توضیحات
با فایل فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید یک ارائهی بینقص بسازید!
پاورپوینتی زیبا و کاربردی:
فایل فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید شامل 77 اسلاید کاملاً حرفهای و چشمنواز است که برای ارائهی مستقیم یا چاپ آماده شدهاند.
آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید را متمایز میکند:
- طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید با ترکیب رنگها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک میکند.
- کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
- کیفیت بالا برای نمایش: همهی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.
ساختهشده با دقت و استانداردهای بالا:
فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچگونه بهمریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید وجود ندارد.
تذکر:
در صورت مشاهدهی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخههای غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.
همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید مخاطبهات رو تحت تاثیر قرار بده!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل فعالیت خدایی همسر شهید :
زمانی روبهرویم مینشیند برای گپوگفت که همراه با اهالی موسسه «روشنای امید» در تدارک جشن نامزدی یکی از دخترهای «خانه امید» است. قند در دلش آب میشود وقتی که از عروس شدن یکی از عزیزکردههایش میگوید. دست در کیفش میکند، پارچهای را بیرون میآورد و میگوید: «دیروز رفتم بازار، ساتن خریدم که برای لباس نامزدی دخترم آستری بدوزم. بردم خانه امید و دیدم رنگهایشان با هم نمیخواند. امروز میخواهم بروم رنگش را عوض کنم.» حتی وقتی از زحمت دوباره میگوید هم خنده از روی لبش محو نمیشود. آخر، خودش را مادر عروس میداند و از لحظهلحظه همراهی با دختر دمبختش لذت میبرد. از «رقیه محسن دوست» میگویم که شریک تجربه جدید دختران بالای ۱۸ سال بهزیستی شده و حالا درست یک سالونیم است زندگیاش با مادری کردن برای آنها، رنگ و بوی تازهای گرفته است. گفتوگوی ما با این همسر شهید که علاوهبر فرزندان خودش، داوطلبانه برای ۶ دختر خانه امید هم مادری میکند، در روز مادر انجام شد اما برای تجلیل از این بانوی دریادل، هر روز، روز مادر است.
با دعای مادرم، همنفسِ بچههای شیرخوارگاه شدم
«مأموریتم درست بعد از شهادت همسرم – شهید «سید حمید خدایی» – شروع شد؛ از دوازدهم خرداد سال ۱۳۶۷، درحالیکه هنوز ۱۸ سالم تمام نشدهبود! پسر بزرگم ۱۴ ماهه بود و پسر کوچکم ۵ ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد. اداره زندگی با ۲ نوزاد، آنهم دستتنها، خیلی سخت بود و طول کشید تا بتوانم خودم را با شرایط جدید وفق بدهم. اما با تمام فرازونشیبها، با لطف خدا توانستم یادگارهای شهید را به عرصه برسانم. بعد از سروسامان گرفتن بچهها، با خودم گفتم: خب، حالا از این به بعد، چی؟ چه باید بکنم؟ معتقد بودم زندگی باید هدف داشتهباشد. برایم مهم بود هرطور شده، بتوانم خدمتی انجام دهم. مدتی در خدمت مادرم بودم و از ایشان مراقبت میکردم. اما با فوت مادرم، دوباره برگشتم سر خط.»
«رقیه محسن دوست» برمیگردد به ۵،۶ سال قبل که مرحله جدیدی در زندگیاش آغاز شد و ادامه میدهد: «فکر میکنم دعاهای مادرم بود که مرا به شیرخوارگاه آمنه رساند. واقعیت این بود که بیشتر از اینکه آن بچهها به من نیاز داشتهباشند، من به آنها نیاز داشتم. اولین اتفاق مثبت این بود که با حضور در آن فضا، جای خالی مادرم را راحتتر پذیرفتم. وقتی میدیدم نوزادان یکی دو ماهه که عمیقاً به مادر نیاز دارند، از این نعمت محروماند، با خودم میگفتم: تو چرا ناراحتی؟ تو که به لطف خدا، یک عمر از نعمت وجود مادرت بهرهمند بودی و در زندگیات کمبود محبت مادر نداشتی.
سال ۱۳۹۲ بود که بهعنوان نیروی داوطلب وارد شیرخوارگاه شدم تا هرکاری از دستم برمیآید، انجام دهم. در اصل، برای محبت کردن به آن بچهها رفتهبودم چون مهمترین نیاز آنها، نیاز عاطفی است؛ اینکه کسی باشد در آغوش بگیردشان و ببوسدشان. آن روزها چند نیروی داوطلب در شیرخوارگاه بودیم که یک گروه تشکیل دادیم برای حمام کردن بچهها. با این کار میخواستیم کمی کار مربیان بچهها سبک شود. مدتی بعد، مسئولیت بیمارستان بچهها را تقبل کردم؛ اگر بچهها بستری میشدند، در بیمارستان کنارشان میماندم و کارهایشان را انجام میدادم.»
دلِ مادر مهربان بچههای شیرخوارگاه هر وقت از مظلومیت این بچهها میگرفت، یک حس دوستداشتنی میآمد و به او قوت قلب میداد: «در خدمت بچههای شیرخوارگاه که بودم، لحظهبهلحظه شهیدم را کنار خودم میدیدم و رضایتش را حس میکردم. هرکجا به مشکل برمیخوردم، از او کمک میخواستم. او هم به خواب اطرافیانم میآمد و پیامهای روشنی میداد که میفهمیدم در مسیر درستی قرار گرفتهام و از من راضی است.»
حمید آقا دستم را در دست دختران بهزیستی گذاشت
«قصدم این بود که برای همیشه در شیرخوارگاه بمانم اما وقتی یکی از دوستان داوطلبم با موسسه خیریه «روشنای امید» آشنا شد و شروع به همکاری با مرکز «شِبه خانواده» وابسته به این موسسه کرد، مسیر جدیدی پیش رویم قرار گرفت. او برایم تعریف میکرد که آنجا با دختران نوجوان در ارتباط است، با آنها دوست شده و از همراهیشان لذت میبرد. به دوستم گفتم: هر وقت احساس کردی کاری برای بچههای این مرکز از دست من برمیآید، خبرم کن.» مربی دلسوز شیرخوارگاه آمنه حالا در معرض مأموریت بزرگ دیگری قرار گرفتهبود: «ماجرا آنقدر برایم جذاب شد که یکبار به دوستم گفتم: اگر دعوتتان کنم، با دخترهایت میآیید برای مراسم سالگرد شهیدم؟ راستش چند سالی است مراسم یادبود حمید آقا را در تپه نورالشهدا برگزار میکنم. حضور در این فضای بازِ طبیعی و زیبا که با یاد شهدا عجین است، باعث میشود دل مهمانان نگیرد. خوب میدانستم ممکن است پوشش آن دختر خانمها با عرف جمع همیشگی ما که متشکل از خانمهای چادری و محجبه است، همخوانی نداشتهباشد اما اصلاً نگران نبودم چون مطمئن بودم شهیدم هم از این کار راضی است.
حمید آقا آن موقع در سال ۶۷، نگاهش مثل امروز، باز و وسیع بود و هیچوقت اهل سختگرفتن نبود. همیشه به من میگفت: شما در پرده حیا، باید شاد و سلامت زندگی کنی. اینطور بود که با همین حجاب چادر که دارم، با هم دربند میرفتیم، کلی در خیابان ولیعصر (عج) قدم میزدیم و…
وقتی یکی از مسئولان هماهنگکننده مراسم از موضوع مطلع شد و مخالفت کرد، گفتم: این دختر خانمها، مهمانان خودِ شهید هستند. خودش دعوتشان کرده. خلاصه کار خدا بود که بچهها هم راضی شدند و آمدند. هرچند ۲،۳ تایشان از سر لجبازی، با مانتوهای خیلی کوتاه و آرایش غلیظ آمدهبودند (با خنده) اما اصلاً برای من ناراحتکننده نبود. آنقدر از حضور آن دختر خانمها خوشحال شدهبودم که هیچچیز نمیتوانست آنقدر مرا راضی کند. آنها هم حسوحال خوبی از حضور در آن مراسم پیدا کردهبودند. آن دیدار، یک شروع جذاب برای برقراری ارتباط با دختران مرکز شِبه خانواده بود.»
خدمت به دختران نوجوان خانواده بهزیستی، خیلی زود روزیِ رقیه محسن دوست شد: «دوستم مرا به مدیریت مرکز شِبه خانواده معرفی کردهبود. بعد از مدتی از من خواستند یکی از دختران این مرکز را برای مراجعه به کلاس خیاطی، همراهی کنم. آن دختر خانم، در رشته خیاطی تحصیل میکرد و برای ارائه کارهای عملی باید به یک مرکز خیاطی میرفت. اتفاقاً خواهرم خیاط بود. گفتم: اگر موافق باشید، میتوانم او را پیش خواهر خودم ببرم تا دوره طرحش را بگذراند. اینطور بود که آرامآرام به او نزدیک شدم. آنقدر با من انس گرفتهبود که وقتی مدتی به مرکز نرفتم، بهانهام را میگرفت و میگفت: خاله کجاست؟ چرا نمیآید؟ از همان اول با خودم عهد کردم هیچوقت با اجبار در کنار بچهها نباشم و هر وقت خودشان خواستند، پیششان بروم و این اتفاق، افتاد. سال ۱۳۹۴ همکاریام را با مرکز شِبه خانواده شروع کردم و یک سال با بچههای مرکز همراه بودم.»
نه برای نگهبانی، فقط برای مادریکردن آمدهام
«خردادماه سال ۱۳۹۵ که دوباره میخواستم دوستم و دخترهای مرکز را برای مراسم شهید دعوت کنم، دوباره غافلگیرم کرد. این بار گفت: «الان مربی دختران بزرگسال شدهام و شب باید پیش آنها بمانم.» از شرایطشان که پرسیدم، گفت: «برای اولین بار، خانهای به نام خانه امید برای دختران بالای ۱۸ سال بهزیستی در نظر گرفتهشده. ۶ دختر در این خانه زندگی میکنند. من و چند مربی هم شبها به نوبت کنارشان میمانیم.» خیلی برایم جالب بود با این خانه و دخترانش آشنا شوم. باز هم همان پیشنهاد قبلی را دادم و گفتم: اگر تمایل داشتهباشید، من هم گهگاه میتوانم در کنارتان باشم. فکر نمیکردم به این سرعت حرفم را به گوش مدیریت موسسه روشنای امید برساند. تا به خودم آمدم، دیدم در جلسه با خانم یاوری، مدیرعامل موسسه هستم. نمیدانم چطور شد که وقتی خانم یاوری پرسید: «چند روز در هفته میتوانید در کنار بچهها باشید؟» فوری، بیآنکه فکر کنم، گفتم: ۳ روز!»
مادر دلسوز دختران خانه امید هنوز هم متعجب است. انگار آن جمله را روی زبانش گذاشتهبودند. سری تکان میدهد و با خنده میگوید: «شب اول، همراه با دوستم به خانه امید رفتم. حُسن ماجرا این بود که با ۲ نفر از آن دختران، قبلاً در مرکز شِبه خانواده و قبلتر در مراسم شهیدم آشنا شدهبودم. بچهها آن شب و در برخورد اول، گفتند از دیدار با من احساس خوبی دارند و این، استقبال خوبی بود. شام را من پختهبودم و بچهها تا سر سفره نشستند و از آن چشیدند، شروع کردند به تعریف کردن که؛» وای… چقدر خوشمزه ست. خوش به حال بچههایتان. یک عمر، مادر خوب داشتهاند و…»
از همان شب با خودم عهد کردم هر کاری برای بچههای خودم میکنم، برای این دختران عزیز هم انجام دهم. یعنی اگر به خانه امید میآیم، فقط برای مادری کردن بیایم. اولین روزی که تنها پیش بچهها رفتم، گفتم: نه نگهبان شما هستم و نه به اجبار پیشتان آمدهام. میدانم شما به من نیازی ندارید. من به حضور در کنار شما نیاز دارم. آمدهام از شما عشق بگیرم.»
وقتی محبت، پشت بیاعتمادی را به خاک میمالد
چند سال زندگی در کنار فرزندان عزیز شیرخوارگاه و مرکز شبه خانواده، کولهبار تجربه رقیه محسن دوست را از مادرانههای خاص پر کردهبود، آنقدر که هم نازهایشان را میشناخت و هم نیازهایشان را. پس به باران مِهرش حکم کرد بیحساب و بیمنت بر سر گُلهای خانه امید ببارد و نهفقط از محبت سیرابشان کند بلکه هرچه غم و داتنگی و بیاعتمادی است، بشوید و با خود ببرد: «از همان اول، رابطه من و دختران عزیز خانه امید با احترام و محبت شروع شد. اما کاملاً احساس میکردم در پسِ قلب و ذهنشان، یک بیاعتمادی عمیق نهفته است؛ بیاعتمادی که ناشی از بیمهریها و ناملایماتی بود که از کودکی تا به امروز دیدهبودند.
واقعیت این است که اگر تجربه آن چند سال خدمت در شیرخوارگاه نبود، من هم نمیتوانستم احساسات و رفتارهای آنها را هضم کنم. آن تجربیات، نعمتی برای من بود و کمک کرد از هیچ اتفاقی در خانه امید ناراحت نشوم. کاملاً به این دختران عزیز حق میدادم و میدانستم من و سایر مربیانی که در کنار آنها قرار میگیریم، آنقدر باید انعطاف و صبوری بهخرجدهیم تا آنها مطمئن شوند همه افراد جامعه، بد نیستند. باید با محبت و رفتار صادقانه کمکشان کنیم بتوانند اعتماد کنند و مجاب شوند بر اساس تصویرهای قبلی ذهنیشان درباره همه انسانها قضاوت نکنند. و محبت، اینجا هم معجزه کرد.»
خانم! تولدتان چه روزی است؟
خورشید محبت رقیه خانم که اشعههایش را روی خانه امید تنظیم کرد، یخهای بیاعتمادی، خیلی زود شروع به آبشدن کرد: «همان اوایل، یکی از بچهها که از قبل مرا میشناخت، پرسید: «تولدتان چه روزی است؟» به شوخی گفتم: چطور؟ میخواهی برایم تولد بگیری؟ تولدم درست ۱۰ روز بعد از ورودم به خانه امید بود. همان روز هم نوبت حضور من در کنار بچهها بود. آن دختر خانم بعدازظهر با یک جعبه کیک وارد خانه شد اما اصلاً به ذهنم نرسید این موضوع ارتباطی به من داشتهباشد. شب که شد، کیک به دست به اتاق مربی که به «اتاق مادری» معروف است، آمد و گفت: «چای بگذارید تا بچهها را هم خبر کنم برای جشن تولد!» باورم نمیشد. هرچه درباره آنها شنیدهبودم، اشتباه از آب درآمدهبود؛ گفتهبودند بچههای سفت و سختی هستند و راحت ارتباط برقرار نمیکنند. در مقابل محبت، واکنشی نشان نمیدهند و… اما دلهای ما خیلی زود داشت جوش میخورد و این خیلی برای من ارزشمند و قشنگ بود. خلاصه بچهها آن شب، با محبت فراوان برایم جشن تولد گرفتند.
وقتی مشغول کیک خوردن بودیم، همان دختر خانم گفت: «خانم محسن دوست میدانید، من همیشه شما را با یک جمله به یاد میآورم.» و در مقابل نگاه مشتاق و کنجکاو من ادامه داد: «آن روز که برای مراسم شهیدتان آمدهبودیم، شما تا ما را دیدید، گفتید: بچهها! خیلی زحمت کشیدید. م
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.