تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 73 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی :

لابه لای ساختمان های خاکستری و سر به فلک کشیده دنبال آدرس خانه زنی گشتم که اگر امروز این شهر پابرجاست و می شود در آن سراغ آدم های خوب را گرفت، به خاطر فداکاری های او و امثال اوست. با لبخندی در قاب روسری رنگی اش در خانه را باز می کند. خانم «منظر خیر حبیب اللهی»، در خانواده ای بزرگ شده که جنگ جهانی اول و دوم و بسیاری از حوادث سیاسی و اجتماعی آن برهه از تاریخ ایران را تجربه کرده اند. خود او در سال های رژیم پهلوی به دختری مبارز و شکنجه دیده در زندان ساواک بدل می شود. و بعدها با فرزندان در آغوشش به راهپیمایی های منجر به پیروزی انقلاب می رود و سال های بعدتر همسرش را برای رفتن به جبهه بدرقه می کند.

در یک صبح زمستانی درحالی که آفتاب پررنگ تر از روزهای پیش از پنجره خانه خانم خیر به گلدان هایی که با دست خودش کاشته بود می تابید و صدای بازی نوه هایش در اتاق، پس زمینه گفت وگوی ما بود، پای صحبت های زنی نشستیم که می شود او را تاریخ ناطق هم صدا کرد تا بشنویم که زنان برای این انقلاب چه ها که نکرده اند.

سبک زندگی خانواده ام بسیار متفاوت از اطرافیان بود

ما چهار خواهر و برادر بودیم و من فرزند سوم و دختر اول. مادر و پدر من با خیلی از مادر و پدرهای آن زمان فرق داشتند و درواقع سبک زندگی شان متفاوت بود. ریشه خانوادگی مادرم به شیخ الاسلام اردبیلی می رسد. به همین خاطر مادرم مذهبی بودند و مثلاً در کلاس های قرآن شیخ الاسلام صدوق شرکت می کردند. درحالی که دوروبر ما افراد یا دین دار نبودند یا دین سطحی داشتند. کمونیسم بین مردم نفوذ کرده بود و خیلی ها دینشان سست شده بود. مثلاً کشف حجاب رضاخانی اتفاق افتاده بود و بسیاری از این طریق سست شده بودند، اما پدر و مادر من به رعایت اصول مسلمانی شان مقید بودند.

مادرم هر بار می خواستند برای ما داستان بگویند داستان های قرآنی می گفتند. پدر هم کتاب فروش و کتاب خوان و مترجم زبان فرانسه بود. ما بچه ها از طریق ایشان با داستان های زیادی از غرب که ریشه عدالت خواهانه داشتند آشنا شدیم. درواقع اگر هم می خواستند برای ما داستان غربی بخوانند داستان هایی با مضمون قیام علیه ظلم و دادخواهی و… را انتخاب می کردند.

پنج سال بعد از تولد من ماجرای ملی شدن صنعت نفت و بعدازآن کودتای مرداد اتفاق افتاد. برای همین وقتی کمی بزرگ شدم ابعاد و تحلیل های این ماجرا هنوز تازه بود. از آن طرف پدرم اطلاعات خوبی درباره جنگ جهانی اول داشت و بین این جنگ و جنگ جهانی دوم خودش مستقیماً آسیب دیده بود. به طوری که کتاب فروشی خودش را ازدست داده بود، ورشکست شده بود و روزگار بسیار سختی را گذرانده بود. اما خودش با بلشویک ها در ماجرای تقسیم آذربایجان درگیر شده بود و برای ما تعریف می کرد که حتی تیر از داخل کلاهش رد شده است. در خانواده مادری هم اکثر افراد به همین نحو وطن پرست و مذهبی بودند.

مادرم «لطمه رضاخانی» خورده بود

وضعیت خانوادگی باعث شد ما طوری بزرگ شویم که هم از مسائل گذشته کشورمان خبر داشته باشیم و هم نسبت به آینده و اتفاقاتی که می افتد آگاه باشیم. درباره درس هم چون مادرم به قول خودشان «لطمه رضاخانی» خورده بودند و به خاطر کشف حجاب نتوانسته بودند ادامه تحصیل بدهند، دوست داشتند ما همگی درس بخوانیم. ما چهار نفر همگی درس خواندیم و در رشته های خوب و دانشگاه های خوب قبول شدیم. من هم در رشته اقتصاد دانشگاه تهران قبول شدم.

طرز فکر جامعه برای مذهبی ها و کسانی که اهل سیاست بودند این گونه بود که با رژیم پهلوی کنار نیایند. من هم در چنین خانواده ای بزرگ شده بودم. از آن طرف مادرم از اساتید قرآن خودشان مکرر شنیده بودند که بعد از آیت الله بروجردی، آیت الله حکیم مرجعیت را به دست می گیرند و بعدازآن شما به «آقا روح الله» روی بیاورید. درواقع ما منتظر روزی بودیم که مرجعمان امام(ره) بشود و از صحبت های او استفاده کنیم. از آن طرف یکی از برادران من در دانشکده فنی تهران درس می خواند و دانشکده فنی هم مرجع تمام اعتراضات به رژیم پهلوی بود و من هم به اخبار این جریانات علاقه مند بودم. من سال وارد دانشگاه شدم و آن سال ها اوج دوران فعالیت های اعتراضی علیه رژیم بود.

دانشکده ای روبه روی زندان ساواک!

آن موقع درس خواندن خانم ها هم زیاد مرسوم نبود. اگر در یک کلاس سی نفره دانشگاهی، ده نفر خانم بودیم، هفت نفر آن ها بی حجاب و به اصطلاح مینی ژوپ پوش بودند و فقط دو سه نفر محجبه بودیم. اما اینکه خانم ها جزء دسته معترضین باشند اصلاً چیز بدی نبود.

جریانات زمان طاغوت به طور ظاهری خانم ها را به صحنه کشانده بود. اما امثال ما برخلاف این جریان حرکت می کردیم و حرفمان این بود که رژیم پهلوی خانم ها را عروسکی به صحنه کشانده است اتفاقاً به خاطر همین کارها توی چشم بودیم و بقیه هم با ما به احترام رفتار می کردند. دانشکده ما رو به روی زندان قزل قلعه بود. ساواک هم همه فعالیت های ما را زیر نظر داشت. به همین خاطر خیلی وقت ها یک دفعه می دیدیم که دوستانمان در ماشین از دانشگاه به آن طرف خیابان که زندان باشد می روند!

آن زمان مسلمان واقعی و نمازخوان به قدری کم بود که دانشکده ما حتی نمازخانه هم نداشت. ما یکی از قسمت های ساختمانی که هنوز به بهره برداری نرسید بود را موکت می انداختیم و آنجا نماز می خواندیم. بعدها تلاش کردیم و از دانشکده یک اتاق تحت عنوان اتاق استراحت، گرفتیم و آنجا را تبدیل به نمازخانه کردیم. در دانشگاه چادر پوشیدن هم ممنوع بود. مانتو هم اصلاً مرسوم نبود. خانم هایی که می خواستند خیلی پوششان را رعایت کنند نهایت بلوزهایی شبیه بلوزهای مردانه امروزی را با دامن می پوشیدند. من خودم لباسی مثل مانتوهای امروزی برای خودم ابداع کرده بودم. در زمستان نوع ضخیم آن را که شبیه پالتو بود می پوشیدم که به بهانه سردی هوا بلند و محفوظ هم دوخته شده بود. تابستان هم همان سبک پالتو را به مانتو تبدیل کردم و این طور برای بقیه جا انداختم که این لباس ها سبک پوشش من است. حتی بعد از چند وقت چادر هم سر کردم و اتفاقاً به خاطر نوع فعالیت هایم در دانشگاه کسی هم معترضم نشد. یادم می آید اولین روزی که چادر سر کردم و به دانشگاه رفتم یکی از اساتید کمونیست، همین که من را دید وسط راهروی کلاس ها خشکش زد و بهت زده به من نگاه کرد (می خندد).

زمان ما زمان برزخی آدم ها بین انتخاب راه چپ و راست بود. تفکر انقلاب کم کم داشت پا می گرفت، استادهای چپ گرا در نظراتشان منفعل شده بودند و جامعه آمادگی این را داشت که کسانی مثل ما شروع به شنا کردن خلاف جریان آب کنند. به همین خاطر با این قانون شکنی ها ازنظر قانون آن زمان مدارا می کردند. از آن طرف بچه های انقلابی همه ازجان گذشته بودند. مثلاً به ما می گفتند اگر این کار را بکنید ساواک می گیرد پدرتان را درمی آورد. ما هم می گفتیم غلط می کند! نهایت این تهدیدها برایمان مرگ بود که از این طور مردن ترسی نداشتیم.

تدریس بهانه ای بود برای آموزش خداشناسی

من همزمان در چهار مدرسه تدریس می کردم. در همه این مدارس هر درسی که برای تدریس داشتم سعی می کردم طوری آن را به مباحث دینی، خداشناسی یا انقلابی ربط بدهم. خیلی از بچه ها نه تنها خودشان بلکه خانواده شان متحول شدند.

دریکی از مدارسی که تدریس می کردم، بیشتر دانش آموزان از خانواده های نظامی بودند. شاید باورش مشکل باشد ولی تا چهارم آبان که سالروز تولد شاه بود، مدرسه درگیر آموزش رقص به زیباترین دانش آموزان مدرسه بود. فقط بادانش آموزان دختر تمرین رقص می شد تا برای مراسم تولد شاه آماده باشند! خب ما محجبه بودیم و همین تفاوت ما در آن فضا برای بچه ها سؤال ایجاد می کرد و باب صحبت درباره موضوعاتی مثل چرایی حجاب باز می شد.

با یکی از دوستانم به نام «محبوبه افزار» که بعدها در آلمان توسط منافقین شهید شد، می نشستیم و فکر می کردیم که چه طور از موضوع یک درس به آموزش خداشناسی برای بچه ها برسیم. مرتب افکار و ایده هایمان را باهم ردوبدل می کردیم و سعی می کردیم ارتباط احکام اسلامی با قوانین علمی را کشف کنیم و از این طریق احکام را به دانش آموزان یاد بدهیم. این مطالب به قدری برای بچه ها شگفت انگیز بود که برای خانواده هایشان هم تعریف می کردند. من گاهی با اعضای خانواده این بچه ها هم مکاتبه می کردم و پاسخ سؤال هایشان را می دادم. چند سال پیش خواهر یکی از همین دانش آموزان با یک نامه خیلی مستعمل پیش من آمد. بعد از این همه سال، گشته بود و من را پیداکرده بود تا بگوید که بحث های آن زمان چقدر روی خودش و حتی بچه هایش تأثیر گذاشته است. این ها همه از لطف و عنایت خدا به من بوده و هست.

به خاطر چند کتاب زندانی شدم

اولین بار سال ۱۳۵۲ بازداشت شدم. باخانم «زهرا عاملی» که بعدها همسر «شهید میهن دوست» شد رفته بودیم مشهد، سخنرانی آیت الله خامنه ای را گوش کنیم. من امتحان رانندگی داشتم و یک روز زودتر از ایشان از مشهد به تهران برگشتم. آن زمان سخنرانی های امام برای ما حکم دستوراتی داشت که وظیفه داشتیم به آن ها عمل کنیم. بنا به دستورات خودسازی امام(ره) با دوستانمان قرار گذاشته بودیم که در همه امور تا جایی که می شود یاد بگیریم و به عنوان یک بچه مسلمان بهترین باشیم. رانندگی یادگرفتن من هم بر همین مبنا بود.

همان شبی که به تهران بازگشتم ساواکی ها پدرم را با اسلحه تهدید کردند و وارد خانه ما شدند. من در اتاق خودم نماز می خواندم. یک دفعه دیدم مرد قوی هیکلی در روشنایی راهرو ایستاده است. جالب بود که به طور واضح می توانستم ببینم مردی با این هیبت که اسلحه هم دارد از دختری که چادر سرش هست و سر سجاده نشسته، می ترسد.

خلاصه گفتند می خواهیم این اتاق را بگردیم. ما از قبل آمادگی این موضوع را داشتیم. به روش های دستگیری دوستانمان هم واقف بودیم و می دانستیم چه جیزهایی را باید در خانه نگه داریم و چه طور آن ها را پنهان یا در اصطلاح «جاساز» کنیم. چون آن زمان در دبیرستان رفاه که شهید رجایی در آن حضور داشتند، تدریس می کردم، از شهید رجایی شنیده بودیم که ساواک شمارا زیر نظر دارد و باید خانه هایتان را از اعلامیه های امام(ره)، نوار سخنرانی و این طور چیزها پاک سازی کنید. البته ما این ها را دور نمی ریختیم. می بردیم در اتوبوس یا راه پله خانه مردم می گذاشتیم تا حداقل آن ها مطالعه کنند.

در زمان ورود مأمورها ما تعداد زیادی اعلامیه داشتیم که به خط تمام اعضای خانواده نوشته و تکثیر شده بود و تعداد زیادی هم نوار سخنرانی امام خمینی(ره) میان آن ها بود. این ها را در یک سطلی مثل سطل رنگ، دم دست گذاشته بودیم تا از خانه بیرون ببریم. همزمان با ورود این مأمورها به خانه، مادرم این سطل را برمی دارد و مثل سطلی که در آن لباس برای شستن باشد با خودش به حمام می برد. ما هم گفتیم مادرمان مشغول استحمام است و آن ها هم دیگر نگفتند که بیاید بیرون بازجویی اش کنیم یا مثلاً حمام خانه را هم بگردیم. خب این خطر بزرگی بود که از سر خانواده ما کم شد. چون جرم اعلامیه نوشتن خیلی سنگین بود و اگر می فهمیدند، کل خانواده را می بردند و بلاهای بدی هم سر ما می آوردند.

ساواکی ها ریزبه ریز اتاق من را گشتند. توی بازرسی ها مدرک لیسانس من را پیدا کردند و با

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *