تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شیر زنی با عطر باروت، از جنگ عراق تا جنگ کرونا، ارائه‌ای متفاوت و تأثیرگذار بسازید

دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل شیر زنی با عطر باروت، از جنگ عراق تا جنگ کرونا شامل 45 اسلاید حرفه‌ای و طراحی‌شده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی به‌خوبی معرفی خواهد کرد.

دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل شیر زنی با عطر باروت، از جنگ عراق تا جنگ کرونا:

  • ظاهر حرفه‌ای و چشم‌نواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
  • کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل شیر زنی با عطر باروت، از جنگ عراق تا جنگ کرونا را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
  • کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.

عملکرد بی‌نقص: اسلایدها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.

یادآوری: در صورت استفاده از نسخه‌های غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل شیر زنی با عطر باروت، از جنگ عراق تا جنگ کرونا توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.

همین حالا پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شیر زنی با عطر باروت، از جنگ عراق تا جنگ کرونا را دریافت کرده و ارائه‌ای مؤثر و حرفه‌ای داشته باشید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شیر زنی با عطر باروت، از جنگ عراق تا جنگ کرونا :

دیوارهای آجری آفتاب خورده و گیسوان گل های کاغذی که بر دامن خیابان پریشان شده بود پای هر عابری را تا رسیدن به کوچه مقصود بیقرار می کرد. برای آخرین بار چشمانم را از تصویر نشانی خانه دوست پر کردم و کاغذ را در اضطراب مچاله شدن به جیبم سپردم.

حلقه پسربچه هایی که از قرنطینه خانگی به خاک و خل وسط کوچه پناه برده بودند با نفرینی که نمیدانستم از پشت کدام یک از درهای بسته رها شده بود از هم پاشید و بوی سبزی تازه که در میان روغن، تفت داده میشد مشام آسمان را پر کرد.

چشمم که به تابلوی نیمه آویزان سر کوچه خورد قدم هایم مشتاق تر شد؛ پیرمردی با کمر خمیده و ماسکی که کشش لق میزد نان های داغش را این دست و آن دست می کرد، سراغ خانه «مارعلی» را که گرفتم از تفاوت لهجه ام دانست که غریبم و میهمان نوازی اش جز به دادن نشان خانه خودشان رضایت نداد، می دانستم که تعارف نیست اما دلم نیامد دل پیرمرد را بشکنم و به قبول تکه ای نان، میهمان سرپایی پیرِ دزفولی شدم.

سلام بر مهدی

لازم نبود زیاد دنبال او بگردم، پرچم سبز «سلام بر مهدی» از ته کوچه میدرخشید، دل و پایم از شدت شوق دیگر از خودم نبودم، انگار کسی یا چیزی ماورای تمام عادات مرسوم بشری مرا به اینجا کشانده باشد تا برای لحظاتی، شیرینی جریان زندگی را در بحبوحه ی مرگ انسانیت به تماشا بنشینم. تلفیق شوق و تردید سردگمم کرد، این همه راه برای دیدن چه کسی آمده بودم؟ مکالمه ی دیروز را با خودم مرور کردم، سلام ها، معرفی ها و اعتمادی که ندیده و نشناخته تنها به عزت لبخندهای گرم رقم خورده بود! او چرا چیزی نپرسید، چرا نخواست که قبل آمدنم از چند جا سراغ اصالت نام و نشانم را بگیرد و من چگونه باید برای اولین بار با او روبه رو میشدم که یارای برابری با آن حجم از مهربانی تلفنی دیروزش را داشته باشد؟

روحی با بوی باروت

انگشت اشاره ام را بالا آوردم، حالا در برابر درِ کوچکِ سفیدی ایستاده بودم که نمیدانستم پشت آن چه قصه ای در انتظار من است، خنکای هوای بهاری به آرامی دستی بر عرق پیشانی ام کشید، نفس عمیقی کشیدم و زنگ در را زدم، صدای بلبلی زنگ و تپش های قلبم همزمان بالا گرفت، «مارعلی» پشت در بود. هیچ کس اسم واقعی اش را نمی دانست، نه حالا و نه حتی آن زمانی که قصه دلاوری هایش گوش دزفول را پر کرده بود؛ همه او را «مارعلی» صدا می زدند و می زنند، یعنی مادر علی، شیرزنی از زنان سرزمینم که پس از گذشت سال، هنوز لباس های روحش بوی باروت می دهند!

مارعلی را دیدم

قدِ کوتاه و جثه ریز «مارعلی» تصویری برخلاف تمام پرداخته های ساعت گذشته خیالم را رقم زد، او حالا در برابر من و من در برابرش ایستاده بودم و بی سلام و علیک با خودم زمزمه میکردم: مگر می شود همه آن کارها از او سر زده باشد؟ آنقدر زور بازو آن هم از این پیرزنی که شاید دستش به سختی حتی به شانه ام برسد!

اما لبخند بی مقدمه «مارعلی» تمام فرضیه هایم را بر هم ریخت و سلام بر لبخند آنگاه که حتی پیش داوری های مرسوم بشر را در برابر عظمتش یارای استقامت نیست.

صبحی پس از سیاهی

با وسواس ملیحی چهره محجبوش را میان سیاهی چادر پنهان میکرد، او جلو افتاده بود و اشاره میداد که دل از سیاهی دالان تنگ و تاریک خانه اش چرکین نکنم چون صبحِ زیبایِ اندرونی، ساعت ها است چشم به راه قدم هایمان، دستِ انتظار زیر چانه زده است. وسط حیاط بودم و میهمانِ بازیگوشی نوری که پس از توفیق اجباری تاریکی، چشم هایم را میزد؛ هرکجا که سر برمی گرداندم گلدان بود و عطر گل هایی که «مارعلی» وعده بهشت برینشان را داده بود. حصار اتاق ها و درهای دو لنگه شان دور کمر خانه را تنگ گرفته بود تا رقص حیاطِ جارو خورده و بوی خنک نم بیشتر به چشم بیاید، اینجا همه چیز همانطوری بود که باید باشد، آنقدر دل انگیز که تمام ناتمام های غم انگیز روزمره ی بشری را از خاطرش به در کند.

سادگی

درِ اولین اتاق به اسم خدا و صلوات بر پیامبرش باز شد، اینجا کلبه کوچکِ شیرزنی بزرگ بود، آشپزخانه ای نقلی گوشه اتاق آرام نشسته بود، قالی نو نبود اما آنقدر مهربان به استقبال قدم هایم آمد که دلم می خواست پاهایم را بر آن رها کنم، درست برخلاف تمام جاهایی که باید حواست باشد که ابریشمی های برجسته مد روز لک نشوند! آهنگ موزون پره های پنکه که پشت سر هم می دویدند ناخودآگاه مرا به سمت طاقچه کشاند، جای مقدسی که میدانستم برای قدیمی ها حکم گاوصندوق را دارد! پلاک، عکس، یادبود اینجا هر آنچه بود بوی محبوب و منطقه عملیاتی بدر را می داد. همان طور که «مارعلی» دست به کار تهیه شربت شده بود با چشم هایم چار دیواری اتاقش را شخم زدم، سه عکس در کنار هم، پسرش، سردار سلیمانی و شهید ابراهیم هادی، مردانی که نیکو به عهد خود با خدا وفا کردند و ما را در اوج تشنج بی وفایی ها به فکر فرو بردند.

لباس سربازی

حالا که کمی راحت تر نشسته بودیم بهتر توانستم او را ببینم، مقنعه ی سبز یشمی و مانتوی سبز پسته ای با جیب های بزرگی که بلند پایین آمده بود، مانند تمام دهه هفتادی های سرزمینم نه در زمان جنگ بودم و نه حتی صدای سوت خمپاره را تا به حال به گوش شنیده بودم اما برای لحظاتی دست در دست «مارعلی» که هنوز پس از سال لباس رزمِ شیرزنانه اش را از تن به در نکرده بود به سفر مکانی دور رفتم، آن هم در زمانی حتی سال ها قبل از تولدم!

ته تغاری می رود

رحیم کلاس چهارم بود که مدرسه اش را با موشک زدند، پنجمین و آخرین بچه ام بود و من بی تاب امانتی های شوهرم که چطور آن ها را به تنهایی و با چنگ و دندان، قد و ریشه بدهم. آرام و قرار نداشت اصلا رفتارش طوری بود که انگار اهل بیت او را بار آورده اند، تربیت خدا بود، این را همین طور نمی گویم، دلیل دارم، چون بعد خرابی مدرسه نه گریه کرد و نه حتی به آغوش من که مادرش باشم پناه آورد بلکه بی مهابا به مسجد رفت تا مردانه، اسمش را به لیست اعزامی های جبهه اضافه کند. سه پسر و یک دختری که قبل رحیم خدا به ما ارزانی کرد جثه و قد کوتاهی داشتند اما رحیم بلند بالا بود به خاطر همین وقتی به مسجد رفت به سختی متوجه سن کمش شدند اما بعد به او گفتند اینطور نمی شود یا باید پدرت را بیاوری یا مادر، تو کوچکی و می خواهی تصمیم بزرگی بگیری.

رحیم به مسؤول پایگاه می گوید که پدرش فوت شده و من از همکاران بسیجی آن ها هستم، مسؤول پایگاه هم می گوید پس برو با حاج خانم بیا، ببینیم چه می شود. رحیم بی تاب شده بود، از پایگاه بسیج به سمت خانه آمده بودم که به طرفم دوید و با صلابت گفت: « امام خمینی دستور داده که به جبهه برویم، حالا هم که با موشک مدرسه را زده اند سکوت جایز نیست، تو که خودت بسیجی و در دل کار هستی چطور میتوانی به خاطر دلت به رفتنم رضا ندهی؟» آنقدر محکم پای حرف هایش ایستاده بود که حتی اجازه تردید را به دلم راه ندهم، به مسجد رفتیم تا رضایت نامه را پر کنم، آنجا هم که پرسیدند گفتم وقتی عشق رفتن در روحش ریشه دوانده من که باشم تا مانعش شوم،

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *