تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامداران یمن :

سرزمین یمن[۱]

یمن کشوری است در همسایگی عربستان که از زمان های قدیم موقعیت خاص داشته است. یمن از قدیم ناحیه ای آباد و خرم و با نعمت بسیار و دارای جنگل ها در نقاط کوهستانی و در نقاط دیگر نخلستان ها و باغ ها میوه گوناگون می باشد. داستان سد تاریخی اش که بنام سد مأرب مشهور است در کتب تاریخ ذکر شده است. در آن دوران کشور یمن «عربستان خوشبخت» نامیده می شده است. در یمن به دلیل بارانهای منظم زمین های زیر کشت و کشاورزی پر رونق بوده است؛ بنابراین جمعیت انبوه در آنجا سکونت یافتند و در نتیجه روستاها و شهرها را پدیدآوردند. گردآمدن مردم بسیار در آن خطّه حاصلخیز صدها سال پیش از میلاد مسیح، دولت هایی را بوجود آورد و تمدنی را در آنجا پی افکند.

نخستین دولت معینیان است که پایتخت آن قرنو بود و بین سال های تا پیش از میلاد بر سرزمین یمن حکومت می کردند. سلطه بازرگانی آنان چنان وسعت داشت که از خلیج فارس تا کنار مدیترانه را فرا می گرفته است. دولت قتبان نیز در هزاره اول پیش از میلاد تأسیس شد و تا قرن دوم میلادی ادامه یافت و سرانجام توسط سبائیان برچیده شد. باستان شناسان از روی سنگ نوشته ها معلوم کرده اند که پادشاهان قتبان همچون سبا لقب مکرب داشتند یعنی نوعی قدرت روحانی و سیاسی را دارا بودند. دولتی هم که در حضرموت تأسیس شد پایتخت آن شَبوَه بوده و به واسطه برخورداری از تجارت کندر ثروت فراوانی داشته است.

در میان این دولت ها سبا دارای اهمیت خاص می باشد. قدرت سیاسی و نظامی و بازرگانی آنان توانست به تدریج حکومتهای پراکنده جنوب را زیر پوشش حکومت مستقل و گسترده خود درآورد و دامنه سلطه خویش را تا به آفریقا بکشاند. سبائیان قرن بر این منطقه حکومت کردند و منطقه نفوذ خود را گسترش دادند و راه بازرگانی اقیانوس هند به دریای سرخ و از آنجا به خلیج عقبه و پیرامون آن را در اختیار گرفتند. دوره حکومت سبائیان تا یکصد و پانزده پیش از میلاد تداوم یافت. سرانجام قوم سبا توسط حمیریان منقرض گردید.

دولت حمیریان که برخی راجع به آن به طور مستقل صحبت کردند را می توان به دو دوره تقسیم نمود: نخست اینکه پادشاهان دوره اول در آغاز پادشاهان سبا و ذوریدان نام داشتند که عنوانی شامل حکومت قتبیان و حمیر است ولی تدریجاً حکومت به حمیریان منتقل گردید و از این زمان به بعد دوره دوم و حکومت آنان آغاز شده است. دولت دوم «تبابعه» نام داشت که پایتخت ایشان شهر ظفار از سرزمین یمن بود و چون نام عمومی هر یک از فرمانروایان این سلسله تُبَع بوده است حکومت ایشان را تبابعه می گویند. این دولت از سال پانصد و پانزده پیش از میلاد تا پانصد و سی و یک میلادی طول کشید و سرانجام توسط حبشیان انقراض یافت.

در زمان خسرو انوشیروان کار یمن یکسره شد و در رقابت میان ایران و روم، ایران پیروزی یافت. با چیرگی ایران بر جنوب عربستان در سال – میلادی یمن نیز به وسیله شاهنشاهان ساسانی به تصرف ایران درآمد و تا ظهور اسلام تابع حکومت ایران بود. شَهرَب (ساتراپ) ساسانیان در کل منطقه جنوب عربستان، باذان بود.

در دوران های پیش، نخستین تماسی که یمنی ها با خارج یافتند، در شمال عربستان بود و آن هنگامی بود که آشوریان راه بازرگانی یمن را به خطر انداخته بودند. همچنین فتوحات عظیم هخامنشی نیز ایشان را دچار خطر کرد. اما این حوادث صدمه ای به یمن وارد نکرد و اصولاً روابط یمن و اکثر اعراب جنوب با ایران بیشتر دوستانه بوده و انتشار دین مسیح در آن نواحی این دوستی را استوار کرد.

تا ظهور دین اسلام پس از مدتی اسلام در این سرزمین نفوذ یافت که عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم یکی از حاکمان یمن در این دوران است. همچنین در سال میلادی جزو قلمرو دولت عثمانی درآمد و با سقوط امپراتوری عثمانی، در سال میلادی با انعقاد قراردادی با انگلستان به استقلال رسید. سابقاً حکومت یمن در دست امیری بود که او را امام یمن می خواندند و او شخصاً کشور را اداره می کرد ولی از سال میلادی برابر شمسی به جمهوری تبدیل شد.

یمن بین سال‌های تا به دو کشور جمهوری عربی یمن (یمن شمالی) و جمهوری دمکراتیک یمن (یمن جنوبی) تجزیه شده بود که در این سال با هم متحد شدند و جمهوری یمن بوجود آمد. در سال جنگ داخلی میان جدایی‌خواهان جنوبی و حکومت مرکزی درگرفت که با پیروزی شمالی‌ها اتحاد پابرجا ماند.

این کشور از سال گرفتار یک بحران سیاسی شده‌است. در این سال اعتراضات خیابانی علیه «علی عبدالله صالح» -که در عمل به رئیس‌جمهور مادام‌العمر کشور تبدیل شده بود- منجر به برکناری او از قدرت شد. در فوریه عبدربه منصور هادی در یک انتخابات تک‌نفره به عنوان رئیس‌جمهور کشور انتخاب شد اما اختلافات سیاسی ادامه یافته و دو گروه انصارالله (به رهبری حوثی‌ها) و نیز القاعده وارد درگیری با حکومت مرکزی و یکدیگر شدند. حوثی‌ها در سپتامبر صنعا را تصرف کرده و تشکیل حکومت وحدت ملی را اعلام کردند. منصور هادی و دولت او در ژانویه استعفای خود را اعلام کردند اما در فوریه منصور هادی استعفای خود را پس گرفته و عدن را به عنوان پایتخت موقت اعلام کرد. در مارس ائتلافی از کشورهای منطقه به رهبری عربستان سعودی حملات هوایی را علیه حوثی‌ها و در حمایت از دولت هادی با نام طوفان قاطعیت آغاز کردند. نبرد در یمن تا اکنون ۲۰۱۸میلادی ادامه دارد.

جمعیت یمن

جمعیت یمن در سال حدود میلیون نفر بوده است. بیش از درصد آن ها مسلمان هستند که حدود درصد سنی و درصد شیعه برآورد می شوند. سنی ها اغلب شافعی با اقلیتی از مالکی و حنبلی و شیعیان اکثراً زیدی با اقلیت اسماعیلی و دوازده امامی هستند. بهائیان، یهودیان، هندوها و مسیحیان هم حدود نیم درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند. رشد جمعیت کشور بالاست و نرخ باروری فرزند برای هر زن است. جمعیت صنعا پایتخت کشور در سال فقط هزار نفر بود اما اکنون از میلیون نفر فراتر رفته است.

بر اساس قانون اساسی اسلام دین رسمی کشور و مبنای همه قوانین است. قانون اساسی اجازه برگزاری مراسم آئینی را به اقلیت های دینی داده است اما خروج از دین اسلام ممنوع است. اکثر یمنی ها عرب هستند و آفریقایی-عرب ها، جنوب آسیایی ها و اروپایی ها هم اقلیت های قومی کشور را شکل می دهند. یمن کشوری عمدتاً قبیله ای است و در بخش های کوهستانی شمال کشور حدود قبیله زیدی وجود دارند. [][] یهودیان یمن هم در گذشته جمعیت قابل توجهی داشتند اما بیشتر آن ها در قرن بیستم به اسرائیل مهاجرت کردند. حدود یکصد هزار هندی تبار هم در جنوب کشور زندگی می کنند.

زمامداران یمن[۲]

این سرزمین که تحولات تاریخی و حکومت های بسیاری را به خود دیده است، از اقلیم های کهن است. در قرآن کریم قضایایی مربوط به این کشور مانند سیل عَرِم و سد مَأرَب و شهر سبأ که مرکز سلطنتی «بُلقَیس» بوده، و نیز داستان او با سلیمان بیان شده است. معبدی که ابرهه اصحاب فیل در مقابل کعبه بنا کرد در آن شهر بود. پادشاه کشور یمن در عصر پیامبر اسلام شخصی به نام باذان بود که از طرف پادشاهان ایران در یمن سلطنت می کرد و نواحی متعددی در آن کشور بود که هریک زمامداری داشته است که به او مَلِک و پادشاه می گفتند، از جمله، عُمان (بر وزن مُغان) است که جلندی در آن ناحیه ریاست و حکومت داشت، و یمامه که هوذه بن علی و ثمامه بن اثال رئیس و زمامدار آنجا بودند و ناحیه حضرموت که وائل بن حجر حضرمی حکومت آن ناحیه را داشته و از اَقیال (ملوک) شمرده می شده است. تمام این نواحی تدریجا از کشور یمن جدا شده تحت نفوذ انگلستان در آمده است. زمامداران و رؤسای دیگری هم در یمن بوده اند که بر قبایل و عشایر ریاست داشته اند و پیامبر اسلام برای آنان نامه ای نوشته، مانند ملوک حِمیَر و بعضی رؤسای قبیله هَمدان.

چون نامه های متعددی به زمامدار یمن نوشته شده، برای روشن شدن حکومت های مختلف کشور یمن مناسب است مختصری از جریان تاریخی یمن و سلطنت ایرانیان در آن کشور بیان شود. کشور یمن در زمان انوشیروان شهریار بزرگ ایران جزء متصرفات ایران قرار گرفت. از طرف دربار شاهنشاهی ایران همیشه برای یمن زمامدار و پادشاه تعیین می گشت، سیاست آن کشور به دست ایرانیان بود و هر سال، مبالغی از یمن به خزانه دولت ایران عاید می شد. ابره حبشی صاحب فیل وقتی که بر یمن مسلط شد زوجه ذویَزَن را که یکی از رجال بزرگ یمن بود، به زور گرفت. ذویزن به دربار ایران پناهنده شد. انوشیروان وعد نصرت و یاری به وی داد، ولی آن قدر امروز و فردا کرد که ذویزن در دربار ایران مرد و درباریان را راحت کرد.

از او پسر کوچکی به نام سیف باقی ماند. سیف بن ذی یَزَن در آغوش مادر خود به خانه ابرهه رفت و در خانه او هم تربیت یافت و گمان می کرد که فرزند خود ابرهه است، تا این که روزی یکی از پسران ابرهه پدر سیف را ناسزا گفت. سیف که فرزندان ابرهه را برادر خود می پنداشت، از این موضوع در شگفت شد. از مادرش پرسید: مگر پدر من ابرهه نیست؟ مادرش قضایا را بیان کرد و گفت: پدر تو ذویزن بود که به انتظار توجهات ملوکانه انوشیروان امپراتور ایران جان سپرد و مرا ابرهه به زور و تعدی از دست پدرت ذویزن گرفته است. سیف بن ذی یزن از همان تاریخ به فکر انتقام افتاد تا این که ابرهه مرد. پسرش یَکسُوم بن ابرهه بر یمن سلطنت کرد و بعد از مردن یکسوم، مسروق بن ابرهه اریک سلطنت یمن را اشغال نمود و در تمام این مدت سیف بن ذی یزن در فکر نقشه ای بود که آن ننگ و عار را از دامن خاندان خود بشوید[۳] چون پادشاه ایران انوشیروان معروف به عدالت و دادگستری شده بود، سیف بن ذی یزن به دربار ایران رو نهاد. با این که پدرش نتیجه نگرفته بود، او از انوشیروان مأیوس نشد. با کمال امیدواری و نهایت عظمت، خود را به مداین رساند، قبر پدر خود را پیدا کرد. هر روز به سر قبر او می رفت و اشک می ریخت تا این که درباریان دانستند که این پسرِ آن پیرمردی است که در دربار ایران مرد. سیف بن ذی یزن در یکی از روزها که انوشیروان به شکار می رفت، سر راه بر او گرفت و صدا زد: شاهنشاها! میراث مرا به من بدهید. انوشیروان عنان اسب برگرداند و گفت: چه میراثی نزد ما داری؟ سیف گفت: من فرزند آن پیرمَردم که شاهنشاه به او وعد نصرت و یاری داد، ولی اَجَل به او مهلت نداد. اکنون، آن وعده حق من است. انوشیروان از تظلم و دادخواهی ذویزن یادش آمد. بر حال سیف بن ذی یزن هم رِقّت نمود. به او توجهات ملوکانه کرد و دستور داد به وی اِنعام کردند. سیف بن ذی یزن -که همت بزرگ و بلند داشت- هرچه از طلا و نقره گرفته بود، به هنگام خروج از دربار ایران همه را بر زمین پاشید و به غلامان و دربانان داد. کسری «انوشیروان» چون این رفتار را شنید از وی سبب پرسید. ذویزن گفت: من برای مال نیامده بودم، بلکه برای سرباز و رجال به دربار ایران روی آوردم که مرا از ذلت و خواری نجات بخشد، وگرنه کوه های مملکت ما پر از طلا و نقره است.

انوشیروان از همت و عظمت سیف بن ذی یزن شگفتی کرد. با وزراء مشورت نمود و در این باره از ایشان نظر خواست.[۴]مؤبذ مؤبذان (رئیس روحانی مجوس) گفت: پادشاها! این جوان با نظر به وعده همایونی و فوت ذویزن در دربار شاهنشاهی، حقی بر سلطان دارد در زندان جمع کثیر محبوسند، آنان را با این جوان روانه فرما. اگر کشته شدند، مردم از دست ایشان آسوده می شوند و اگر فتح کردند، غلبه و پیروزی از آن سلطان است. انوشیروان را پیشنهاد مؤبذ مؤبذان پسندِ خاطر افتاد و تصمیم گرفت که به ذویزن کمک نظامی دهد. شخصی از زندانیان را به نام وهرز -که مرد آزموده و مقصر سیاسی بود- انتخاب کرد و هشتصد نفر از زندانیان را به دستش سپرد و او را فرمانده و امیر لشگر قرار داد. همراه سیف بن ذی یزی به جانب یمن به جنگ مسروق بن ابرهه که بر کشور یمن مسلط بود روانه کرد. سیف بن ذی یزن ایرانیان را برداشت و از راه دریا حرکت کردند تا این که در کنار حضرموت پیاده شدند. فرمانده ایرانی چون زندانیان و سربازان خود را از کشتی پیاده کرد، دستور داد کشتی ها را آتش زدند تا ایرانیان راه گریز نداشته باشند و مردانه بجنگند. در ضمن، نطقی ایراد کرد و سربازان را به شجاعت و شهامت تشویق نمود. از سیف بن ذی یزن پرسید: تو چه داری؟ گفت: مردان عربی و شمشیرهای عربی. پس از آن گفت: یک نفر عرب و یک نفر عجم صف لشگر را باید ترتیب دهد که اگر کشته شدند، از هر دو کشته شود. فرمانده ایرانی از انصاف و عدالت سیف بن ذی یزن خوشش آمد و او را تحسین کرد.

سیف بن ذی یزن به کمک ایرانیان عازم جنگ مسروق بن ابرهه شد. چون هر دو لشگر صف آرایی کردند، وهرز پیرمرد ایرانی که در نظر انوشیروان چه بسا خُرد و کوچک جلوه می کرد و جز یک مشت استخوان چیز دیگری نبود، به سیف بن ذی یزن گفت: مسروق بن ابرهه را به من نشان ده، سیف بن ذی یزن «مسروق بن ابرهه» سلطان یمن را که بر مرکبی سوار و یاقوت سرخی در پیشانی او مانند چراغ فروزان بود به وهرز نشان داد، وهرز تیری بر کمان نهاد و مسروق پادشاه یمن را هدف گرفت، در تیر اول چشم او را تیر زد. چون ازدهام و جنبشی در لشگر مسروق افتاد، وهرز فرمان حمله داد، ایرانیان و اعراب بر حبشی ها حمله کردند و شکست سختی به آنان دادند. مسروق پادشاه یمن نیز مقتول گردید. وهرز ایرانی دستور داد که هرکس از اهل حبشه و سیاه پوست بود همه را کشتند ولی اعراب را که در میان قشون مسروق بود، نکشتند. در این جنگ غنایم زیادی به دست آوردند و به ایران بردند. وهرز غلبه و پیروزی را به دربار ایران گزارش داد و از آن روز، کشور یمن از متصرفات ایران محسوب گردید وهرز به امر انوشیروان «سیف بن ذی یزن» را به سلطنت یمن منصوب کرد و خود به ایران برگشت. سلطنت یمن از دست حبشی ها خارج و به دست یمنی ها برگشت و جمعی از مردم ایران در یمن ماندند که ایشان را در تاریخ بنی احرار (فرزندان آزادگان) می گویند. پس از چندی سیف بن ذی یزن به دست یکی از حبشی ها کشته شد. چون خبر به انوشیروان رسید دوباره وهرز را با چهارهزار مرد جنگی به یمن فرستاد. دستور داد تمام حبشی ها را از دم شمشیر بگذارند، حتی اطفالی که پدرشان از اهل حبشه و سیاه پوست است زنده نگذارند. وهرز فرمان انوشیروان را اجرا کر و خود در سلطنت یمن مستقر گشت. چون وهرز مُرد، پسرش مرزبان بن وهرز سلطان یمن شد. و در پاره ای از تواریخ آمده که پس از مرزبان، تینجان به مرزبان پادشاه یمن شد، بعد از تینجان، خرخره بن تینجان به سلطنت کشور یمن رسید ولی انوشیروان بر خرخره غضب نمود، و او را به مرکز طلبید، و شخصی را به نام باذان به یمن فرستاد، موقعی که از جانب پیامبر نامه ای به خسروپرویز نوشته شد، باذان بر یمن حکومت و سلطنت می کرد، در سلطنت ایرانیان در کشور یمن اختلاف زیادی است، و من مطابق نقل کامل «ابن اثیر» نوشتم.

مسلمان شدن پادشاه یمن

چنان که در طی نامه مربوط به خسروپرویز اشاره شد، باذان پادشاه یمن که یک مرد ایرانی بود و از زمان انوشیروان در یمن سلطنت می کرد، نسبت به مقام مقدس پیامبر اسلام بسیار رفتار مؤدبانه ای کرد. حتی فرستادگان خود (بابویه و خرخسره) را سفارش نمود که چون نزد پیامبر اسلام رسیدند، مراقب باشند که از طریق ادب بیرون نشوند. وقتی که بابویه از مدینه به سوی یمن برگشت و درباره پیامبر اکرم اطلاعات قابل توجهی در اختیار و دسترس سلطان یمن نهاد، موضوع خبر دادن پیامبر از کشته شدن خسروپرویز را نقل کرد. باذان در اطراف این قضایا تأمل نمود، با این که نامه شیرویه به وی رسید، او را دستور داد که کاری با محمد عربی نداشته باش و از مردم یمن بیعت برای من بگیر. این قضایا که خود حجت و معجزه ای بود، باذان را به حقیقت دین اسلام رهبری کرد و پیامبر اکرم را به رسالت تصدیق نمود. جمعی از ایرانیان مقیم یمن و ایرانی نژاد به پیامبر اسلام ایمان آوردند. باذان عده ای از ایشان را به سوی مدینه فرستاد. و چون مطالب مربوط به باذان پادشاه در ضمن نامه خسروپرویز گذشت، به مطالب مربوط به نامه های زمامداران دیگر یمن اشاره می شود.

نام پیامبر به هوذه بن علی زمامدار یمامه

یَماء (به فتح یاء) از شهرهای کثیرُالخیر و پرفایده کشور یمن بوده و در زمان قدیم آن را جَوّ (به فتح جیم و تشدید واو) می نامیدند و زنی را به نام یمامه در آن جا دار زدند، از آن وقت به یمامه مشهور شد.[۵]یمامه معروف به زرقاء که در قوّه بصر مشهور بوده و در کهانت و سحر و جادو هم دست قوی داشته، از این شهر است که شب ها چشمش بهتر از روز روشن و از چهار فرسنگ می دید و به همین عمل، خدمت بزرگی به مردم شهر می کرد و هیچ کس بر آنان دست نمی یافت. تُبَّع -که یکی از پادشاهان حِمیَر است- به قصد فتح «جَوّ» لشگر کشید و سپاه خود را با حیله و مکر حرکت داد و شهر را تصرف کرد و یمامه را به دست آورد. چشم های او را بیرون کرد و او را در کنار شهر دار زد. از آن تاریخ شهر «جو» به شهر یمامه مشهور شد و خود تبع دراین باره گفته: «وَ سَمَّیتُ جَوّاً بِالیَمَامَهِ بَعدَ مَا تَرَکتُ عُیُوناً بِالیَمَامَهِ هملا نزعت بِها عَینَی فَتاهٍ بَصیرَهٍ رُغاماً وَ لَم أجعَل بِذَلِکَ مَحفِلاً» [۶]

سلطنت و زمامداری یمامه در عصر پیامبر اسلام از طرف پادشاهان ایران به هوذه ابن علی حنفی واگذار بود. ابن اثیر در «اسد الغابه» و ابن هشام در «سیره» ثمامه بن اثال حنفی را با هوذه بن علی در ریاست یمامه شریک دانسته اند. پیامبر اکرم در سال ششم هجری یا اوائل سال هفتم، نامه ای با سلیط بن عمرو انصاری برای هوذه بن علی فرستاد و او را به دین اسلام دعوت فرمود. بعضی گفته اند که این نامه برای ثمامه بن اثال و هوذه بوده، ولی این گفتار به نظر مؤلف چنان که شرح آن خواهد آمد درست نیست. به هر تقدیر، متن نام پیامبر به زمامدار یمامه این است:

بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِیمِ «مِن مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ إلَی هوذَهَ بنِ عَلِیٍّ. سَلَامٌ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ الهُدَی وَ اعلَم أنَّ دِینی سَیَظهَرُ إلَی مُنتَهَی الخُفِّ وَ الحَافِرِ، فَأسلِم تَسلَم، وَ أجعَلُ لَکَ مَا تَحتَ یَدَیکَ.» محمدٌ رسولُ الله؛ [۷]نوشته ای است از محمد رسول خداوند به سوی هوذه بن علی (زمامدار یمامه)، درود بر کسی باد که از هدایت و راهنمایی راهنمایان دین متابعت کند و تو ای زمامدار یمامه! بدان که دین من تا آخرین نقطه سیر اسب و شتر غالب گردد. پس دین اسلام را بپذیر تا سالم گردی و من نیز برای تو قرار دهم هر آن چه را که تحت تصرف تو است (و تو را از حکومت و سلطنت که داری عزل نمی کنم).

سفیر پیامبر و هوذه

سلیط بن عمرو سفارت یافت که نزد زمامدار یمامه رود و نام پیامبر اسلام را به او برساند، چون به دربار هوذه بن علی رسید، اجازه خواست که حضور هوذه رود. وقتی که به مجلس هوذه وارد شد، نامه را به وی داد و هوذه بن علی نامه را قرائت کرد، ولی چندان صورت خوشی نشان نداد و نامه را دور انداخت. نظر به این که هوذه بن علی از طرف پادشاهان ایران در یمامه سلطنت داشت، قبول کردن دین اسلام را مزاحم ریاست خود می دید و به همین علت چندان اعتنایی به نامه نکرد. سفیر پیامبر متوجه شد و دانست که تمام اعتماد و تکیه زمامدار یمامه بر سلاطین ایران است و نوکری ایشان را بهترین سیادت و آقایی می داند. سلیط بن عمرو در همین موضوع بیاناتی ایراد کرد و از عهد سخن به خوبی برآمد؛ سعادت و بزرگواری را در زیر سایه اطاعت و پیروی از آیین پاک معرفی کرد و چنان شهامت و عظمتی از خود نشان داد که موجب شگفت شنوندگان گردید و هم روش خطابه و گفتارش، از مقام ارجمند و عظمت روح مقدس پیامبر اسلام -که این گونه افرادی را در مدت کوتاهی در مکتب قرآن تربیت نموده است- حاکی بود. سلیط بن عمرو با کمال رشادت و شهامت زمامدار یمامه را بدون عنوان و القاب خطاب کرد و گفت:

«یَا هَوذَهُ إنَّهُ سَوَّدَتکَ أعظَمُ حَالِیَهً وَ أروَاحٌ فی النَّارِ، وَ إنَّمَا السَّیِّدُ مَن مُتِّعَ بِالإیمَانِ، ثُمَّ تَزَوَّد بِالتَّقوَی، وَ إنَّ قَوماً سَعِدُوا بِرَأیِکَ، فَلَا تَشقَیَنَّ بِهِ، وَ أنَا آمُرُکَ بِخَیرٍ مَأمُورٍ بِهِ، وَ أَنهَاکَ عَن شَرٍ مَنهِیٍّ عَنهُ، آمُرُکَ بِعِبَادَهِ اللهِ، وَ أَنهَاکَ عَن عِبَادَهِ الشَّیطَانِ، فَإنَّ فی عِبَادَهِ اللهِ الجَنَّهَ، وَ فی عِبَادَهِ الشَّیطَانِ النَّارَ، فَإن قَبِلتَ نِلتَ مَا رَجَوتَ، وَ أمِنتَ مَا خِفتَ فإن أبَیتَ فَبَینَا وَ بَینَکَ کَشفُ الغِطَاءِ وَ هَولُ المُطَّلَعِ؛[۸]ای هوذه! (زمامدار یمامه) همانا مشتی استخوان های پوسیده و متغیّر و ارواح معذّب در دوزخ به تو سیادت و بزرگی داده (مقصود پادشاهان زردشت مسلکِ ایران است)، لکن بزرگ مرد و شریف آن کسی است که از متاع نفیس و گرانبهای ایمان به خدا بهره مند گردد و از این جهانِ گذرا از پرهیزکاری و تقوی زاد و توشه ای بردارد. قومی به فروغ و روشنایی خرد و اندیشه تو به سعادت و خوشبختی نائل شده اند. نشاید که همان اندیشه موجب شقاوت و گمراهی خود تو گردد (یعنی تو خود از دیگران سزاورتری که از فروغ عقلت استفاده بری). اکنون من تو را به نیکوترین چیزی که به آن امر شده، امر می کنم و از بدترین اموری که از آن ها نهی شده، بازمی دارم؛ تو را به ستایش و پرستش پروردگار امر می نمایم و از عبادت و پرستش شیطان بازمی دارم، زیرا که پاداش عبادت خداوند بهشت است و عاقبت پیروی و اطاعت شیطان دوزخ می باشد. پس اگر امر و دعوت مرا پذیرفتی، به تمام آرزو و آمال خود رسیده و از هر چیزی که از آن وحشت و ترس داشتی ایمن شده ای و اگر از پذیرفتن دعوت من امتناع کنی، قضاوت میان ما و شما هنگامی است که پرده از روی اعمال و اسرار مردم برداشته شود و مردم در برابر عدل الهی بازداشت شوند».

زمامدار یمامه را گفتار و سخنان سفیر پیامبر پسند خاطر نیفتاد. مخصوصا از جمله ای که گفت: «إنَّهُ سَوَّدَتکَ أَعظَمُ حَالِیَهً» یعنی: یک مشت استخوان های پوسیده و معذب در آتش به تو سیادت و آقایی داده، که به همین دلیل با نهایت تغیّر در پاسخ سفیر پیامبر گفت: «یَا سَلِیطُ سَوَّدَنی مَن لَو یُسَوِّدکَ تَشَرَّفتَ بِهِ؛ ای سلیط! به من کسی سیادت و بزرگی داده که اگر به تو آن سیادت را بخشیده بود، هرآینه مقام شریفی را نائل می شدی». ولی مرا پیشتر از این، اندیشه و رأی کاملی بود و اکنون فاقد آن اندیشه و رأی هستم. پس مهلتی ده تا در این باره نیک بیندیشم و تو را پاسخ دهم.[۹]

گفتگوی هوذه با ارکون دانشمند دینی نصاری

ارکون که یکی از دانشمندان روحانی نصارای دمشق بود، در مجلس زمامدار یمامه که نام پیامبر در آن قرائت شد حضور داشت. هوذه بن علی رو به آن دانشمند کرد و گفت: از جانب محمد حجازی به من نامه ای رسیده و مرا به سوی دین خود خوانده است، ولی من دعوت او را اجابت نمی کنم. ارکون گفت: چرا دعوت محمد را اجابت نمی کنی؟ هوذه در جواب گفت: من سلطان و پادشاه قوم خود هستم اگر او را متابعت نمایم، دیگر بر مردم سلطنت نتوانم کرد. دانشمند نصرانی گفت: سوگند به پروردگار جهان! اگر محمد را متابعت نموده و پیرو او باشی، سلطنت و پادشاهی تو برقرار مانده و هرگز نقصان و زوال نپذیرد. صلاح در این است که دین محمد را تصدیق کرده، پیرو و تابع او باشی. زیرا که محمد بن عبدالله همان پیامبر عربی است که «عیسی بن مریم» به بعثت و آمدن او بشارت داده و در تورات و انجیل نامش محمد رسول الله است [۱۰][به نظر مؤلف با این که پیامبر اسلام در نامه تصریح فرموده بود که من ریاست و حکومت تو را برقرار خواهم داشت، زمامدار یمامه باز می ترسید که بعد از مسلمان شدن ریاست او زایل و نابود گردد، گویا اصلا متوجه نامه نبوده است.]

پاسخ هوذه به پیامبر

هوذه بن علی از گفتار ارکون دانشمند نصرانی و نطق سفیر پیامبر حقایقی به دست آورد و سفیر پیامبر را نوازش کرد؛ جایزه و لباسی به وی بخشید و پاسخ نام پیامبر اسلام را نوشت که این چند جمله از متن پاسخ در تواریخ ضبط شده است: «مَا أَحسَنَ مَا تَدعُو إلَیهِ وَ أَجمَلَهُ وَ أَنَا شَاعِرُ قَومی وَ خَطِیبُهُم وَ العَرَبُ تَهَابُ مَکَانی فَاجعَل إلَیَّ بَعضَ الأَمرِ أَتَّبِعکَ؛[۱۱]چه قدر نیکوست مرامی که مردم را به سوی آن دعوت می کنی! و من شاعر و خطیب و گوینده قوم خویش می باشم و ملت عرب از موقعیت من می ترسند. پس تو (که مایلی من تابع تو باشم) بعضی از امور و کارهای خود را به من واگذار و مرا در ریاست خود شریک ساز تا از تو متابعت کنم».

سفیران هوذه در مدینه

زمامدار یمامه نامه را به دو نفر به نام مجاعه و رجال بن عنفوه نزد پیامبر فرستاد، فرستادگان و نمایندگان زمامدار یمامه به مدینه ورود کردند و پیام هوذه و پاسخ او را به پیامبر رسانیدند. پیامبر اکرم نامه را قرائت کرد و فرمود: اگر قطع مختصری از من زمین بخواهد، هرگز به او نخواهم د

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *