تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل نقش شاعران متعهد در احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام)؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل نقش شاعران متعهد در احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام) انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل نقش شاعران متعهد در احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام):

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل نقش شاعران متعهد در احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام) آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل نقش شاعران متعهد در احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام) با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل نقش شاعران متعهد در احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام) از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل نقش شاعران متعهد در احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام)، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نقش شاعران متعهد در احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام) :

اثر حفظ میراث فرهنگی سرایندگان

حفظ تراثِ نفیس فرهنگی سرایندگان ادب پرور و صیانت آن از تطاول تاریخ و غارت زمانه،سهم بسزایی در درمان لُهاثِ نفس مُسَوّل و اَمّار دارد؛زیرا ادیبان هنرمند، حدّاکثر بهره ادبی را از واژگان مألوف برده، در تنسیق و نضد و نظم آنها سعی بلیغ روا داشتند تا آنها چون عقد ثریا و خوشه پروین کنار هم آیند و ضمن نورافشانی گنبد مینای فضای ادب، چهره دلپذیری ارائه نمایند و زیبایی را همراه با روشنی به ارمغان آورند.

ممکن است چند کلمه همانند چند ستاره که هر یک در حدّ خود زیبا و روشن است، گرد هم آیند؛ لیکن در اثر ناهماهنگی چنین همایش و گردهمایی، صورت برخاسته از آنها مطابق خواسته طبع و فطرت انسانی نباشد و به اندام ناموزون سرطان(خرچنگ) ظهور کند؛ چنان که انجمنهای بشری نیز از این دو حال خالی نیست؛ زیرا اعضای انجمن یا در سایه صفا و وفا آن چنان صدیقانه گرد هم می آیند که صورت دل انگیز ثریا را در اذهان تداعی می کند و زمانی در ظلمت کینه و رقابتِ نامحمود و تفاخر ناممدوح، دور هم جمع می شوند که منظر کریه عقرب یا سرطان را ترسیم می کند. به هر تقدیر، ابتکار ادیبان فصیح و شاعران بلیغ در جمع لفظ و معنا به نحو جمع سالم، نه جمع مکسر و در تذکیه عقل نظر و تزکیه عقل عمل به طور متعادل و به دور از فَرثِ افراط و دَمِ تفریط، بلکه به سبک لَبَن خالص سائغ[۱] جلوه می کند تا مایه زهور شکوفه های شجره طوبای نبوت و رسالت و پایه ظهور میوه های نخل باسق ولایت و امامت شود.

اثر وحی و الهام در شکوفایی ذخایر ذوقی و هنری

البته انصاف در آن است که اعتراف شود: فیض وحی و الهام، نه تنها در اِثاره دفائن علمی عقولْ مؤثّر است: «ویثیروا لهم دفائن العقول» [۲]، بلکه در شکوفایی ذخایر ذوقی و هنری قلوب نیز سهم تامّی دارد؛ به طوری که هم علوم نظری را گسترش داده و شاگردان فراوانی را به اسطوانه های علمی تبدیل می نماید و هم شاعران بی شماری را به اُسوه های هنری مبدّل می کند. آری، کیمیای وحی و ولایت چنین است:

مُفْتَقرا متاب رو از در او به هیچ سو زانکه مس وجود را فضّه او طلا کند[۳]

شکرانه چنین شکوفایی، آن است که هنر ادبی در ساحت معارف دینی و رِحابِ علوم الهی و رکاب اندیشه های آسمانی تجلّی کند و دَین خود را به دِین خدا ادا نماید. به منظور تقدیر از ادبای سالِف و تشویق ادیبان آنِف، مطالبی چند در طی فصولی ارائه می شود؛ شاید صوب سرایندگی به سمت سخن صائب اهل صواب گرایش نماید و پاداش و ثواب اخروی را همراه با سرافرازی دنیوی به همراه داشته باشد و چنین مَسیری را قَلَم گونه با سررفتن سزاست:

در ره او چو قلم گر به سَرَم باید رفت با دل زخم کش و دیده گریان بروم[۴]

فصل یکم.حرمت حمد به محمود و اعتبار رثا به مَرثی است

ارزش مدح به ممدوح

همان طور که شرف علم به معلوم است، ارزش مدح به ممدوح و حرمت حمد به محمود و اعتبار رثا به مَرثی است؛ نه به عکس؛ چنان که دوام مدح و حمد و رثا نیز به بقای معنوی ممدوح و محمود و مَرثی است؛ نه به عکس.

برخی پنداشته اند با مدحِ بَیانی و حمد بَنانی و رثای لسانی و قلمی، می توان بقای ممدوح و محمود و مَرثی را تضمین کرد؛ در حالی که زوال آنان سبب سرعت نسیان آنها خواهد شد؛ چون وجود لفظی و کتبی، تابع وجود عینی و امور وَضْعی و قراردادی، پیرو امور تکوینی و واقعی است و هرگز نمی توان موجود عینی محکوم به زوال را با عناوین اعتباری (وجود لفظی و کتبی) ابقا کرد و هیچ گاه نمی شود قرارداد اعتباری را سبب دوام موجود تکوینی پنداشت.

اگر موجودی در منطقه طبیعت خلاصه شد، حتماً به نفاد محکوم است: ماعندکم ینْفد [۵] و اگر موجودی در قلمرو فراطبیعت حضور داشت، حتماً به بقا متنعّم است: و ما عند الله باقٍ؛[۶] نه می توان موجود طبیعی محکوم به فنا را با الفاظ اعتباری نگه داشت و نه می توان موجود فراطبیعی متنعّم به بقا را با الفاظ قراردادی از ساهره واقع و صحنه هستی خارج کرد.

و اگر گاهی با الفاظ ویژه درنیایش، شی ء موجودی معدوم می گردد یا معدومْی موجود می شود یا فانی باقی می گردد یا باقی فانی می شود، به برکت قداست روح ولی خداست که دعای ومستجاب می شود؛ وگرنه با صرف لفظ، تصور ذهنی مفهوم و مانند آن زامور اعتباری، نه اسم عظم حاصل می شود و نه استجابت دعا مطرح می گرددو ن ه آثار تکوینی دیگر پدید می آید؛ گرچه این گفتار صائب و صحیح است:

با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی[۷]

لیکن در تبیین آن نیز چنین سروده شده:

گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی[۸]

بنابراین، دوام امر قراردادی و اعتباری همانند الفاظ، کلمات، مفاهیم وضعی، همواره مرهون دوام موجود تکوینی و قدسی خواهد بود. گاهی تداوم خود را از بقای متعلق می گیرد؛ یعنی دوام مدح و رثا به بقای معنوی ممدوح و مَرْثی است و زمانی استمرار خویش را از دوام قداست روح صاحبِ بَنان و بَیان دریافت می کندکه در هر دو صورت، موجود تکوینْ عامل دوام موجود اعتباری است؛ نه به عکس و از جهت دیگر، علمِ ادبْ جزء علوم آلی است؛ نه اصالی و هر دانش ابزاری به تَبَع علوم اَصالی، سهمی از دوام و اصالت می یابد.

ابوالحسن محمدبن ابوذر یوسف عامری نیشابوری(ابوالحسن عامری) از حکمای قرن چهارم هجری و دهم میلادی، علوم ملّیه را به چهار صناعت تقسیم کرده و در این باره می گوید:

۱.علم حدیث به منزله ماده و مایه علوم دینی است که رشته های گونه گون علوم دینی از آن استنباط می گردد.

۲.علم کلام به منزله غایت و هدف علوم دینی محسوب می شود که مقصد اَسْنی و مقصود اعلا همان معرفت مبدأ معاد، وحی و نبوت، ولایت و امامت و… است.

۳.علم فقه به منزله متوسط بین ماده و هدف قرار دارد که احکام فرعی و فقهی را به یاد می آورد.

۴.علم لغت به منزله آلت و ابزار علوم دینی است که به وسیله آن حِکم اصولی و احکام فرعی بیان می شود.[۹] بنابراین، دانشهای ادبی از دو منظر، جزء علوم پسین و پیرو است: یکی از منظر اعتبار و تکوین و دیگری از نگاه آلی و اصالی. اگر نویسنده یا سراینده به جایگاه علم ادب پی برد و راه پیوند اعتبار و تکوین را از یک سو و طریق ارتباط آلی و اصالی را از سوی دیگر پیمود، نامور خواهد شد و از حکیمان به شمار می آید و مائده او پر از مأدبه سمانی خواهد شد و مشمول ترغیب و ثنای رسول گرامی (صلّی الله علیه وآله وسلّم) می گردد. لذا مولی محمدتقی مجلسی در شرح من لایحضره الفقیه مرحوم صدوق، ضمن شرح حُکمِ شعرهای ناروا چنین نقل کرده است: روایت شده که: «إنّ من الشعر لَحُکماً» و آن، شعری است که در توحید، مدح و منقبت انبیا و اولیا و اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) زهد و اندرز باشد؛ مانند اشعار حکیم غزنوی و حکیم رومی و حکیم عطار.[۱۰]

فصل دوم.

تکریم بیان و بنان

گرچه قرآن کریم سوگند به قلم را یاد کرده و از این رهگذر، کرامت آن را بازگو نموده: ن والقلم وما یسْطرون [۱۱] لیکن بَیان نیز همانند بَنان درخور تکریم است؛ زیرا حرمت قلم در همان کتابت و سطّاری آن است که چنین فضیلتی مشترک بین زبان و قلم است. اگر بصیری که شنوا نیست از آثار قلمی بهره می برد و از صنعت زبانی محروم است، سمیعی که بصیر نیست، فقط از آثار زبانی بهره مند می شود و از صنعت قلمی محروم است.

حضور قلم و بیان در عرصه های گوناگون و محدودیت سایر مجاری ادراکی

غرض آنکه آثار مشترک بین بیان و قلم ایجاب می کند که ملاک سوگند در هر دو یافت شود؛ آنچه حرمت مشترک بین هر دو را فراهم می کند، این است که هیچ کدام از این دو در مدار خاص محبوس نیستند؛ بلکه در موارد گونه گون حضور دارند؛ بر خلاف سایر مجاری ادراکی یا تحریکی که هر کدام رسالت مخصوص خود را دارد و خارج از مدار ویژه خویش حضور ندارد. مثلاً چشم فقط درباره مُبْصراتْ رسالت دارد؛ پیام آنها را به ذهن منتقل می کند و گاهی نیز پیام نفس را به آنها می رساند و بیرون از محدوده مبصرات، هیچ گونه حضوری ندارد. گوش نیز فقط درباره مسموعات فعالیت می کند و پیام آنها را به ذهن می رساند و خارج از محور مسموعات ادراکی ندارد. همچنین نیروی بویایی، چشایی و لمس که هر کدام در محور خاص خود رسالت دارد و بیرون از آن سهمی ندارد. مجاری تحریکی نظیر دست و پا نیز هر کدام در محدوده مخصوص کوشش می کند و در خارج از آن فاقد هرگونه قدرت و فعّالیت است.

لیکن نیروی گفتن، تمام آنچه را که مجاری ادراکی ظاهری از طبیعت می فهمند و به ذهن منتقل می کنند می تواند به خوبی تقریر نموده و به اذهان دیگران برساند؛ چنان که به تنهایی می تواند همه آنچه را که مجاری تحریکی انجام می دهند، در کمال دقت تبیین کند و قابل ادراک کرده، به دیگران منتقل نماید؛ چنان که قلم نیز در وسعتِ میدانِ کوشش و منطقه فعالیت، همتای بیان است و به حوزه خاص، محدود نخواهد شد.

اهمیت بیان را از قرآن می توان استنباط کرد: الرّحمن علّم القران خلق لإنسان علّمه البیان [۱۲] و اهتمام به لسان را از کلام امیرالمؤمنین، حضرت علی بن ابی طالب(علیهماالسلام) می توان استشهاد کرد: «اللّسان ترجمان العقل» [۱۳]؛ «اللّسان میزان الإنسان»؛ «ما الإنسان لولااللّسان إلاّ صورهً ممثّلهً أو بهیمهًمهْمله» [۱۴]؛ «المرء مخبوءٌ تحت لسانه» [۱۵]؛ «الحکمه شجرهٌ تَنْبُتُ فی القلب و تثمر علی اللّسان».[۱۶]

اثر ماندنی خردورزان در ظلّ قلم است که همتای زبان باشد:

ما تنسخ الأیدی ینفد و إنّما یبقی ما تنسخ الأقلام[۱۷]

گرچه حرمت بیان نزد تمام اقوام و ملل مسلّم است، لیکن پیش نژادی که به فصاحتْ معروف و به بلاغتْ مشهور و تباهی آنان به قصاید و تفاخر آنها به معلّقات سبع و مانند آن است، احترام خاصی دارد؛ لذا، اگر نطق سرایندگان و خُطبای آنان خاموش شود، مباهات آنها تباه می شود و اوج آنان به حضیض مبدّل می گردد. از این جهت، وقتی نابغه جَعدی را که یکی از مشاهیر شعرای عرب استْ سکوت روی داده، مدّتی خاموش شد و «بنی جعده» را جنگی پیش آمد و پیروز شدند، نابغه چون پیروزی قوم خود شنید، خوشحال شد و به سرودن شعر پرداخت. قبیله «بنی جعده» به شکرانه آن، مدّتها محتاجان را کمک می کردند و می گفتند: سوگند به خدا! سرور ما از باز شدن زبان شاعر ما، بیش از نشاط ما از پیروزی بر دشمن است.[۱۸]

حرمت بیان به احترام مُبین

چون ارزش ابزار در کاربرد صحیح آن است، لذا حرمت بیان به احترام مُبَین خواهد بود؛ یعنی اگر مطلبی که با زبان یا قلم بازگو شدْ حق و صدق بود، بیان آن با زبان یا قلم سودمند خواهد بود و اگر مطلبی که با گفتن یا نوشتن ارائه شدْ باطل و کذب بود، بیان آن زیانبار است و چون زبان یا قلم، ترجمان نهان بشرند، اگر کسی در نهاد خود گنج پربها داشته باشد، رسالت نشر آن از باطن به ظاهر به عهده بیان است؛ چنان که اگر کسی در درون خودْ کنیف عَفَن و بالوعه بدبو داشته باشد، پیک انتشار آن از درون به بیرون، همان بیان است: «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضّه».[۱۹] ادیبان مؤمن و متعهد هماره چنین می سرایند:

من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمت درّ لفظ دری را

گرچه کرنش کنان سالوس و کبّاده کشان ارادت بیجا و فرومایگان حاشیه پرداز ناروا، در هزینه کردن کالای وزین ادب بی پروایند و در ایثار و نثار آن بی باک، چنان که اکثر سرایندگان قصاید لامیه، با آن سلاطین را ستوده اند[۲۰] و فقط اوحدی از آنان لامیه خود را در مدح سِرّ اوصیا یعنی حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) سروده است[۲۱] و برای ترغیب به چنین لامیه و ترهیب از چنان لامیه گفته شده:

اِسْمَع کلامی و دَعْ لامیهً سَلَفَت الشمس طالعه تُغْنیک عن زُحَلٍ

برخی از قصاید لامیه معروف، عبارت است از: لامیه ابی لطیب أحمدبن الحسین بن عبدالصمد جُعفی کندی کوفی، معروف به متنبّی و لامیه قاضی احمدبن محمدبن حسین ارجّانی و لامیه مشهور جمال لدین بن نباته در مدح سیف لدوله و لامیه ابراهیم بن عباس صولی و لامیه ابی سحاق ابراهیم بن نصر موصلی و لامیه عجم طغرایی.[۲۲]

برتری اثر قصید ولایی از تیر و نیزه

تأثیر فکری قصیده غرّا در ولای سید اولیای الهی به منظور جلوگیری از تهاجم فرهنگی، بیش از هر تیر و نیزه است؛ چنان که سراینده لامیه مزبور سروده است:

اُنظر الی قلمٍ خُصّ الولاء له فی کفّ عبدک ذا أمضی من الأسل

یعنی نگاه کن به خامه ای که ولایت مداری ویژه اوست؛ در پنجه ارادتمند تو با نفوذتر و کارآمدتر از نیزه و تیر است.[۲۳]

سرّ پروای پرهیزگاران از مدح فاجران، آن است که گذشته از قبحِ عقلی چنین کار ناپسندی، نصوص فراوانی در مذمّت مدح نااهلان از اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) رسیده است: «مِنْ أقْبح المذامّ مدح اللئام» [۲۴]؛ «از ناشایست ترین کارهای بد، مدح فرومایگان است»؛ لذا، هنرمندان باتقوا و مطیع از مدح خلیع و اهل طغوا تحاشی داشته و احتراز می کنند؛ چنان که از مدح خویشتن نیز پرهیز دارند؛ زیرا از امام علی بن ابی طالب(علیه السلام) رسیده است: «مَنْ مَدَحَ نَفْسه ذَبَحَها» [۲۵]؛ «کسی که خود را ستود، آن را قربانی کرده و از بین برده است».

خردمند وارسته، نه به مدح ناروای دیگری می پردازد تا مستحق آن شود که در چهره او خاک پاشند: «أُحْثُوا فی وجوههم (المدّاحین) التراب» [۲۶] و نه از مدح باطل دیگران در حق خویش خرسند می شود؛ چنان که از هجو ناروا یا ذمّ بیجا یا داوری نادرست درباره خود منزوی، متأثر و رنجور نمی شود تا جامه زیبای حکمت را از اندام خود خلع نماید؛ چنان که حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «أیها الناس! اعْلموا أنّه لیس بعاقلٍ من انْزَعَج من قوْل الزُّور فیه ولابحکیمٍ منْ رَضِی بثناء الجاهل علیه».[۲۷] رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلّم) به اسودبن سریع که شعری در ثنای خدا و مدح پیامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) سرود گفت: آنچه در ثنای خداست بیاور و آنچه در مدح من است رها کن: «أمّا ما أثْنَیتَ فیه علی الله فهاتِه و أمّا ما مَدَحْتَنی فیه فدَعْه».[۲۸]

فصل سوم. ملکه سرایندگی

هنر سرایندگی همانند دیگر هنرهای انسانی با عنایت ویژه الهی از منبع دل هنرمند می جوشد و از دهان قلم یا زبان کام او می خروشد و به صورت رسالت یا مقالت جلوه می کند و نهان و نهاد شنونده یا خواننده را کاملاً مجذوب خود می نماید. چنین تأثیر ژرفی، بدون تأثّر عمیق خود سراینده یا نویسنده نخواهد بود؛ زیرا چیزی که جانمایه فاعلی نداشت، سبب دلمایه قابلی نمی شود.

اثر نداشتن اشعار بی صبغه فرا طبیعی

چیزی که صبغه فراطبیعی نداشت، در ملکوت مخاطب و مستمع اثر نمی کند و بالاخره، چیزی که پیام جهان غیب را به همراه نداشت، قافله غافل بشری را بیدار نمی کند و آنها را از حَلّ حضَرَ به تَرحال سفر، سوق نمی دهد و سرانجام، آنها را به نشئه غیبْ رهبری نخواهد کرد و هرگز کسی با تصنّع ادبی و تکلّف شاعرپیشه گی نمی تواند چونان ادیب ریب و شاعرمُفلق و سراینده فطری و طبیعی، دلربایی کند تا شعر او مصداق: «إنّ من الشعر لحکماً» [۲۹]

شود:

یا مَن تَشَبّه مِن جهلٍ بسُؤدَده لیس التَکحّلُ فی العَینَینِ کالکحَل[۳۰]

ای آن که در اثر نادانی، خود را شبیه بزرگواری عالی مقام اصیل کرده ای، هرگز سرمه چشمان شبیه مِشکی طبیعی چشم نیست؛ یعنی چشمان سرمه کشیده، همتای چشمان مِشکی نخواهد بود.

نیل به ملکه سرایندگی مرهون دلمایالهی

به منظور پرهیز از آفت عاریت گویی و نجات از وصمه تصنّع و وسمه تکلّف، چاره ای جز نیل به مَلکه سرایندگی نیست و چنین سرمایه مهمّی تا دلمایه الهی حاصل نشود، به دست نمی آید و بهترین راه برای پیروان عترت طاهرین(علیهم السلام) آن است که قلب آنان در ولای اولیای راستین خدا که همان اهل بیت عصمت و طهارتند پرورش یابد تا در حرم دل آنها هیچ خاطره ای بدون ولایت مداری احرام نبندد و بدون تولّی وارد نشود؛ آنگاه چنین دلی محور محبّت آن ذوات نوری خواهد بود. چون هر محبتی مسبوق به معرفت است، پس چنین قلبی در مدار عرفان آن عناصر طیب طواف می کند و سرانجام به رضا و غضب آنان راضی و غضبان خواهد شد و به حزن و نشاط آنان محزون و مسرور می گردد، سپس اگر خواست چیزی را با زبان بیان کند یا به قلم بنگارد، خواه منثور و خواه منظوم، خواه تازی، خواه فارسی با جانمایه ادب و هنر می گوید، می نویسد و می سراید.

سرّ سرآمد شدن سرایندگان نامور، تنها در صنعت ادبی آنان خلاصه نمی شود؛ بلکه راز نهایی آن این است که اشعار آنان آوای دل و هاتف قلب آنهاست و چون قلب مؤمنِ گاه و متعهد، عرش خداست و هماره فیض و فوز غیبی از کرانه آن عرش می گذرد، مطالب بلندی که از چنین دل برمی خیزد، عرشی خواهد بود؛ یعنی چنین مطالبی از راه چشم و گوش و با ابزار علم حصولی پدید نیامده؛ بلکه از متن دلی سربرمی آورد که آن دل عرش خداست و چنین مطلبی قهراً عرشی خواهد بود و اگر به فرش شعر یا نثر درآمد، نه تنها فرشی نمی شود، بلکه فرشیان را به سروش عرش آشنا می سازد و آنها را به آشیانه مرغ باغ ملکوت مأنوس می کند تا به صَوْب آن پرواز کنند و از قفس طبیعت، هر چند طلایی باشد، هجرت نمایند و فریب طلایی بودن محبس تن و زرّین بودن قفس طبیعت، آنان را مغرور نکند.

اثر معرفت و محبت سراینده در دلربایی شعر

اگر اشعار برخی از شعرا دلرباست، چون با دلمایه معرفت و محبت سراینده آن همراه است:

اگر به رنگ عقیق شداشک من چه عجبکه مُهرخاتم لعل تو هست همچو عقیق[۳۱]

البته نیل به ولای تامّ انسان کامل که مظهر اسم عظم خداست و تمام اسمای جمال و جلال در آن مندمج است، میسور هر کسی نیست:

تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک[۳۲]

لیکن ادای برخی از حقوق فراوان آنان و شناخت مقداری از مقام رفیعشان ممکن و لازم است. از حضرت رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلّم) رسیده است: عمل هیچ بنده ای به حال او نافع نیست، جز آنکه به حق ما (اهل بیت (علیهم السلام)) معرفت پیدا کند: «والذی نفسی بیده لاینفع عبداً عمله إلاّ بمعرفه حقّنا» [۳۳]؛ «سراج المؤمن معرفه حقّنا و أشدّ العُمْی مَن عمی عن فضْلنا»؛[۳۴] بدترین نابینایی، کوری از فضیلت ما (اهل بیت(علیهم السلام)) است. از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسیده است: «من مات علی فراشه و هو علی معرفه حقِّ ربّه و رسوله و حقّ أهل بیته، مات شهیداً ووقع أجْرُه علی الله سبحانه واستوجب ثواب ما نَوی من صالح عَمَله و قامتْ نیته مقام إصْلاتِه سیفَه فإنّ لکل شیءٍ أجَلاً لایعدوه» [۳۵]؛ «هر کس حق پروردگار و حق پیامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و حق اهل بیت او(علیهم السلام) را بشناسد و با این معرفت بمیرد، ثواب شهید را دارد و پاداش او بر خداست… ». سراینده وَلَوی و نویسنده عَلَوی، طعم ولایت و مزه امامت را با معرفت صحیح و محبت درست چشیده و همان را در جام نظم به اهل ذوق منتقل می کند. البته چنین گوهر گرانمایه، هرگز از قلب ولی خدا جدا نمی شود؛ لذا، انتقال او به دیگران از سنخ تجلّی است؛ نه تجافی و همواره این کمال، با صاحب خود به سرمی برد.

گوهر معرفت آموز که با خود ببری که نصیب دگران است نصاب زر و سیم[۳۶]

فصل چهارم. حیات معنوی با پیوند ولایی

زنده بودن احیاگر آثار اولیای الهی

مَدْح یا رثای اولیای الهی در حدّ خود، احیای مآثر و ابقای آثار آنان است. احیای اثر بدون حیات خود احیاکننده ممکن نیست؛ زیرا انسان مرده که خود از زندگی محروم است، هرگز توان زنده کردن یا زنده نگه داشتن اثر دیگران را نخواهد داشت؛ پس احیاکننده آثار اولیای الهی تا خود زنده نباشد، هیچ گاه قادر بر احیای مآثر آنان نیست.

حیات معنوی هر کسی، مرهون به نوشیدن آب زندگانی است؛ یعنی بدون ذوق و چشیدن یا شرب و نوشیدن از چشمه حیات، زندگانی معنوی حاصل نمی شود. عین لحیات، یعنی چشمه آب زندگانی نزد ارباب حقیقت، همان ولایت مداری و بهره بردن از ولایت معصومین(علیهم السلام) است. تنها فرد یا جامعه ای از حیات معنوی بهره مند است که پیوند ولایی با اولیای خدا داشته باشد و از معرفت ایشان متنعّم و از محبت آنان بهره مند گردد تا سیرت و سریریت او سازنده سنّت حسنه وی شود. چنین مدّعای مهمّی را می توان به شهادت دو شاهد عدل اثبات کرد تا در محکمه برهان، سخنی صائب و در دکهالقضای وجدان، کلامی مشهود ارائه شود.

شاهد اول: چون عترت طاهرین (علیهم السلام) همتای قرآنند و در هیچ مرحله از مراحل کمال وجودی تا حوض کوثر از آن جدا نیستند و با همین مَعیت مستمرّ به رِحاب رسالت می رسند و بر نبی اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلّم) وارد می شوند: «إنّی تارک فیکم الثَقَلین ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی: کتاب الله و عترتی أهل بیتی وإنّهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض» [۳۷]؛ پس هر کمالی را که قرآن واجد است، صاحبان ولایت الهی نیز دارا خواهند بود. یکی از مهم ترین کمال های معروف و معهود قرآن کریم، حیات بخشی آن است؛ به طوری که حیات معنوی فرد و جامعه، بدون ایمان به قرآن کریم حاصل نمی شود؛ چنان که خداوند فرمود: یا أیها الذین امنوا استجیبوا لله و للرّسول إذا دعاکم لما یحییکم.[۳۸] گرچه سیاق آیه مزبور راجع به جهاد با کافران است و پیام مستقیم آیه این است که مبارزه با ملحدان و قتال با بداندیشان دینی که درصدد قلع دین و قمع مذهب و قطع ریشه وحی و الهامندْ سبب حیات امت اسلامی است، نظیر آنکه قصاص و اجرای حکم الهی درباره قاتل، زمینه زندگی جامعه را فراهم می کند: و لکم فی القصاص حیوه یا أُولی لألباب… ،[۳۹] لیکن اطلاق آیه و تناسب بین وحی الهی و تأمین حیات معنوی امّت مسلمان، شامل تمام محتوای قرآن کریم خواهد بود؛ به طوری که مضمون آیه مزبور، پس از تدبّر تام این است که قرآن کتاب حیات بخش خداست و به مثابه عین لحیات است که چشیدن یا نوشیدن آن، زمینه ظهور زندگی معنوی جامعه را فراهم می کند. اکنون که ثابت شد قرآنْ عامل حیات معنوی است و ولایت عترت طاهرین، همتای قرآن حکیم است و انفکاک بین آن دو در مراحل کمالی ممکن نیست، پس قطعاً تَولّی آنان چشمه آب زندگی خواهد بود و اغتراف از آن منبع، زمینه حیات معنوی می شود.

شاهد دوم: پیام نصوص فراوانی که از طریق شیعه و سنّی رسیده، آن است که رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلّم) فرمود: «من مات لا یعرف إمامه مات میتهً جاهلیه»[۴۰]؛ یعنی هر کس بمیرد و امام خود را نشناسد، مرگ او مردن جاهلیت است. گرچه ظاهر برخی از نصوص مزبور، خصوص امام زمان خود شخص است، لیکن مستفاد از روایات دیگر و نیز تنقیح مناط و استنباط ملاک تامّ، این است که بر هر فردْ لازم است، هر کس امام او بود یا هست بشناسد؛ یعنی در عصر حاضر بر هر کسی لازم است که دوازده مام خود را به ولایت کامل و امامت تام بشناسد؛ وگرنه هنگام مرگ همانند دوران جاهلی می میرد؛ پس مرگ جاهلِ به امامت، مردن جاهلیت است. چون مردن، عصاره زندگی است و مرگْ غیر از چشیدن محصول زندگی نیست: کلّ نفسٍ ذائقه الموْت[۴۱] هر کسی مرگ خود را می چشد؛ نه آنکه مردنْ او را بچشد؛ یعنی انسان است که مرگ را می میراند و تحوّل، تغیر، دگرگونی را نابود می کند و هماره باقی می شود و در جهان اَبَد مخلّد می گردد؛ نه اینکه پدیده مرگ انسان را نابود کند و او را از بین ببرد؛ چون انسانْ مهاجر به طرف خداست و هرگز نابود نمی گردد.

به هر تقدیر، مرگ هر کسْ چشیدن عصاره شیرین یا تلخ زندگی است؛ پس اگر مرگ کسی مردن جاهلیت بود، معلوم می شود زندگی او زندگی جاهلیت بوده است؛ زیرا زندگی متمدّنانه و متدینانه که حیات معقول و مقبول است، مرگ معقول و مقبول را به دنبال دارد؛ نه مردن جاهلیت را؛ بنابراین، از جاهلیت بودن مرگ می توان استظهار کرد که زندگی، زندگی جاهلیت بوده است؛ در نتیجه اگر کسی بی ولایت بود و از فیض امام شناسی بهره ای نبرد و امام یا امامان خود را نشناخت، از حیات معنوی طرفی نبسته و گرفتار زندگی جاهلی شده که خود مرگ معنوی است. با این دو شاهد می توان حکم کرد که ولایت معصومین و امامت آنان سبب حیات معنوی امت اسلامی است.

مطالبی که تا کنون روشن شد عبارتند از:

۱. سرودن اشعار نغز پیرامون مدح یا رثای اولیای الهی، در حدّ خود احیای آثارآنان است. ۲.احیای اثر دیگران، مسبوق به حیاتِ خود احیاکننده است؛ زیراموجودی که خود از حیات معنوی طرفی نبندد، توان احیای آثار دیگران را نخواهدداشت؛ همان طور که اگر چیزی موجود نباشد، مُوْجِد نخواهد بود؛ تا حی وزنده نباشد، محیی و زنده کننده هم نخواهد بود. ۳.عامل حیات معنوی فرد وجامعه، قرآن و عترت است؛ یعنی انسانی که از معارف قرآنی و مآثر وَلَوی بهره نبرده باشد، فاقد حیات معنوی است و هرگز فاقد شی ء، معطی آن نیست؛ یعنی سراینده ای که قلب او وِعای قرآن و جان او ظرف ولایت اهل بیت عصمت وطهارت(علیهم السلام) نباشد، هرگز توفیق احیای آثار آن ذوات نورانی را پیدا نمی کند. در نتیجه، هر مادح یا راثی که درصدد بَثّ و نشر آثار فرهنگی دوده طاهاویاسین است، باید قبلاً از معرفت علمی و محبت عملی آنان متنعّم شده باشد.

گاهی توحیدْ عامل حیات به شمار می آید، مانند آنچه در کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده است: «التوحید حیاه النفس» [۴۲]، لیکن چون طبق حدیث «سلسلهالذهب» تأثیر توحید در حیات و توابع آن مشروط به ولایت است که البته چنین اشتراطی از ناحیه خود خداوندِ واحدِ اَحَد تعیین شده، پس روح کسی که ولایت مدار نباشد، از حیات معنوی برخوردار نیست؛ گرچه ظاهراً اهل توحید به شمار آید. نشانه آنکه عامل حیات معنوی، مجموع کتاب و عترت است که منبع غنی و قوی دین است و تبلور اسلام خداپسند در چهره قرآن و عترت است، کلام دیگر حضرت علی(علیه السلام) است که فرمود: «لاحیاه إلاّ بالدین و لاموْت إلاّ بجحود الیقین» [۴۳] که در این بیان، خود دین که عصاره قرآن و عترت است، به عنوان عامل حیات بخش معرفی شده است؛ بنابراین، هر مدح یا رثایی توان احیای آثار اولیای الهی را نخواهد داشت؛ بلکه فقط مدح و رثای متدین ادب دوست است که چنین اثری را دارد.

آثار پرچم داران فرهنگ و هنر، موهبتی از اهل بیت (علیهم السلام)

البته باید اذعان کرد که آنچه سرایندگان، نویسندگان و دیگر پرچمداران فرهنگ و هنر به ساحت اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) ارائه می کنند، موهبتی است که از آن ذوات نورانی بهره گرفته اند؛ همانند باغبانی که محصول باغ را به مالک همان بوستان اهدا می کند و در همین اهدا به آستان او متقرّب می شود و از خود چیزی ندارد تا آن را به مالک باغ اهدا نماید. تأثیر ولایت در تحقّق حیات معنوی جامعه را می توان از کلام نورانی حضرت رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) استنباط کرد: «مَن أحَبَّ أن یحیی حیاتی و یموت میتتی و یدخل الجنّه التی وَعَدَنی ربّی، فلیتولّ علی بن أبی طالب و ذریته الطاهرین؛ أئمّهالهدی و مصابیح الدجی مِنْ بَعده، فإنّهم لَنْ یخْرِجوکم من باب الهدی إلی باب الضلاله».[۴۴] خلاصه سخن رسول اکرم، این است که هر کس دوست دارد مرگ و زندگی او مانند حیات و ممات من باشد و وارد بهشت موعود گردد، ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) را بپذیرد؛ زیرا آنان هرگز شما را از دَرِهدایت به دَرِگمراهی بیرون نمی برند.

تذکر:

۱. مهم ترین مأموریت صاحب مقام ولایت و امامت، همان تبیین، تعلیل، دفع شبهه از دین و حمایت از عناصر محوری آن، یعنی قرآن و سنّت معصومین (علیهم السلام) است؛ چنان که حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «لیس علی الإمام إلاّ ما حُمِّل من أمر ربّه و الإبلاغ فی الموعظه و الإجتهاد فی النصیحه و الإحیاء للسنّه و إقامه الحدود علی مستحقیها وإصدار السُهْمانِ علی أهلها… ».[۴۵]

۲.احیای قرآن که با احیای سنّت معصومین(علیهم السلام) همراه است، به اعتصام همگان به آن و اجتماع همگی بر آن است؛ چنان که اِماته آن، افتراق و دوری از آن است؛ امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: «إحیاؤه الإجتماع علیه و إماتته الإفتراق عنه… ».[۴۶]

فصل پنجم. راه حصول معرفت

آنچه در فصل گذشته معلوم شد، این بود که بدون معرفت و محبّت اولیای الهی، احیای آثار آنان میسور نیست؛ اکنون باید عنایت شود که معرفت آن ذوات نوری از چه راه حاصل می شود؟

شناخت خدا با خود خدا

گاهی ممکن است چیزی را از طریق لوازم، ملازمات، ملزومات، علائم و امارات آن شناخت. شناختِ چیزی که علت ندارد بلکه خودْ علت تمام علل است، مانند خدای سبحان، به این است که آن ذات را با تدبّر در حقیقت هستی محض بشناسیم؛ یعنی از خود او به خود او پی ببریم که بهترین راه شناخت خداوند همین است:

آفتا ب آمد دلیل آفتا ب گر دلیلت باید از وی رخ متاب[۴۷]

شناخت چیز

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *