توضیحات
با فایل فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی یک ارائهی بینقص بسازید!
پاورپوینتی زیبا و کاربردی:
فایل فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی شامل 78 اسلاید کاملاً حرفهای و چشمنواز است که برای ارائهی مستقیم یا چاپ آماده شدهاند.
آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی را متمایز میکند:
- طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی با ترکیب رنگها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک میکند.
- کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
- کیفیت بالا برای نمایش: همهی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.
ساختهشده با دقت و استانداردهای بالا:
فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچگونه بهمریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی وجود ندارد.
تذکر:
در صورت مشاهدهی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخههای غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.
همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی مخاطبهات رو تحت تاثیر قرار بده!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل روحیات اخلاقی شهید عباس ورامینی :
آشنایی با عباس از ستاد بسیج شروع شد. آن زمان او در بخش آموزش بسیج بود و من در مخابرات فعالیت داشتم و در سازماندهی بسیج با مهندس فعلی، عباس آزادی و رضا ایرانخواه هم همکاری میکردم. حاج عباس هم به همراه مجید رمضان در آموزش بسیج بودند. خب آن زمان بسیج زیر نظر منطقه ۱۰ سپاه قرار داشت و هنوز به یک واحد و سازمان جدا تبدیل نشده بود. اوایل کار هم این گروه را به عنوان ذخیره سپاه میشناختند اما هنگامی که حضرت امام حکم صادر کردند به عنوان بسیج شناخته شدیم. در آن موقع حتی لباس مخصوصی هم برای پوشیدن بسیج وجود نداشت. ساختمان بسیج هم در خیابان فلسطین واقع در ساختمان پنجم بود. من اوایل در سپاه حضور داشتم و بعدها وارد بسیج شدم. شروع کار من در بسیج با فعالیت در بخش مخابرات همراه بود. محل کار ما هم طبقه فوقانی بخش آموزش بود.
جنگ و بسیج
به احتمال قوی عباس ابتدا وارد شده بود. چون وقتی من وارد بسیج شدم، عباس در آموزش حضور داشت. بخش آموزش به طور کامل شکل گرفته بود ولی زیاد منسجم نبود. چون تازه پا گرفته بود نیروها را گزینش میکردند که در کدام قسمتها مشغول به کار شوند. عباس، آدم یتیم نوازی بود. همه یتیمنواز بودند ولی چون موقعیت عباس فرق داشت و معلم پرورشگاه در میدان قزوین بود. از بچههای بیسرپرست نگهداری میکرد. میخواهم با یک مثال روحیات او را برای شما مشخص کنم. دو برادر با نام خانوادگی ثاقب بودند که عباس آنها را به لشکر محمد رسول الله(ص) آورده بود. همه بچهها هم آنها را میشناختند. عباس کارهای فوقالعاده زیاد کرده بود، نه برای اینکه خودش را نشان بدهد. بلکه ذات او اینگونه بود. بعد از اینکه او به لشکر رفته بود، این دو برادر را هم به همراه خود به لشکر آورده بود. به گونهای هم شده بود که در لشکر پیش هر کس تا برادران ثاقب را میآوردید، آن طرف شما را به عباس ورامینی معرفی میکرد. یعنی آنقدر این موضوع برای همه مشخص بود. دلیلش هم این بود که عباس همیشه دست نوازش بر سر این بچهها میکشید و این دو نفر هم به او خیلی علاقه داشتند. منظورم این بود که یتیمنوازی عباس برای همه جا افتاده بود.
محبت و مهربانی
عباس به شدت مهربان بود. یادم هست به من میگفت: من وقتی به خانه میروم، سریع نمازم را میخوانم. حتی بعضی از مواقع تعقیبات نماز را هم به جای نمیآوردم. سریع مینشینیم و با همسرم خوش و بش میکنم. عباس هیچ وقت نمیگفت که شهید میشود. اما میگفت: وقتی من برای جنگ دو ماه وقت صرف میکنم، در این مدت همسر، مادر و پدرم از دیدن من محروم هستند. به هر حال آنها نیز دوست دارند، من را ببینند و با من ناهار یا شام بخورند و گپ بزنند. میگفت سعی میکنم وقتی به خانه میروم، نمازهایم را تقریبا جمع و جور و بدون مستحبات بخوانم. زیرا میخواهم فقط سه چهار روز با خانواده باشم و بعد دوباره وارد کار شوم. واجبات را در کنار زن و فرزندانش انجام میداد ولی به مستحبات در جبهه عمل میکرد و مستحبات را در جبهه انجام میداد. این برای ما مهم بود. معلم زبانی نبود، معلم عملی بود.
اعزام به جبهه
چون مقداری از مو و محاسن من سفید بود و بسیاری از کسانی که به بسیج آمده بودند حتی محاسن هم نداشتند و جوان بودند. من را به عنوان بزرگترشان از لحاظ سنی قبول داشتند و به من بسیار احترام میگذاشتند. قبل از عملیات فتحالمبین سپاه تهران که فرمانده آن برعهده حاج داود کریمی بود، اعلام اعزام سه پنجم زد. یعنی اینکه سه پنجم نیروهای سپاه باید به منطقه عملیاتی بروند. چه زمانی بود؟ زمانی که تازه تیپ محمدرسولالله(ص) به فرماندهی حاج احمد متوسلیان شکل گرفته بود. حاج داوود کریمی با برادر محسن رضایی هماهنگی کرده و سه پنجم بچههای سپاه تهران را به منطقه اعزام کنند چون تهران بزرگتر از بقیه شهرها بود. به دلیل مسن تر بودنم نسبت به بقیه نیروها، ما را در تهران مسئول لجستیک این نیروهای سه پنجم انتخاب کردند. زمانی که کل این جمعیت در یک جا جمع بودند و هنوز گردانها شکل نگرفته بود. بعد از اینکه گردانبندیها شکل گرفت، شاید اولین گردان در سپاه، گردان حبیببن مظاهر به فرماندهی محسن وزوایی بود که شکل گرفت. اولین فرمانده گروهان آن گردان هم، عباس ورامینی بود و من معاون او بودم. فرمانده گروهان دوم، مجید رمضان شد. فرمانده گروهان سوم، محسن حسن شد. مسئولین آموزش روی گردان حبیب خیلی کار میکردند. به دستور حاج احمد متوسلیان، آموزش سنگینی برای کل گردانها گذاشته بودند. کل تیپ محمد رسول الله (ص) هم سه گردان بیشتر نداشت. گردانهای حبیببن مظاهر، مقداد و سلمان بود.
به دلیل اینکه عملیات فتحالمبین در راه بود، آموزش سنگینی برای گردانها گذاشتند. برای اینکه منطقه عملیاتی در دشت بسیار بزرگی قرار داشت و نیرو، باید حداقل بیست کیلومتر راه میرفتند تا به هدف برسند، به همین دلیل آموزش سنگینی برای راهپیمایی و دویدن نیروها گذاشتند. از بین بردن توپخانه دشمن در ارتفاعات علی گرهزد تدبیر حاج احمد بود. او معتقد بود که باید ابتدا توپخانه دشمن را از کار بیندازیم تا دشمن از ریشه ساقط شود وگرنه شهرهایی مانند شوش و مناطقی که اگر از دشمن میگرفتیم، در یک آتش سنگین توپخانه، دشمن موفق میشد مجدد آن مناطق را اشغال کند. ولی با ساقط شدن توپخانه عراق، کار عملیات فتحالمبین تمام میشد. عباس در خواندن قطب نما خیلی ماهر بود. او شبانه به نیروهایش در بیانهای اطراف پادگان دوکوهه آموزش قطب نما میداد. مثلا نقشه خوانی کار و حرفه بچههای اطلاعات و عملیات بود اما عباس در این زمینه هم مهارت داشت. یعنی علاوه بر اینکه فرمانده گروهان و بخش آموزش بود، یک فرد اطلاعاتی خوبی هم بود.
خصوصیات شهید
عباس به افراد بزرگتر از خودش خیلی احترام میگذاشت. سه پیرمرد در گروهان ما حضور داشتند. خب به دلیل جهش یکباره من در کارها، دید خاصی به آن سه نفر داشتم. یعنی آنها را ضعیف تر از خودم میدانستم. یک روز به عباس گفتم: این سه پیرمرد را از گروهان بیرون کن، چون دست و پا گیر هستند و یک مرتبه میبینی اسیر دشمن میشوند. عباس گفت: برادر شیبانی اجازه بدهید در گروهان ما چند حبیب بن مظاهر داشته باشیم تا خداوند به احترام آنها ما را در این عملیات موفق کند. یکی دیگر از خصلتهای عباس این بود که او بسیار متواضع بود و متکبر نبود. به دنبال مادیات نبود چون اگر بود بالاخره او در یک ارگانی کار میکرد و همه امکاناتی در اختیار داشت ولی مستضعف زندگی میکرد. خیلی هم به یاد مستضعفین بود . یعنی میخواهم بگوییم عباس معنی شام داشتن یا نداشتن و لباس داشتن یا نداشتن مستضعفین را می فهمید. یادم هست اگر اشتباه نکنم بعد از عملیات فتحالمبین، موتور گازی خریده بود. میآمد پیش ما و میگفت: موتور گازی خریدهام و صدای موتور راهم برای ما در میآورد. خیلی خوشحال بود. میخواست به ما بگوید که من هم مثلا پولدار شدم.
با شهامت و با قدرت و ولایتی
عباس بسیار با شهامت و با قدرت و ولایتی بود. در آن زمان وقتی به احمد متوسلیان پیشنهاد فرماندهی تیپ محمد رسول الله(ص) شد در ابتدا نپذیرفت و گفت: حاج همت از من برای فرماندهی بهتر است. وقتی موضوع را به حاج همت گفتند، جواب داد که محمود شهبازی از من بهتر است. محسن رضایی هم مجبور شد این سه را با هم روبرو کند و به آنها بگوید: خودتان برای فرماندهی تصمیم بگیرید. در همین رابطه بعد از عملیات فتحالمبین که محسن وزوایی مسئول محور شد، بین ورامینی و مرتضی مسعودی باید یک نفر برای فرماندهی گردان انتخاب میشدند. اما هیچ یک زیر بار فرمانده شدن نمیرفتند. عباس میگفت مسعودی از من بهتر است، مسعودی هم میگفت ورامینی بهتر است. میخواهم بگویم وقتی نگاه، نگاه الهی باشد. مسئولیتپذیری به دنبال خود میاورد اما کسی به دنبال ریاست نیست. در آخر هم با اصرار مرتضی مسئول گردان شد.
طی عملیات بیت المقدس، در جاده اهواز- خرمشهر که ما در شرق آن سنگر داشتیم، عباس از ناحیه گردن و چانه زخمی شد. خب ما سنگری هم به آن صورت نداشتیم. بچهها با استفاده از چوبهای راه آهن برای خود سرپناهی درست کرده بودند. عباس غروب با چانه بسته شده به خط آمد. خیلی هم خوب نمی توانست صحبت کند. رفته بود، لب خاکریز ایستاده بود. به او گفتم: عباس با این وضعیت اینجا چه کار میکنی؟ گفت: من باید میآمدم، میدانم کاری از دست من بر نمیآید ولی نمیتوانستم عقب بمانم، باید میآمدم. حالا آمدن او بسیار مهم بود چون وجودش برای ما روحیه بود. این کارها،ایدههای خود آن بچهها بود که در وجودشان نهفته شده بود.
نمیدانم این مثال را بگویم یا نه، ولی با توکل به خدا میگویم. من خدا را دوست دارم و خدا هم من را به عنوان بندهاش دوست دارد. شهید خدا را دوست دارد و خدا هم شهید را دوست دارد. تا حدی که میگوید من گناه شهید را میبخشم، حتی بیتالمال را هم برای آن فرد خسارت دیده از طرف شهید، خداوند جبران میکند. من میتوانم بگویم که خدا را چقدر دوست دارد. شهید میتوانیم بگوید که چه مقدار خدا را دوست دارد که سرش را برای خدا میدهد. اما نمیتوانیم بفهمیم که خدا چقدر شهید را دوست دارد. این را شهید هنگامی که به دنیای آخرت رفت متوجه میشود. باز هم آن موقع متوجه نمیشود، پس چه زمان میفهمد؟ موقعی که در بهشت را باز میکنند برای او و هنگام وارد شدن به شهید میگویند بایست. از او میپرسند چه کسانی را میخواهی با خود به بهشت ببری؟ مثلا میگوید پدر، مادر، همسر، خواهر، برادر، دوست و … بعد از طرف خدا ندا میاید که میتوانی همه اینها را با خود به بهشت ببری. تازه آنجا متوجه میشویم که خدا چقدر شهید را دوست دارد. شهدایی مثل ورامینی، همت، وزوایی و… یک سر داشتند که در راه خدا دادهاند. آن سر هم برای خود خدا بوده است. اما خداوند آنقدر به آنها ایثار و فداکاری داده است تا سر را در راه او فدا کنند. بعد از آن شهید در کنار انبیاء و اولیاء ظاهر میشود و با آنها همنشینی میکند.
ما برای خودمان چیزهایی تعبیر میکنیم و میگوییم فلانی میدانست که شهید میشود! خیر نمیدانست. چون اگر میدانست که دارای علم امامت بود. اما آنها طوری با خدا معامله کرده بودند که هر لحظه آماده شهادت بودند. شهدا هر لحظه منتظر بودند تا به خدا لبیک بگویند. امثال من چون به آن درجه نرسیده بودیم، هم آماده شهادت بودیم و هم به فکر زن و فرزندانمان بودیم.
دنیا قفس پرنده
چند روز قبل از شروع عملیات فتحالمبین، عباس در صبحگاه برای نیروها شروع کرد به صحبت کردن و گفت: دنیا مثل یک قفس است. بچهها تا به حال قناری یا کبوتر در خانه داشتهاید. دیدید که پرنده داخل قفس همیشه در حال پریدن از طرف قفس به آن طرف قفس است. اگر به پریدنهای او دقت کنید، متوجه میشوید که پرنده میخواهد یک سوراخی را در قفس پیدا کند تا از آن طریق از قفس فرار کند و بیرون برود. پرنده دنیای بیرون را از قفس را میبیند ولی نمیداند چه خبر است. یعنی یک ذهنیتی از بیرون قفس برای خود ساخته است اما نمیتواند آن را لمس کند. فقط داخل چارچوب قفس را دیده است که مثلا آب و دانه را کجا برایش قرار میدهند. پرنده منتظر فرصت است که در قفس باز شود و بیرون برود و تازه بفهمد که در بیرون چه خبر است. هر چه پرواز میکند به انتهای دنیا نمیرسد. بعد با خودش میگوید ای کاش زودتر از قفس رها میشدم.
عباس به بچهها میگفت: دنیا برای ما مانند همین قفس است. آب، نان، زن و بچه، زن و بچه و… در هر گوشهاش وجود دارد و ما به آنها علاقه داریم. ما از پیامبر و اهل بیتش شنیدهایم که فضای بهشت چگونه است و چه زیبایی دارد اما نمیتوانیم آن را لمس کنیم. چه زمانی متوجه میشویم؟ زمانی که به شهادت برسیم، میتوانیم از بهشت خبردار شویم. وقتی شهید میشویم دیگر علاقهای برای آمدن به این کالبد جسم را نداریم. چون تازه میفهمیم به کجا رسیدیم و دیگر به قفس نگاه نمیکنیم. به آنهایی که در این دن
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.