تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق شامل 82 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل سجده شکر در جاده عشق :

مأمور مرز پاکت قرص هایش را گرفته بود بالا و قاه قاه می خندید. صدایش بلند و کش دار بود. بعد قرص ها را از لفافشان بیرون آورد و مثل نُقل ریخت روی سر او. هر قرصی که می افتاد روی زمین، کِرم سفید چاقی می شد که از تن سمانه بالا می رفت و می خواست مغزش را بخورد. سمانه جیغ می کشید و به مأمور التماس می کرد. صورت مرد در هم می پیچید و می شد شبیه سودابه که تهِ خنده هایش همیشه یک لبخند موذیانه و تمسخرآمیز باقی می ماند.

با صدای جیغ و گریه های خودش چشم باز کرد. جایی را درست نمی دید. فقط سایه پرچم های بالای سرش را شناخت که از سر شب بهشان خیره شده بود. دست گرم فاطمه خانم که عرق صورتش را پاک کرد، انگار روحش را هم توی بدنش جا داد. هنوز نفس نفس می زد و اشک هایش از گوشه های چشم در کاسه گوشش می ریخت. فاطمه خانم دیگر بالای سرش نشسته بود. دستش را گذاشته بود روی قلب سمانه و تندتند دعا می خواند. جز صدای خروپف زن هایی که ردیف آن ها خوابیده بودند، صدای دیگری نمی آمد. نمی دانست از سر شب چندبار آن کابوس را دیده بود.

عرق سرد لباس هایش را خیس کرده بود و می لرزید. وقتی نور موکب را کم کردند، زود خزیده بود روی تشک کنار دیوار. می دانست چه شبی را باید صبح کند. فاطمه خانم هم روی تشک کناری کیفش را گذاشته و رفته بود وضو بگیرد. تا برگردد سمانه خودش را به خواب زده بود که سر حرفی باز نشود؛ ولی حالا که مثل خواب زده ها شده بود، دیگر نمی دانست نگاه نگران فاطمه خانم را چطور از سر باز کند.

-چیزی نیست مادر. هول دیروز هنوز تو جونته. الان خوب می شی.

بعد دستش را گرفت سر زانویش و بلند شد. سمانه چشم هایش را بست و روز قبل را مرور کرد. از لحظه ای که مینی بوس از مسیرش منحرف شد و فریاد یاابالفضل راننده را شنید، دیگر چیزی نفهمیده بود. باد داغ از پنجره مینی بوس هنوز به صورتش می خورد که به هوش آمد. بعد برایش گفتند راننده پلک هایش سنگین شده و فرمان از دستش در رفته، ولی با بوق اتوبوس جلویی به خودش آمده. همه می گفتند به خیر گذشته، ولی سمانه آرزو می کرد از شیشه مینی بوس پرت شده بود بیرون و مُرده بود.

صدای آهسته فاطمه خانم که ذکر می گفت میان تِق تِق زانوهایش از او دور شد. نمی دانست چرا دلش می خواست فاطمه خانم همان جا بنشیند و برایش دعا بخواند. بی اختیار دست کرد توی کیفش. مثل هرباری که از خواب پریده و دستش به پاکت قرص ها نرسیده بود، دلش پیچ خورد. صدای ضعیف قاشق که توی لیوان می چرخید، حالش را بدتر کرد. رو کرد به دیوار و پتو را روی سرش کشید.

صبح که بیدار شد، آفتاب تازه در آمده بود. اطرافش را نگاه کرد. فاطمه خانم با چادر و مقنعه نماز خوابش برده بود. سرش تیر کشید. باورش نشد چند ساعت خواب بوده و برای نماز هم بیدار نشده. لیوان آب قندی که دیشب فاطمه خانم بالای سرش گذاشت، دست نخورده مانده بود. بَرش داشت و یک نفس سر کشید. صدای مردها از پشت دیوار کاذبی که میان موکب کشیده بودند، می آمد. داشتند بساط صبحانه را برای زوّار آماده می کردند. موهایش را زیر روسری بست و گیره را زیر گلویش محکم کرد. از پشت موکب صدای ظرف و استکان می آمد. هنوز پرده را کنار نزده بود که دختربچه ای از پشت آن بیرون پرید.

-اِ سلام خاله. داشتی میومدی پیش ما؟ بیا مامانم داره چایی درست می کنه.

دست سمانه را گرفت و دنبال خودش کشید. سمانه که انتظار دیدن دخترک را نداشت، عصبی شده بود، ولی دستش را آرام از دست او بیرون کشید و دنبالش راه افتاد. فکر نمی کرد پشت موکب در چنین فضای بزرگی چادر زده باشند. صدای زن او را به خودش آورد.

-صبح بخیر! چرا بیشتر نخوابیدی؟ دیروز خیلی نگرانت شدیم. شما برو استراحت کن. روز اول موکبه. خیلی کاری نیست.

سمانه زیر لب جواب زن را داد و خودش را مشغول نگاه کردن به دیگ و اجاق نشان داد. دلش آشوب بود. نمی توانست آن همه آدم را تحمل کند. حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشت. نمی دانست آن جا چه می کند. از خانواده و حرف وحدیث اطرافیان فرار کرده بود که تنها باشد. حالا مجبور بود با غریبه ها یک جا بماند. می ترسید آشنایی میانشان پیدا شود و زندگی اش را برای همه بریزد روی دایره. به سرش زد تا فاطمه خانم بیدار نشده، بزند به جاده و میان زائرها خودش را گم کند.

-با ما غریبی نکن. فاطمه خانم گفت دوست مهری هستی، باهاش میومدی هیئت باب الحوائج. من هرشب اون جا بودم، ولی تا حالا ندیده بودمت.

سمانه دیگر کلافه شده بود. می خواست برگردد که فاطمه خانم رسید. چشم هایش هنوز پُف داشت و درست باز نمی شد.

-فاطمه خانم بیدار شدی؟ این سمانه جانِ ما خیلی کم حرفه. بهشم که می گم برو استراحت کن، نمی ره.

فاطمه خانم انگار اصلاً حرف های زن را نشنیده باشد، جواب داد: «راضیه جون، چایی رو درست کردی؟ قربونت، دست بجنبون که دیر شده. زائرا بیدار شدن، می خوان برن.» بعد خودش را به سمانه رساند و در گوشش گفت: «شما هم هرجا دوست داری باش. فقط از موکب بیرون نرو که من هنوز خیالم ازت راحت نشده.» سمانه می خواست دهان باز کند که باید برود، می خواهد تنها باشد، ولی فاطمه خانم با سینی استکان ها پرده را کنار زد و رفت. سمانه هم پشت سرش راه افتاد.

نفهمید کی زن ها بیدار شده و رختخواب ها را جمع کرده اند. سفره بلندی وسط موکب پهن شده بود و زائرها در همه جایش نشسته بودند. فاطمه خانم و بقیه هم پذیرایی می کردند. سمانه نشست سر سفره. میان رفت وآمد خادم ها و زوّار چند لقمه ای خورد و کنار رفت. تمام مدت فکری بود برود یا نه؟ از طرفی فاطمه خانم لحظه ای از او غافل نمی شد و از طرف دیگر هم خودش می ترسید. بدون قرص ها حالش خراب بود. نمی دانست اگر توی مینی بوس، خادم های هیئت باب الحوائج نبودند، الان کجا بود و دست چه کسی می افتاد؟ ممکن بود توی جاده یا شب توی موکب یا خانه یک عراقی حالش بد شود و دوباره از هوش برود.

خودش را جمع کرد. فکرش هم پشتش را می لرزاند. چه می شد فاطمه خانم خادم موکب نبود؟ سمانه همراهش می زد به جاده و بار دلش را در حرم سبک می کرد.

خودش را لعنت کرد که تنها پا به این سفر گذاشت. اگر در خانه کسی را داشت، اگر سودابه همه را به او بدبین نمی کرد، اگر مادر کمی جرئت داشت و از او حمایت می کرد، مجبور نبود بی خبر برود و خودش را آواره کشور غریب کند. اصلاً اگر بابا گول تعریف های سودابه را نمی خورد و دختر ساده اش را عقدِ حمید نمی کرد، الان سمانه این قدر ضعیف و افسرده نبود.

خیالش راحت بود گوشی اش را خاموش کرده و دست هیچ کدامشان به او نمی رسد. دیگر نمی خواست حتی صدای سودابه را بشنود. نمی دانست خواهرش را نفرین کند یا گلایه هایش را پیش خدا ببرد. داشت دیوانه می شد. سرش را گرفت میان دست هایش و گریه کرد. خیلی زود گریه هایش تبدیل به جیغ های کوتاه و بریده شد. داشت از خودبی خود می شد که فاطمه خانم و یکی از خادم ها زیر بغلش را گرفتند و بردند پشت موکب. زن ها که صدای ترکی حرف زدنشان از آشپزخانه بلند بود، کارشان را رها کردند و خیلی زود بالای سر سمانه جمع شدند. سمانه دیگر حال خودش را نمی فهمید. دوست داشت بمیرد و خودش را در آن وضع نبیند.

روز بعد حالش کمی بهتر شد. با شرایط کنار آمده بود و تصمیم داشت کمی در کارهای موکب به بقیه کمک کند. فاطمه خانم شب قبل با او حرف زده بود و قول داده بود دو هفته دیگر دست سمانه را بگیرد و بگذارد موج جمعیت ببردشان و برساندشان به حرم. سمانه حتم داشت سفارشش را به زن های دیگر هم کرده که کاری به کارش نداشته باشند و سؤال پیچش نکنند. او هم وقت داشت در این مدت با خودش خلوت کند و به زندگی اش فکر کند. شاید راهی پیدا می کرد که نجاتش دهد یا اگرنه، همین تنهایی کمی آرامش می کرد.

سفره ناهار را که جمع کردند، دیگر به آشپزخانه نرفت. حوصله شلوغی نداشت. نشست گوشه موکب و پاهایش را دراز کرد. زائرها رفته بودند و موکب خالی شده بود. فقط دختر راضیه خانم روبه روی سمانه نشسته بود و به او نگاه می کرد. دخترک که بی تفاوتیِ سمانه را دید، عروسکش را برداشت. پاهایش را دراز کرد. عروسک را روی پاهایش خواباند و برایش لالایی خواند. سمانه یاد کودکی اش افتاد. همیشه فکر می کرد روزی که به جای عروسک یک بچه واقعی داشته باشد، چه شکلی شده است؟ می دانست شبیه مادر می شود. بزرگ تر که شد، دوست داشت فقط یک دختر داشته باشد. چون می ترسید رابطه شان مثل او و سودابه شود و شوهرش مثل پدر نتواند به هر دویشان به یک چشم محبت کند. از وقتی خودش را شناخته بود، سودابه را توی بغل پدر دیده بود که یا خودش را لوس می کرد یا با گریه های الکی شکایت سمانه را پیش او می برد. بعد هم سمانه از اخم و دعواهای پدر به مادر پناه می برد که دل خودش از بدرفتاری های او خون بود.

سمانه با خودش عهد کرده بود بچه هایش را به یک اندازه دوست داشته باشد و به هیچ کس اجازه ندهد برنجاندشان؛ اما آرزوهایش شدند حسرتی که روی دلش ماند. سال های آخر زندگی اش با حمید، دیگر تکان خوردن جنین ها قبل از مُردنشان هم برایش حسرت شده بود. گذشته دوباره داشت سمانه را در خودش غرق می کرد. باید خودش را نجات می داد. بلند شد و از در موکب بیرون رفت.

کنار در روی تخته سنگی که برای استراحت زوّار گذاشته بودند، نشست. جاده مثل رودی بود که جریان آبش لحظه ای قطع نمی شد. هیئت ها و علم هایشان، خانواده ها با بچه های قدونیم قدشان، پیرمردها و پیرزن هایی که کمرشان را روزگار خم کرده بود، کسانی که مریض هایشان را روی ویلچر آورده بودند. از شهرها و کشورهای مختلف دنیا زائر آمده بود. سمانه دیگر خودش را فراموش کرده بود. باورش نمی شد از شبی که می خواست خودش را از زندگی خلاص کند، ۱۰ روز هم نگذشته بود. مهری پاپی اش شد هرطور شده او را با خودش ببرد هیئت. حرف های سخنران فکر جدیدی انداخت توی سرش.

-جوونا پیاده روی اربعین رو دست کم نگیرید. همینه که خواب دشمن رو آشفته کرده. دشمن از این جمعتون می ترسه. از وحدت مسلمونا می ترسه. مردم بدونید. دنیا داره برای ظهور آماده می شه.

آن شب تا صبح فکرهایش را کرد. باید پیشنهاد مهری را قبول می کرد. چیزی از دست نمی داد. مدتی از زندگی اش فرار می کرد؛ از پدر، سودابه، سرزنش هایشان و داغی که حمید به دلش گذاشته بود. باورهایش هم نمی گذاشت به این راحتی دست به خودکشی بزند. شب بعدش که مهری از تصمیم رفتنش باخبر شد، دینارها را در همان هیئت گذاشت توی مشتش. فقط می ماند گذرنامه. مهری گفته بود نمی تواند همراهش باشد و همین سمانه را نگران می کرد.

سمانه دیگر سردش شده بود. خورشید داشت غروب می کرد، ولی از شلوغی جاده کم نشده بود. بلند شد که برود تو. دم در موکب به زنی برخورد که اخم هایش در هم بود. سمانه چند ثانیه نگاهش کرد و عقب عقب رفت تا وسط موکب. او را از اخم هایش شناخت. می دانست اگر جهنم هم برود، سودابه دست از سرش برنمی دارد. عراق که راه دوری نبود. یکهو دیوانه شد. سرش داغ کرده بود. می دوید دور موکب و به خودش می زد. جیغ می کشید و التماس می کرد دست از سرش بردارد.

آن قدر جیغ زده بود که گلویش درد می کرد. افتاده بود گوشه موکب. زن جوانی که دم در دیده بود، دیگر اخم نداشت. زن آن قدر برایش حرف زده و گفته بود کاری با سمانه ندارد، آن قدر فاطمه خانم نوازشش کرده بود و قاشق قاشق شربت گلاب در دهان سمانه ریخته بود تا باور کرد سودابه دنبالش نیامده و آرام گرفت. با این حال جرئت نداشت به صورت زن نگاه کند. باورش نمی شد کسی تا این حد شبیه سودابه باشد.

فاطمه خانم که خیالش راحت شد، همان طورکه عرق از سر و رویش می چکید رفت دم در. یکی از مردها را فرستاد پی شوهرش که بسپرد کسی را از هلال احمر نیاورد. سمانه یادش نمی آمد چه کرده؟ از پچ پچ زن ها فهمید محشری به پا کرده. وقتی حالش بد شده، زن ها دوره اش کرده اند تا آرامش کنند؛ ولی فایده نداشته. دست آخر فاطمه خانم دویده آن طرف موکب. داد زده و از حاج رفیع کمک خواسته. راضیه خانم می گفت تا آن روز مردهای هیئت صدای فاطمه خانم را نشنیده بودند. سمانه دیگر طاقت شنیدن حرف های اطرافیانش را نداشت. زیر نگاه هایشان داشت آب می شد. بغضش ترکید و چادرش را روی صورتش کشید.

چند روزی گذشت تا سمانه خاطره آن روز را فراموش کند. آرام بگیرد و خودش را میان خادم ها پیدا کند. از بس مریم برای زن ها از مادرش گفته بود و خندانده بودشان که دیگر کسی درباره سمانه حرف نمی زد. سمانه فکرش را هم نمی کرد آن زنی که اخم هایش سودابه را جلویش ظاهر کرد، آن قدر خوش خنده و بذله گو باشد. شوخی هایش یخ خادم ها را آب و پای سمانه را هم به آشپزخانه باز کرده بود. فاطمه خانم با آن که دلش کمی آرام شده بود، ولی سمانه را زیرنظر داشت. سمان

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *