تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شهید وزوایی الگوی جهادی؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل شهید وزوایی الگوی جهادی انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 64 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل شهید وزوایی الگوی جهادی:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل شهید وزوایی الگوی جهادی آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل شهید وزوایی الگوی جهادی با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل شهید وزوایی الگوی جهادی از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل شهید وزوایی الگوی جهادی، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شهید وزوایی الگوی جهادی :

۳۷ سال که چیزی نیست. تو بگو ۱۳۷ سال. گِرای دل‌ها را که گرفته‌باشی، خیمه آتش محبتت تا ابد از سرشان کم نمی‌شود. صدام گفته‌بود هر کس ارتفاعات بازی دراز را فتح کند،‌ کلید طلایی بغداد را به او می‌دهد و نمی‌دانست تو با فتح قله‌های بازی دراز،‌ صاحب کلید قلب‌ها شدی؛ نه‌فقط در روزهای رزم که برای همیشه. اینطور است که حالا، ۳۷ سال بعد از رفتنت،‌ شده‌ای چهره محبوب جوانان دو نسل بعد. ندیده، شیفته آن چهره باصلابت و همت بلندت شده‌اند. مدام فهرست بلندبالای توفیقاتت را بالا و پایین می‌کنند و با خودشان فکر می‌کنند چطور می‌شود همه این کارهای بزرگ را در کمتر از ۲۲ سال انجام داد؟! ماجرا همین است؛‌ هرکس را به طریقی گرفتار کرده‌ای آقا محسن! یکی را با نبوغ علمی‌ات،‌ دیگری را با دشمن‌شناسی‌ات در دل لانه جاسوس‌ها، یکی را با عاشقانه‌هایت با خدا و آن دیگری را با شجاعت حیدری‌ات در میدان جنگ که کوه و دشت و قله نمی‌شناخت. دوستدارانت؛‌ از رفقا و همرزمان دیروز تا هم‌دانشگاهی‌های امروز، در سی و هفتمین سالگرد شهادتت در دانشگاه شریف دور هم جمع شدند تا اعتراف کنند هنوز هیچ‌کس تو – «هم‌قامت قله‌ها» – را آنطور که باید،‌ نشناخته.

گُل سرسبد دانشگاه شریف

همه‌چیز از همین‌جا شروع شد؛‌ از دانشگاه شریف. تصمیمش را گرفته‌بود پا جای پای خواهر و برادر بزرگ‌ترش بگذارد و تحصیلات دانشگاهی را در ینگه‌دنیا تجربه کند. قبولی در رشته شیمی دانشگاه شریف اما همه برنامه‌ریزی‌ها یا بهتر بگویم سرنوشتش را تغییر داد. در نامه‌ای به خواهرش نوشت: «آن‌قدر خوشحالم که حد و مرز ندارد و به قول معروف دارم پر درمی‌آورم. من در دانشگاه آریامهر تهران (شریف فعلی) قبول شدم. به‌این‌ترتیب فکر می‌کنم مسئله خارج رفتن منتفی شده است و به خواست خدا اگر ممکن شود، برای گرفتن فوق لیسانس و بالاتر به آمریکا خواهم رفت.»

محسن در ایران ماند و شد یکی از نخبه‌های دانشگاه شریف و بعدها با رشادت‌هایی که از خود نشان داد،‌ اسم دانشگاهش را بیش از پیش پرآوازه کرد. اینطور است که دکتر «محمود فتوحی»، رییس دانشگاه شریف،‌ با افتخار یاد می‌کند از دانشجوی شایسته سال‌های دور این دانشگاه که امروز جایش خالی است و می‌گوید: «دانشجویان دانشگاه شریف در جریان پیروزی انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس، نقش کلیدی داشتند. این دانشگاه علاوه‌بر اینکه در تأمین تجهیزات جنگی موردنیاز جبهه‌ها مشارکت داشت، ۱۶۰ شهید هم تقدیم انقلاب کرد که شهید محسن وزوایی، دانشجوی ممتاز رشته شیمی، یکی از آن چهره‌های درخشان بود. او با تسلطش به زبان انگلیسی،‌ در ترجمه اسناد به‌دست‌آمده در لانه جاسوسی نقش مهمی داشت و پس از آن هم با شجاعتش،‌ در وقایع سرنوشت‌ساز دفاع مقدس، نقش تعیین‌کننده ایفا کرد.»

با فک دوخته‌شده،‌ یک پرس چلوکباب را خورد!

به هر گوشه نگاه می‌کنی، چند نفری کنار هم ایستاده‌اند به گپ‌وگفت، روبوسی و گرفتن عکس یادگاری. یادواره فرمانده جوان و محبوبشان باعث شده بعد از مدت‌ها دور هم جمع شوند و از شب و روزهای سخت اما شیرین عملیات بگویند، بخندند و آن وسط‌ها با چند قطره اشک پنهانی،‌ دلی هم سبک کنند.

دکتر «محمدابراهیم شفیعی»،‌ همرزم شهید وزوایی یک دنیا حرف دارد از اقتدار رفیقش، توکل عجیب او و استقامتش در عملیات بازی دراز که با وجود اصابت ترکش به گلویش،‌ از بین رفتن فک و از کارافتادن دست راستش، حاضر به ترک منطقه نشد و تا آخر عملیات را فرماندهی کرد. اما می‌رود سراغ یک خاطره شیرین و می‌گوید: «بعد از عملیات بزرگ بازی دراز که محسن در بیمارستان بستری شده‌بود، همراه با فرزند آیت‌الله بهجت و شهید پیچک به ملاقاتش رفتیم. وضعیت سختی داشت و فکش را کاملاً دوخته‌بودند. می‌دانستیم ۱۰،۱۵ روز است جز سرم و آب سوپی که از طریق همان سرم به بدنش می‌رسید، چیزی نخورده. آن روز دوستان برای اینکه محسن را اذیت کنند،‌ یک پُرس چلوکباب برگ برایش بردند و گفتند: بفرمایید (با خنده). بعد از دقایقی،‌ ما همگی پیش دکترش رفتیم تا از روند درمانش سئوال کنیم. وقتی برگشتیم،‌ چلوکباب نبود! فکر کردیم شاید کسی آن را از اتاق بیرون برده اما محسن با دست چپش روی کاغذ نوشت: «من خوردمش!» با تعجب پرسیدیم: چه جوری؟! مگه میشه؟! با شیطنت به جای خالی یک دندانش که در عملیات شکسته‌بود،‌ اشاره‌کرد و لبخند زد. همه کباب‌ها را از همان‌جا فرستاده‌بود داخل دهانش!(با خنده)»

خودش در خیابان دعوتم کرد…

نمی‌شود از محسن وزوایی گفت و یادی از معجزه عملیات «فتح‌المبین» نکرد. عملیاتی که حاج «احمد متوسلیان» مسئولیت سخت‌ترین و حساس‌ترین مأموریت آن را به این فرمانده جوان سپرد؛ ۲۰ کیلومتر نفوذ شبانه در دل دشمن و ازکارانداختن توپخانه عراق. از هرکس می‌پرسیدی، می‌گفت نشدنی است اما توکل و شجاعت محسن، چیز دیگری می‌گفت. «عبدالله مرادی» یکی از اعضای گردان «حبیب بن مظاهر» در عملیات فتح‌المبین که با شور و اشتیاق خاصی خود را به مراسم رسانده، می‌گوید: «قرار بود گردان ما توپخانه لشکر عراق را تصرف کند. شبانه حرکت کردیم اما با وجود عملیات‌های شناسایی دقیق، در آن منطقه گم شدیم! یکی دو ساعت در آن دشت سرگردان مانده‌بودیم و روند عملیات عملاً متوقف شده‌بود. نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. اگر ما توپخانه دشمن را از کار نمی‌انداختیم، نیروهایی که قرار بود بعد از ما عمل کنند، با همان توپخانه قتل عام می‌شدند.»

در آن دقایق سخت و پرالتهاب، تمام نگاه‌ها به محسن وزوایی بود و همه با زبان بی‌زبانی از او می‌پرسیدند چه باید کرد؟ و آقا محسن، کاری کرد کارستان: «یک‌دفعه همه دیدند فرمانده قامت بست و شروع کرد به نماز خواندن! نماز و استغاثه آقا محسن که تمام شد، بلند شد و دستور حرکت داد. آن شب هیچ‌کس درمقابل دستور او چون و چرا نکرد چون همه به فرماندهی که ذوب در خدا بود، اعتماد کامل داشتند. و توکل و توسل آقا محسن در دل تاریک شب چنان راه را برای ما باز کرد که حتی از اهداف عملیات هم جلو زدیم و علاوه‌بر تصرف گردان توپخانه عراق، تا لب مرز هم پیشروی کردیم!(با خنده)»

در میان خنده، یک‌دفعه آسمان چشم آقا عبدالله ابری می‌شود. یاد جای خالی فرمانده محبوبش که می‌افتد، دلش می‌گیرد و می‌گوید: «با خودم فکر می‌کنم امروز، وجود امثال محسن وزوایی مثل همان شرایط سخت عملیات، چقدر می‌توانست گره‌گشا باشد، چقدر امروز به وجود آن‌ها نیاز داریم…» بلورهای اشک حالا می‌دوند وسط کلمات آقا عبدالله: «نمی‌دانید با چه حالی خودم را به این مراسم رساندم… باور کنید وقتی عکس شهید وزوایی را روی بنر اطلاع‌رسانی این مراسم در خیابان دیدم، انگار قلبم از جا کنده‌شد. نمی‌دانید چقدر دلم برایش تنگ شده. رفتم از محل کارم مرخصی گرفتم و آمدم. اینجا که رسیدم، آرام شدم… ای کاش ما هم به آن‌ها ملحق شویم و اگر هم هنوز باید بمانیم، دعا می‌کنم خدا به حق خوبانش کمک کند از راه شهدا دور نشویم.»

بچه‌هایم شفاعت کردند، سنگ‌هایم را با آقا محسن واکَندم!

دو سال و نیم است یک عضو جدید به خانواده‌اش اضافه شده. آمده و جای خالی برادر نداشته‌اش را برایش پر کرده. و حالا امروز، ثمره این همنشینی و محبت خواهر و برادری، کتاب ارزشمندی است با محوریت زندگی «محسن عزیز». «فائضه غفار حدادی»، نویسنده کتاب شهید محسن وزوایی که قرار بوده امروز جشن رونمایی کتابش برگزار شود اما به دلایلی منتفی شده، یکی از چهره‌های ویژه مراسم است. از ماجرای نگارش این کتاب می‌پرسم و می‌گوید: «من تا قبل از شروع نگارش این کتاب، با شهید وزوایی آشنایی نداشتم. تجربه قبلی‌ام در نگارش کتاب شهید حسن طهرانی مقدم با عنوان «خط مقدم» هم مشابه همین بود. به همین دلیل معتقدم خود شهید باید اجازه دهد و نویسنده‌اش را انتخاب کند.»

و او این اجازه را به شیوه زیبایی از آقا محسن گرفت: «بعد از ۴ ماه تردید در پذیرش و شروع پروژه نگارش کتاب شهید وزوایی، دست ۳ پسر ۱۰، ۶ و ۲ ساله‌ام را گرفتم و رفتیم گلزار شهدای بهشت زهرا (س) تا سنگ‌هایم را با شهید وزوایی وابکَنَم! تردیدم از این جهت بود که شناختی از این شهید نداشتم و از طرف دیگر، می‌دیدم قبلاً درباره این شهید، کتاب و فیلم و… تولید شده و از خودم می‌پرسیدم: من چه چیز جدیدی می‌خواهم درباره ایشان بنویسم؟

با فرزندانم سر مزار شهید وزوایی رفتیم تا پیش او شفیع من باشند. نشستیم سر مزار و گفتم: ببین آقا محسن عزیز! توان من، محدود است. مادر ۳ فرزند هم هستم. اگر دوست داری من برایت بنویسم، اگر فکر می‌کنی می‌توانیم با هم کنار بیاییم و اگر خودت کمکم می‌کنی، یک کاری بکن و گشایشی ایجاد کن که این پروژه اینقدر برایم سنگین نباشد و پیش برود…

همین‌قدر راحت و خودمانی با شهید وزوایی صحبت کردم چون با شهدا اگر رفیق نشوی، نمی‌توانی خوب برایشان بنویسی. جمعه عصر از بهشت زهرا (س) برگشتیم و همان شب پیامک حوزه هنری را دریافت کردم که: از فردا بیا و کار را شروع کن. و فردا صبح، من کار نگارش کتاب آقا محسن را دست گرفتم با اطمینان قلبی خاصی که می‌گفت فقط من هستم که می‌توانم این کار را انجام دهم. و کاملاً احساس می‌کردم که خود شهید این اجازه را به من داده‌است.»

من نویسنده کتابش شدم، او برادر من

دو سال و نیم از آن روز گذشته، کتاب با تمام سختی‌ها با تلاش‌های شبانه‌روزی آماده شده و در ظاهر، مأموریت خانم نویسنده ۳۴ ساله تمام شده. اما خوب که نگاه کنی، پنجره تازه‌ای رو به زندگی او باز شده که تا همیشه پیوندش می‌دهد به یک مهربانِ همیشه‌حاضر: «حالا دیگر همه می‌دانند من یک برادر به نام محسن دارم که همیشه در زندگی‌ام با محبت‌ها و مراقبت‌هایش حضور دارد؛ آن‌قدر که تا به ساعت نگاه می‌کنم و می‌گویم: محسن! بچه از مدرسه برنگشت، دیر کرده، نگرانم، کاری می‌کند که آرامش می‌آید و جای دل‌نگرانی را می‌گیرد. این برادری، بزرگ‌ترین هدیه شهید محسن وزوایی به من بوده است.»

غنیمت‌خوارها را توبیخ نکرد، وسط عملیات برایشان استغفار کرد!

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *