تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل مدافعان خانه و جهادگران همسایه، ارائه‌ای متفاوت و تأثیرگذار بسازید

دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل مدافعان خانه و جهادگران همسایه شامل 97 اسلاید حرفه‌ای و طراحی‌شده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی به‌خوبی معرفی خواهد کرد.

دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل مدافعان خانه و جهادگران همسایه:

  • ظاهر حرفه‌ای و چشم‌نواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
  • کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل مدافعان خانه و جهادگران همسایه را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
  • کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.

عملکرد بی‌نقص: اسلایدها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.

یادآوری: در صورت استفاده از نسخه‌های غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل مدافعان خانه و جهادگران همسایه توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.

همین حالا پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل مدافعان خانه و جهادگران همسایه را دریافت کرده و ارائه‌ای مؤثر و حرفه‌ای داشته باشید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل مدافعان خانه و جهادگران همسایه :

شش مرد جهادی در این روزهای کرونایی کولاک کرده اند. کمک های جانانه آن ها معطوف به یک شهر و یک استان نیست. آن ها این روزها قافله دار فعالیت های جهادی شده اند. شاید با خودتان بگویید گروهای جهادی بسیاری را می شناسید که در بحران ویروس کرونا از جان و مالشان مایه گذاشتند و خودشان را وقف مردم کردند؛ اما تفاوت جهادی هایی که شما می شناسید با شش مرد جهادی گزارش ما این است؛ این شش مرد زیر یک سقف بزرگ شده اند. پسران یک خانه هستند از یک مادر زاده شده اند. آن ها برادرند. «بازی های کودکانه شان هم تمرین جهاد بوده است» این را طاهره خانم مادرشان می گوید. جالب تر اینکه پیشرو این شش برادر؛ آقا «یوسف فرجی» پدر این خانواده است. برادرها که کنار هم قرار می گیرند پازلی از ایثار و خود گذشتگی را می سازند؛ اما تکه شاخص این پازل، پدر خانواده است و آنکه پازل را می چیند مادر است.

اوج فعالیت های جهادی این خانواده مبارزه با سیل استان گلستان بود. هرچند پیش ترها به جنگ محرومیت زدایی در بین خانواده های روستایی رفته بودند. شاید باورتان نشود اگر بگویم هرکدام از این پسران یکی از وزنه های مهم در کمک رسانی هستند چه در سیل و چه در بحران ویروس کرونا و چه…اما در خفا و سکوت.

پدر، پاشنه آشیل برادرها

هیچ کدام حاضر به مصاحبه نیستند. پسران آقای فرجی از مصاحبه طفره می روند و کار را برای ما سخت می کنند، خیلی زود بین حرف هایشان می فهمم، پاشنه آشیل هر شش مرد جهادی، پدرشان آقا یوسف فرجی است. اگر او امر کند همه پسرها تحت فرمان پدر هستند. باید سراغ آقا یوسف می رفتم. مردی مهربان که «نه» گفتن برایش سخت است. مخصوصاً که با حس و حال دختر پدری به سراغش بروی دیگر زبانش به نه باز نمی شود.

پسران آقا یوسف غافله دار عشقند

نمی دانم از فعالیت های جهادی کدام یک از برادرها بگویم. با هرکدام از پسران آقا یوسف فرجی که حرف می زنم غافلگیر می شوم از آقا عمار پسر ارشد و ساله این خانواده بگویم که مدیر تمام گروهای جهادی «آق قلا» در سیل سال گذشته بود و حالا هم با حرکت های وسیع در قالب هیئت «یا حسین» کرونا را به مبارزه طلبیده و مدیریت ضدعفونی معابر شهر بندر گز، توزیع نان مهربانی، توزیع گوشت قربانی، توزیع بسته های معیشتی و.. را در شهرهای شمالی بر عهده دارد. از آقا «ابوالفضل» پسر دوم آتش نشان بگویم که علاوه بر حضورش در ضدعفونی کردن معابر، این روزها در انتقال اجساد کرونایی به غسال خانه و انتقال آن ها به قبرستان داوطلب شده است. از آقا «محمدحسین» پسر سوم بگویم که به عنوان یکی از سلبریتی های اینستاگرام تمام هم وغم خود را گذاشته تا بتواند با جذب خیرین، مشکلات معیشتی برخی نیازمندان محله های محروم تهران، قم، بندرگز، گرگان و…را برطرف کند. از آقا «مجتبی» پسر چهارم و تازه دامادی بگویم که از نیمه های اسفند تا همین حالا به ضدعفونی معابر پرداخته است. یا «حسین» آقا، پسر پنجم که در شرف داماد شدن است و در شغل دامداری بخشی از دام های خود را با نازل ترین قیمت که سودی برایش نداشته در اختیار گروهای جهادی قرار داده و خودش هم در آماده سازی گوشت های قربانی یک تنه کار می کند. یا اینکه از «کل علی» آخرین فرزند این خانواده که این روزها در غسالخانه گرگان به عنوان یک طلبه ساله اجساد مبتلابه ویروس کرونا را غسل می دهد. هرکدام از آن ها خاطره ای دارند و روایت های جذابی برای حضورشان در فعالیت های جهادی.

پسرهای با جنم این مادر

آقا یوسف ساله، نرم و روان با لهجه شمالی حرف می زند. اصالتاً اهل روستایی بین استان گلستان و استان مازندران، روستایی به نام «آهو دره» است. لبخند از روی لبانش محو نمی شود وقتی می پرسم چطور پسرها این طور دنباله رو شما شدند؟

می گوید: «به لطف خدا» و چشمان پرفروغش را به همسرش می دوزد و می گوید: «دلیل دیگر اینکه چون مادر خوب و مهربانی آن ها را تربیت کرده است. او همیشه کنارمان بوده و ما را تشویق کرده تا کمک حال مردم باشیم.» طاهره خانم متوجه تعریف های آقا یوسف می شود و خودش را به نشنیدن می زند. درحالی که از این همه قدرشناسی همسرش بغض کرده است.

آقا یوسف در تمام مدت چشمش را از روی دستان همسرش بر نمی دارد و ادامه می دهد: «طاهره خانم در روزهای سخت همیشه کنارم بوده. همراه من کشاورزی کرده، شالی کاری کرده، تابستان ها پسرها را با خودش به زمین های کشاورزی پدرم می برد و به آن ها یاد می داد که چطور کشاورزی کنند. اعتقاد داشت پسرها باید از کودکی جنم کار کردن پیدا کنند. پسرها هر چه دارند به لطف مادریِ مادرشان است.

چه الگویی بهتر از این پدر

طاهره خانم دلیل جهادی بودن پسرهایش را الگوی رفتاری پدرشان می داند می گوید: «فرزندانم تا چشم باز کردند پدرشان را دیدند که چطور به اقوام و فامیل و همسایه ها کمک می کرد. از همان جوانی بااینکه نظامی بود اما کاشی کاری و آجرچینی را یاد گرفته بود و در روستاهای دورافتاده داوطلب می شد تا برایشان حمام و سرویس بهداشتی بسازد. همین حالا هم همین کار را ادامه می دهد و بنایی کردن به خصوص بعد از سیل استان گلستان یکی از کارهای همیشگی او شده است بدون اینکه ریالی بگیرد.

طاهره خانم بازهم از همسرش می گوید: «یکی دیگر از خصوصیات آقا یوسف عشق ورزیدن به مادرش است. او از همان جوانی وقتی به دیدن مادرش می رود دست و پای او را می بوسد. ناخن هایش را می گیرد و پایش را می بوسد و هیچ وقت از این کار خجالت نکشید حالا شما بگویید چه الگویی بهترازاین پدر؟

مدافعان حرم خانه ما

طاهره خانم در تمام این سال ها دل قوی داشته و دل بستگی های مادرانه اش مانعی برای فعالیت های جهادی مردان خانه اش نشده است. می پرسم: «طاهره خانم هیچ وقت به پسرها و همسرتان نگفتید، دیگر بس است! چقدر برای مردم کار می کنید؟ نگفته اید که برای خانه و کاشانه خودتان وقت بگذارید؟ به آن ها گوشزد نکرده اید که این کارها برایتان آب ونان نمی شود؟

طاهره خانم مکثی می کند. انگار انتظار چنین حرف هایی را نداشته؛ خیز برمی دارد تا از جهادی بودن خانواده اش دفاع کند. صدایش را کوبنده تر می کند و ادامه می دهد: «هیچ وقت چنین حرفی به مردان خانه ام نزده و نمی زنم. آن موقع که همه شان غمگین و ناراحت با چشم های اشک بار به خانه آمدند و هرکدامشان به گوشه ای پناه بردند و زانوی غم بغل گرفتند که «نمی توانیم به سوریه اعزام شویم و قانون آمده که برادرها از یک خانه اعزام نمی شوند» همان موقع خودم دلداری شان دادم و به تهران راهی شان کردم تا خواسته شان را مطرح کنند و آرزو کردم راه دفاع از حرم برایشان باز شود.

رازی که برملا شد

حالا برگ دیگری از جهادی بودن این خانواده رو شده بود و مادر ندانسته، پرده از رازی برداشته که تا آن لحظه نه برادرها راجع به آن حرفی زده بودند و نه پدر خانواده. «عمار فرجی» پسر بزرگ خانواده، قصه حسرت برادرها در اعزام به سوریه را این طور روایت می کند: «پدرم، ابوالفضل، محمدحسین و حسین همراه با خودم در دوره های آموزشی برای اعزام به سوریه و دفاع از حرم شرکت کرده بودیم. اواخر دوره آموزشی اعلام کردند که برادران شهید نمی توانند به سوریه اعزام شوند. عموی من هم شهید شده بود و با این حساب پدرم نمی توانست به سوریه برود. گریه های آن روز پدرم هیچ وقت از خاطرم محو نمی شود. هرچند پدر در سال در ابتدای تحرکات، به سوریه رفته بود. حالا قانون دیگری وضع شده بود «از هر خانواده فقط یک نفر می تواند به سوریه برود.» با شنیدن این خبر همه ما بی قرار و غمگین شده بودیم؛ اما حسین برادر کوچک ترمان با این قانون کنار نمی آمد و پایش را در یک کفش کرده بود که باید به سوریه برود طوری که چند روزی خودش را از آب و غذا محروم کرد و برای رفتن به سوریه دست به دامن من و پدر شد.

سردار پیشانی پدر را بوسید

عمار کمی مکث می کند و بازهم سر قصه را می گیرد البته نگاهی به پدر می اندازد تا رضایت پدر را در نقل این قصه ها بگیرد: «برای اینکه بتوانیم فرماندهان سپاه قدس را متقاعد کنیم که ما آرزو داریم همه باهم برای دفاع از حرم راهی سوریه شویم، راهی تهران شدیم. ملاقاتی را برای ما با سردار سلامی ترتیب دادند و هر چه اصرار می کردیم به جایی نمی رسیدیم. دست آخر «سردار سلامی» پیشانی پدرم را بوسید و گفت: «نمی شود که نمی شود این قانون است؛» اما جلودار حسین نبودیم بی قرار بود و باید می رفت به دلیل شباهت عجیبی که حسین به پسردایی ام مصطفی داشت تلاش کردم او را به جای مصطفی جا بزنم تا به سوریه اعزام شود. موهایش را شبیه به مصطفی کوتاه کردم. کارها خیلی خوب پیش می رفت؛ اما در لحظه آخر همه چیز لو رفت و بازهم نشد. قرعه به نام من افتاد و در سال راهی سوریه شدم. حسین با هر ضرب و زوری که بود خودش را با کاروانی از هیئت بچه های تهران به سوریه رساند. مرتب به من زنگ می زد و التماس می کرد که آدرسی که در سوریه هستم را به او بدهم تا به گردان ما بیاید؛ اما من چنین اجازه ای نداشتم درحالی که حسین فقط دو ساعت از من فاصله داشت. هر بار که زنگ می زد کلی گریه می کرد و من دلداری اش می دادم حسین به تهران بازگشت اما آن قدر تلاش کرد که دست آخر در سال به سوریه اعزام شد. در تمام این مدت مادرم دعا می کرد که همه پسرانش برای دفاع از حرم راهی سوریه شوند.

شش مرد و روایت های شنیدنی

همه مردان جوان این خانه به امر پدر حاضرمی شوند از خاطراتشان در سیل آق قلا و فعالیت هایشان در مبارزه با ویروس کرونا بگویند. هرکدام از آن ها روای قصه های جذابی هستند.

«عمار فرجی» را در بندر گز به مدیریت گروهای جهادی می شناسند فردی که همیشه ایده های خوب دارد و به راحتی می تواند لوازم و مصالح جهادگرانی که برای کمک می آیند مهیا کند. خودش می گوید: «اعتبارمان را از پدرم داریم. همین که می گویم پسر آقا یوسف هستم، می دانند که مصالح و مواد اولیه را برای چه کاری می خواهم. پدرم بعد از بازنشستگی، بیشتر روزها ساعت صبح تا شب به مناطق روستایی می رود و برای روستایی هایی که دچار مشکلات اقتصادی هستند حمام و سرویس بهداشتی می سازد. بنایی کردن به خودی خود کار بسیار پرزحمتی است؛ اما پدر برای انجام کار خیر هیچ وقت خسته نمی شود.

سیل آق قلا ما را جهادی کرد

عمار می گوید: «ما که چشم باز کردیم پدرمان را در خدمت به مردم دیدیم. حالا کمک به دیگران، سبک زندگی همه پسران این پدر شده است. البته در سیل آق قلا همه جوان ها جهادی شده بودند و ما برادرها هم تا شرایط بحرانی تمام نشد، آسوده ننشستیم. در سیل استان گلستان من مسافر بودم چمدان سفر را از یک هفته قبل بسته بودیم. بچه هایم از شادی در پوست خود نمی گنجیدند. خبر سیل که رسید حتی من فرصت نکردم لحظه سال تحویل در خانه ام باشم از محل کار به سرعت به خانه آمدم لباس هایم را عوض کردم همان جا در حیاط خانه به همسرم و بچه ها سال نو را تبریک گفتم و روانه آق قلا شدم. بیش از روز شبانه روز در آق قلا ماندم. برادرها و پدرم نیز به من ملحق شدند و در این مدت مدیریت گروهای جهادی که از شهرهای دور و نزدیک به آق قلا اعزام می شدند را بر عهده داشتم. خانه ها را از وجود گل ولای خالی می کردیم. معابر را هم سطح می کردیم. بسیار کار سخت و طاقت فرسایی بود؛ اما به عشق مردم دست از کار نمی کشیدیم.

سنگ تمام برای جشن تولد سیلابی

عمار از روزهایی می گوید که همه آن ها خاطره شده است او دغدغه کمک به مردمی را داشت که زندگی شان را آب برده بود می گوید: «پسر ساله ام «عبدالرضا» همراه با عموهایش به کمک آمده بودند. عبدالرضا روز فروردین مرتب زیر گوش من می گفت: «بابا امروز به خانه می رویم؟» در شرایطی نبودیم که بتوانیم منطقه را ترک کنیم. فاصله من تا خانه ام یک ساعت هم نبود؛ اما نمی شد. از اصرار زیاد او متعجب شده بودم. با همسرم تماس گرفتم تا علت را جویا شوم و تازه فهمیدم که همان شب تولد عبدالرضا است و اهالی خانه منتظرند که برای جشن تولد به خانه برویم؛ اما رفتنی در کار نبود. به بچه های گروه جهادی گفتم برای عبدالرضا سنگ تمام بگذارید و آن ها سنگ تمام گذاشتند. یک شمع کوچک پیدا کردند و آن را داخل کیکی به اندازه کف دست فرو کردند و برایش جشن تولد گرفتند. همه مهمان های جشن تولد تا زانو در آب بودند یکی از سیل زده ها نیز به رسم محبت دوچرخه ای را از اسباب اثاثیه سیل زده اش بیرون کشید و آن را از طرف همه دوستان به عبدالرضا هدیه تولد داد.

ایده پرداز بحران ها

عمار از همان روزهای اول بحران کرونا در صحنه حاضر بود: «هنوز مدارس تعطیل نشده بود و ضدعفونی مدارس توسط نیروهای آموزش و پرورش مطرح نشده بود. در محل کارم مشغول بودم و فکر اینکه اگر ویروس کرونا گریبانمان را بگیرد چه باید بکنیم یک لحظه دست ازسرم بر نمی داشت. هنوز خیلی اطلاع رسانی نشده بود که بچه ها در مقابل این ویروس ایمن تراز بقیه افراد جامعه هستند. و فکر اینکه اگر دانش آموزان آلوده شوند حسابی کلافه ام کرده بود. به ذهنم رسید در اولین اقدام می توانیم مدارس را ضدعفونی کنیم.

«دست به کار شدم طرح ضدعفونی مدارس را به سازمان ها اعلام کردم و توضیح دادم با اکیپ نیروهای جهادی می توانیم کار را شروع کنیم فقط مواد ضدعفونی کننده و امکانات را به ما برسانید. گفتند: امکانات نداریم. گفتم: مواد اولیه بدهید. گفتند: نداریم. گفتم: پول بدهید. گفتند: نداریم.

تازه متوجه شدم کار جهادی صفر تا صدش را باید خودمان انجام دهیم. اما دلم نلرزید. ما هیئت «یا حسین» را داشتیم. ظرف مدت یک روز خیرین به کمک آمدند نیروهای جهادی که همیشه حاضر به خدمت بودند به سرعت خودشان را رساندند. هنوز مواد ضدعفونی کننده نایاب نشده بود از مدارس روستایی شروع کردیم و به معابر رسیدیم. در خیریه آن ها که دستشان به دهانشان می رسید با نقدینگی کمک می کردند آن ها که می توانستند تراکتورهایشان را به ما می سپردند و شبانه با کمک برادرها و دوستان جهادی معابر را ضدعفونی می کردیم. روزها هم با موتورسواران جهادی به کمک خانواده های نیازمند به می رفتیم.

عمار ادامه می دهد: «حالا وارد فاز جدیدی از طرح فاصله گذاری اجتماعی شدیم و هر شب بچه های جهادی با چسباندن برچسب ها، فاصله گذاری اجتماعی را به اهالی شهر بندر گز و گرگان یادآوری می کنند. البته اتفاق مهم تری که این روزها رقم خورده است شناسایی خانواده های نیازمند است و فعالیت های ازجمله توزیع نان مهربانی، گوشت قربانی و بسته های معیشتی به خانواده ها است. در نیمه شعبان بسته معیشتی به کمک خیرین به نیازمندان اهداء شد و در ماه مبارک رمضان همچنان اهداء این اقلام ادامه دارد.

شجاع ترین مرد این خانه

آقا «ابوالفضل فرجی» آتش نشان نمونه بندرگز است یک از برادرهایی است که به سختی حرف می زند. دیگر برادرها از شجاعت او بسیار گفته اند؛ اما خودش اهل تعریف نیست بیشتر با یک کلمه بله یا خیر جواب می دهد.

می گویم: از برادرها شنیده ام که شجاع ترین و نترس ترین برادر شما هستید؟ می گوید: «این ذات کار من است من آتش نشانم؛ نباید

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *