تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل پیامبر (ص) و زمامدار مصر :

کشور مصر

مصر از کشورهایی است که تحولات سیاسی و حوادث تاریخی زیادی دیده است، پادشاهان و سیاستمداران بزرگ در آن کشور سلطنت کرده اند، در قرآن کریم وقایع و قضایایی از انبیاء گذشته که مربوط به کشور مصر است بیان شده است و به قول شاعر عرب: «مصر و مصر أَمرُها عجیبُ؛ و نیلُها تجری به الجنوبُ» کشور مصر پیش از تسلط اسکندر رومی مقدونی، تحت تصرف پادشاهان ایران بوده، مخصوصا هخامنشی که در عمران و آبادی کشور مصر کوشیدند. این سرزمین پس از اسکندر مقدونی در تحت تصرف رومی ها قرار گرفت و تابع روم شد، و گاهی پادشاه مصر در موقع طغیان سیاست دو کشور ایران و روم ناچار بود که از سیاست هر دو کشور تبعیت نموده، به هر دو مالیات و خراج دهد، و اکنون جمعیت مصر به صد ملیون نفر میرسداست که مردم آن بجز اقلیتی ناچیز، مسلمان و پیرو قرآن اند. کشور مصر در عصر پیامبر اسلام تحت الحمایه و مستعمر روم بود و زمامدارش شخصی به نام جریج بن مینا معروف به مقوقس بود که از طرف پیامبر اسلام در ابتدای سال هفتم هجری نامه ای به او فرستاده شد. قلقشندی در کتاب «صبح الأعشی» گفته که سلطنت کشور مصر از طرف هرقل، پادشاه روم، در مقابل «ده هزار هزار دینار» به مقوقس واگذار شده بود. نامه ای که پیامبر اسلام به زمامدار مصر (مقوقس) نوشته در تاریخ به اختلاف نقل شده و نگارنده کتاب آن را که بیشتر دانشمندان و مورخین نقل کرده اند، اصل قرار داده و در ضمن به سایر نقل ها هم اشاره می کند، و نیز در ترجمه نامه، آیه ای را (یا أهلَ الکتابِ تَعالَوا تا آخر آیه) که پیامبر اکرم در آن درج فرموده، مقصود از آیه را ضمیم ترجمه ساخت تا نظم و سیاق نامه برقرار گردد، چنان که در نامه نجاشی دوم و قیصر روم به همان ترتیب نگارش شد و از ترجمه الفاظ آیه صرف نظر گردید.

نام پیامبر به مُقَوقِس سلطان مصر

بسم الله الرحمن الرحیم «مِن محمدِ بنِ عبدِ الله إلی المُقَوقِس عظیمِ القِبطِ سلامٌ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی فإنّی أدعُوکَ بِدِعایهِ الإسلامِ أَسلِم تَسلَم یُؤتِکَ اللهُ أجرَکَ مَرَّتَینِ، فإن تَوَلَّیتَ فَإنَّما عَلَیکَ إثمُ القِبطِ، وَ یا أهلَ الکِتابِ تَعَالَوا إلی کَلِمَهٍ سَواءٍ بَینَنا و بَینَکُم أن لا نَعبُدَ إلّا اللهُ وَ لا نُشرِکَ بِهِ شَیئاً و لا یَتَّخِذَ بَعضُنا بعضاً أرباباً مِن دونِ اللهِ، فإن تولّوا فقولوا اشهَدُوا بِأنّا مسلمونَ» محمدٌ رسولُ الله[۱] «نامه ای است از محمد بن عبدالله به سوی مقوقس بزرگ قبطی ها، درود بر آن کسی که هدایت و راهنمایی (خداوند را) پیروی کند، پس همانا من تو را به سوی کلم اسلام می خوانم، اسلام را قبول کن، سلامت دنیا و آخرت را به دست آور، و نیز تو را پروردگار جهان دو مرتبه پاداش دهد (یکی برای ایمان به عیسی بن مریم و دیگر برای ایمان به محمد)، پس اگر از دعوت من برگردی، گناه تمام قبطی ها که تابع تو هستند بر تو خواهد بود. ای اهل کتاب بشتابید به سوی کلمه و هدفی که میان مسلمانان و شما ثابت و مستقیم است و اختلافی در آن نیست؛ عبادت و پرستش نکنیم مگر ذات خداوند (عظیم) را و شریک و انبازی برای او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را رَبّ اخذ نکند و اگر از این هدف و کلمه روگردان هستید، پس گواهی دهید که ما (پیروان قرآن) مسلمان و عقیده مند به این هدف و کلمه هستیم».

حاطب سفیر پیامبر

پیامبر اکرم نامه را مهر کرد و فرمود: کیست این نامه را به سوی مصر برده و مستحق بهشت گردد و پاداش وی بر عهده خدای باشد؟ شخصی به نام حاطب بن ابی بلتعه از اهل مجلس برخاست و عرضه داشت: یا رسول الله! من عهده دار این کار خواهم بود، پیامبر اکرم او را دعا کرد و فرمود: «بارَکَ اللهُ فیکَ یا حاطبُ». حاطب، سفیر پیامبر اسلام نامه را برداشت و اجازه حرکت گرفت، از مسجد خارج شده به خانه و منزل خویش وارد شد و عیال خود را تودیع کرد. زاد و راحله را مرتب ساخت و به سوی مصر حرکت کرد. بنا به گفت بعضی از مورخین «حاطب بن ابی بلتعه» مردی را به نام «جبر» همراه خود گرفت و به کشور مصر درآمد و دربار مقوقس پرسید.[۲] گفتند: مقر و مرکز سلطنتی زمامدار مصر اسکندریه است. سفیر پیامبر به اسکندریه رفت و مقصود خود را به درباریان و اولیاء امور بیان ساخت. گفتند: پادشاه معظم در یکی از کاخ های سلطنتی که در کنار رود نیل واقع است به استراحت مشغولند و ملاقات سلطان ممکن نیست. سفیر پیامبر که مسؤول ابلاغ پیام محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) و متعهد رساندن نامه بود، به حرف درباریان و این و آن که همیشه مانع رسیدن دست ملت به مقام سلطنت اند، گوش نداد و آنان را خار راه سعادت بشر دانست، و خود شخصا به اقامتگاه و کاخ مقوقس رفت، ولی باز موفق به ملاقات ملوکانه نشد، عده ای از وطن فروشان را در همان جا هم مزاحم ملت دید، ناچار سوار بر کشتی شده و در مقابل قصر سلطنتی که در ساحل و کنار دریا واقع بود قرار گرفت، مقوقس از یکی از کاخ ها متوجه دریا شد و مناظر طبیعی آن را تماشا می کرد، سفیر پیامبر نامه را به دست گرفت و به طرف کاخ همایونی اشاره کرد، سلطان مصر چون این منظره را دید فوری به احضار سفیر فرمان داد، طولی نکشید حاطب بن ابی بلتعه که یکی از تربیت شدگان اسلام بود در مقابل «مقوقس» سلطان مصر با یک جهان شهامت و رشادت قرار گرفت و پیام رسول اکرم را ابلاغ کرد.

نطق سفیر پیامبر و توجه دادن مقوقس به عظمت اسلام

مطالعه احوال بعضی از یاران پیامبر حقیقتا انسان را به تعجب می اندازد که چگونه تربیت قرآن و دستورات پیامبر اسلام در مدت اندکی، مس وجود آنان را به یک حقیقت ثابت تبدیل کرد و درس شهامت و فداکاری را به آنان طوری آموخت که افراد دیگر سطری از آن را پس از صرف عمری باید بیاموزند؛ گویا در دل یاران محمد و دلباختگان جمال نبوت از اضطراب و وحشت خبری نبوده و این غریزه جای خود را به روح عزت و شجاعت داده بوده است. سفیر پیامبر پیش از دادن نامه سلطان مصر را به عظمت اسلام متوجه ساخت و یک مطلب سودمند تاریخی پرحادثه ای را یادآور شد و او را از نتایج بد و فرجام هولناک سرکشی و تمرّد از پیروی آیین پاک آگاه ساخت و در ضمنِ جمله های مختصر حدیث مفصلی برای او بیان کرد و گفت: ای پادشاه مصر: «إنّه قد کان قَبلَک رجلٌ یَزعمُ أنّهُ الرّبُّ الأعلی، فأخذَهُ اللهُ نَکالَ الآخِرَهِ و الأولی فانتقم به ثم انتقم منه، فَاعتَبِر بِغَیرِکَ و لا یُعتَبَرُ بِکَ»[۳]«همانا پیش از تو مردی بر اریکه و تخت سلطنتی کشور مصر تکیه و اعتماد داشت. مقام خود را به قدری بالا و بلند می دید که گمان می کرد خدای بزرگ مردم و معبود قابل پرستش است. ولی این غرور و نخوت او را مورد غضب و مؤاخذ پروردگار جهان قرار داده، به ذلت دنیا و خواری آخرت دچارش ساخت و دست انتقام از وی سخت انتقام گرفت. پس (تو که وارث سریر و تخت و تاج او هستی) از سرگذشت وی درس عبرت و اعتبار برخوان و زندگانی خویشتن را مایه عبرت برای دیگران (چون فراعنه مصر) قرار مده». سلطان مصر به خوبی بیانات قاصد پیامبر را گوش داد و پس از پایان سخن گفت: مطلب خود را بیان کن. سفیر پیامبر بار دوم نطقی ایراد کرد و مطالب سودمندی را در آن مجلس به سمع حضار رساند، حقانیت دین اسلام را برهانی ساخت و گفت: «إنَّ لَنا دیناً لَن تَدَعهُ إلّا لِما هو خیرٌ مِنه، و هُوَ الإسلامُ الکافی به اللهُ فعلَ ما سِواهُ، إنّ هذا النبی محمدٌ صلی الله علیه و آله دَعا الناسَ، فکان أشدهم علیه قریش، و أعداهُم له الیهود، و أقربهُم منه النّصاری، و لَعَمری ما بشاره موسی بعیسی إلّا کَبِشارهِ عیسی بِمحمدٍ صلی الله علیه و آله، و ما دعانا إیّاک إلّا کدُعائِک أهلَ التّوراهِ إلی الإنجیل، و کلّ نبی أدرکَ قوماً فَهُم مِن أُمّتِهِ، فالحقُّ علیهم أن یُطیعُوه، فأنتَ مِمَّن أدرکَه هذا النبیُ، و لَسنا نَنهاکَ عن دینِ المسیحِ و لکِنّا نَأمرُک بِه». پس از پایان این نطق نزدیک رفت و نامه پیامبر اکرم را به دست مقوقس سلطان مصر داد، مقوقس هم آن را با احترام گرفت و قرائت کرد.

نسخه اصل نام پیامبر به مقوقس

در میان تمام نامه های پیامبر اکرم تنها نامه ای که نسخه اصل آن به خط کوفی نوشته شده و به دست آمده، همان نامه ای است که به مقوقس زمامدار مصر نوشته است. شاید مراقبت و مواظبت زمامدار مصر موجب شده که نسخ اول مدتی محفوظ و سالم بماند. جرجی زیدان مسیحی در کتاب «تمدن اسلام و عرب» نامه پیامبر اسلام را به مقوقس که ترجمه شد، از روی نسخه اصل گردآورده و گوید: یکی از اعیان آن را در سال ۱۲۷۵ میلادی در ضمن قسمتی از کتب خطی از راهبی خریداری کرده است. از روی کتاب «تمدن اسلام و عرب» نیز در بعضی از مجله ها عکس برداری شده است. «لسان المُلک» در ضمن نگارش نامه های پیامبر به سلاطین در کتاب «ناسخ التواریخ»[۴]گفته: «در این هنگام که نامه های پیامبر اسلام را نگارش می دهم، از طرف شهریار مملکت روم، سلطان عبدالمجیدخان از شهر استامبول هدایایی حضور شاهنشاه ایران ناصرالدین شاه رسید که سواد نامه رسول خدا به مقوقس یکی از آن هدایا بود و تسلیم گردید و این نامه را «طلسم پاشا» پسر عباس پاشا پسر ابراهیم پاشا ربیب محمد علی پاشا که فرمانگزار مصر است، از خزانه مصر به دست آورد و به حضور سلطان روم فرستاد، و او هم سواد آن را به دربار ایران فرستاد»[۵]مؤلف گوید: که لسان المُلک دو نسخه مختلف درج کرد: یکی همان نامه است که اصل قرار داده شد و ترجمه گشت و دیگری هم در اول نام مقوقس گذشت و هر دو سواد نامه ای است که در خزانه مصر بوده و در ذیل آن مهری که نقش محمد رسول الله دارد موجود بوده است.

احتجاج و گفتگوی مقوقس با سفیر پیامبر

مقوقس چون نامه را خواند به سفیر پیامبر گفت: اگر فرستنده تو پیامبر است و از جانب خداوند می باشد، چه مانع است او را از این که بر دشمنان و مخالفان خود نفرین کند، تا خدای آنان را هلاک ساخته و او را بر ایشان مسلط سازد. حاطب که در فن محاوره و محاکمه کامل بود، با بیان مختصری گفتار پادشاه مصر را رد کرد و گفت: پادشاها! مگر عیسی بن مریم پیامبر مرسل و مبعوث از طرف پروردگار نبود، پس چرا موقعی که در دست ملت یهود گرفتار و به آزار و شکنجه دچار بود، بر ایشان نفرین نکرد که خدا او را از دست ایشان نجات دهد و آنان را هلاک سازد؟![۶] مقوقس از جواب سفیر بسیار خوشش آمد و به وی گفت: «إنک حکیمٌ جاء مِن عِند حکیمٍ». یعنی: «تو مرد حکیمی هستی که از نزد شخصی حکیم و دانا آمده ای». مقوقس دیگر نتوانست نسبت به رسالت پیامبر اکرم ایرادی بگیرد، ناچار قدری دراین باره اندیشه کرد و قسمتی از تعالیم و دستورات اسلام را که از آن اطلاع داشت با منطق عقل و خرد سنجید و آن ها را مطابق حکمت و فطرت دید، به همین جهت زبان به مدح و ثنای آورند آن دین گشود و به سفیر پیامبر اسلام بدین گونه پاسخ داد: «إنّی نظرتُ فی أمرِ هذا النبیِّ، فوجدتُه لا یأمرُ بِمزهودٍ فیه، و لا یَنهَی عن مرغوبٍ عنه، و لَم أجِده السّاحرَ الضّالَّ و لا الکاهِنَ الکذّاب، و وجدتُ فیه آیهَ النّبوهِ فی طرحِ الخباءِ و الأخبار بالنَّجوی و سأَنظُرُ»[۷]آن گاه دستور داد حُقه ای از عاج آوردند و نامه پیامبر اکرم را در میان آن نهاد و آن را به یکی از کنیزان مخصوص خود سپرد و در حفظ آن به او سفارش بلیغ نمود.

تحقیقات مقوقس دربار پیامبر و اوضاع مکه

اوضاع سیاسی آن روز کشور مصر ایجاب نمی کرد که مقوقس زمامدار آن، دین اسلام را قبول کرده و تابع پیامبر اسلام گردد، زیرا که او دست نشانده هرقل سلطان روم بود، از خود استقلال و اراده ای نداشت و ناچار بود که منویات و دستورات او را در کشور خود اجرا کند، لکن از تحقیقات و کنجکاوی درباره دین اسلام هم دریغ نداشت و برای پیدا کردن حقیقت و شناختن نبوت و رسالت در تفحص و تجسس بود. روزی سفیر پیامبر را احضار نمود و مجلس را از بیگانه تهی ساخت، مطالبی راجع به پیامبر اسلام از او پرسید و گفت: ای حاطب! من پرسشی از تو دارم، به شرط آن که جز راست و صدق پاسخی ندهی، سه موضوع را از تو می پرسم. حاطب (سفیر) گفت: هر چیزی را که پادشاه معظم از من بپرسد جز صدق و راست جوابی نخواهم داد[۸]مقوقس: محمد مردم را به سوی چه چیز می خواند؟ حاطب: «إلی أن نَعبُدَ اللهَ وحدهُ و یأمُرَ بِخَمسِ صَلَواتٍ فی الیَومِ و اللّیلهِ و صِیامِ رمضانَ و حجَ البیتِ و الوفاءَ بالعهدِ، و یَنهی عن أکلِ المَیتَهِ و الدّمِ»[۹]مقوقس گفت: اوصاف و شمایل محمد بن عبدالله چگونه است؟ آن را برای من بیان کن. حاطب شمه ای از اوصاف پیامبر اسلام و شمایل آن حضرت را برای مقوقس شرح داد، و لکن چندان تفصیل نداد که او را مطمئن و قانع کند، به همین دلیل پادشاه مصر در مقام اعتراض برآمد و گفت: چیزهایی باقی ماند که آن ها را بیان نکردی. آیا در چشمان محمد سرخی هست یا نه؟ حاطب جواب داد: آری. هرگز آن قرمزی از چشم مبارکش زایل نمی شود. مقوقس گفت: در میان کتف محمد مُهر نبوت هست، کساء می پوشد، بر الاغ سوار می شود، به مختصر نان و خرمایی در غذا اکتفاء می کند و از ملاقات و دیدار اقوام خود ابایی ندارد؟ حاطب چون این مطالب را از سلطان مصر شنید، تعجب کرد که مقوقس چگونه از خصوصیات زندگی پیامبر اسلام مطلع است و همه اوصاف او را شرح می دهد با این که پیامبر اکرم را ندیده، به همین سبب با کمال شگفتی گفت: مَلِکا! پادشاها! سوگند به پروردگار جهان آن چه را که پرسیدی و خود بیان نمودی، همه از اوصاف پیامبر ماست و در آن کسی که از جانب او رسالت و سفارت دارم، تماما جمع است. درهرحال، مردمان عصر بعثت و پیامبر و پیش از آن سالیان درازی در انتظار طلوع آفتاب نبوت بودند، به همین علت اگر اسمی از نهضت و قیامی از یک ناحیه ای می شنیدند در مقام تفحص برمی آمدند. موقعی که دعوی نبوت و رسالت محمد بن عبدالله را در حجاز شنیدند، ظالم و مظلوم و محروم هر دو دسته در تکاپو و جستجو بودند، نهایت طبقه اول به منظور مبارزه با او و طبقه دوم برای رفع ظلم و به دست آوردن حق حیات و زندگی، مخصوصا شهریاران و زمامداران که خودشان را فعال مایشاء و مظهر ربوبی می دانستند (چنان که نسبت به سلاطین ساسانی و فراعنه مصر و قیاصره روم این عقیده بین مردم رایج بود) و در هر حکمی و امری بر هر شخصی و فردی استبداد کامل داشتند، بیش از دیگران در مقام کنجکاوی بر می آمدند.

مقوقس (زمامدار مصر) چندین سال پیش از نامه نوشتن پیامبر اسلام به او، اطلاعات و تحقیقاتی دربار دین اسلام به دست آورده بود و در همان موقع هم غلبه و پیشرفت مسلمانان را پیش بینی می کرد. مغیره بن شعبه از رجال معروف مکه بود و مدتی هم بعد از بعثت پیامبر بر کفر باقی و اسلامیت ظاهری را هم نداشت، در یکی از سال ها با جمعی از طایف ثقیف که در طائف سکونت داشتند، به کشور مصر مسافرت نمودند و ملاقات بین ایشان و زمامدار مصر (مقوقس) به عمل آمد. مقوقس از مسافران حجاز اوضاع مکه را پرسید و در ضمن گفت: «مغیره! با محمد چه کردید و کار شما با دستوراتی که شما را به سوی آن می خواند به کجا منتهی گردید؟».

مغیره: پادشاها! یک نفر از اشراف و رجال نامی ما تبعیت و پیروی از دستورات محمد نکرده و به او نگرویده است.[۱۰] مقوقس: محمد چه می گوید و مردم را به سوی چه چیز رهبری نموده و چه آیین و مرامی را در نظر دارد؟ مغیره: «یَدعونا إلی أن نعبُدَ اللهَ وحدَهُ، و نَخلَع ما کان یَعبُدُ آباؤُنا و یدعو إلی الصَّلوهِ و الزّکوهِ، و صِلَهِ الرّحِم، و وفاءِ العهد، و تحریمِ الزِّنا، و الرِّباء و الخَمرِ». یعنی: «ما را دعوت می کند که خدای واحد را بپرستیم و آن چه را که پدران ما می پرستیدند از بت ها دور اندازیم و ما را به نماز و زکوه و صل رحم و وفای به عهد و حرمت زنا و ربا و شراب می خواند».

مقوقس چون این بیانات مغیره را شنید گفت: این مرد (که شما را به پرستش خدای واحد می خواند و مکارم اخلاق و فضایل انسانیت به مردم می آموزد و از رذالت و پستی آنان را به فضیلت و سعادت رهبری می کند) همانا پیامبر مرسل و مبعوث به سوی تمام طبقات جامعه بشر است، اگر چنانچه به ملت روم و نصاری و قبطیان برسد، هرآینه او را پیروی نموده و به او خواهند گروید، زیرا عیسی بن مریم آنان را به آمدن وی نوید و مژده داده است، این رویه ای را که تو از وی بیان کردی روش انبیاء و پیمبران خداست و محمد حتما بر دشمنان خود غالب گردد، به طوری که کسی را منازع با وی ممکن نگردد، و بالاخره، مرام و دین او همه جا را خواهد گرفت.

مغیره بن شعبه و همراهان او را از بیانات ملوکانه زمامدار مصر تعجب و شگفت نمودند. یکی از ایشان گفت: پادشاها! اگر تمام مردم روی زمین به محمد بگروند و به او ایمان و عقیده پیدا کنند، ما طایف ثقیف هرگز دین و مرام او را تصدیق نخواهیم کرد.

سلطان مصر که با سیاست و تحولات بزرگ شده بود و از گفتار و بیانات انبیا و دانشمندان نیز آگاهی داشت، از سخن مرد ثقیفی طائفی تعجبی کرد و از راه شگفت سر خود را جنباند و به ایشان گفت: هنوز شما مردم در جهالت و غفلت به سر می برید و دیگر بیش از این پرده از روی اَسرار برنداشت و به سؤالات و تحقیقات خود ادامه داد.

مقوقس: جماعت یهود و پیروان موسی بن عمران با محمد چه رفتاری را پیش گرفته و نسبت به دین و آیین او چه اقداماتی کرده اند؟

مغیره: یهود به مخالفت و دشمنی با محمد برخاسته و علیه مرام و تبلیغات دینی او قیام کرده اند، و همیشه کارشکنی می کنند. محمد هم گاهی بر ایشان حمله نموده و آنان را سخت سرکوب و منکوب می کند.

مقوقس: جماعت یهود حسد ورزیده اند زیرا آن اندازه که من از کار محمد آگاهی دارم، ایشان هم باخبر و مطّلعند، ولی از راه عناد و حسد با او خلاف و جدال می کنند، در همین جا سؤالات زمامدار مصر از مغیره راجع به پیامبر اسلام پایان یافت و آنان هم از مجلس بیرون رفتند[۱۱]

از این قضیه و نظایر آن که درج آن ها در این کتاب خارج از موضوع و بحث است به خوبی واضح است که زمامداران بزرگ عصر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در رسالت و نبوت پیامبر اسلام شبهه و تردیدی نداشته اند، ولی به حکم «اَلمُلکُ عَقیمٌ» و سیاست های گوناگون و خیالات فاسد آنان را از تسلیم و ایمان باز می داشت وگرنه به شهادت قرآن، پیامبر اکرم را به رسالت و نبوت می شناختند، همان طوری که انسان فرزند و اولاد خود را می شناسد: «الذین آتیناهُمُ الکتابَ یَعرِفونَه کَما یعرِفون أَبنائَهُم»[۱۲]

پاسخ و هدایای مقوقس برای پیامبر

مقوقس پس از آن که از سفیر پیامبر، حاطب بن ابی بلتعه مطالبی را راجع به پیامبر اسلام پرسید، پاسخی به نام پیامبر اکرم نوشت و هدایای چندی که تفصیلش بیاید با سفیر پیامبر حضور مقدس او فرستاد. متن پاسخ زمامدار مصر مطابق نقل جمع کثیری از دانشمندان اسلام چنین بوده است:

بسم الله الرحمن الرحیم «لِمحمدِ بنِ عبدِاللهِ مِنَ المقوقس عظیمِ القِبطِ سلامٌ علیکَ، أمّا بعدُ فَقَد قرأتُ کتابَک، و فهِمتُ ما ذکرتَ فیه و ما تدعو إلیه، و قد علِمتُ أنّ نبیّاً قد بقی، و کنتُ أظُنّ أنّه یخرجُ بالشّام، و قد أکرمتُ رسولَک، و بَعثتُ إلیکَ بِجاریَتَینِ لَهما مکانٌ فی القِبطِ عظیمٌ، و کِسوهٍ و قد أهدَیتُ بَغلَهً لِتَرکَبَها وَ السّلامُ علیکَ»[۱۳]

«نامه ای است به سوی محمد بن عبدالله از مقوقس، بزرگ قبطی ها. درود بر تو! همانا من نام تو را خواندم و آن چه را که در آن ذکر نموده بودی و چیزی را که به سوی آن می خوانی، همه را فهمیدم، همانا من می دانستم که پیامبری باقی مانده (که باید مبعوث شود) ولی من گمان می کردم که او از سرزمین شام خارج می شود، به تحقیق رسول تو را گرامی داشتم و دو کنیزی که در میان قبطی ها موقعیت بزرگی را دارا هستند برای تو فرستادم، لباس برای شما و مرکبی که آن را سوار شوید اهداء نمودم، درود و سلام بر تو باد!». و اما واقدی پاسخ زمامدار مصر را به نامه پیامبر اسلام بدین گونه نقل کرده است: «بِاسمِکَ اللّهُمَّ، مِنَ المُقَوقِس إلی محمدٍ، أمّا بعدُ فقد بَلَغَنی کتابَکَ و فهِمتُه، و أنتَ تقولُ، إنّ اللهَ أرسلکَ رسولاً، و فَضَّلَکَ تفضیلاً، و أنزلَ علیکَ قرآناً مبیناً فکَشَفنا عن خبرِک، فوجدناکَ أقربَ داعٍ دَعا إلی اللهِ، و أصدَقَ مَن تَکلَّمَ بِالصِّدقِ و لو لا أنی مَلَکتُ مُلکاً عظیماً لَکُنتُ أَوَّلَ مَن آمن بِکَ لِعِلمی أنَّکَ خاتمُ النبیینَ و إمامُ المُرسَلینَ و السّلامُ علیک مِنّی إلی یومِ الدِّینِ»[۱۴]مقوقس تا حدی نسبت به پیامبر اسلام ادب و فروتنی را رعایت کرد، اگرچه جواب مثبت به نامه و دعوت آن حضرت نداد، لکن تکبر و سرکشی هم نکرد و حرکات و رفتارش در برابر دعوت پیامبر اسلام بسیار مؤدبانه بود و در پاسخی که به نامه پیامبر نوشت، اسم پیامبر اکرم را بر نام خود مقدّم داشت، و این خود بزرگترین تأدُّبی بود که انجام داد، به علاوه هدایای قابل توجه هم به پیشگاه مقدس پیامبر اسلام تقدیم داشت و بدین وسیله میل باطنی و قلبی خود را به دین اسلام آشکار نمود. تُحَف و هدایای مقوقس زیاد است، لکن مورخان و نویسندگان همه را در یک جا جمع نوشته اند، هرکس بعضی از آن ها را اسم برده است. اما در کل مهمترین آن ها همان چند چیزی است که مقوقس در نامه به آن ها اشاره کرده، به هرحال هدایای پادشاه مصر از این قرار است: »

۱ و ۲ – دو کنیز یکی به نام ماریه و دیگر سیرین خواهر ماریه. ماریه در مدینه مسلمان شد و پیامبر اسلام او را تزویج فرمود و از او فرزندش ابراهیم تولد یافت که در حیات پیامبر از دنیا رفت، ولی سیرین کنیز دیگر را به حسّان بن ثابت شاعر معروف بخشید و عبدالرحمن بن حسان از او متولد شد.

۳- استر سفیدی که آن را دلدل می گفتند و پیامبر اسلام در مواقع مهم سوار بر آن می شد و اول قاطری بود که در اسلام میان اعراب دیده شد.

۴- چند عدد لباس از قباط مصری که بعضی علمای اسلام تعداد آن را بیست عدد ضبط کرده. این چهار قلم از هدایا همان است که در پاسخ و نامه پادشاه مصر اسم برده شده و بسیار اهمیت داشته است.

۵- کنیزک سیاه به نام بریره. ۶- کنیز دیگری به نام قیسر (یا قیس) که او نیز خواهر ماری قبطیه بوده. پیامبر اکرم یکی از این دو کنیز را به ابی جهم بن قیس عبدی بخشید و از آن کنیز، زکریا بن ابی جهم تولد یافت که در مصر و در زمان حکومت عمروعاص به جای او نیابت حکومت می کرد.

۷- غلامی به نام مابور که خواجه بود، بعضی او را برادر ماریه و بعضی پسر عم او دانسته اند، ولی به نظر نگارنده پسر عم اوست نه برادرش، و مابور پس از ورود به مدینه مسلمان شد و دیانتش نیکو بود.

۸- طبیبی حاذق و ماهر که از اطباء بزرگ مصر محسوب می شد، ولی پیامبر اکرم او را نپذیرفت و به او فرمود: به کشور خود برگرد که نیازی به تو نیست، زیرا ما غذا نمی خوریم مگر آن که کاملا گرسنه باشیم و موقعی که غذا می خوریم هرگز معده خود را سیر نمی کنیم»[۱۵]مؤلف گوید: مقصود از فرمایش پیامبر اسلام اهمیت این دو چیز است در قسمت بهداشت و حفظ الصحه اشخاص نه این که در مملکت اسلامی به طبیب احتیاجی نیست. به علاوه، قبول کردن تمام هدایای پادشاه مصر و برگرداندن طبیب اعزامی او را امر ساده و عادی نمی توان پنداشت و طریق احتیاط در زندگی همین است و عادتا کسی که با شخصی طرف است اطمینان جانی از نماینده و فرستاد او هم نخواهد داشت.

۹- حماری که آن را یعفور می گفتند.

۱۰- اسبی بسیار عالی به نام لزاز. مقوس از سفیر پیامبر پرسید: صاحب و بزرگ تو کدام رنگ از اسب را می پسندد؟ او پاسخ داد: «اَشقَر» و من نزد او اسبی را دیدم که آن را مُرتَجِز می گفتند. پادشاه مصر دستور داد یک اسب بسیار عالی از اسب های مصر انتخاب کرده و آن را زین کردند و ضمیمه هدایا نمود. آن اسب همان است که از مراکب پیامبر اسلام به اسم میمون در تاریخ به شمار آمده.

۱۱- چند عدد عِمامه.

۱۲- هزار مثقال طلا.

۱۳- قدحی از آبگینه که بنابر نقل زهری پیامبر اکرم آن را برای خود نگهداشت و از آن آب میل می فرمود.

۱۴- عطر و مشگ و عود.

۱۵- مقداری عسل خوب از عسل بنها (یکی از قراء مصر). پیامبر اکرم از آن میل فرمود و درباره عسل بنها دعا کرد و از خداوند برای آن برکت خواست و به اصحاب خود فرمود: «اگر عسل شما (حجازی ها) شریف تر باشد، این عسل شیرین تر است».

چند قلم دیگر از هدایا است که به نظر نگارنده، بعضی از آن ها به وسیله کنیزها برای زوجات پیامبر اسلام فرستاده شده است. مانند آیینه، شانه، سرمه دان، مسواک، مِقراض و چکمه سیاهی که هیچ یک در نامه و پاسخ سلطان مصر ذکر نشده»[۱۶]حلبی شافعی گفته: «دلدل را پیامبر اکرم در مدینه و مسافرت ها سوار می شد و بعد از پیامبر، علی بن ابی طالب «امیرالمؤمنین» بر آن سوار می شد و در جنگ خوارج بر دلدل سوار و با خوارج جنگید و بعد از شهادت امیرالمؤمنین امام حسن مجتبی (علیه السلام) دلدل را سوار می شد و بعد از شهادت امام حسن در دست سیدالشهداء، امام حسین (علیه السلام) بود و حضرت بر آن سوار می شد، پس از شهادت و کشته شدن سیدالشهداء محمد بن حنیفه دلدل را تصاحب کرد و بر آن سوار می شد. دلدل عمر طولانی کرد و دندانهایش ریخت و برای آن جو را آرد کرده و به خوردش می دادند. همین نویسنده (برهان الدین حلبی شافعی) اضافه کرده که مدتی هم عثمان بعد از پیامبر و پیش از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بر دلدل سوار می شد. نگارنده کتاب گوید: اگر این مطلب درست باشد لابد عثمان یک دو مرتبه به عنوان امانت و خواهش، سواری دلدل را از امیرالمؤمنین گرفته و سوار شده است وگرنه، مرکب سواری پیامبر به او نمی رسید، ابوبکر و عمر هم دلدل را نداشتند و بر آن سوار نشدند. فقط اهل بیت خود پیامبر که جانشین او بودند دلدل را سوار می شدند: محمد بن حنیفه هم بعد از امام حسین دلدل را تصاحب کرد برای این بود که امام حسین در مسافرت عراق دلدل را چون خیلی پیر شده بود در مدینه گذاشت و محمد حنیفه که در مدینه بود آن را سوار می شد و در همان ایام آن حیوان مرد.

سفارش مقوقس به سفیر پیامبر

زمامدار مصر از دولت و سلطان روم کاملا ترس داشت که مبادا جاسوسان او از تواضع وی در مقابل نامه پیامبر اسلام و همچنین از سایر اقدامات او و تقدیم داشتن هدایا و نوشتن پاسخ باخبر گردند، و به هرقل اطلاع دهند، به همین سبب مراقب بود که کسی از جریان کار سفیر پیامبر اسلام باخبر نگردد. روزی سفیر را طلبید و پاسخ نامه را به وی داد و گفت: ای حاطب مراقب باش که کسی از تو حرفی نشنود، زیرا که بعضی از قبطی ها نمی توانند یاران و پیروان محمد را ببینند و من هم شخصا بر سلطنت و مُلک خود می ترسم، و لکن بدان که صاحب تو (پیامبر اسلام) بر بلاد و شهرها غالب خواهد شد و اصحاب و پیروانش بر کشور مصر وارد شده آن را تصرف خواهند کرد، هرچه زودتر از مصر خارج شو و بیش از این در این جا توقف مکن. از این سفارش و تأکید، معلوم می شود که مقوقس از هرقل سلطان روم که آن روز کشور مصر از متصرفات و مستعمرات او بود، نهایت ترس را داشته به همین دلیل سفیر پیامبر بیش از پنج روز نتوانست در دربار مصر توقف کند، و با هدایای ملوکان مصر به مدینه مراجعت نمود.

مراجعت سفیر از کشور مصر به مدینه

حاطب بن ابی بلتعه هدایا و عطایای زمامدار مصر را تحویل گرفت و از طرف سلطان فرمان صادر شد که عده ای از سربازان و ارتشیان مصر به منظور محافظت هدایا همراه قاصد پیامبر حرکت کنند. حاطب زمامدار مصر را تودیع کرد و به اتفاق آن عده از اسکندریه خارج شده و جانب مدینه را در پیش گرفتند، پس از طی مسافتی، جمعی از بازرگانان شام را که قصد مدینه داشتند، ملاقات کردند؛ مستحفظین چون از سفیر پیامبر مطمئن شدند که دیگر آسیبی به وی نمی رسد از همان جا مراجعت کردند. حاطب با قافل شامیان عازم مدینه شد، پس از چندی به مدینه وارد و حضور پیامبر اسلام شرفیاب شد، مأموریت خود را گزارش داد و پاسخ نامه و هدایای مقوقس را تقدیم داشت. پیامبر اسلام نامه سلطان مصر را قرائت کرد و دربار او فرمود: «ضَنَّ الخَبیثُ بِمُلکِهِ و لا بقاه لِمُلکِهِ»[۱۷]یعنی: «ناپاک مرد بر سلطنت و ملک خود بخل ورزید و لکن ملک وی نپاید». آن گاه از فتح کشور مصر به دست مسلمانان آگاه فرمود. طولی نکشید که در زمان عمر بن خطاب کشور مصر به دست عمروعاص فتح شد و مقوقس تسلیم گشت.

شخصیت سفیر پیامبر

حاطب بن ابی بلتعه که حامل نامه پیامبر به زمامدار مصر و سفیر آن حضرت بود، از شعراء و پهلوانان زمان جاهلیت بوده و در داد و ستد و معاملات بصیرت تمامی داشته است به طوری که یکی از کسان او چیزی را فروخت و چون حاطب حاضر نبود مغبون شد. مردم در نظایر، این معامله را مثل می زدند: «صَفقَهٌ لَم یَشهَدها حاطِبٌ». یعنی: «معامله ای است که حاطب در آن حضور نداشته». و این مثل در آن جا گویند که کاری بدون حضور شخص خبیری انجام شود. موقعی که پیامبر اکرم عزم فتح مکه را داشت، حاطب نامه ای به مردم مکه نوشت و آنان را از عزم پیامبر آگاه ساخت، و نامه را به وسله زنی به نام ساره به مکه فرستاد، ولی پیامبر اکرم از طریق وحی موضوع را دانست، و امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب را فرستاد تا نامه را از آن زن بعد از تهدید گرفت و او را به مدینه برگرداند. پیامبر اسلام قضیه را در مسجد بیان فرمود و از حاطب سبب پرسید، حاطب از جای برخاست و عرض کرد: یا رسول الله! سوگند به پروردگار از روز مسلمان شدنم هرگز در دین خدا شک و شبهه ای نکرده ام و من در مکه اهل و خویشانی داشتم و نامه ای نوشتم که به خدا و پیامبر ضرری نمی رساند، مردم حاطب را سخت نکوهش کردند. عمر گفت: یا رسول الله! اجازه فرما تا او را بکشم، ولی پیامبر تقاضای عمر را رد کرد و عذر حاطب را پذیرفت و در این موقع این آی کریمه نازل شد: «یَا أَیّها الّذینَ آمُنوا لا تَتَّخّذُوا عَدُوّی و عَدُوَّکُم أولِیاءَ تلقون إلیهم بِالمَودَّهِ»[۱۸]

اجمالی دربار مقوقس و عاقبت کار او

زمامدار مصر گرچه در ظاهر نسبت به نام پیامبر و دعوت او تا حدی قابل توجه اظهار ادب و تواضع کرد، و لکن توفیق او

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *