تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل هویّت تاریخی مردم ایران – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل هویّت تاریخی مردم ایران شامل 120 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل هویّت تاریخی مردم ایران گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل هویّت تاریخی مردم ایران با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل هویّت تاریخی مردم ایران از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل هویّت تاریخی مردم ایران با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل هویّت تاریخی مردم ایران را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل هویّت تاریخی مردم ایران :

(بازشناسی برخی از ابعاد در عصر باستان)

مقدّمه

یکی از عوامل مهم و مؤثر در شکل گیری هویّت یک ملّت، هویّت تاریخی اوست؛ زیرا هر ملّتی به تاریخ خود دل بستگی خاصی دارد و تاریخ یک ملت، خواه ناخواه به آن ملت پیام می دهد و این پیام ها در ساخت و بافت هویّت مخاطبانش نقش خاص خود را دارد. طبعا نحوه نگرش به تاریخ یک ملت و زاویه ای که از آن به گذشته نگریسته شود نیز در این فرایند تأثیر بسزایی دارد.

روشن است که معنای این گفته این نیست که ملت ها بدون نگاه نقّادانه به گذشته خویش، تاریخ خود را الگو و سرمشق زندگی اجتماعی کنونی خویش قرار می دهند؛ چنین رویکردی به تاریخ ملّی محکوم عقل و شرع است، بلکه منظور این است که هر ملتی سعی بر آن دارد تا دست کم همزمان با نگاه به بیرون و در کنار آنچه از خارج اقتباس می کند، تاریخ خود را نیز به عنوان تجلّی گاه هوش و استعداد و توانمندی های خویش بشناسد و از لابه لای تجاربی که پشت سر نهاده است، نقاط مثبت و منفی آن را باز شناخته، در پرتو آن به ارزیابی وضع موجود خود بپردازد، بر نقاط قوّت آن پای فشارد و از تکرار نقاط ضعف اجتناب ورزد و در همان حال، با اشراف بر شناسنامه ملّی خویش، از خودباختگی و خود کم بینی و بی هویّتی برحذر باشد.

در این زمینه، روشن است که ملت ایران یکی از اقوام ریشه دار در پهنه تاریخ جهان محسوب می شود که از تمدنی دیرپای نیز برخوردار بوده است. در نتیجه، ملتی با این پیشینه نمی تواند نسبت به تاریخ خود بی تفاوت باشد؛ همچنان که قراین بسیاری نیز گویای آن هستند که مردم ایران هیچ گاه نسبت به تاریخ خود بی اعتنا نبوده است، به گونه ای که به جرأت می توان گفت: یکی از عوامل مهم حفظ هویّت و استقلال و آزاداندیشی ملت ایران، به رغم حوادث سهمگینی که بر این مرز و بوم گذشته، همان ذهنیت تاریخی مردمان این سرزمین بوده است. در عین حال، بازشناسی هویّت تاریخی ملت ایران، که از تاریخی کهن برخوردار است، کار مهمی است که پژوهش ها و کاوش های فراوانی می طلبد تا از رهگذر تضارب افکار صاحب نظران، هویّت تاریخی این مرز و بوم هرچه بیش تر شفّاف و به واقع نزدیک گردد، به ویژه آن که دیر زمانی نیست که مردم ایران طعم آزادی و استقلال را چشیده و از زیر سلطه ناسیونالیسم کور عصر استبداد رهیده اند.

با این مقدّمه، خاطرنشان می شود که تاریخ یک ملت، که تجربه زندگی اجتماعی اوست، ابعاد گوناگون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را در برمی گیرد که در این میان، بی تردید یکی از مهم ترین ابعاد حیات اجتماعی یک ملت، که دیگر ابعاد را شدیدا تحت تأثیر خود قرار می دهد و در سرنوشت دنیوی و اخروی ایشان اثری تعیین کننده دارد، «حیات سیاسی» یک ملت و «ساختار سیاسی» حاکم بر آن است. آیات قرآن کریم و روایات معصومان علیهم السلام نیز مؤیّد این موضوع هستند؛ آیاتی همچون: «و جعلنا هم ائمَّهً یهدونَ بأَمرنا» (انبیاء: ۷۳) و «أَئِمَّه یدعون الی النّار» (قصص: ۴۱) و روایاتی همانند «النّاس علی دین مُلوکِهِم»(۱)؛ «صنفان منْ اُمَّتی اذا صَلحا صلُحت امَّتی و اذا فسدا فسَدَت اُمَّتی، الفقهاء والأُمراءُ»(۲) و بسیاری از آیات و روایات دیگر که شاهد بر این مدعا هستند.

آنچه این نوشتار در پی آن است، تبیین چهارچوب کلی ساختار سیاسی ایران باستان، یعنی فلسفه سیاسی (مفاهیم بنیادین و زیرساخت نظام سیاسی) و نظام سیاسی (شاکله و ساختار نهاد حکومتی) ایران، از کهن ترین ایّام تا انقراض ساسانیان است؛ دورانی قریب ۲۶ قرن و مشتمل بر عصر حیات اجتماعی مشترک آریاهای هندی و ایرانی، یعنی عصر پیشدادیان قریب ۲۰۰۰ تا ۱۵۰۰ ق م، عصر کیانی قریب ۱۵۰۰ تا ۱۲۰۰ ق م، عصر زرتشت و دوره های متعاقب آن تا ظهور دولت هخامنشی قریب ۱۲۰۰ تا ۵۵۰ ق م، عصر هخامنشی از ۵۵۰ تا ۳۳۰ ق م، عصر اشکانی از ۲۵۰ ق م تا ۲۲۴ م و سرانجام، عصر ساسانی از ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی.

در اینجا، تذکر دو نکته لازم است: نخست این که هرچند دوران مدیدی از قلمرو بحث مربوط به دوره های نیمه اسطوره ای تاریخ ایران است، اما آنچه در رابطه با این برهه مستند این گفتار می باشد، عمدتا مطالعات زبان شناختی و دین شناختی است که بر میراث غیرقابل انکار و بلکه متواتر ایرانیان استوار است. ثانیا، به دلیل رعایت اختصار و تناسب حجم نوشته با نشریه، در بسیاری موارد، از ارائه متن اسناد و ادلّه خودداری شده است.

ساده ترین شکل سازمان اجتماعی آریاها

ساده ترین شکل سازمان اجتماعی آریاها، همچون بسیاری از دیگر اقوام جهان، نظام قبیله ای بوده است.(۳) اما از آن رو که گنجاندن نظام قبیله ای تحت اصطلاح «نظام سیاسی» مشکل و مورد انکار برخی صاحب نظران است،(۴) موضوع بحث «ساختار سیاسی ایران» از نظام های متشکّل و منسجم آریایی آغاز می گردد:

الف. «پسر خدا پادشاهی»؛ کهن ترین ساختار سیاسی ایران (قریب ۲۰۰۰ ۱۵۰۰ ق م)

بر پایه تحقیقات دین شناختی و پژوهش های زبان شناختی، کهن ترین فلسفه سیاسی رایج در جوامع آریایی عبارت بود از: «خدا محوری» و اختصاص حق حاکمیت به خداوند؛(۵) با این ویژگی که آریاها خدایان متعددی داشتند و عناصر طبیعت، اجرام آسمانی و ارباب انواع را پرستش می کردند. اما در همین جهان بینی مشرکانه(۶)، حق حاکمیت متعلّق به خدایان بود و ربّ النوع متصدی امر حاکمیت، خورشید.(۷)

براساس فلسفه سیاسی مزبور (خدامحوری)، نظام سیاسی «پسر خدا پادشاهی» عصر پیشدادی شکل گرفت که شباهت زیادی به نظام «پسر خدا پادشاهی» فرعونی حاکم بر مصر باستان داشت.(۸)

روشن است که در چنین نظامی، پادشاه از بالاترین مشروعیت برخوردار است و او به طور معمول به عنوان «پسر خدا» در روی زمین، دارای قدرت و اختیارات وسیع خدایی است.

ب. «روحانی پادشاهی» (قریب ۱۵۰۰ ۱۲۰۰ ق م)

پس از سلسله پیشدادی، سلسله کیانی بر سر کار آمد. روی کار آمدن این سلسله در پی بروز برخی اصلاحات در اندیشه آریاها صورت گرفت. از ابعاد و گستره این اصلاحات، اطلاعات چندانی نداریم، اما آنچه مسلّم است این که در خلال این اصلاحات، نخستین انسان و نخستین پادشاه عصر پیشدادی، که جمشید خدازاده دوران بی مرگی است(۹) و بر اساس سنّت هندی(۱۰)، پس از مرگ پادشاه مردگان و پادشاه دوزخی هاست،(۱۱) به مرتبه «انسان میرنده» یعنی «گیومرتن» کیومرث تنزّل کرد(۱۲)؛ همچنان که پادشاه می بایست از میان القاب، تنها به عنوان «کی / کاوی» (کاهن، روحانی) قناعت ورزد.(۱۳) این در حالی بود که مشروعیت قدرت پادشاه کیانی در گرو کسب «فرّه ایزدی» از طریق رفتار عادلانه بود.(۱۴)

این موارد از بروز تحوّلی ریشه ای در اندیشه و آیین آریایی حکایت دارند؛ تحولّی که در آن اعصار انباشته از خرافات، جز از منبع وحیانی و توحیدی مورد انتظار نیست. هرچند در سنّت ایرانی هیچ نشانه ای از بعثت پیامبری در آغاز عصر کیانی به چشم نمی خورد، اما در سنّت اسلامی از امام صادق علیه السلام نقل شده که کی خسرو سیصد پیامبر را به قتل رسانده است.(۱۵) این نقل دست کم می تواند مؤیّدی باشد بر بعثت انبیای الهی در دوران کیانی، بلکه در اواخر عصر پیشدادی. این گزارش همچنین گویای بازگشت انحرافات دوران پیش از بعثت انبیاست که در نتیجه آن، تعارضات شدیدی میان حق طلبان و هیأت حاکمه بروز کرده بود و در این میان، نظام حاکم حق خواهان را از دم شمشیر می گذراند.

به هر حال، بر پایه قراین موجود، مقارن روی کار آمدن کیانیان، نظام سیاسی جامعه ایرانی از «پسر خدا پادشاهی» به نظام «روحانی پادشاهی» یا به عبارتی، «کاهن شاهی» مبدّل شد. اما از نظر فلسفه سیاسی، قراینی همچون عنوان پادشاهان کیانی و تقیّد مشروعیت آنان به احراز فرّه ایزدی، گویای تداوم فلسفه سیاسی خدامحوری است. ویژگی فلسفه سیاسی عصر کیانی گرایش توحیدی آن است، هرچند این گرایش در اواخر این دوره به شرک کهن آلوده شده بود. در این باره، افزون بر روایت امام صادق علیه السلام مبنی بر ظهور پیامبران الهی در عصر کیانی، وجود قراینی بر وجود آیین «مزداپرستی» و «یکتا پرستی» پیش از ظهور زرتشت(۱۶) و نیز لحن بسیاری از گفتار اصیل زرتشت، که گویا او مطلب جدیدی نیاورده، بلکه او خود یک مزداپرست راستین است که از انحراف رهبران دینی و سیاسی کَرپان و کاویان شکوه می کند،(۱۷) همگی مؤیّد این مدعا هستند.

ج. نظام «امت و امامت» (قریب ۱۲۰۰۱۱۰۰ ق م)

نظام سیاسی «کاهن شاهی» طی چندین نسل، بلکه چندین قرن تداوم یافت. در بخش اعظم این دوران، ایرانیان شرقی از ماوراءالنهر گرفته تا حدود ری و طبرستان و گاه فراتر از آن، تحت حاکمیت نظام یکپارچه کیانی قرار داشتند.(۱۸) اما در اواخر این دوران، نظام سیاسی کیانی متلاشی شد، در هر ناحیه ای حکومتی محلی و مستقل فرمان روایی داشت.(۱۹)

حکومت های محلی مزبور نیز همان ساختار سیاسی «کیانی» را داشتند،(۲۰) ولی دستگاه فرمان روایی کیانی از نظر عملکرد و پایبندی به اصول اخلاقی و آداب و رسوم به شدت سقوط کرد و از ساختار «روحانی پادشاهی» جز نامی باقی نماند و این حکومت ها به شکل حکومت های خودکامه سلطنتی در آمدند. توده مردم نیز در انواع فساد و تباهی اخلاقی و پرستش مظاهر شرک، از جمله آتش و اجرام آسمانی فرو رفته بود.(۲۱) در حالی که نظام «روحانی پادشاهی» عصر کیانی در بدترین وضعیت خود به سر می برد، زرتشت قیام کرد.(۲۲) او بار دیگری ندای توحید در داد(۲۳) و با تلاش خستگی ناپذیر و پس از گرویدن یکی از کاویان به نام کی گشتاسپ به وی، به مبارزه قهرآمیز با دیگر حاکمان کیانی پرداخت و سرانجام، بر آنان پیروز شد.(۲۴)

لحن گفتار زرتشت به خوبی نشان می دهد که پیام او چندان برای مخاطبانش ناآشنا نبوده است. او هیچ گاه، مخاطبانش را بدین گونه که شما را به «اهورا مزدا» (خدای دانای توانا) فرا می خوانم، مورد خطاب قرار نمی داد(۲۵)، بلکه او بیش ترین شکوه را از کاویان و کَرپان (پادشاهان کاهن و روحانیان حامی ایشان) داشت که در فساد و تباهی فرو رفته و جامعه، حتی کشاورزی و دامداری، را از رونق انداخته بودند.(۲۶) گویی او آمده بود تا آیین توحید را که از درون تهی شده و با شرک کهن آمیخته شده بود، احیا کند.

در کهن ترین بخش اوستا، معروف به «گات ها» (سرودها) که در اصالت و صحّت انتساب آن به زرتشت، تقریبا شک و تردیدی وجود ندارد(۲۷)، زرتشت این معنا را القا می کند که حق حاکمیت از آن خداوند (اهورا مزدا) است و اوست که فرمانروای جامعه را تعیین می کند.(۲۸) زرتشت بر این اساس، از اهورا مزدا می خواست که برای نجات مردم و رهبری خردمندانه جامعه، فردی را برگزیند.(۲۹) در همین حال و هوا فرشته الهی، وَهوُمَنَه (بهمن)(۳۰) فرود آمد و زرتشت را، که بیش تر به عنوان رهبر دینی و صاحب دعوت برگزیده بود، به عنوان رهبر سیاسی جامعه نیز تعیین کرد.(۳۱)

زرتشت برای ساختار سیاسی موردنظر خود، نام خاصی ارائه نمی داد؛ همچنان که او ظاهرا عنوان «کاوی» و «کی» را از گشتاسپ (مرید و حامی بزرگ زرتشت) سلب نکرد.(۳۲) بر این اساس، به نظر می رسد که ساختار سیاسی مورد نظر او، با ساختار سیاسی عصر «کیانی» تفاوت اساسی نداشته است. آنچه در این زمینه برای زرتشت اهمیت داشت این بود که آنچه را در ظاهر و در مقام لفظ ادعا می شده، ولی از محتوا تهی شده بود، دوباره با حقیقت پیوند دهد. بدین سان، زرتشت بر اساس فلسفه سیاسی «خدامحور»، نظام سیاسی «امت و امامت» را به معنای واقعی کلمه بنیان نهاد؛ نظامی که خود او به تعیین خداوند در رأس آن قرار دارد و کی گشتاسپ و وزیرش، جاماسپ از زیردستان و دستیاران وی محسوب می شوند.(۳۳)

از سرنوشت نظام سیاسی که زرتشت بنیان نهاد و روند تحولات سیاسی پس از زرتشت تا گسترش قلمرو مادها به شرق ایران، یعنی دورانی قریب پنج قرن، اطلاعی در دست نیست. اما از این که پس از عصر زرتشت و کی گشتاسپ تا روی کار آمدن مادها (قریب ۷۲۰۵۴۹ ق م)، دیگر نام هیچ پادشاه یا سلسله ای در سنّت ایرانی ثبت نگردیده، و هم از این گزارش که زرتشت عاقبت در جنگ با اقوام آریایی صحرانشین تورانی و مشرک به قتل رسید،(۳۴) می توان برداشت کرد که دیری نپاییده که نظام بنیان گذاری شده توسط زرتشت و نیز فرهنگ و فلسفه سیاسی توحیدی او در معرض تهاجمات بی امان اقوام آریایی مشرک قرار گرفته و جامعه شرقی ایران دوباره در دامن نظام قبیله ای و ملوک الطوایفی آریایی سقوط کرده است. با این همه، گیرایی سرودهای زرتشت و عشق و ایمان باقی مانده پیروانش این بستر را فراهم آورد که نام زرتشت و خاندان و گزیده اشعارش هرگز از خاطره ها محو نگردد(۳۵)، و آن گاه که مهاجمان مشرک بر کشور اهورایی او تاختند و ظاهرا برخی از پیروان سازش کار او نیز به احیای شرک کهن آریایی پرداختند،(۳۶) بدعتگذاران جز رنگ آمیزی کردن افکار مشرکانه با ادبیات زرتشت و ساختن معجونی التقاطی از افکار شرک و تعالیم زرتشت، چاره ای نداشتند.(۳۷)

د. ساختار التقاطی (قریب ۱۱۰۰۵۴۹ ق م)

طی دوران مدید پس از عصر زرتشت، به تدریج و دست کم در اواخر حاکمیت مادها (قریب ۷۲۰۵۴۹ ق م)، که قلمرو آنان به حداکثر وسعت خود رسید، ایرانیان غربی و ایرانیان شرقی به یکدیگر پیوند خوردند.(۳۸) در نتیجه، نوع مردم ایران، هم از نظر فرهنگی و هم از نظر سیاسی، سمت و سوی واحدی یافتند.

تلاقی شرق و غرب ایران نیز متأسفانه به زیان آیین زرتشت تمام شد و نفوذ شرک کهن آریایی، که از همان شرق نجد آغاز شده بود(۳۹)، به اوج خود رسید. کاهنان و روحانیان سنّتی و پرنفوذ ماد یعنی، «مغان» (موبدان) که قاعدتا بایستی از حمایت دولت ماد نیز برخوردار بوده باشند، زعامت دینی آیین زرتشت را نیز بر عهده گرفتند.(۴۰) به طور طبیعی، مغان و زمامداران سیاسی ایرانیان غربی که اسلافشان در چندین قرن پیش زرتشت را از سرزمین خود رانده و متواری ساخته بودند،(۴۱) وقتی از طریق ایرانیان شرقی و نسل های بعدی پیروان زرتشت با آیین گسترش یافته او مواجه می شدند، حاضر نبودند آیین اصیل او را بپذیرند. آنان محتوای توحیدی آیین زرتشت را بیش از پیش مسخ نموده، پوسته آن را که دست کم از نظر کارکرد سیاسی تفاوت چندانی با شرک کهن آریایی نداشت، پذیرفتند و ظاهرا آن را آیین رسمی کشور نیز ساختند.(۴۲)

در سنّت زرتشتی، که از طریق مغان ماد به دست نسل های بعدی رسید، در کنار ساختار سیاسی توحیدی «گات ها» که بر اساس آن فرمانروا مستقیما از سوی خداوند تعیین می شود، در بخش های ساختگی و جعلی اوستا، که حجم آن با توجه به اوستای عصر هخامنشی(۴۳)، دست کم ده ها برابر حجم «گات ها» بود و طبیعتا گات ها را تحت الشعاع قرار می داد، سخن از سه فرّه به میان آمده است که به نظر می رسد احراز هر سه فرّه شرط مشروعیت قدرت پادشاه بوده است. این سه فرّه عبارتند از: فرّه ایرانی، فرّه کیانی، فرّه ایزدی.(۴۴)

«فرّه» که در اوستا به صورت «خواریو / خورنه» آمده(۴۵)، در لغت به معنای جلال و شکوه و نور است.(۴۶) اما منظور از «فرّه ایرانی» در رابطه با فرمانروا، ظاهرا این است که فرمانروا باید پیش از هر چیز از نظر نژاد، ایرانی باشد که به گمان ایرانیان نژاد شریفی است و بر همین اساس، ایرانیان خود را «آریا» (شریف) می نامیدند.(۴۷) ظاهرا منظور از «فرّه کیانی» نیز این است که فرمانروا باید از نسل پادشاهان کیانی باشد که خاندانی برگزیده و برتر محسوب می شد. بر همین اساس است که در سنّت ایرانی نسب هخامنشیان و نیز اشکانیان و ساسانیان، جملگی به پادشاهان معروف کیانی متصل می گردد.(۴۸) اما «فرّه ایزدی» به معنای برخورداری از فروغی ایزدی است که در سایه رفتار عادلانه، از سوی ایزدان به فرمانروا اعطا می شود و نشان تأیید الهی اوست.(۴۹)

مطرح کردن این سه فرّه در کنار اصل تعیین فرمانروا از سوی اهورا مزدا، آن هم به گونه ای که این اصل تحت الشعاع آن سه فرّه قرار داشت، از یک سو، نشانه نفوذ عناصر شرک آلود و نژادپرستانه و غیرالهی در فلسفه سیاسی عصر پس از زرتشت است و از سوی دیگر، گویای آن است که فلسفه سیاسی «خدامحوری»، که از کهن ترین ایام در میان اقوام ایرانی رایج بود و مورد تأیید زرتشت نیز واقع گردید، پس از زرتشت نیز به صورت شرک آلود و آمیخته با عناصر غیرالهی، تدام یافت. اما آن نظام سیاسی مبتنی بر این فلسفه سیاسی، که زرتشت بنیان نهاد و اساس آن بر تعیین زمامدار از سوی اهورا مزدا بود، به کلی مسخ گردید و نظام سیاسی مبتنی بر احراز فرّه ایرانی و فرّه کیانی و فرّه ایزدی، که به احتمال قوی پیش از زرتشت رواج داشت و در اواخر عصر کیانی به ابتذال کشیده شده بود، احیا گردید.

بدین صورت، ساختار سیاسی عصر پس از زرتشت تا روی کارآمدن هخامنشیان ساختاری «التقاطی» است؛ یعنی ساختاری شرک آلود در چهره توحید. طبیعتا این گونه ساختار سیاسی محدودیت چندانی برای سلاطین خودکامه ایجاد نمی کرد و ادعای احراز «فرّه ایزدی» که معمولاً پس از جلوس پادشاه بر تخت سلطنت و قلع و قمع رقبا به اثبات می رسید، به ویژه با هماهنگی با مغان (موبدان) و تألیف قلوب آنان، مؤونه چندانی نداشت.

با این وجود، به نظر می رسد اصول اخلاقی انکارناپذیر آیین زرتشت همچون «گفتار نیک» و «کردار نیک»(۵۰) برای مهار نسبی سلاطین خودکامه و دست کم ایجاد این انتظار از سوی مردم، کافی بوده و این اصول می توانستند معیاری برای بقایا زوال «فرّه ایزدی» پادشاهان باشند. ظاهرا بر اساس همین اصل بود که چون آستیاگ، آخرین پادشاه ماد، در عیش و عشرت و خون آشامی و خودکامگی پا را از حد فراتر نهاد،(۵۱) نه تنها «فرّه ایزدی» و «فرّه کیانی»، بلکه حتی «فرّه ایرانی» نیز از وی سلب شد و به «ضحّاک تازی» معروف گشت و نزد مزداپرستان به عنصری مطرود مبدّل گردید.(۵۲) هرچند این احتمال نیز وجود دارد که این چهره کریه پس از سقوط دولت ماد و به اقتضای مصالح دولت هخامنشی، برای آخرین پادشاه ماد ترسیم شده باشد تا او را که در تبعید به سر می برد،(۵۳) از هر حیث فاقد صلاحیت تصاحب کرسی سلطنت معرفی نمایند.

ه. تئوکراسی هخامنشی و سیر تحوّل آن (۵۵۹۳۳۰ ق م)

فلسفه سیاسی حاکم بر دوره نخست عصر هخامنشی (۵۵۹ قریب ۴۸۰ ق م)، فلسفه ای توحیدی و خدامحور بود که بر اساس آن، حق حاکمیت در اصل از آن اهورا مزدا (خدای دانا و توانا)(۵۴) بود.(۵۵) بر پایه این فلسفه سیاسی، پادشاه مستقیما از سوی خداوند تعیین می شد و او مجری دستورات الهی بود یا دست کم، چنین ادعا می شد.(۵۶) باید اذعان نمود که این ادعا در مورد کورش کبیر، مؤسس این سلسله، با حقیقت قرین است؛(۵۷) همچنان که از گفته های حماسی همراه با معنویت داریوش کبیر نیز رایحه ای از حقیقت به مشام می رسد.(۵۸)

این ساختار سیاسی توحیدی و خدامحور (تئوکراسی) ظاهرا هیچ چیزی از ساختار سیاسی مورد نظر زرتشت در «گات ها» کم ندارد؛(۵۹) پادشاه، هم فرمانروای سیاسی است و هم رهبر دینی و مجری فرامین الهی. در این زمینه، کتیبه های متعدد داریوش کبیر (سومین پادشاه هخامنشی؛ ۵۲۲ ۴۸۶ ق م) و خشایارشا (چهارمین پادشاه هخامنشی؛ ۴۸۶ ۴۶۵ ق م) بسیار گویا هستند.(۶۰) اوصاف کوروش ذوالقرنین در منابع تاریخی و در تورات و قرآن کریم نیز با محتوای کتیبه های داریوش اول هماهنگ می باشند.(۶۱)

اما در دوره دوم عصر هخامنشی، یعنی پس از خشایارشا و به عبارت دقیق تر پس از چند سال نخست سلطنت وی، با وجود این که به نظر می رسد پادشاه هخامنشی همچنان عالی ترین مرجع دینی است، مغان ماد (موبدان) با رضایت شاهنشاه هخامنشی عملاً زمام امور دینی را به دست گرفتند، شرک کهن را احیا نمودند و حتی آن را بر خاندان هخامنشی و دربار ایران نیز مسلط ساختند.(۶۲) به گونه ای که در اواخر این عصر، پرستش ارباب انواع رواج تام یافت و اهورامزدا با وجود این که آفریدگار جهان بود، منزلتی بالاتر از دیگر خدایان نداشت و پرستش آناهیتا و میترا، که هر دو ید طولایی در اعطای شهریاری و پیروزی داشتند،(۶۳) بیش از هر ایزد دیگری ترویج می شد و مورد حمایت مستقیم پادشاه هخامنشی قرار داشت.(۶۴)

در چنین فضایی التقاطی، ساختار سیاسی ایران چهره ای کاملاً شرک آلود به خود گرفت و حال و هوای عصر ماد بر آن حاکم شد؛ چرا که ساختار هر دو برهه پرورده دست مغان بود. در نتیجه، از توحید مزدایی جز پوسته ای کم رنگ و بی خاصیت باقی نماند. فلسفه سیاسی همچنان «خدامحور» بود؛ یعنی حق حاکمیت در اساس از آن خداوند بود، اما این خداوند دیگر واحد نبود، بلکه خدایان و ارباب انواع بسیاری در کنار اهورا مزدا و همتراز و گاه پر فروغ تر از او مطرح بودند. این شرایط وضعیت مطلوب پادشاهان خودکامه بود. فرمانروا با توسّل به هر وسیله ای، مثلاً تعمیر ساختمان معبد یک ربّ النوع و اهدای هدایایی به آن معبد و موبدان و کاهنان آن و یا قرین شدن تاج گذاری پادشاه در معبد یک ربّ النوع با کسب پیروزی ها و دریافت اخباری از این دست، می توانست ادعا کند که حکومتش مورد تأیید فلان ایزد است و او فرّه پادشاهی را کسب کرده و قدرت حاکمیتش مشروع است، هرچند مرتکب جنایاتی نیز شده باشد.(۶۵)

و. ملوک الطوایفی اشکانی و سیر تحوّل آن (۲۵۰ ق م ۲۲۴ م)

اشکانیان از قبایل سکایی «داهه» (آریاهای صحرانشین معروف به «تورانی») مستقر در شمال خراسان کنونی بودند.(۶۶) آنان از نظر تمدّن، قومی بدوی محسوب می شدند و در اداره جوامع ساکن و متمدن تجربه سیاسی خاصی نداشتند؛ همچنان که از نظر فرهنگی پیرو آیین پرستش ارباب انواع و شرک کهن آریایی بودند.(۶۷)

شرایط مزبور موجب گردیدند تا خاندان اشکانی در برخورد با فرهنگ ها و تمدن های گوناگون، بسیار رنگ پذیر و منفعل ظاهر شوند. بر همین اساس، نظام اشکانی با ساختار ملوک الطوایفی مبتنی بر شرک کهن آریایی (غیر زرتشتی) آغاز شد(۶۸)، اما خاندان اشک پس از برخورد و تعامل با نظام «خدا پادشاهی» سلوکی، به ساختار «خداپادشاهی» تمایل نشان داد(۶۹) و در ارتباط و تعامل با روم(۷۰)، گام هایی در جهت نمونه برداری از نظام «آریستوکراسی» (حاکمیت اشراف) روم برداشت و با به خطر افتادن استقلال سیاسی کشور، به صورت کم رنگ و تدریجی به سنّت زرتشتی هخامنشی اقبال نشان داد.(۷۱)

با توجه به این تحوّلات، ساختار سیاسی ایران در عصر اشکانی قدری پیچیده بود. بر اساس ساختار قبیله ای و ملوک الطوایفی کهن آریایی، کشور اشکانی مشتمل بود بر یک دولت مرکزی، شامل چندین ایالت که تحت نظارت و اداره مستقیم پادشاه اشکانی قرار داشتند، و مجموعه ای دیگر از ایالات با پادشاهان محلی خودمختار.(۷۲) در همان حال، متأثر از ساختار سیاسی روم و نیز برخی سنّت های کهن آریایی(۷۳) حکومت اشکانی دارای سه مجلس بود که این مجالس، طرف مشاوره شاه اشکانی بودند و بعضا در امر تعیین جانشین پادشاه فوت شده یا فاقد صلاحیت نقش اساسی داشتند. این مجالس عبارت بودند از: «مجلس اشراف» یا مجلس سنا مشابه سنای روم متشکل از سران طوایف و قبایل ایرانی، ملّاکان بزرگ و رهبران دینی (مغان)؛ «مجلس دربار» خاندان سلطنتی، متشکل از اعضای خاندان اشکانی؛ و مجلسی مرکّب از اعضای دو مجلس مزبور موسوم به «مهستان». مجلس اخیر جانشین پادشاه را از میان بستگان نزدیک پادشاه پیشین برمی گزید.(۷۴) مغان در این مجالس، به عنوان یکی از اقشار پرنفوذ در سطح جامعه حضور داشتند، ولی با توجه به غیر زرتشتی بودن اشکانیان، آنان نفوذ چندانی در روند کارهای دولت، به ویژه در سیاست دینی اشکانیان، نداشتند. و همین امرعلت عمده نارضایتی مغان از این سلسله بود.(۷۵)

به هر حال، این مجالس تا پایان عصر اشکانی برقرار بودند.(۷۶) اما عجیب این که با وجود این که مجلس «مهستان» در گزینش پادشاه نقش داشت و به طور طبیعی، احتمال عزل یک پادشاه و سلب صلاحیت و مشروعیت او وجود داشت، پادشاه اشکانی دم از خداوندگاری می زد!(۷۷)

در مجموع، می توان گفت که فلسفه سیاسی عصر اشکانی نیز همچون گذشته «خدامحور» است، اما خدامحوری مشرکانه. نکته حایز اهمیت این که روند شرک آلود دوره دوم عصر هخامنشی در این دوره از دو طریق تشدید شد: نخست از طریق شرک کهن آریایی خالص (غیر زرتشتی) متعلّق به آریاهای تورانی که اشکانیان نیز متعلّق به این تیره آریایی بودند. در نتیجه این موج جدید شرک، توحید مزدایی بیش از پیش لطمه دید و به انزوا کشیده شد و تا دوره پایانی عصر اشکانی، نامی از مزداپرستی در میان سران حکومت مطرح نبود، به ویژه آن که نُسخ اوستا نیز توسط اسکندر در معرض تاراج و آتش قرار گرفته بودند.(۷۸) دوم از طریق فرهنگ هلنی مصری که قلمرو سلوکیان از جمله ایران را تحت تأثیر خود قرار داده بود. رواج فرهنگ «هلنیستیک» (یونانی مأبی) در ایران بخصوص با وجود «دولت شهر»های یونانی متعدد در قلمرو پارتی(۷۹)، زمینه پذیرش برخی خدایان یونانی در میان درباریان و پادشاهان اشکانی را فراهم آورده بود(۸۰) و برخی پادشاهان اشکانی با افتخار، خود را «فیل هلن» (دوستدار یونان) می خواندند.(۸۱) همچنان که عنصر فرعونی و مصری نظام سلوکی، مطلوب طبع سلاطین اشکانی واقع گشت.(۸۲)

بر پایه این فلسفه سیاسی مشرکانه و پیچیده، نظام سیاسی عصر اشکانی به رغم ماهیت پایدار «ملوک الطوایفی» و غیرمتمرکز آن، به نظام ذاتا متمرکز «خداپادشاهی» فرعونی نیز تمایل نشان می داد. ظاهرا اهتمام برخی پادشاهان اخیر این سلسله به سنّت زرتشتی نیز به گونه ای نبود که با جهت گیری

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *