تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور شامل 70 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل روایتی کوتاه از زندگی شهید مدافع حرم مصطفی رشیدپور :

مصطفی رشیدپور متولد اول شهریور ۱۳۴۷ بود. اولین باری که به جبهه رفتند سال ۶۳ و در سن ۱۶ سالگی و با شناسنامه برادرش بود ولی بعد که بزرگ تر شد رسماً به جبهه رفت و در اغلب عملیات ها حضور داشت و حتی همرزمانش هم می گویند که در عملیات مرصاد نیز او را دیده اند. تا وقتی که قطعنامه را پذیرفتند نیز در جبهه های حق علیه باطل بود. همیشه می گفت: من آغوشم برای مرگ باز است ولی این مرگ است که از من فرار می کند. مصطفی همواره به من تاکید می کرد: هر کس بمیرد فردا دوباره خورشید طلوع خواهد کرد و هیچ خدشه ای در زندگی کسی به وجود نمی آید پس متکی به شخص نباش و مستقل زندگی کن؛ بزرگ همه ما خداست. علاقه خوب است اما به شرط اینکه وابستگی در پی نداشته باشد.

همسر شهید: اوایل پاییز سال ۶۹ بود و من کلاس دوم دبیرستان و امتحانات ثلث اول بود. یک روز متوجه شدم عمویم بدون برنامه و اطلاع قبلی به دزفول و به منزل ما آمده- عموی بنده داماد خانواده آقا مصطفی بود- و نگاه های معنی داری دارد و زن عمویم باب خواستگاری را باز کرد. البته مادربزرگ من و آقا مصطفی دختر خاله هستند و از دو سو نسبت فامیلی با هم داشتیم. ۱۰ بهمن ۱۳۶۹ ازدواج کردیم و اسفند ۱۳۷۰ دخترم بهاره به دنیا آمد و فروردین سال ۱۳۷۸ هم پسرم آقا مهدی را خدا به ما داد. آقا مصطفی هم بعد از ازدواج به من گفت: زمانی که جبهه بودم یک روز بعد از نماز صبح خوابیدم و در خواب دیدم که جایی روشن شد و خانمی چادری که چهره اش را نمی دیدم و نشسته را به من نشان دادند و گفتند که ایشان همسر شماست، ولی هر چه سعی کردم صورت آن زن را ببینم نتوانستم؛ و شاید این به حجب و حیای خودش برمی گشت زیرا هیچ وقت نگاه به نامحرم نمی کرد. بعداز ازدواج هم گفت که تمام مشخصات من با ان زن که در خواب دیده بود یکسان است. خیلی مرا دوست داشت و حاضر نبود آب در دلم تکان بخورد. مدام با خودم می گویم نمی دانم چگونه توانست مرا بگذارد و برود؟ اما می دانم که عشق الهی به مراتب فراتر از عشق زمینی است و قابل مقایسه و معاوضه نیست. از سال ۱۳۶۷ در شرکت صنایع فولاد مشغول به کار و آبان ۹۳ بازنشسته شد. وقتی بازنشسته شد از او پرسیدم قصد نداری کار دیگری را شروع کنی، اما جواب روشنی نداد تا اینکه زمستان سال گذشته بود که گفت: نظرت در مورد اینکه من برای جنگ به سوریه بروم چیست؟ گفتم: این سؤال خیلی سخت و دوری از تو برای من سخت تر است به خصوص که یک پسر نوجوان و در حساس ترین شرایط و سن و سال داریم که به دنبال کسب هویت است. گفت: نگران نباش؛ من مهدی را مرد بار آورده ام. واقعاً بعد از شهادت ایشان متوجه این موضوع شدم؛ وقتی که دیدم پسرم به خوبی با این مسئله کنار آمد.

به نظر من اولویت فرزندت است. مصطفی گفت: نه این طور نیست نگو اولویت فرزندت است. به صراحت مخالفت و یا موافقت خود را اعلام نکردم؛ زیرا تمام زندگی و تکیه گاهم بود؛ وقتی با آقا مصطفی ازدواج کردم از خانواده ام دور شدم و از شهرستان دزفول به اهواز آمدم به همین خاطر بر سر دو راهی قرار داشتم، ولی در تنهایی لحظه ای انگار کسی در من نهیب زد که این آدم و امثال این آدم ها اگر نروند تو هم مانند همان زن هایی هستی که لباس مردان خود را کشیدند و پشت مسلم را خالی کردند. یک لحظه فکر کردم چه بسا من از آن زنان هم بدتر باشم و اگر همه ما قرار باشد با رفتن همسرانمان مخالفت کنیم چه اتفاقی می افتد؟ مرز جنگ ایران و داعش می شود کرمانشاه و غرب کشور.

وقتی به آقا مصطفی فکر می کنم اولین خصیصه ای که به ذهنم می رسد شجاعت ایشان است که واقعا زبانزد بود. نمی دانم چه نیرویی در این فرد بود؟ آقا مصطفی به معنای واقعی کلمه ولایتمدار بود و تمام هم و غمش در وهله اول آسایش کل بشر بود و همیشه دغدغه همه آدم ها را داشت و در مورد شخص خاصی صحبت نمی کرد.

روحی عمیق و بسیط داشت وقتی به مصیبت و غمی که به من رسیده فکر می کنم به این نتیجه می رسم که حیف است روحی که تا این حد بزرگ بود با یک حادثه روزمره از دنیا می رفت. حتما خداوند نظری به این افراد دارد که شهادت را برای آنها در نظر می گیرد. اگر خداوند در این دنیای مادی مقامی و اجری بالاتر از شهادت داشت قطعا همان را برایشان در نظر می گرفت.

آقا مصطفی خصیصه های خاصی داشت که در زندگی مشترک متوجه آنها شدم البته بسیاری جنبه های شخصیتی نهفته هم داشت که بعد از شهادتش نمود پیدا کرد. اصلا فردی مادی نبود؛ گاهی وقت ها که از او می خواستم برای تنوع در زندگی و به خاطر روحیه من و بچه ها چیزی خریداری و تغییری در خانه ایجاد کنیم اصلا از این موضوع استقبال نمی کرد. جذبه های دنیا برایش بی ارزش بود و این شعار نیست چون در همه احوالاتش نمود داشت و هر چیزی که در خانه خریداری می شد بر عهده من بود و در این امورات دخالتی نمی کرد. دستگیری از دیگران و توجه به دیگران از دیگر ویژگی های بارز اخلاقی ایشان بود به طوری که حتی به فروشنده سر کوچه هم توجه داشت. به قدری ظرافت فکری داشت که گاهی اوقات متحیر می شدم که این مرد به چه چیزهایی فکر می کند و توجه دارد که ما از آن غافلیم.

آقایی سر نبش کوچه ما بساط میوه فروشی داشت آقا مصطفی هر روز بی هیچ نیازی در منزل از ایشان خرید می کرد. صبح بیدار می شدم می دیدم که کلی میوه و سبزی روی میز آشپزخانه است. می گفتم: آقا مصطفی ما چیزی در منزل نیاز نداشتیم، او می گفت: ما نیاز نداریم ولی او نیاز دارد. حوالی آبان و آذر سال گذشته بود. برای شب یلدا یک دور همی ترتیب داد و همه خانواده و خواهر و برادرها را جمع کرد و دید و دوم دی به تهران و سپس به سوریه اعزام شد.

سوریه رفتن مصطفی هم برای کمک به افراد نیازمند بود. دی ماه وهوا هم آنجا خیلی سرد بود در تماس تصویری که می گرفت می دیدیم که چندین لباس ضخیم روی هم پوشیده ولی می گفت امروز رفتم تمام سوخت مقر را جمع کردم و برای کمک به فلان منطقه بردیم. رزمنده ها می گفتند حاجی هوا خیلی سرد است یخ می زنیم. حاجی می گفت: شما مردید و برای جنگ آمده اید؛ تحمل کنید! این مردم نیازمندند خانواده هایی هستند که بچه کوچک و زن و افراد پیر دارند. ظاهرا پیرزنی را دیده بود که پشته ای از چوب های نازک بر دوش داشت، می گفت: مطمئن بودم برای جمع کردن این پشته چند ساعت وقت صرف شده اما این چوب ها به سرعت می سوزند و گرمایی به خانه این پیرزن هم نمی دهند به همین خاطر خیلی غمگین شده بود. همرزم های مصطفی هم بعد از شهادتش تعریف کردند که او وجوهی که برای خورد وخوراک و مخارج روزانه در سوریه به او می دادند را جمع می کرد و شهدای هفته را شناسایی می کرد و به منازل شهدای سوری می رفت و برای فرزندانشان اسباب بازی و ارزاق می خرید.

در هر شرایطی یاری و کمک در زندگیش جاری بود. بعد از شهادتش از روی بنرهای تسلیتی که درب منزل زده شد متوجه شدیم که حاجی با چه موسسات خیریه ای همکاری داشته است. آقا مصطفی واقعا آدم خاصی بود؛ آن وقت رسانه های مسمومی مثل بی بی سی می گویند این افراد برای پول و یا گرفتن یک سری امکانات به سوریه می روند.

در مورد هدف ایشان از رفتن به سوریه باید حتما صحبت کرد؛ زیرا هدف باعث می شود که انسان انتخاب درستی داشته باشد و ایشان زندگی و هم مرگ هدفمندی داشت. ما زمان مرگ خود را نمی توانیم تعیین کنیم اما چگونه مردن را می توانیم و مصطفی شهادت را انتخاب کرد. شهادت آرزوی او بود و روزی نبود که این کلام را بر زبان نیاورد که «من اگر شهید نشوم از غصه می میرم.»

می گفت: جنگی که ما در سوریه داریم به مراتب سخت تر از جنگ تحمیلی است؛ این ها خوارج مدرن هستند. از لحاظ تفکر همان خوارج هستند ولی به سلاح های مدرن و پیشرفته مجهز شده اند. در نبرد «غوطه شرقی» که فرمانده اطلاعات مقر بود وقتی تماس می گرفت می گفت: باید بیایید ببینید که اینجا چه خبر است، جنگ به صورت زیر زمینی بود و تکفیری ها مثل موریانه به زیر زمین خزیده بودند و روی زمین هیچ خبری نبود و آقا مصطفی در این شرایط دشوار برای شناسایی به دل دشمن زده بود و اولین کسی که به شکل پیاده برای شناسایی رفته و مبدع این روش شد ایشان بود. مصطفی و همه شهدای مدافع حرم حیرت همگان را در طول تاریخ برانگیخته می کنند.

هر روز تماس تصویری با ما برقرار می کرد. لحظه به لحظه حضورش در سوریه را ثبت کرده است. اواخر بهمن بود که دیگر تماس نمی گرفت. البته قبلش گفته بود که عملیات داریم؛ اما گویا آخرین شناسایی که رفته بود خمپاره شصت کنارش زدند و سمت راست بدنش کاملا سوخته بود. البته من بعدا فیلم زخمی شدنش را دیدم وقتی روی برانکارد غرق به خون بود بیشتر شبیه شهید بود تا زخمی؛ در همان فیلم هم وقتی به او می گویند چشمهایت پر خون است در همان حال می گوید: ما آمده ایم که سر دهیم دست و پا و چشم چه به دردمان می خورد.

وقتی مجروح شد و برگشت در این هشت ماهی که تا شهادتش بود گاهی روی تخت کنارش می نشستم و می گفتم: با خودت چه کردی؟ می گفت: چه می گویی؟ من برات شهادت را از دست بی بی گرفتم. چون در خواب دیده بود. شب میلاد حضرت زینب (س) تماس گرفت و گفت: می روم حرم و زنگ می زنم هر حاجتی داری از خدا بخواه، وقتی به حرم می رسد درب های حرم را بسته بودند با کلی خواهش و تمنا از متولی می خواهد که در را باز کند تا او و دوستانش زیارت کنند. مصطفی می گفت: من و دو دوستم و مرد سوری و ضریح حضرت زینب (س) تنها و بی واسطه بودیم و من هم از فرصت استفاده و با بی بی راز و نیاز کردم ولی نگفت که از ایشان چه خواسته است.

بعد از زیارت می خوابد و در خواب می بیند که در همان حالت در حرم است و از درون ضریح دستی بیرون می آید و سه کاغذ یا نامه به او می دهد؛ اما وقتی مصطفی قصد خروج از حرم را دارد. دو نامه را از او می گیرد و تنها نامه خودش را به او پس می دهد.

درمدتی که در بستر جانبازی بود مدام می گفت: «اگر قرار نبود من شهید شوم چرا حضرت زینب (س) از درون ضریح آن کاغذ را به من داد.» گویا باید می آمد و خانواده اش را می دید و بعد عروج می کرد.

۲۵ بهمن تا یک اسفند از او خبری نداشتیم تا اینکه متوجه شدیم ایشان را به بیمارستان بقیه الله تهران منتقل کرده اند و با برادرانش تماس گرفته بودند. دوم اسفند اخوی بزرگ آقا مصطفی تماس گرفت و بعد از احوال پرسی گفت: مصطفی آمده تهران، دارد برمی گردد، یک مشکلی هست ولی نترسید. بند دلم پاره شد و ترسیدم که به یکباره صدای خنده مصطفی را از پشت گوشی شنیدم که می گفت: من هیچیم نشده و گوشی را گرفت و گفت: چیزی نیست؛ فقط پایم پیچ خورده. گفتم: اگر چیزی نیست، پس چرا بیمارستانی؟ برادرش گفت: چرا بهش دروغ میگی واقعیت رو بگو و گوشی را از دستش گرفت و گفت: زخمی شده و خمپاره ۶۰ کنارش خورده؛ اما من همین که صدای مصطفی را شنیدم برایم کافی بود و خیالم راحت شد تا وقتی که روی برانکارد به منزل آوردنش و من یک شهید را

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *