تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل برون گرایی در معرفت شناسی آلوین گلدمن ؛ گزارشی از سه مقاله – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل برون گرایی در معرفت شناسی آلوین گلدمن ؛ گزارشی از سه مقاله شامل 120 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل برون گرایی در معرفت شناسی آلوین گلدمن ؛ گزارشی از سه مقاله گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل برون گرایی در معرفت شناسی آلوین گلدمن ؛ گزارشی از سه مقاله با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل برون گرایی در معرفت شناسی آلوین گلدمن ؛ گزارشی از سه مقاله از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل برون گرایی در معرفت شناسی آلوین گلدمن ؛ گزارشی از سه مقاله با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل برون گرایی در معرفت شناسی آلوین گلدمن ؛ گزارشی از سه مقاله را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل برون گرایی در معرفت شناسی آلوین گلدمن ؛ گزارشی از سه مقاله :

*-کارشناسی ارشد دین شناسی موسسه امام خمینی (ره)

چکیده

یکی از رویکردهای مهم به مسئله معرفت و توجیه، در معرفت شناسی معاصر رویکرد برون گرایانه است که در آن بر نقش شرایط علّیِ مناسب در تولید معرفت و باور موجّه تأکید می شود. اعتمادگرایان که دسته ای از برون گرایان را تشکیل می دهند، معتقدند که اگر یک باور از مجاری قابل اعتماد سرچشمه گرفته باشد می تواند باوری موجّه باشد، حتی اگر فرد باورکننده از نحوه توجیه باور خود آگاه نباشد و نتواند وجه توجیه باور خود را بیان کند. دیدگاه های آلوین گلدمن را می توان سرآغازی برای این رویکرد دانست. در اینجا، با مروری بر سه مقاله او، سیر اندیشه وی را به سوی اعتمادگرایی مشاهده خواهیم کرد.

کلید واژه ها: معرفت، توجیه، درون گرایی، برون گرایی، اعتمادگرایی، معرفت حسی.

مقدمه

تا قبل از سال ۱۹۶۳ یا به تحلیل مفهوم «معرفت» پرداخته نمی شد، و یا «معرفت» کمابیش به «باور صادق موجّه» (

True Justified Belief

) تعریف می شد. ریشه این تحلیل سه وجهی (

Tripartite analysis

)به افلاطون برمی گردد. هم چنین می توان این نوع تحلیل را در کلمات لوئیس (

C. I. Lewis

)، چیزم (

Roderick Chisholm

)و آیر (

A. J. Ayer

)یافت. (

Pojman, 1993: 130

)

در سال ۱۹۶۳، ادموند گتیه (

Edmund L. Gettier

)، با ارائه دو مثال نقض، این تحلیل سه وجهی را زیر سؤال برد و نتیجه گرفت که این تحلیل بیان گر شرایط کافی برای تشکیل معرفت نیست. یک مثال نقض گتیه این است که اسمیت و جونز هر دو شغل خاصی را تقاضا کرده اند. اسمیت شواهدی قوی برای این قضیه در دست دارد که (الف) «کسی که این شغل را خواهد گرفت، جونز است، و جونز ده سکه در جیب دارد». این قضیه، مستلزم قضیه دیگری است؛ یعنی (ب) «کسی که شغل را خواهد گرفت، ده سکه در جیب دارد.» اما برخلاف انتظار، خود اسمیت، بدون آن که بداند برای آن شغل انتخاب خواهد شد، اتفاقا او نیز ده سکه را در جیب دارد. در این حال، علی رغم این که قضیه (الف) کاذب است، قضیه (ب) صادق است، و اسمیت نیز به این قضیه به گونه ای موجّه باور دارد. اما با وجود این، نمی توان گفت که اسمیت می داند که «کسی که شغل را خواهد گرفت، ده سکه در جیب دارد.»

مثال نقض دیگری که گتیه بیان می کند این است که اسمیت شواهدی قوی برای این قضیه در دست دارد که (ج) «جونز مالک یک ماشین فورد است.» اسمیت دوست دیگری به نام براون دارد که نمی داند الآن در کجاست. در عین حال، او براساس قضیه (الف)، قضیه (د) را می سازد که «یا جونز مالک یک ماشین فورد است و یا براون در بارسلونا است.» باور اسمیت به قضیه (د) موجّه است، زیرا آن را به درستی از (ج)، که شواهدی قوی به نفع آن دارد، اتخاذ کرده است. حال فرض کنید، علی رغم این شواهد قوی، جونز واقعا مالک ماشین فورد نباشد، اما کاملاً برحسب اتفاق براون در بارسلوناست. در این صورت نیز (د) صادق است، اسمیت به آن باور دارد، و باور او هم موجّه است، در عین حال، نمی توان گفت که اسمیت به (ب) معرفت دارد.

این شبهه منشأ بسیاری از مباحث در معرفت شناسی شده، به گونه ای که دیدگاه های تازه ای در این رشته در پی داشته است. می توان گفت که ایجاد تمایز صریح میان برون گرایی (

Externalism

)و درون گرایی (

Internalism

)در معرفت شناسی نتیجه تلاش های مختلفی است که برای حلّ شبهه گتیه به عمل آمده است. یکی از تلاش های معروف در این زمینه تحلیل آلوین گلدمن از معرفت است. او با ارائه مقالاتی چند، انتقاد گتیه را به تحلیل سنّتی از معرفت می پذیرد و برای رفع نقص آن تحلیلی خاص از معرفت ارائه می دهد. در تحلیل گلدمن، چرخشی بزرگ از تحلیل سنّتی مشاهده می شود. در معرفت شناسی سنّتی، مسائل معرفت شناختی، مسائلی مربوط به منطق و دلیل به حساب می آیند، اما گلدمن به جای تأکید بر دلایلی که یک فرد برای باور خود دارد، معرفت را اولاً و بالذات مسئله ای مربوط به روابط علّی می داند. (

Pojman, 1993: 137

) تأکید گلدمن بر نقش علت در توجیه باور کم کم او را به سوی دیدگاهی برون گرایانه کشانده است.

تفاوت درون گرایی و برون گرایی را می توان این گونه بیان کرد که درون گرایان توجیه باور را وابسته به دلایلی می دانند که فاعل شناسا در اختیار دارد. آنها می گویند: فاعل شناسا در صورتی باور موجّه دارد که بتواند با اندکی تأمّل، وجه توجیه باور خود را بیان کند و از شرایط توجیه باور خود آگاه باشد. اما برون گرایان این شرط را برای توجیه باور نمی پذیرند و می گویند: همین که یک باور از مجاری قابل اعتماد تولید شود، آن باور موجّه خواهد بود، و دیگر نیازی نیست که فاعل شناسا از وجه توجیه باور خود آگاه باشد.(۱) گلدمن، خود، تفاوت دیدگاهش را با دیدگاه سنّتی این گونه بیان می کند:

غالبا این گونه فرض می شود که هرگاه شخصی یک باور موجّه داشته باشد، او می داند که باورش موجّه است و نیز می داند که توجیه چیست. هم چنین فرض می شود که آن شخص می تواند توجیه خود را در داشتن آن باور بیان یا تبیین کند. در این دیدگاه، یک توجیه عبارت است از یک استدلال، دفاع، یا مجموعه دلایلی که در تأیید یک باور می تواند ارائه شود. بنابراین، اگر بخواهیم بفهمیم ماهیت باور موجّه چیست باید ببینیم که اگر از شخص خواسته شود باورش را توجیه کند یا از آن دفاع کند، او چه می تواند بگوید. من در اینجا هیچ کدام از این فرض ها را اتخاذ نمی کنم. من جای این سؤال را باقی می گذارم که آیا وقتی که یک باور موجّه است، باورکننده می داند که آن باور موجّه است. من هم چنین جای این سؤال را باقی می گذارم که آیا وقتی یک باور موجّه است، باورکننده می تواند توجیهی برای باور خود بیان یا ارائه کند. من حتی فرض نمی کنم که وقتی باوری موجّه است، باورکننده «دارای» چیزی است که می تواند «توجیه» نامیده شود. من واقعا فرض می کنم که یک باور موجّه، شأن موجّه بودن خود را از فرآیندها یا ویژگی هایی می گیرد که آن باور را موجّه می گردانند. اما این مستلزم آن نیست که استدلال، یا دلیل، یا چیز دیگری باید وجود داشته باشد که باورکننده در آن زمان «دارای» آن باشد. (

Goldman: 293

)

در اینجا با ارائه گزارشی از سه مقاله گلدمن، که در سال های ۱۹۶۷، ۱۹۷۶ و ۱۹۷۹ منتشر شده است، سیر تفکّر او را به سوی برون گرایی مشاهده می کنیم.

مقاله اول: «نظریه ای علّی در باب معرفت»

گلدمن تحلیل خود را تنها در حوزه قضایای تجربی مطرح می کند و تحلیل سنّتی از معرفت را در باب شناخت حقایق غیرتجربی مناسب می داند. (

Goldman, 1967: 137

)به طور خلاصه، گلدمن در این مقاله معتقد است که باید بین باور و واقعیتِ مورد باور رابطه علّی برقرار باشد. او درباره مثال نقض دوم گتیه می گوید: آنچه قضیه (د) را صادق می کند این واقعیت است که براون در بارسلوناست. اما این واقعیت هیچ ربطی به باور اسمیت به (د) ندارد؛ یعنی هیچ رابطه علّی میان این واقعیت که براون در بارسلوناست و باور اسمیت به (د) وجود ندارد. بنابراین، به نظر گلدمن، وجود رابطه علّی میان باور و واقعیتِ مورد باور از شرایطی است که باید در تحلیل معرفت گنجانده شود.

رابطه علّی در انواع معرفت های تجربی

در ادامه، گلدمن برای تثبیت نظریه خود و برای این که نشان دهد این رابطه علّی در همه معرفت های تجربی وجود دارد، نمونه های مختلفی از رابطه علّی را به شرح ذیل مطرح می کند:

رابطه علّی در ادراک حسی

او ساده ترین نمونه رابطه علّی را در ادراک حسی (

Perception

) می بیند، و مایل است قرائتی از نظریه علّی در ادراک حسی ارائه دهد که در اساس، مطابق است با آنچه گریس (

H. P. Grice

) از آن دفاع کرده است. به عقیده گلدمن، یک شرط لازم برای این که

S

بداند که گلدانی در مقابل او وجود دارد این است که زنجیره ای علّی بین وجود گلدان و باور

S

به وجود گلدان موجود باشد. فرض کنید یک گلدان واقعی در مقابل

S

قرار گرفته باشد. در عین حال، یک تصویر لیزری از گلدان که شبیه یک گلدان واقعی است میان او و گلدان واقعی حایل باشد که مانع دیدن آن گلدان شود، هر چند این گلدان واقعی در مقابل چشمان او قرار داشته باشد. در این صورت، اگر

S

باور پیدا کند که گلدانی در مقابل من قرار دارد ما آن را معرفت نمی دانیم، زیرا آن گلدان واقعی هیچ رابطه علّی با باور او به وجود گلدان ندارد. پس در اینجا باور

S

به وجود گلدان باور موجّه صادق است، اما شرط دیگر را، که وجود رابطه علّی میان باور او و محتوای باورش است، ندارد. (هرچند گلدمن هیچ روند استنتاجی را در این گونه معرفت های حسی مشاهده نمی کند، با وجود این، معتقد است که نظریه علّی او حتی با دیدگاه کسانی که قائل به وجود استنتاج در این گونه معرفت های حسی هستند، سازگاری دارد.) (

Goldman,1967: 138

)

رابطه علّی در حافظه

به گفته گلدمن، وجود این رابطه علّی در باورهای مربوط به حافظه نیز لازم است؛ یعنی باید یک رابطه علّی خاص میان باور سابق به

P

و باور بعدی به

P

وجود داشته باشد. (یادآوری می شود که گلدمن رابطه علیت را، نه تنها در میان وقایع، بلکه در میان باورها نیز قابل تصور می داند. در اینجا چون باور سابق منجر به باور بعدی شده است لذا می توان گفت که باور سابق نقش علّی در ایجاد باور بعدی دارد.) ترکیبی از ادراک حسی و حافظه می تواند معرفت ساز باشد، به این صورت که در زمان

t0

واقعیت

P

سبب می شود که

S

به

P

باور پیدا کند. باور

S

به

P

را در زمان

t1

می داند. بنابراین، می توان گفت که در اینجا نیز واقعیت

P

علت باور

S

به

P

در زمان

t1

شده است. (

Ibid: 139

)

رابطه علّی در معرفت های تجربی استنتاجی

به گفته گلدمن، بسیاری از معرفت های ما استنتاجی هستند. البته منظور از استنتاج در اینجا این نیست که لزوما استدلال های روشنی را شکل دهیم، بلکه استنتاج دراینجا به معنای عام تری مراد است؛ مثلاً گاهی من باور پیدا می کنم که در این نزدیکی ها آتش سوزی رخ داده است، به این دلیل که صدای ماشین های آتش نشانی را می شنوم. این یک باور استنتاجی است، هرچند من استدلال روشنی را به این شکل ترتیب نداده ام که: «صدای ماشین های آتش نشانی می آید، بنابراین، باید یک آتش سوزی رخ داده باشد.» در این گونه باورهای استنتاجی نیز گلدمن معتقد است که اگر بخواهیم این باورها را معرفت بنامیم. شرط لازم آن این است که بین باور به شی ء و خود شی ء رابطه علّی وجود داشته باشد.

فرض کنید به بیرون شهر می رویم و گدازه های جامد بسیاری را در اطراف مشاهده می کنیم. سپس براساس این باور و برخی باورهای زمینه ای (

Background belief

) نتیجه می گیریم که قرن ها پیش یکی از کوه های اطراف آتش فشانی داشته است. حال اگر واقعا این آتش فشانی رخ داده باشد و میان آن آتش فشانی و باور ما به آن، رابطه علّی وجود داشته باشد، در این صورت، می توان گفت که ما به این قضیه معرفت داریم. اما اگر این رابطه علّی وجود نداشته باشد، هرچند چنین آتش فشانی هم رخ داده باشد، باز نمی توان گفت که ما به آن معرفت داریم، مثلاً اگر چند قرن بعد از وقوع آن آتش فشان، کسانی آمده باشند و تمام گدازه های بیرون ریخته شده را جمع کرده باشند، و باز بعد از چند قرن دیگر کسانی آمده اند گدازه های بسیاری را از جای دیگر به آنجا انتقال داده باشند، آن گاه دیگر رابطه بین باور ما به آتش فشانی و خود آن آتش فشان قطع می شود و دیگر نمی توان گفت که ما معرفت داریم.

نتیجه ای که گلدمن در اینجا می گیرد این است که فرآیندهای استنتاجی نیز می توانند جزئی از زنجیره علّی قرار گیرند. در مثال مذکور، آتش فشانی آن کوه موجب وجود آن گدازه ها می شود. آن گدازه ها نیز به نوبه خود موجب باور ما به وجود آن گدازه ها می شود. سپس ما براساس باور به وجود گدازه ها و باتوجه به برخی باورهای زمینه ای استنتاج می کنیم که آتش فشانی رخ داده است. گلدمن این استنتاج را نیز جزئی از زنجیره علّی تلقی می کند. (

Ibid:140

)

رابطه علّی در معرفت های مبتنی بر گواهی

تحلیل علّی گلدمن از معرفت های مبتنی بر گواهی (

Testimony

) چنین است: در ابتدا واقعیت

P

باعث می شود که شخص

T

به

P

باور پیدا کند. سپس

T

،

P

را تأیید می کند. این مسئله باعث می شود که شخص

S

باور پیدا کند که

T

،

P

را تأیید می کند.

S

براساس این باور و باتوجه به برخی باورهای زمینه ای باور پیدا می کند که

T

به

P

باور دارد. درنهایت، براساس این باور به دست آمده و باتوجه به برخی باورهای زمینه ای دیگر،

S

باور به

P

پیدا می کند. پس در اینجا نیز بین واقعیت

P

و باور

S

به

P

رابطه ای علّی وجود دارد، و چون

S

توانسته است بازسازی درستی از این رابطه علّی به عمل آورد، بنابراین، می توان گفت که

S

به

P

علم دارد. (

Ibid

)

انواع روابط علّی در تحلیل گلدمن

منظور گلدمن از رابطه علّی بین

P

و باور به

P

این نیست که لزوما واقعیت

P

علت باور به

P

باشد، بلکه می توان انواع دیگری از رابطه علّی را نیز تصور کرد؛ مثلاً اگر

P

و باور به

P

هر دو معلول علت واحدی باشند، باز رابطه علّی موردنظر گلدمن برقرار است. من مشاهده می کنم که بخاری روشن است و نتیجه می گیرم که دود از دودکش این بخاری در حال بالا رفتن است. در اینجا نمی توان گفت که وجود دود علت باور من به آن شده است، بلکه آنچه باعث شد که من علم به وجود دود پیدا کنم آتش بخاری بود که هم باعث وجود دود شده است و هم علت باور من به وجود دود. به هر حال، لازم است بین باور من به شی ء و خود شی ء نوعی پیوند علّی برقرار باشد، اما این پیوند علّی لزوما به این معنا نیست که شی ء مورد باور، علت باور به آن شده باشد. (

Ibid: 141 – 142

)

مقایسه با تحلیل کلارک

یکی از اولین پاسخ هایی که به شبهه گتیه داده شده، پاسخ کلارک (

Michoel Clark

) است که در همان سال که مقاله گتیه منتشر شد، ارائه شده است. (

Clark, 1963: 46 – 48

) گلدمن در مقاله اش مقایسه ای نسبتا مفصل بین تحلیل خود و تحلیل کلارک به عمل می آورد، و مزایای تحلیل خود را برمی شمارد. گلدمن معتقد است که انتقاداتی که به تحلیل کلارک وارد شده است به تحلیل او وارد نیست. قیدی که کلارک به تعریف سه وجهی معرفت اضافه می کند این است که هر یک از باورهایی که در مسیر استنتاج قرار می گیرند باید خودشان هم صادق باشند. جان تورک ساندرز (

John Turk Saunders

) و نارایان کمپاوات (

Narayan

Champawat

) مثال نقضی را به تحلیل کلارک وارد می کنند. (

Saunders and Champawat, 1964: 8 – 9

)

فرض کنید اسمیت معتقد است که (ج) «جونز مالک یک ماشین فورد است.» این به دلیل آن است که براون، دوست اسمیت که برای او فرد کاملاً قابل اعتمادی است، دیروز به او گفته است که جونز همیشه مالک یک ماشین فورد بوده است. این گفته براون، در آن موقع صحیح بوده است، اما امروز جونز ماشین فورد را فروخته و به جای آن ماشین دیگری خریده است. یک ساعت بعد از فروش فورد، جونز متوجه می شود که در یک قرعه کشی برنده یک ماشین فورد شده است. در این صورت، باور اسمیت به قضیه (ج) نه تنها صادق و موجّه است، بلکه آن شرط دیگر را هم که کلارک می گوید، داراست؛ یعنی باور او مبتنی بر قضایایی است که آن قضایا صادقند. در عین حال، به این باور اطلاق معرفت نمی شود.

گلدمن معتقد است که تحلیل علّی او از معرفت، پاسخ گوی چنین موردی هم هست. اسمیت به قضیه (ج) معرفت ندارد، به دلیل آن که باور او به (ج) هیچ رابطه علّی با حقیقت (ج) ندارد؛ یعنی این واقعیت که جونز هم اکنون مالک یک ماشین فورد است هیچ ربط علّی با باور اسمیت ندارد. اگر مالکیت گذشته جونز تا امروز ادامه پیدا می کرد، آن گاه رابطه ای علّی بین مالکیت گذشته و مالکیت امروز جونز وجود داشت، از این رو، سلسله روابط علّی بین باور به (ج) و واقعیت (ج) حفظ می شد، ولی چون آن مالکیت گذشته هیچ رابطه علّی با مالکیت کنونی ندارد، این ارتباط علّی نیز از بین رفته است. البته گلدمن معتقد است که اگر کلارک به این مسئله واقف بود به راحتی می توانست جواب این انتقاد را بدهد. به عبارت دیگر، یکی از باورهای زمینه ای اسمیت این است که مالکیت گذشته جونز باعث مالکیت کنونی اوست، و این باور صادق نیست. پس حتی می توان گفت که شرط کلارک نیز در اینجا، برخلاف آنچه ساندرز و کمپاوات فکر می کردند، وجود ندارد؛ یعنی این گونه نیست که همه باورهای زمینه ای در اینجا صادق باشند. عدم توجه کلارک به این باور زمینه ای، که باوری مربوط به روابط علّی است، باعث شده است که انتقاد مذکور به او وارد شود. (

Goldman, 1967: 142

)

مثال نقض دیگری را ساندرز و کمپاوات و نیز کیث لرر (

Keith Lehrer

) به تحلیل کلارک وارد کرده اند که به نظر گلدمن، انتقاد واردی است و راه گریزی برای کلارک نمی ماند. گلدمن این مثال نقض را از زبان لرر بیان می کند. (

Lehrer, 1965: 168 – 175

) فرض کنید اسمیت باور دارد که (ه) «کسی در این مؤسسه مالک یک ماشین فورد است.» اسمیت این باور خود را براساس چهار قضیه دیگر به دست آورده است: (ج) «جونز مالک یک ماشین فورد است.» (و) «جونز در این مؤسسه کار می کند.» (ز) «براون مالک یک ماشین فورد است.» و (ح) «براون در این مؤسسه کار می کند.» سپس فرض کنید (ج) و (و) و (ح) صادقند و لذا اسمیت به آنها معرفت دارد، اما (ز) صادق نیست و از این رو، نمی توان گفت که اسمیت به آن معرفت دارد. اما علی رغم این که یکی از باورهای زمینه ای اسمیت برای باور به (ه) کاذب است، در عین حال، می توان گفت که اسمیت به (ه) معرفت دارد، حال آن که مطابق تحلیل کلارک برای معرفت داشتن اسمیت به (ه) نمی بایست (ز) به عنوان یک باور زمینه ای، کاذب باشد.

گلدمن می گوید: در تحلیل من نیازی نیست که همه باورهای زمینه ای صادق باشند؛ بلکه لازم است آن مقدار از باورهای زمینه ای صادق باشند که دست کم یک رابطه علّی را میان واقعیت (ه) و باور به (ه) تضمین کنند. در مثال لرر، اسمیت فکر می کند که او از دو طریق به (ه) معرفت دارد، در حالی که علم او به (ه) تنها از راه ترکیب (ج) و (و) باعث شده اند که بین واقعیت (ه) و باور به (ه) ارتباط علّی برقار شود و همین برای معرفت اسمیت به (ه) کفایت می کند. (

Goldman, 1967: 143

)

مقایسه با تحلیل سنّتی

تحلیل نهایی گلدمن از معرفت چنین است:

S

می داند که

P

اگر و تنها اگر واقعیت

P

به شیوه ای «مناسب» ارتباط علّی با باور

S

به

P

داشته باشد. و اما فرایندهای علّی تولید معرفت که «مناسب» هستند از نظر گلدمن عبارت اند از: (۱) ادارک حسی؛ (۲) حافظه (

Memory

)؛ (۳) زنجیره ای علّی که به واسطه استنتاجات معتبر، درست بازسازی شده باشد؛ و (۴) ترکیبی از موارد ۱ و ۲ و ۳. (البته گلدمن احتمال می دهد که فرایندهای علّیِ مناسب دیگری رانیز بعدا کشف کنیم، و لذا این فهرست را همچنان باز می گذارد.) گلدمن معتقد است که این تحلیل از جهتی قوی تر از تحلیل سنّتی بوده و محدودیت بیشتری می آورد، و از جهتی ضعیف تر و بازتر بوده و برخی موارد را که در تحلیل سنّتی وارد نبوده، شامل می شود. اما قوی تر بودن آن به این دلیل است که در این تحلیل، ارتباط علّی و بازسازی درست از این ارتباط شرط شده است، و لذا برخی موارد، از جمله مثال های نقض گتیه را از تعریف معرفت خارج می کند.

اما بازتر بودن آن به این دلیل است که دست کم بنابر یک تفسیر مشهور از تحلیل سنّتی، فاعل شناسا باید قادر به بیان وجه توجیه معرفت خود باشد، و باید بتواند دلایل باور خود را به قضیه

P

ذکر کند. اما گلدمن این شرط را لازم نمی داند. از این رو، وی مواردی را داخل در تعریف معرفت می کند که معتقد است تحلیل سنّتی آنها را به اشتباه از حوزه معرفت خارج کرده است، برای مثال من اکنون می دانم که ابراهیم لینکلن (

Abraham Lincoln

) در سال ۱۸۰۹ به دنیا آمده است.(۲) من این مسئله را در ابتدا در مقاله ای از یک دایره المعارف خوانده و معتقد بوده ام که آن دایره المعارف قابل اعتماد است. بنابراین، معرفت اولیه من از این واقعیت مبتنی بر استنتاج درستی بوده است. اما اکنون دیگر این استنتاج را به یاد نمی آورم. فقط به یاد می آورم که لینکلن در سال ۱۸۰۹ به دنیا آمده است، اما دیگر به یاد نمی آورم که این مطلب در یک دایره المعارف خاص بیان شده است. به بیان دیگر، در حال حاضر، هیچ باور دیگری ندارم که این قضیه را با قاطعیت تصدیق کند. با وجود این، من اکنون به این قضیه معرفت دارم، زیرا معرفت اولیه من با فرایند علّی حافظه نگهداری شده است. گلدمن معتقد است که بسیاری از معرفت های ما این گونه هستند؛ یعنی در حال حاضر، شیوه آموختن آنها را فراموش کرده ایم. تحلیل سنّتی نیز از آن جهت که در معرفت بودن این نمونه ها تردید می کند، نمی تواند تحلیل جامعی باشد. (

Ibid: 144

) این نوع رویکرد گلدمن حاکی از برون گرایی او در مسئله معرفت است. به این صورت که، بنابر دیدگاه او، شرایطی معرفت ساز و به عبارت دیگر، شرایطی برای توجیه باور وجود دارند که لازم نیست فاعل شناسا از آنها آگاهی داشته باشد.

گلدمن با این دیدگاه خود، این مسئله را هم قابل تصور می داند که فرایندهای علّیِ معرفت زای دیگری غیر از چهار مورد مذکور در ما وجود داشته باشند. او از یک فرایند علّی مورد تردید به نام ادراک فراحسی (

Extrasensory Perception

)نام می برد که احتمال دارد وجود داشته باشد و واقعا تولید معرفت کند. حال به فرض آن که این فرایند علّی وجود داشته باشد، و بدون کمک گرفتن از فرایندهای حسی رایج، بین برخی وقایع فیزیکی و باورهای شخص ارتباط مناسبی برقرار کند، آن گاه باورهای حاصل از آن را، مطابق تحلیل گلدمن، می توان معرفت نامید، هر چند فاعل شناسا، در این فرض، نمی تواند باوری را که از این طریق برای او به دست می آید، توجیه یااز آن دفاع کند. اما گویا مدافعان تحلیل سنّتی این را نمی پذیرند، زیرا معتقدند که ما باید قادر باشیم دلایل و زمینه های تشکیل معرفت خود را بیان کنیم. (

Ibid

)

مقاله دوم: «تشخیص و معرفت حسی»

آلوین گلدمن در مقاله «تشخیص و معرفت حسی»، تحلیلی از معرفت حسی ارائه می دهد، و امیدوار است این تحلیل مبنایی را برای ارائه یک نظریه عام در معرفت فراهم آورد. نظریه ای که او در مقاله سابقش مطرح کرده بود، نظریه علّی نام داشت. براساس نظریه علّی، برای روشن ساختن مفهوم معرفت می بایست به فرایندهای علّی ای توجه کنیم که در تولید باور نقش دارند. او در اینجا نیز بر این مسئله تأکید می کند. در عین حال، تفات نظریه جدیدش با نظریه علّی این است که در نظریه علّی گفته می شد که باید بین باور به

P

و واقعیت

P

رابطه ای علّی وجود داشته باشد، اما او در این نظریه اش این شرط را حذف می کند و به جای آن شرط اعتمادپذیری (

Reliability

) را مطرح می کند. بنابراین، آن فرایند علّی ای که برای تولید معرفت لازم است، فرایند علّی «اعتمادپذیر» است. دلیل روگردانی او از نظریه سابقش وجود موارد نقضی است که در آنها به رغم آن که بین باور به

P

و واقعیت

P

رابطه علّی وجود دارد، ما آنها را از مصادیق معرفت به حساب نمی آوریم. یک مورد نقض، مثال انبار علوفه است که در ادامه به آن اشاره خواهیم کرد.

تشخیص و اعتمادپذیری

اما اعتمادپذیری یک فرایند معرفتی به چیست؟ به گفته گلدمن، شرط اعتمادپذیری یک فرایند معرفتی این است که نه تنها بتواند در وضعیت فعلی (

Actual Situation

) باورهایی صادق تولید کند، بلکه هم چنین باید بتواند در وضعیت های بالقوّه مطرح (

Relevant Counterfactual Situation

) نیز باورهایی صادق تولید کند، یا دست کم جلوی باورهای کاذب را بگیرد. یک مکانیزم معرفتیِ اعتمادپذیر باید فاعل شناسا را قادر بر تشخیص (

Discrimination

)یا تمیز (

Differentiation

) بین وضعیت های غیر منسجم کند. این مکانیزم باید به گونه ای کار کند که وضعیت های نامنسجم در خارج، موجب واکنش های معرفتی متفاوت شوند. بنابراین، مکانیزم های حسی (

Perceptual mechanism

) تا آن اندازه اعتمادپذیرند که ویژگی های متغایر در محیط (مثلاً قرمز بودن یک چیز در مقابل زرد بودن آن) وضعیت های حسی متغایری را ایجاد کنند، و به دنبال آن باورهای متفاوت و در عین حال، متناسبی را درباره محیط به ما بدهند. بنابراین، پیشنهاد گلدمن برای تحلیل معرفت چنین است: یک شخص فقط در صورتی معرفت به

P

دارد که بتواند صدق

P

را از وضعیت های بدیل مطرح (

Relevant alternatives

)تشخیص دهد.(۳)

برای روشن تر شدن موضوع به این مثال گلدمن توجه کنید. هانری در حالی که پسر کوچکش را به همراه دارد، در حومه شهر مشغول رانندگی است. او برای آموزش فرزندش، چیزهایی را که در کنار جاده به مرور به چشم می آیند به پسرش معرفی می کند. «این گاو است»، «این تراکتور است»، «این انبار علوفه است»، … هانری هیچ شکی درباره چیزهایی که معرفی می کند، ندارد. او مطمئن است که این آخری انبار علوفه است و درواقع هم چنین است. به نظر اکثر ما در اینجا اطلاق معرفت صحیح است و می توان گفت که هانری می داند که آن یک انبار علوفه است.

حال فرض کنید که منطقه ای که هانری در آنجا وارد شده پر از ماکت های کاغذی انبار علوفه است، و هانری هم از این مسئله اطلاعی ندارد. این ماکت ها، بدون آن که در ورودی یا دیوار عقب داشته باشند، از روبه رو کاملاً شبیه انبار علوفه های واقعی به نظر می آیند. در عین حال، هر چند هانری وارد این منطقه شده است، هنوز هیچ کدام از آن ماکت ها به چشمش نیامده اند، و آن چیزی که او مشاهده کرده، انبار علوفه واقعی است. البته اگر هانری به جای آن یک ماکت هم دیده بود باز اشتباه می کرد و خیال می کرد که انبار علوفه واقعی است. حال در این وضعیت، دیگر ما مایل نیستیم باور صادق هانری را معرفت قلمداد کنیم و بگوییم که هانری می داند که آن انبار علوفه است.(۴) این تفاوت در ارزیابی را چگونه باید تبیین کرد؟

گلدمن در ابتدا متذکر می شود که تحلیل سنّتی از معرفت پاسخ گوی این مسئله نیست. توجیه یا دلیل هنری در هر دو مورد کاملاً یکسان است. پس یا باید در هر دو مورد اطلاق معرفت کرد و یا در هیچ مورد. وجود ماکت های کاغذی در منطقه نمی بایست هیچ تغییری در ارزیابی ما ایجاد می کرد.

هم چنین گلدمن معترف است که نظریه علّی سابق او نیز مشکل را حل نمی کند. در هر دو حالت، انبار علوفه واقعی موجب شده است که هانری چنین باوری را پیدا کند. پس در مورد دوم نیز ارتباط علّی واقعی بین باور و واقعیت مورد باور وجود دارد، در حالی که ما مایل نیستیم به آن اطلاق معرفت کنیم.

تحلیل غیر تصادفی بودن معرفت (

Non-accidentally analysis

) که پیتر یونگر (

Peter Unger

)بیان کرده است، (

Unger, 1968: 157 – 170

) شاید بتواند مشکل را حل کند. مطابق این تحلیل،

S

می داند که

P

، اگر و تنها اگر صادق بودن

S

درمورد

P

اصلاً امری تصادفی نباشد. درمورد مسئله ما نحن فیه اگر اصلاً ماکت های کاغذی وجود نداشت، در این صورت، صدق باور هانری اصلاً تصادفی نبود و لذا می شد به آن اطلاق معرفت نمود. اما حال که هانری به منطقه ای وارد شده که مملو از ماکت های کاغذی است، صدق باور هانری به وجود انبار علوفه کاملاً تصادفی است و لذا اطلاق معرفت جایز نیست. گلدمن معتقد است که این تحلیل خیلی قانع کننده نیست، زیرا خود مفهوم غیر تصادفی نیاز به تبیین دارد. و تا زمانی که مفهوم آن خوب روشن نشده باشد معلوم نیست که آیا این تحلیل پاسخ گوی همه موارد است یا خیر.

تحلیل دیگر، تحلیل نقص ناپذیری (

Indefeasibility

) از معرفت است. (

See: Lehrer and Paxson, 1971: 471 – 482

) مطابق این دیدگاه،

S

می داند که

P

تنها اگر باور صادق

S

موجّه باشد و این توجیه نقض نشده باشد. براساس نظریه نقض ناپذیری، توجیه

S

(ت) برای باور به

P

نقض می شود اگر و تنها اگر قضیه صادق

q

وجود داشته باشد به گونه ای که ترکیب

q

و (ت) توجیهی برای باور

S

به

P

فراهم نیاورد. مسئله انبار علوفه طبق این تحلیل به این صورت حل می شود که اگر هانری از قضیه ماکت های انبار علوفه در آن منطقه خبر داشت، دیگر این قضیه که آنچه را او می بیند یک انبار علوفه واقعی است برایش روشن نبود. گلدمن این تحلیل را بسیار تند می داند و به این انتقاد گیلبرت هارمن استناد می کند که همیشه ممکن است قضیه صادقی یافت شود که ناقض توجیه باور

S

به

P

باشد. (

Harman, 1973: 152

)بنابراین،

S

هرگز معرفتی پیدا نخواهد کرد. از این رو، باید محدوده خاصی را برای مفهوم نقض تعریف کنیم، ولی دقیقا مشخص نیست که آن محدوده چه است.

اما راه حل گلدمن چیست؟ به گفته او، یک شخص تنها در صورتی به

P

معرفت دارد که وضعیت امور واقعی که

P

در آن صادق است از وضعیت امور ممکن مطرح، که در آن

P

کاذب است، قابل تشخیص یا تمیز باشد. اگر وضعیت امور ممکن مطرحی، که

P

در آن کاذب است، وجود داشته باشد، به گونه ای که قابل تشخیص از وضعیت امور واقعی نباشد، آن گاه نمی توان گفت که شخص به

P

معرفت دارد. درمورد مثال انبار علوفه، اگر هانری در شرایط عادی بوده و در منطقه ای که وارد شده است ماکتی وجود نداشته باشد، آن گاه دیگر وضعیت بدیلی وجود ندارد که در آن شی ء مورد مشاهده، انبار علوفه واقعی نباشد، در عین حال، به گونه ای باشد که هانری نتواند تشخیص دهد. به عبارت دیگر، اگر شی ء مورد مشاهده، انبار علوفه واقعی نبود، هانری قطعا تشخیص داد. بنابراین، وقتی هانری انبار علوفه واقعی را مشاهده می کند و براساس آن باور پیدا می کند که آن انبار علوفه است، این باور او معرفت نامیده می شود.

اما اگر اطلاع پیدا کنیم که منطقه ای که هانری در آن وارد شده، پر از ماکت های کاغذی انبار علوفه است، آن گاه با وضعیت امور مطرحی مواجه می شویم که ممکن است در آن وضعیت امور، باور هانری کاذب باشد و در عین حال، این مسئله برای هانری قابل تشخیص نباشد؛ یعنی حتی اگر هانری یک ماکت انبار علوفه را هم دیده بود باز باور پیدا می کرد که آن انبار علوفه است. ما به این دلیل که وضعیت امور فعلی از وضعیت امور مطرح ممکن قابل تشخیص نیست، حتی باور صادق هانری را معرفت نمی نامیم.

ممکن است گفته شود این که امکان دارد که شی ء مورد مشاهده هانری یک ماکت کاغذی باشد، به دلیل آن نیست که در آن منطقه ماکت های کاغذی وجود دارد. حتی اگر هانری در چنین منطقه ای هم وارد نشده بود باز این امکان وجود داشت که شی ء مورد مشاهده هانری یک ماکت کاغذی باشد. به دلیل همین مسئله است که گلدمن قید «مطرح» را اضافه می کند و برای آن نقش مهمی قائل است. وجود ماکت های کاغذی در منطقه باعث می شود که آن وضعیت امور ممکن را مطرح قلمداد کنیم. به گفته گلدمن، اگر لازمه معرفت این بود که هیچ وضعیت بدیلی که به لحاظ منطقی ممکن است وجود نداشته باشد، آن گاه هیچ معرفتی (دست کم نسبت به امور امکانی) وجود نداشت. اما اگر شرط معرفت این باشد که تنها وضعیت های امور ممکن مطرح را خارج کنیم، آن گاه معرفت های ما وسعت قابل توجهی خواهند یافت.

گلدمن برای روشن شدن مطلب، به یکی از منازعات بین شکاکان و مخالفان آنها اشاره می کند. به گفته او، شکاکان معمولاً برای دفاع از موضع خود نمونه هایی غیرعادی را به عنوان فرضیه های بدیل مطرح می کنند که قابل دفع نیستند؛ مثلاً دکارت در آن مرحله از استدلالش که به نفع شکاکیت سخن می گوید، این فرض ممکن را بیان می کند که چه بسا به جای آن که واقعا کنار بخاری نشسته است، در واقع، داشته باشد خواب ببیند، و یا شیطان قدرت مندی و شروری به او چنان نمایانده که کنار بخاری نشسته است. او می گوید: من این فرض های ممکن را نمی توانم دفع کنم. هم چنین برتراند راسل درباره هر ادعایی که ما درباره گذشته داریم، این فرض بدیل را مطرح می کند که چه بسا جهان با تمام خصوصیاتش و با انسان هایی که خاطراتی از گذشته غیرواقعی در حافظه دارند، درست به مدت پنج دقیق قبل به وجود آمده باشد. (

Russell, 1973: 159 – 160

)

یکی از پاسخ هایی که مخالفان شکاکیت می توانند بدهند این است که اینها فرض هایی بی خودند. (

Idle

)و معرفت با وجود این فرض های بدیل بی خود که البته قابل دفع نیستند، امکان دارد. اکنون این مسئله پیش می آید که چه وقت یک فرض فرضی بی خود است و چه وقت فرضی جدّی (

Serious

)(مطرح) است؛ مثلاً درمورد هانری، اگر در منطقه ای که او وارد شده است هیچ ماکت کاغذی وجود نداشته باشد، اما در کشوری که او زندگی می کند ماکت های کاغذی به جای انبار علوفه وجود دارد، آن گاه آیا می توان گفت او باید این امکان را جدّی بگیرد؟ یا حتی اگر یک مورد ماکت کاغذیِ انبار علوفه برای یک بار در کشور او وجود داشته است، ولی الان دیگر وجود ندارد، آیا باز باید امکان ماکت بودن انبار علوفه را جدّی گرفت؟

گلدمن دو پاسخ ممکن به این مسئله را مطرح می کند. اول این که گفته شود اگر تحلیل معناشناختیِ (

Semantic

) دقیقی از معرفت ارائه دهیم، به قوانینی می رسیم که دقیقا مشخص می کنند که، در هر مورد خاص، کدام بدیل، بدیل جدّی است و کدام یک جدّی نیست. اما پاسخ دوم این است که تحلیل معناشناختی معرفت نمی تواند این گونه تعیین کننده باشد. البته می توان از توصیف شرایط فاعل شناسای عرفی به برخی قواعد دست یافت، (مثلاً یک قاعده می تواند این باشد که هر چه احتمال وقوع یک بدیل خاص بیشتر باشد احتمال جدّی تلقی کردن آن هم به دست ناظر یعنی کسی که درمورد معرفت داوری می کند بیشتر است.) اما مسئله این است که همه این قواعد از این طریق به دست نمی آیند. زمینه های روان شناختی و زبان شناختیِ خود ناظر نیز اهمیت دارند؛ مثلاً اگر ناظر به تازگی از کلاسی بیرون آمده باشد که در آن از فرضیه شیطان شرورِ دکارتی و یا جهان پنج دقیقه ای راسل بحث شده باشد، او بدیل هایی را جدّی تلقی خواهد کرد که در غیر این صورت، جدّی نمی دانست.

تحلیل معرفت حسی

گلدمن در بخش دوم و سوم مقاله اش به تفصیل وارد تحلیل این مسئله می شود که در چه صورت می توان گفت که کسی «معرفت حسی دارد». (

Perceptually Knows

) اولین نمونه ای که گلدمن مثال می زند این است که سام در خیابان، جودی را مشاهده و باور می کند که او جودی است. در عین حال، جودی دارای یک دوقلوی هم سان به نام ترودی است. در اینجا این فرض که شخص مشاهد شده ترودی باشد، فرضی جدّی و مطرح است. حال آیا می توان گفت که سام می داند او جودی است؟ این بستگی به سام دارد. اگر سام به طور مرتّب، جودی و ترودی را درست بشناسد، در این صورت، احتمالاً او قدرت تشخیص آن دو را دارد و با این فرض، می توان گفت که سام می داند که او جودی است. اما اگر جودی معمولاً در شناخت این دو اشتباه کند، آن گاه اگر به طور اتفاقی به باور درستی برسد که شخص مورد مشاهده جودی است، این باور او نمی تواند معرفت تلقی شود. بنابراین، مسئله اصلی در ارزیابی معرفت، به نظر گلدمن، به ارزش صدق قضیه مقابل برمی گردد. قضیه مقابل در اینجا چنین است: «اگر شخصی که در برابر سام است (به جای جودی) ترودی بود، سام باور پیدا می کرد که او جودی است.» اگر این قضیه صادق باشد، آن گاه نمی توان باور فعلی سام را معرفت دانست. و اگر این قضیه کاذب باشد، آن گاه باور فعلی سام معرفت است. بنابراین، چنین تحلیلی از معرفت حسی به ذهن می آید:

S

(به طور غیر استنتاجی) معرفت حسی به

P

دارد اگر و تنها اگر

(۱)

S

(به طور غیر استنتاجی) باور حسی دارد که

P

،

(۲)

P

صادق است، و

(۳)هیچ قضیه

q

به عنوان بدیل جدّی

P

وجود ندارد، به گونه ای که اگر (به جای

p

)

q

صادق بود، آن گاه

S

(همچنان) باور به

p

داشت.

به گفته گلدمن، این تحلیل اساسا همان تحلیلی است که آرمسترانگ در باب معرفت های غیر استنتاجی ارائه کرده است. (

Armstrong, 1968: 189 ff

) به این معنا که اگر این شرایطی که بیان شد تحقّق یابند، آن گاه تنها وضعیتی که

S

به

p

باور پیدا می کند، وضعیتی است که در آن

p

صادق باشد. به عبارت دیگر، باور

S

به

p

برای صدق

p

کفایت می کند. و این همان تحلیلی است که آرمسترانگ از معرفت غیر استنتاجی به عمل می آورد، با این تفاوت که گلدمن این مسئله را تنها باتوجه به بدیل های جدّی و مطرح بیان می کند.

در عین حال، گلدمن معتقد است که این تحلیل بسیار محدودکننده است. به این مثال گلدمن توجه کنید: اُسکار در یک دشت باز ایستاده است که در آن سگ پاکوتاهی (

Dachshund

)به نام داک وجود دارد. او داک را می بیند و (به گونه ای غیر استنتاجی) باور پیدا می کند که:

(

P

)چیزی که در آنجا هست یک سگ (

Dog

) است.

اکنون فرض کنید که (باتوجه به این که گرگ ها نیز در آن منطقه زیاد پیدا می شوند) قضیه زیر یک بدیل مطرح برای

P

است.

(

Q

)چیزی که در آنجا هست یک گرگ است.

هم چنین فرض کنید که در اسکار زمینه اشتباه گرگ با سگ وجود دارد. (مثلاً او گرگ را با سگ سورتمه کش (

Malamute

) یا سگ پلیس

Shepherd

) (

German

اشتباه می گیرد.) و فرض کنید اگر اسکار به جای داک گرگی را دیده بود باز باور به

p

پیدا می کرد. این بدین معناست که اسکار نتوانسته است شرط سوم تحلیل فوق را برآورده کند. با این همه، به نظر گلدمن نمی توان گفت که اسکار به

p

معرفت ندارد. صرف این واقعیت که اسکار سگ را با گرگ اشتباه می گیرد، دلیل بر این نمی شود که بگویم او نمی داند که یک سگ پاکوتاه سگ است، هم چنین اگر کسی یک درخت ماموت بزرگی را ببیند و باور پیدا کند که آن یک درخت است می توان گفت که این باور او معرفت است، حتی اگر او برخی گیاهان کوچک را با درخت اشتباه بگیرد. [به یک بیان می توان گفت صرف این که کسی در برخی مصادیق دچار اشتباه می شود باعث نمی شود که بگوییم او حتی در مصادیق روشن هم نمی تواند معرفت داشته باشد.]

در نتیجه، گلدمن بین دو نوع وضعیتی که برای اسکار قابل تصور است فرق می گذارد؛ یک وضعیت این است که بگوییم دلیل این که اسکار باور پیدا کرده است که سگی در اینجا وجود دارد این است که چیزی بر او به گونه ای ظاهر شده که این باور را در او ایجاد کرده است، و اتفاقا برخی چیزها که سگ هم نیستند، همین نوع ظهور و یا شبیه به این ظهور را در ذهن او پدید می آورند. در این فرض نمی توان گفت باوری که اسکار پیدا کرده، معرفت است. اما گرگ در مثال مذکور چنین وضعیتی ندارد. هرچند ممکن است گرگ هم مانند گرگ پاکوتاه برای او نیست. بنابراین، باور اسکار به

p

که از طریق دیدن سگ پاکوتاه حاصل می شود، معرفت است، زیرا ظهور سگ پاکوتاه مثل ظهور گرگ نیست. (آری، اگر اسکار از طریق مشاهده سگ پلیس به

p

باور پیدا کرده بود، آن گاه نمی توانستیم باور او را به

p

معرفت بنامیم، زیرا ظهور سگ پلیس در ذهن اسکار با ظهور گرگ در ذهن او عین و یا شبیه هم است.) از این رو، به گفته گلدمن، آن بدیلی که باور صادق را از معرفت جدا می کند باید «معادل حسی» (

Perceptual equivalent

)وضعیت فعلی باشد.(۵) و منظور از معادل حسی یک وضعیت فعلی، وضعیت امور ممکنی است که تجربه حسی یکسان یا مشابهی را ایجاد کند.

به گفته گلدمن، مسئله معادل حسی نسبت به اشخاص مختلف فرق می کند و در حقیقت، امری نسبی است؛ مثلاً ظهور جودی و ظهور ترودی ممکن است برای سام معادل های حسی باشند، اما برای مادر این دوقلوها نه. هم چنین این مسئله نسبت به زمان هم امری نسبی است، زیرا قدرت تشخیص حسی ممکن است با تمرین و گذشت زمان تقویت شود و یا بر اثر نوعی بیماری تضعیف گردد. گلدمن تأکید می کند که لازم نیست معادل حسی، دقیقا همان ادراکی را ایجاد کند که وضعیت امور فعلی ایجاد می کند، اما لازم است شباهت بین این دو ادراک به قدری باشد که زمینه اشتباه ادراک کننده را فراهم کند. (

Goldman, 1976: 168

)(گلدمن در ادامه به تفصیلات بیشتری درباره نظریه خود می پرازد و با توجه به عواملی که در تعیین ادراک نقش دارند، منظور خود را از معادل حسی روشن تر کرده و در بخش سوم مقاله اش، تحلیل دقیقی از معرفت حسی ارائه می دهد. (ر.ک:

III and II 173, parts – 167 Ibid

🙂

اما این تحلیل گلدمن چه ارتباطی با دیدگاه او درباره «مکانیزم تمیزدهنده قابل اعتماد» (

Reliable Discriminative Mechanism

) دارد؟ به گفته گلدمن، فاعل شناسای امور حسی (

Perceptual Cognizer

) را می توان دارای یک مکانیزم دوبخشی دانست. بخش اول این مکانیزم به واسطه تحریک گیرنده حسی، ادراک (مجموعه ای از حالات درونی) را شکل می دهد، و بخش دوم با کار بر روی ادراک، باور را تولید می کند. گلدمن می گوید: هر دو بخش از این مکانیزم باید قدرت تمیزدهندگی کافی داشته باشند. اگر بخش اول این قدرت را نداشته باشد، آن گاه گیرنده حسی هر چند از منابع بسیار متفاوت الگوهایی را بگیرد، از این الگوها ادراک های یکسان یا بسیار مشابهی نتیجه خواهد شد، و این ادراک ها نیز باور یکسانی را تولید می کنند. اما اگر بخش اول سالم باشد و بخش دوم قدرت تمیزدهندگی کافی نداشته باشد، آن گاه هر چند ادراک های متفاوتی در بخش اول ساخته می شود، بخش دوم قدرت ندارد که باورهای متفاوتی را تولید کند و در نتیجه، باورهای یکسانی ساخته می شود.

بنابراین، اعتمادپذیری دستگاه معرفتی، به نظر گلدمن، این است که قدرت تشخیص دهندگی کافی داشته باشد. البته یک دستگاه معرفتی که چنین قدرتی را ندارد می تواند گاهی به طور تصادفی باور صادق تولید کند، اما چون وضعیت های بالقوّه ای وجود دارند که این باور در آن وضعیت ها کاذب خواهد بود، آن گاه نمی توان گفت که این دستگاه قابل اعتماد است. از این رو، براساس تحلیل گلدمن

S

معرفت حسی دارد، اگر و تنها اگر، نه تنها مکانیزم حسی او باور صادق تولید کند، بلکه وضعیت های بالقوّه مطرحی هم نباشند که در آن وضعیت های همین نوع باور، در حالی که کاذبند، از طریق یک ادراک معادل تولید شوند. (

Goldman, 1976: 171

)

نقش علت در توجیه باور

گلدمن، در بخش آخر این مقاله، رویکرد برون گرایانه خود را به مسئله معرفت به خوبی نشان می دهد. او می گوید: یکی از انگیزه های من برای ارائه چنین تحلیلی از معرفت این است که جانشینی برای دیدگاه سنّتی دکارتی در معرفت شناسی بیابم. دیدگاه دکارتی ترکیبی است از دو نظریه: نظریه ای درباره معرفت، و نظریه ای درباره توجیه. نظریه دکارتی درباره معرفت شامل این اصل است که:

s

در باور به

p

موجّه است تنها اگر یا (الف)

p

برای

s

به خودی خود (

Self – warranting

) معتبر است، و یا (ب)

p

به واسطه قضایایی که مطلبی را در مورد وضعیت جهان خارج بیان می کنند، از آنجا که به خودی خود دارای اعتبار نیستند، لذا باید از طرف قضایایی دیگر که آن قضایا خودشان دارای اعتبار فی نفسه برای

s

هستند، تأیید شوند. یکی از کارهای اصلی معرفت شناسی دکارتی این است که نشان دهد این گونه قضایای مؤید وجود دارند.

اما گلدمن معتقد است که هیچ تلاشی در این زمینه موفق نبوده است. در نتیجه، یا باید بگوییم که ما معرفتی در مورد جهان خارج نداریم و یا معرفت شناسی دکارتی بیش از اندازه سخت گیر است. گلدمن معرفت به جهان خارج را می پذیرد و لذا معرفت شناسی دکارتی را زیر سؤال می برد. در نظریه معرفتی گلدمن، نیازی نیست که توجیه قضایای درباره جهان خارج کاملاً مبتنی بر قضایای دیگری باشد که به خودی خود معتبرند. تنها چیزی که لازم است این است که باورهای ما درباره جهان خارج دارای علت مناسبی باشند. (

Suitably Caused

)منظور از علت «مناسب» نیز این است که فرایند یا مکانیزم تولید این باورها نه تنها در وضعیت فعلی باور صادق تولید کند، بلکه در وضعیت های غیر فعلی مطرح نیز باور کاذب تولید نکند. (

Ibid: 173

) بنابراین، گلدمن در این مقاله، همانند مقاله پیشین خود، نقش علت را را در توجیه باور برجسته می کند، و این حاکی از رویکرد برون گرایانه او به مسئله معرفت است.

مقاله سوم: «اعتمادگرایی: باور موجّه چیست؟»

گلدمن در دو مقاله پیشین خود بر نقش علت در مسئله توجیه تأکید کرد. او در مقاله بعدی اش «اعتمادگرایی: باور موجّه چیست؟» این دیدگاه را تکمیل می کند و دیدگاه برون گرایانه خود را در قالب نظریه ای منسجم مطرح می سازد.

گلدمن در ابتدای این مقاله به چند نکته درباره نظریه اش درباره توجیه اشاره می کند که قابل توجه است. اولین نکته در مورد نوع نظریه اش است. او نظریه خود را نظریه توضیحی (

Explicatory theory

)می داند. به گفته او، برخی رویکردهای سنّتی معیارهایی را برای توجیه تجویز کرده اند که با معیارهای متداول تفاوت دارد و یا افزون بر این معیارهاست. اما گلدمن تنها سعی می کند معیارهای معمولی را که برای توجیه به کار گرفته می شود، تبیین کند.(۶)

نکته دیگری که او تذکر می دهد این است که توجیه دارای بار ارزشی (

Evaluative

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *