تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر شامل 90 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نیم روز التهاب در شهر هزار سنگر :

جنگ و گریز مردم و نیروهای انتظامی منجر به کشته شدن و دستگیری عده ای از مهاجمین شد و در همان روز سه شنبه، ۶ بهمن ۶۰ دشمن تمام مواضع خود را از دست داد. در ساعت ۴ بعد از ظهر دشمن شروع به عقب نشینی کرد و در دو باغ حاشیه شهر موضع گرفت. اتحادیه کمونیست‌ ها در ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی معتقد بود نظام جمهوری اسلامی یک دست و یکپارچه نیست و لذا نمی توان موضع یکسانی در مقابل همه جریان های اتخاذ کرد اما در مجموع نظام جمهوری اسلامی را یک رژیم ضد آمریکایی می دانست که باید از آن حمایت کرد. اما با ارتباطی که بین سازمان، منافقین و گروه های کوچک سیاسی بود و با نفوذی که سازمان در میان گروه ها داشت، به تدریج به سمت اتخاذ مواضع تند و خشونت آمیز هدایت شدند. از طرفی پس از انتخابات ریاست جمهوری که بنی صدر رای آورد، آنها فکر می کردند در میان توده مردم درصد بسیار زیادی طرفدار دارند و با اتکا به همین مردم می توانند اهداف خود را هر چه بیشتر پیش ببرند.

کم کم تحرکات در شهرهای مختلف از جمله شهرستان آمل آغاز شد و در حالی که فرزندان راستین مملکت در حال جنگیدن با دشمن بعثی بودند عده ای نیز باید می ماندند تا در شهرها با این دشمنان داخلی دست و پنجه نرم کنند. یکی از این تحرکات حماسه آمل بود، که عده ای از کمونسیت ها که خود را گروه سربداران معرفی می کردند، سعی کردند شهر را به تصرف خود در آورند که مردم آمل آنها را شکست دادند. در بخشی از کتاب «اتحادیه کمونیست ها بعد از انقلاب» در خصوص این واقعه آمده: هر چند تا پیش از ۶ بهمن سال ۶۰ در همین شهر چندین درگیری بسیار محدود دیگر نیز رخ دادند که مهمترین آنها درگیری «زرکه» بود که البته راه به جایی نبرد. سرانجام بیش از یکصد نفر از اعضای اتحادیه کمونیست ‌های ایران در اول بهمن ۶۰ از مقر خود در جنگل به سمت شهر آمل به راه افتادند.

با توجه به برف سنگینی که آمل و اطراف آن را پوشانده بود، عبور از رودخانه ‌های متعدد با طناب صورت گرفت. پشت سر گذاشتن این مسیر به خاطر سختی راه و مشکلات تردد سه روز به طول انجامید. با توجه به برفی بودن زمین، این وضعیت پیش ‌بینی شده بود و در طراحی عملیات، قرار بود که عملیات در روز ۵ بهمن انجام گیرد که در اثر خستگی به ۶ بهمن موکول شد. محمدرضا سپرغمی یکی از سربداران در بازجویی خود می گوید: «نیروهایمان در روز ۵ بهمن به شهر رسیدند و شب را همگی در خانه من بودند تا صبح.» بنابراین نیروهای شورشگر از ساعت ۵:۳۰ صبح به خانه مادری محمدرضا سپرغمی که در آن زمان مادر و همسر و فرزندش را به تهران فرستاده بود رسیدند. گروه تصور می ‌کرد که در مرحله آخر ورود به شهر نیاز به پنج ساعت راهپیمایی دارد و این پیاده‌ روی ۱۰، ۱۲ ساعت به طول انجامید و در نتیجه عملیات یک روز به تعویق افتاد. نیروها از فرط خستگی حتی توان روی پای خود ایستادن را هم نداشتند. محمود آزادی یکی دیگر از سربداران می ‌گوید: حتی بعضی از بچه ‌ها از فرط خستگی به محض لحظه ‌ای ایستادن سرپا خوابشان می ‌برد و جا می‌ماندند و گم می ‌شدند. شب ۶ بهمن به هر شکلی بود، در خانه سپرغمی اقامت کردند و به کشیک محل که انجمن اسلامی بود به دروغ گفتند: ما مأمور ویژه هستیم و از تهران آمدیم، قرار است جنگلی‌ها به شهر حمله کنند، ما آمده ‌ایم تا با آنها مقابله کنیم. حتی از او خواستند رازداری کند تا ضد انقلاب متوجه نشود و آن فرد هم به آنها اطمینان داد. در ساعت ۹ شب گروه ‌ها به تدریج از خانه یل‌محمد بیرون آمدند. سرانجام با عبور از رودخانه هراز که از حاشیه شهر آمل می‌ گذرد، وارد محله «آسپه‌کلا» شدند و در مکآن های مقرر استقرار یافتند. مقر بسیج که در آن سوی رودخانه نزدیک ‌ترین هدف نظامی مهاجمین بود، به محاصره درآمد. گروه ‌ها هرکدام کارشان در یک قسمت شهر بود. تقریباً هفده نفر مسؤول حمله به بسیج بودند. درگیری در ساعت ۱۱:۴۵ آخر شب ۵ بهمن شروع شد. گروه ‌های عمل‌کننده دیگر در دادگاه ‌های انقلاب و سپاه که این سه هدف از عمده‌ترین اهداف گروه سربداران بود، وارد درگیری شدند. در حین عبور از خیابآن های شهر، هرگاه با نیروی مسلح به افرادی که ظاهر حزب‌اللهی داشتند روبه‌رو شدند به آنها حمله می ‌کردند و آنها را به شدت به شهادت می ‌رساندند و یا زخمی کرده و یا با کمال شقاوت رفتار می ‌کردند.

اکبر نصیری از شاهدان عینی ماجرا اینگونه روایت می کند: آن سال تازه به محله اسپه کلا آمده بودم و کسی مرا نمی ‌شناخت و خسته از جابجایی منزل بودم که حوالی ساعت و شب صدای شلیک گلوله شروع شد و از درب منزل می‌خواستم بیرون بیایم، خانم موسوی مرا به داخل منزل هول داد که جنگلی‌ها به شهر آمدند، لباس را عوض کردم و خودم را به دیوانگی زدم، به‌طرف بیمارستان شهریور حرکت کردم، یک نفر از مجروحین را با ماشین راهی بیمارستان کردم و با زبان گیلکی به میان مهاجمین رفتم و حرف‌هایی را با آنها ردوبدل کردم و توانستم باهمان حالت دیوانگی اطلاعات خوبی کسب و کسانی که با آنها همکاری داشتند را شناسایی کنم. تا ساعت هفت صبح با جنگلی‌ها بودم و به‌طرف بربری‌خیل حرکت کردم دیدم، شهیدان اکبر زاده، شعبانزاده و ایزدی وسط جاده افتاده بودند. با همان حالت دیوانگی به ‌طرف آنها رفتم و با همان زبان گیلکی برای آنها گریه می ‌کردم و دیدم چشم شهید شعبانزاده باز است، چشمش را بستم و به راه خود ادامه دادم و با گرفتن موقعیت از پشت با چوب به ‌طرف یکی از مهاجمین حمله کردم و اسلحه او را برداشتم و فرار کردم، به‌طرف بچه ‌های سپاهی حرکت کردم و با اطلاعات خوبی که به دست آوردم توانستیم بر آنها غلبه کنیم و بعضی از آنها را کشتیم و بعضی را به اسارت گرفتیم. فریدون علی پور یکی از مدافعان سال در خصوص حادثه ششم بهمن آمل می ‌گوید: سال چند روز مانده به حمله اتحادیه کمونیست ‌ها به شهر ساعت شب شهید حشمت‌الله طاهری به من دستور دادند که باید در سپاه باشیم علت را از ایشان پرسیدم و گفت: جنگلی ‌ها به نزدیکی امام‌زاده عبدالله رسیدند و در نزدیکی لشگر مستقر شدند. بعد از نماز صبح به ‌اتفاق هفت نفر از عزیزان ازجمله شهید نادر خضری، تقی زاده و فیضی از پاسداران به ‌اتفاق محمد رنجبر به ‌عنوان فرمانده به ‌طرف محل مورد نظر حرکت کردیم. فرمانده مهاجمین بنام اکبر اصفهانی که در کنار رودخانه مستقر بود و او می‌خواست به‌ طرف پائین بیاید متوجه ما می ‌شود و من تفنگ به همراه خودم داشتم حمله کردیم و شهید نادر خضری رفت در کنار درخت بزرگی که مسلط بر آنها بود مستقر شد و نفر از آنها را به درک فرستاد. برنامه اصلی آنها این بود که حتی ‌الامکان نیروهای سپاه و بسیج را از کار بیندازند و بعد از آن مردم را به قیام دعوت کنند. زیرا طبق تحلیل های تشکیلات آنها مطمئن بودند که مردم به آنها خواهند پیوست. غلامرضا سپر غمی که خود از اهالی رضوانیه بود، مأموریت داشت تا با اهالی آنجا صحبت و آنها را جمع آوری کند تا به صحبت های مسئولین تشکیلات گوش فرا دهند و در «قیام فوری» مشارکت کنند، ولی او در این امر موفق نشد و حتی به در خانه دو تن از آشنایان خود رفت و پاسخی نشنید:

من در ابتدای شب به محله ی رضوانیه رفتم و در خانه را زدم که اولی بدون اینکه حتی در را باز کند، از همان پشت در، با فحش از ما پذیرایی کرد. خانه دوم فقط در را باز کردند، ولی هیچ کس بیرون نیامد. در تمام طول شب و پس از آن تا صبح و تا ظهر، من در همان محله در بین افرادی که با روشن شدن روز از خانه بیرون آمدند، بودم».

در آن سوی شهر نیز درگیری با مقر سپاه پاسداران ادامه داشت:

درگیری در اطراف سپاه بود و نیروهایمان سپاه را در محاصره داشتند و در کوچه های اطراف سپاه، مقر سپاه را تحت نظر گرفته بودند. دو نفر موتور سوار را قبل از ظهر دستگیر و یکی را در خیابان اعدام انقلابی کردیم. نفر دوم که دستش تیر خورده بود، فرار کرد. به دلیل نیامدن و نپیوستن مردم صحبت شد که مردم نیامدند و حالا چه کار کنیم؟ عقب نشینی کنیم یا بمانیم؟ مرکزیت توصیه کرد درگیری را ادامه بدهیم و ما ادامه دادیم». اما اوج درگیری ها در اطراف مقر بسیج بود که از اعضای سربداران نفر جلوی ساختمان بسیج کشته شدند. اطراف مخابرات و فرمانداری نیز از مکان های درگیری بودند. نیروهای مهاجم با قرار دادن یا گاری خیابان را بستند و شروع به تیراندازی کردند تا مردم به آنها ملحق شوند. محمود آزادی یکی دیگر از کمونیست های شرکت کننده می گوید: «به ما گفته بودند به محض تیراندازی، مردم به شما ملحق می شوند. یک نفر به نام محمود آملی هم بلد ما بود، ولی مردم نیامدند.» تیراندازی و سپس تسخیر شهر تا ۶ صبح ادامه داشت، اما با آغاز صبح ششم بهمن، حماسه ی مردم آمل شکل گرفت و صدها نیروی داوطلب مردمی با روی آوردن به مقر سپاه و گرفتن اسلحه، به مقابله ی سربداران جنگل رفتند. سنگربندی ‌ها آغاز شد. از زن و مرد و پیر و جوان همگی با آوردن شن و گونی اقدام به سنگر سازی و نبرد سنگر به سنگر کردند تا آنجا که آمل لقب «هزار سنگر» گرفت. رفته رفته به تعداد نیروهای ضد شورش که از روستاهای اطراف می آمدند و از مردمان وفادار به امام و انقلاب اسلامی بودند، افزوده می شد. البته در شب حادثه هم، از مردم آمل هر کس که خود را به خاطر صدای تیراندازی به سپاه و بسیج رسانده بود، دستگیر، اسیر و یا شهید شده بود. سازماندهی و ساماندهی نیروهای مردمی از ساعت صبح آغاز شد و تا صبح به پایان رسید. هر چند نهادهایی چون سپاه و بسیج به خاطر نوپایی این نهادها تجربه ی لازم را نداشتند، ولی شور و اشتیاق بسیار بالا برای مقابله با ضدانقلاب، جایگزین هر نارسایی شد. حمله ی مردم حزب اللهی به ضد انقلاب در دو محور اساسی، یعنی در همان مناطقی که دشمن تمرکز داشت، صورت گرفت. در ادامه ی حضور مردم، واحدهای کوچک تری از کوچه و خیابان ها به راه افتادند و خود را به مناطق درگیری رساندند. برخی از نهادهای انتظامی چون کمیته ی انقلاب اسلامی، شهربانی و ژاندارمری در بخش هایی از شهر مانع ورود مردم به صحنه ی درگیری می شدند تا به آنها آسیبی وارد نشود، اما مردم در چند بخش اساسی که به ترتیب اهمیت بدین شرح هستند:

تلاش برای دستگیری دشمن، درگیری مسلحانه و جنگ تن به تن با دشمن

یکی از ابتکارات جالب نیروهای بسیجی در نبرد با دشمن این بود که پشت یک وانت نیسان سنگر درست کرده بودند و وانت با دنده عقب به سمت دشمن حرکت می کرد؛ نیروهای بسیجی پشت سنگرهای ساخته شده در وانت به سمت در تیراندازی می کردند و راننده هم از تیراندازی دشمن در امان بود. نقش مردم در این درگیری غیر قابل تصور بود، به طوری که در ساعات اولیه این نبرد دلاورانه، مردم تمام سطح شهر را پوشانده بودند و از خارج شهر با سرعت تمام وانت وانت شن و ماسه به داخل شهر می آوردند: بهروز فتحی یکی از کمونیست ها می گوید: در حین درگیری شدید در حدود ساعت یازده بود که وانت هایی که کیسه شن حمل می کردند، از جاده رد شدند. ما ابتدا ایست دادیم که آنها توجه نکردند. یک بار به یک وانت به منظور ترساندن آنها شلیک کردیم که فرار کردند. یکی دو بار هم وانت ها را گرفتیم و گونی آنها را خالی کردیم. ولی تعداد وانتها آنقدر زیاد بود که محافظان جاده، کاری نمی توانستند بکنند. جنگ و گریز مردم و نیروهای انتظامی منجر به کشته شدن و دستگیری عده ای از مهاجمین شد و در همان روز سه شنبه، ۶ بهمن ۶۰ دشمن تمام مواضع خود را از دست داد. در ساعت ۴ بعد از ظهر دشمن شروع به عقب نشینی کرد و در دو باغ حاشیه شهر موضع گرفت. علی علیزاده از گروه موسوم به سربداران می گوید: «بعد از عقب نشینی، وارد یک باغ بزرگ شدیم. در همان موقع صدای الله اکبر و صدای جمعیت زیادی از درون باغ آمد. بچه ها فهمیدند که باغ در محاصره است و از هر طرف که بخواهیم برویم به آنها بر می خوریم. در آنجا بچه ها تیراندازی هوایی کردند، چون امکان داشت همدیگر را بزنیم».افرادی که در برخی از محلات مانند رضوانیه مستقر بودند تا شاید مردم در روشنی روز به آنها بپیوندند، نومیدانه به جنگل برگشتند: غلامرضا سپرغمی: «من تا ظهر در همان محله ماندم و با شدت گرفتن درگیری در پیرامون محله و تنگ شدن حلقه ی محاصره، جزو اولین گروهی بودم که به طرف جنگل برگشتیم».در واقع پس از یورش بی امان مردم و کشته شدن نفر از گروه سربداران، به ویژه کشته شدن کاک اسماعیل، مسئول کمیته ی نظامی، گروه به طرف جنگل عقب نشینی کرد.

در این حماسه ی جاودان، از مردم قهرمان آمل ۴۰ شهید و نفر زخمی شدند.

دستگیری اعضای فراری اتحادیه کمونیستها که همچنان با هم قرار داشتند و بسیار محتاطانه عمل می کردند، از درخشان ترین عملکردهای نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی است. با به دست آوردن اطلاعاتی از اولین اعضای دستگیر شده، سایر اعضا حتی با گذشت سال ها از جریان مخفی شدن و زندگی زیرزمینی، راهی زندان شدند؛ برای نمونه هاشم مازندرانی که از معدومین اتحادیه کمونیست هاست، ۲۸ دی ۶۲ ، یعنی دو سال بعد از حادثه ی آمل دستگیر شد که افرادی چون وحید سریع القلم در تاریخ ۱۵ بهمن ۶۱، حسین تاجمیر ریاحی در ۲۹ دی ۶۱، فرید سریع القلم در ۲۸ شهریور ۶۱، محمدرضا سپر غمی در ۲۸ آذر ۶۱ اطلاعاتی از وی را در اختیار دادستانی قرار دادند. در عین حال با تعقیب و مراقبت فراوان و تلاش گسترده ی نیروهای اطلاعاتی، «هاشم مازندرانی» در ۲۸ دی ۶۲ دستگیر شد که گوشه ای از عملیات تعقیب و دستگیری او ارائه می شود.

روز چهارشنبه، ۲۸ دی ۶۲، ساعت ۶ و نیم دقیقه بود که در محل منزل مورد نظر مستقر شدیم. ساعت بود که وی از منزل خارج شد و سر کوچه آمد به طرف ماشین خود رفت و پس از اینکه ماشین را روشن کرد، دقیقه ای ایستاد تا ماشین گرم شود و بعد حرکت کرد و مانند هر روز مسیرهایی را که به محل کارش می خورد، طی کرد و به مغازه اش رفت و جلوی در مغازه ماشین را پارک کرد و وارد مغازه شد و پس از دقیقه ی دیگر، همراه با شاگردش از مغازه خارج شد

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *