و قدرت امرى نیست که جدیدا مطرح شده باشد، همه ما سخن حکیم یگانه ابوالقاسم فردوسى را شنیدهایم که «توانا بود هر که دانا بود». آنچه جدید است تبیین تفصیلى این پیوند در علوم مختلف مورد به مورد است.
صاحبنظران و اندیشمندان تاکنون توجه کافى به نحوه حضور دانش در صحنه انسانسازى مبذول نداشتهاند. اصولا گویا مخفى بودن این علاقه علم به انسانسازى خواسته یا ناخواسته به نفع این هدف علم نیز بوده است. دین و عرفان و حتى فلسفه با صداقت این هدف خود را صراحتا اعلان نمودهاند ؛ علم نیز در ابتدا چنین بوده است، اما امروز که این هدف پوشیده است اهمیت مطالعه باستانشناسانه بیشتر جلب نظر مىکند.
هابرماس در یکىاز آثار معرفتشناسانه خود ( Knowledge and Human Interests ) که بر اساس تز دکترى خود نگاشته است سه نوع اصلى از تکنیک در جوامع انسانى را مشخص مىکند:
۱.تکنیکهایى که به شخص امکان تولید، تغییر، و تصرف در اشیاء را مىدهند ؛
۲.تکنیکهایى که به شخص امکان استفاده از نظامهاى نمادى را مىدهند ؛
۳.تکنیکهایى که به شخص امکان تعیین رفتار افراد دیگر، تحمیل خواستههایى معین بر آنها، و محکوم نمودن آنها به مقاصد و غایات خاصى را مىدهند. به عبارت دیگر، در جوامع مختلف تکنیکهاى تولید، تکنیکهاى نمادسازى و تکنیکهاى سلطه یافت مىشوند» (۱۸۰ :۱۹۹۷ فوکو)
در ابتدا به نظر مىرسد آنچه در انسانسازى و ایجاد فاعل اخلاقى دخیل است همان تکنیکهاى سلطه مىباشد. تکنیکهایى از قبیل وضع و اجراى قانون، تحمیل انضباط، مجازات، زندان، کنترل، پاداش، بهرهور ساختن از امتیازات، یا محرومسازى از آنها، و نظایر آنها که از بیرون ارادهاى بر اراده فرد تحمیل مىکنند، اما همانطور که فوکو مىگوید با دقت بیشتر مىتوان نوعى دیگر از تکنیک در جوامع انسانى یافت که وى آن را «تکنیکهاى خودسازى» مىنامد (همان منبع ص۱۸۱). در مطالعه ایجاد فاعل اخلاقى باید هم «تکنیکهاى سلطه» و هم «تکنیکهاى خودسازى» را در نظر گرفت. به عقیده فوکو شناخت فاعل اخلاقى در تمدن غربى بدون در نظر گرفتن این امر که «چگونه از یک طرف، تکنیکهاى سلطه در تکنیکهایى که فرد براى فعالیتخود به کار مىگیرد نفوذ مىکنند و از سوى دیگر، چگونه تکنیکهاى خودسازى در ساختارهاى سلطه و تحاکم جاسازى مىشوند» امکانپذیر نیست (همان منبع، ص۱۸۱). فوکو نقطه تلاقى این دو تکنیک را «حاکمیت» مىنامد (همان منبع ص۱۸۱)
به منظور شناخت مساله حاکمیت بر انسان، شناخت مکانیسمهاى عملکرد قدرت ضرورى است. عدم توجه به این امر یکى از نقاط ضعف نظریههایى است که در سرمشق ادراکى ارائه شدهاند، حتى مارکسیسم که سخن از سلطه طبقاتى مىراند مکانیسمهاى عملکرد قدرت را هرگز تحلیل نکرده است (۱۱۶ :۱۹۷۷ فوکو). تحلیلهاى رایج از مساله قدرت و نقش آن در حاکمیت از دو نقص اساسى رنج مىبرند. یکى استفاده و سوءاستفاده از مفهوم «ایدئولوژى» با مشکلات معرفتشناسى خاص خود که پرداختن به آنها از حوصله این بحثخارج است و دیگرى برداشت سلبى از قدرت به عنوان امرى سرکوبگر که مانع تحقق اراده دیگرى مىشود. این برداشت از قدرت در غرب منشاء تلقى قدرت به عنوان امرى حقوقى و سلبى شده است؛ این است که حکومتخود را نوعى داور و بازدارنده با هویتى حقوقى معرفى مىکند. اما قدرت فقط سلبى و حقوقى نیست بلکه تکنیکى و ثبوتى نیز مىباشد (همان منبع ص۱۲۱). قدرت فقط محروم نمىسازد بلکه بهرهور هم مىنماید و تنها نمىتوان آن را از حیث مشروع و یا نامشروع بودن بررسى نمود بلکه تکنیکى است که در حوزههاى استراتژیک مختلفى فعالیت مىنماید. اصولا تمایز قدرت مشروع و قدرت نامشروع از یکدیگر ارزش تبیینى چندانى ندارد. همچنین حکومت، به معناى ساختارها و نهادهاى رسمى و غیررسمى سیاسى، را جلوهگاه و محل ظهور اصلى قدرت دانستن نیز خطا است هرچند اهمیت آن در ارتباط با مساله قدرت بسیار زیاد است. قدرت به عنوان یک تکنیک، در لابلاى تعاملات و فعالیتهاى روزمره جزئى در کار مىباشد. همچنین برداشت مارکسیستى از قدرت به عنوان امرى روبنایى مورد قبول فوکو نیست. فوکو معتقد است: «اولا نفوذ قدرت عمیقتر از سطح روبناهاست»، ثانیا قدرت مستقل از هر بنیانى است؛ رابطه است نه شىء (همان منبع ص۱۵۵-۱۵۴)، قدرت باید همواره «در ارتباط با حوزهاى از تعاملات و رابطهاى انفکاکناپذیر با صور گوناگون دانش ملاحظه و فهمیده شود» (همان منبع، ص۵۹)
بازگردیم به این که چرا در غرب ایجاد فاعل اخلاقى همواره همراه با صورى از معرفت به ویژه علوم تجربى بوده است. انسانسازى اصولا به وسیله تکنیکهاى سلطه و تکنیکهاى خودسازى صورت مىگیرد که نقطه تلاقىشان را حاکمیت نامیدیم. مراد از حاکمیت در اینجا لزوما اصطلاح رایج دستگاهها و نهادهاى سیاسى نیست بلکه همان طور که گذشت نظامى خاص از دو تکنیک مذکور مىباشد. حاکمیت چه در بعد سلطهگرى و چه در بعد خودسازى مستلزم اعمال قدرت مىباشد. حال با توجه به توضیحاتى که راجع به قدرت داده شد باید بدانیم که قدرت و مبحثهاى علمى از یکدیگر انفکاکناپذیرند. به تعبیر فوکو: «معرفتبراى این که نقش معرفتى خود را ایفاء کند ناچار از اعمال قدرت مىباشد. در مبحثهاى معرفتى دیگر در ارتباط با مبحثهاى احتمالى، هر بیانى ( statement ) که حق لحاظ شود نوعى قدرت را اعمال کرده همزمان امکانى را فراهم مىآورد. از طرف دیگر تمام صور اعمال قدرت، حتى اگر مساله کشتن (وحشیانه) کسى باشد حداقل متضمن دانشى کاربردى مىباشد» (۶۷-۶۶ :۱۹۹۷ فوکو).
آن رابطهاى را که معرفتشناسى با هزار حیله سعى در انکارش داشت، باستانشناسى به سادگى مىپذیرد. چگونه امکان دارد هر بیانى که «حق» پنداشته شود، اعمال قدرت نماید؟ فوکو در بسیارى از آثارش سعى کرده است رابطه بین «حق» ( Truth ) و «قدرت» را از دیدگاهى باستانشناسانه تبیین نماید. به طور خلاصه او نشان مىدهد که در غرب تکنیکهایى براى اعتراف به حق و کشف حق اختراع شدند. در سایه این تکنیکها که با اعمال قدرت همراه بودند و هستند، فرد نهتنها حق را کشف مىکند بلکه بدان اعتراف نیز مىنماید. از طرفى دیگر اعتراف به حق خود نوعى اعمال قدرت از سوى حق یا دانش بر فرد مىباشد. پذیرش حقانیت علمى امرى به وسیله تکنیکهاى خودسازى، فرد را به عمل بر خود مىگمارد. نمونههایى از این امر را در سنتهاى یونانى استاد و شاگرد، مرید و مراد، سنتهاى اعتراف و توبه در مسیحیت، تفتیش عقاید، و روشهاى روانکاوانه امروزى مىتوان مشاهده کرد. البته نباید تصور شود این نمونهها استمرار یکدیگرند و یا از ماهیتى مشابه برخوردارند، تنها وجه مشترک آنها شاید همین رابطه «حق» و «قدرت» باشد. ادعاى باستانشناسى آن است که هر رویداد بیانى و هر مبحثى که «حق» دانسته شود اعمال قدرت مىنماید و هر قدرتى همراه با دانشى است و از طریق تحقیقات باستانشناسانه در جامعه صحت این ادعا را آشکار مىسازد. براى کسانى که با معرفتشناسى انس بیشترى دارند، شاید در ابتداء پذیرش این ادعا دشوار باشد؛ لذا ذیلا توضیحاتى از صاحبنظران زبانگرایى که بحثهایشان رنگ و بویى از معرفتشناسى دارد نقل مىشود.
یورگن هابرماس ازجمله زبانگرایانى است که جنبههایى از سرمشق ادراکى و معرفتشناسى را حفظ کرده است. وى که قائل به «خرد تفاهمى» است، معتقد است در هر عمل کلامى ( speech act ) کهمتکلم و مخاطب بر آناجماع داشته باشند، سه نوع ادعاى متفاوت وجود دارد. وى این ادعاهاى سهگانه را«ادعاهاىاعتبار» ( claims to validity ) مىنامد. آنها عبارتند از:
۱.ادعاى حقانیت ؛( claims to truth )
۲.ادعاى صلاح ؛( claims to rightness )
۳.ادعاى اخلاص ( claims to truthfulness ) .
اگرچه این سه ادعا از نظر تحلیلى از یکدیگر متمایزند، در خود عمل کلامى با یکدیگر یافت مىشوند. به بیان هابرماس (۱۳۷-۱۳۶:۱۹۹۰) وقتى تمایل به تفاهم باشد، با هر نطق قابل فهم، متکلم مدعى است که نطق مورد نظر حق است (به عبارت دیگر پیشفرضهاى وجودى در محتواى قضیهاى صادق مىباشند)، عمل کلامى در متن هنجارى خاصى صلاح مىباشد (به عبارت دیگر مورد رضایت متن هنجارىاى است که خود مشروعیت دارد)، و نیات مشخص متکلم اراده همان چیزى را دارند که بر زبان رانده شده است.
به عبارت دیگر ادعاهاى مذکور سه مرجع متفاوت دارند:
۱.مرجع ادعاى حقانیت جهان خارجى مىباشد (به عنوان تمامیت نفسالامرى موجود)
۲.مرجع ادعاى صلاح چیزى است در جهان مشترک اجتماعى (به عنوان تمامیت تعاملهاى بینالطرفینى شرعا قانونمند یک گروه اجتماعى)
۳.مرجع ادعاى اخلاص چیزى است در جهان درونى متکلم (به عنوان تمامیت تجاربى که شخص در دسترسى به آنها اولى است) (همان منبع، ص۵۸)
همان طور که ملاحظه مىشود «ادعاى صلاح» جنبه هنجارى و ارزشى دارد و به نظر هابرماس مىتواند منشا داوریهاى اخلاقى شود. این نوعى تبیین زبانى است که براى قضایا و مطابقت آنها با مابازایى خارجى در چارچوبى خاص توجیهاتى ذکر مىکند.[۵]
هانس – گئورگ گادامر ( Hans-Georg Gadamer ) فیلسوف هرمسى مشرب آلمانى نیز متفکرى زبانگراست و به شیوه خاص خود کوشیده است دانش و فعل اخلاقى – سیاسى را با هم مرتبط ببیند. گادامر در آثارش توجهى خاص به خطابه ( rhetoric ) دارد. خطابه از ابتدا در میان یونانیان به خاطر تاثیر ملموس و فورىاش اهمیت داشته است و نیرویى تلقى مىشده که مىتواند شعور مدنى و تحول سیاسى ایجاد کند (۲۳-۲۲ :۱۹۷۶ گادامر). با چنین ویژگىاى خطابه همیشه با فلسفه در تضاد بوده است (۱۹ :۱۹۸۹ گادامر). زیرا خطابه تنها هنر سخنورى نیست بلکه هنر سخن گفتن از سر خیر و صلاح نیز مىباشد (همان منبع ص۴۸۵). گادامر توضیح مىدهد که نفوذ خطابه و قدرت ایجاد تحول که در آن یافت مىشود ناشى از مساله «بداهت» در خطابه است. مساله بداهتبه سنتخطابه تعلق داشته و دارد: «بدیهى، جزء امورى است که از درستبودن خود در برابر حق بودن و یقینى بودن آنچه به اثبات رسیده و شناخته شده است دفاع مىکند» (همان منبع، ص۴۸۵). وى مىگوید: «بداهت» به حوزه احتمالات و امکان تعلق دارد نه به حوزه یقینیات و امور اثبات شده. حتى ممکن است علیه امور بدیهى کسى استدلال نماید (همان منبع، ص۴۸۵). اما با این وجود، آنها از «درست» (یا صلاح) بودن خود دفاع مىکنند. قدرت خطابه در همین جاست که درستبودن آن در مخاطب امرى بدیهى است. گرچه فیلسوفان بعد از خطیبان مفهوم بدیهى و بداهت را زیربناى قضایاى یقینى دانسته و گفتهاند بازگشت علوم یقینى به بدیهیات اولیه است، تا به امروز عملا خطابه بداهتخود را در صحنه شعور سیاسى و مدنى موفقتر عرضه کرده است.
با توجه به نقش بداهت در خطابه و قدرت خطابه در ایجاد شعور مدنى و تحول سیاسى، مىتوان فهمید که چرا فوکو مىگوید: «هر بیانى که حق لحاظ شود نوعى قدرت را اعمال مىکند و همزمان امکانى را فراهم مىآورد» (۶۶ :۱۹۷۷ فوکو) چراکه «حق» بودن یعنى مشارکت در آن بداهتى که از آن خطابه بود؛ به عبارت دیگر «درست» بودن، یعنى صلاح بودن. ملاحظه مىشود که گادامر از طریق مساله خطابه همان نتیجهاى را مىگیرد که هابرماس گرفت؛ به طریقى دیگر، گادامر حتى بر آن است که علوم تحصلى از آن جهت که از طریق زبان و ارتباط شفاهى تفهیم مىگردند با خطابه پیوند دارند (رجوع شود به ۱۹۹۲ گادامر)
خلاصه بحثها تا اینجا این است که انسان تحتحاکمیت، با تکنیکهایى از سلطه و خودسازى، شکلگیرى و ساخته مىشود. این تکنیکها همواره همراه با صورى از مبحثهاى معرفتى مىباشند که هم از بیرون و هم از درون بر فرد اعمال قدرت مىنمایند. قدرتى که لزوما سرکوبگر و سلبى نیست بلکه مىتواند در فرد ایجاد لذت و خرسندى کند. حال سؤال اساسى این قسمت از بحث مىتواند به این صورت مطرح شود که جایگاه فرد و شخص انسان در این جریان شکلگیرى وى به عنوان فاعل اخلاقى چیست؟ واکنش او به حاکمیت و تحکم مبحثهاى علمى چگونه است؟ آیا او منفعل محض است یا فعال نیز برخورد مىکند؟ سؤال در واقع این است: خودسازى یا تحکمپذیرى؟ بخش بعدى این مقاله عهدهدار پاسخ به این سؤال است که امید مىرود در سایه این پاسخ جایگاه علوم تجربى در جامعه معاصر روشن شده، رابطه آن با دین مشخصتر گردد.
انسان در جستجوى حاکمیت بر سرنوشت خود
دین، علم و هر مبحث دیگرى که اهداف سیاسى و اخلاقى داشته باشد، وارد صحنهاى از کشمکشهاى قدرتهاى سیاسى مىشود. حوزههاى این قدرتهاى سیاسى هم فعالیتهاى جزئى روزمره را فرامىگیرد و هم ساختارهاى کلان را شامل مىشود. در این میان انسان نمىتواند موجودى بىاراده و منفعل محض محسوب شود. در شرایط مختلف، انسان ممکن است با قدرتهاى متفاوتى علیه قدرتهایى دیگر ائتلاف کند زیرا آن را به سود خود بداند؛ از طرف دیگر، قدرتهاى رقیب نیز براى جذب و جلب انسان با یکدیگر رقابت مىکنند، گاه رقابتهایى خونین. یکى از خونینترین رقابت قدرتها در تاریخ جوامع بشرى پدیده انقلاب مىباشد.
فوکو در ارتباط با مساله تلاش انسان براى حاکمیت بر سرنوشت خود دو مقاله کوچک از کانت را بررسى و تحلیل مىکند. این دو مقاله که به فاصله تقریبا چهارده سال از یکدیگر نوشته شدهاند، مکمل یکدیگر مىباشند. عنوان مقاله اول که در سال ۱۷۸۴ در پاسخ به سؤال یک روزنامه در آلمان نوشته است، «روشنگرى چیست؟» و عنوان مقاله دوم که در سال ۱۷۹۸ به چاپ رسید، «انقلاب چیست؟» مىباشد.
کانت در پاسخ سؤال «روشنگرى چیست؟» مىگوید:
روشنگرى عبارت است از این که انسان خود را از قید قیمومیتهاى خود تحمیل کرده رها سازد. تحت قیمومیت بودن یعنى آنکه انسان از بکارگیرى فهم خود بدون جهت دادن دیگرى ناتوان باشد. وقتى این قیمومیتخود تحمیل شده است که علتش فقدان خرد نباشد بلکه ریشه در عدم همت و شهامت براى بکارگیرى آن داشته باشد. «شهامت دانستن داشته باش»، «شهامتبه کار بردن خرد خود را داشته باش!» این استشعار روشنگرى (۷ :۱۹۹۷ فوکو)
به نظر کانت روشنگرى یعنى به بلوغ رسیدن و از صغارت خارج شدن. به عقیده او هر نوع واگذارى فکر و اندیشه به انسانى دیگر، صغارت است؛ حتى اگر انسان اجازه دهد کتاب، و پزشک به جاى او اندیشه کنند (همان منبع، ص۷). کانت بین کاربرد عمومى خرد و کاربرد خصوصى آن به نحوى که خود تعریف مىکند، تمایز قایل مىشود و معتقد است آزادى در کاربرد عمومى خرد روشنگرى است نه در کاربرد خصوصى آن.
بحث، بررسى و تحلیل مفصل مقاله کانت از حوصله این نوشتار مختصر خارج است؛ اما آنچه در سخنان کانت در ارتباط با موضوع این مقاله اهمیت دارد این است که وى مىگوید:
من نقطه اصلى روشنگرى – خروج انسانها از قیمومیتخود تحمیل شده – را عمدتا در موارد مذهبى قرار دادهام زیرا حاکمان علاقهاى به ایفاء نقش قیم در امور مربوط به هنر و علوم ندارند و همچنین به خاطر اینکه بىصلاحیتى مذهبى نهتنها خطرناکترین بلکه ذلتبارترین بىصلاحیتگرىهاست (همان منبع، ص۱۷)
سؤال خوبى که در اینجا مىتوان مطرح کرد این است که چرا حاکمان در زمان کانت علاقهاى به نظارت و سرپرستى علوم نداشتهاند اما به شدت به مساله دین و سرپرستى دینى علاقهمند بودهاند. به عبارت دیگر، چرا صورى از قدرت که کانت مهم تلقى مىکرده است، سعى در کنترل از طریق مذهب داشتهاند. با توجه به آنچه تاکنون در این مقاله از نظر گذشت، مىتوان گفت در شرائط خاص کانت، علوم بخشى از تکنیکهاى سلطه بر انسان نشده بودند برخلاف مذهب. از طرفى دیگر، کانتبا ذکر این مطلب که ناآگاهى و بىصلاحیتى دینى خطرناکتر و ذلتبارترین ناآگاهى و بىصلاحیتى است بر کارآیى دین در شکلگیرى فاعل
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.