تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل کرامات معصومیه؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل کرامات معصومیه با 103 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل کرامات معصومیه:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل کرامات معصومیه به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل کرامات معصومیه با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل کرامات معصومیه تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل کرامات معصومیه را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل کرامات معصومیه :

مرحوم حاجی نوری رضوان الله علیه داستانی را نقل می کنند که چون در زمان خودشان و در نزدیکی محل اقامتشان واقع شده و گویا صاحب جریان را می شناخته اند داستانی ارزشمند اشت ایشان می گویند: در ایامی که ما در کاظمین اقامت داشتیم و مجاور بودیم در بغداد یک مرد نصرانی بود به نام یعقوب که دچار بیماری استسقا شد و هر چه مراجعه به اطباء کرد نفعی نداد و بیماری او شدت یافت. چنان رنجور و لاغر گردید که از راه رفتن عاجز شد. او خود می گوید: پیوسته می گفتم خدایا یا شفایم ده یا مرگم را برسان. تا اینکه شبی هم چنان که وری تخت خواب خوابیده بودم خواب دیدم سید جلیل و نورانی و بلند قامتی نزد من امده و تخت مرا حرکت داد و گفت: اگر شفا می خواهی باید به کاظمین بروی و زیارت کنی که از این بیماری رها شوی. از خواب بیدار شدم و جریان خوابم را برای مادرم نقل کردم. او که نصرانی بود گفت: این خواب شیطانی است و رفت صلیب و زنّار آورد و به گردنم آویخت. من دوباره به خواب رفتم و در عالم رویا بانویی با جلالت و پوشیده را دیدم که امد و تخت مرا حرکت داد و فرمود: برخیز. چه آنکه صبح طالع شد. مگر پدرم به تو نفرمود به زیارتش بروی تا تو را شفا دهد؟ عرض کردم: پدر شما کیست؟ فرمود: امام موسی بن جعفر علیهما السلام. گفتم: تو کیستی؟ فرمود: «انا المعصومه اخت الرضا» منم معصومه خواهر رضا علیه السلام. من بیدار شدم و متحیر بودم که چه کار کنم و کجا بروم. پس در قلبم افتاد به خانه سید محترم سید راضی بغدادی که ساکن در محله رواق بغداد است بروم به راه افتادم تا به خانه او رسیدم. در را کوبیدم او گفت: کیست؟ گفتم در را باز ککن چون صدای مرا شنید دخترش را صدا زد که در را باز کن که یک نصرانی است می خواهد مسلمان شود. من وارد شدم و گفتم از کجا دانستید که نصرانی می خواهد مسلمان شود؟ گفتم: جدم حضرت کاظم علیه السلام در خواب به من خبر داد. بعد مرا به کاظمین و به خانه عالم جلیل شیخ عبدالحسین تهرانی برد و داستان را به ایشان عرض کردم. به دستور او مرا به حرم مطهر بردند و دور ضریح طواف دادند ولی اثری از برای من ظاهر نشد. چون بیرون آمدم و مختصر زمانی گذشت دچار تشنگی شدم آب آشامیدم در آن وقت حالم دگرگون شد و به زمین افتادم و آن وقت بود که احساس کردم بار گرانی که چون کوه برپشت بود برداشته شد و ورم بدنم از بین رفت و به کلی کسالت و دردم مرتفع گردید. به بغداد برگشتم بستگانم که از جریان اطلاع پیدا کردند ناراحت شدند. مادرم گفت: خدا رویت را سیاه کند کافر شدی؟ گفتم: از بیماری ام چیزی می بینی ؟ او گفت: این از سحر است و بالاخره مرا زدند. و خون آلود نمودند و گفتن تو از دین ما خارج شده ای. من به کاظمین برگشتم و خدمت شیخ عبدالحسین تهرانی رفتم و او اسلام و شهاتین را به من تلقین کرد و مسلمان شدم و چون خطر مرا تهدید می کرد مرا مخفیانه به کربلا فرستاد و چون زیارت کردم و برگشتم مرا با مرد صالحی به بلاد عجم فرستاد و یک سال در قریه ای از توابع شیراز ماندم و بعد به عتبات برگشتم.

داستان روز وداع

طلبه هاى جوان نخجوانى در سالن مدرسه علمیه جمع شده بودند.قرار بود فیلم مراسم ورود آنها به ایران نمایش داده شود. این فیلم چند ماه قبل در فرودگاه مهرآباد گرفته شده بود. طلبه هاحدود ۱۰۰ نفر بودند. با شروع فیلم زمزمه ها قطع شد. همه بادقت به صفحه تلویزیون چشم دوختند. فرودگاه پذیراى طلاب جوان جمهورى آذربایجان بود. گزارشگران و خبرنگاران زیادى از صدا و سیما ومطبوعات آمده بودند. در قسمتى از فیلم نماى نزدیکى از صورت وچشمان یکى از طلاب نشان داده شد. افراد حاضر در سالن با مشاهده چشمان معیوب آن طلبه با صداى بلند خندیدند. حمزه سرش را زیرانداخت و صورتش سرخ شد. صداى دوستانش را از گوشه و کنارمى شنید. بچه ها دیدین چه جورى از صورت حمزه فیلم برادرى کردن! چشماش قشنگ معلوم بود! انگار فیلم برداره باهاش لج بوده.مى خواسته او نو مسخره کنه. بچه ها نگاه کنید. دوباره داره حمزه رو نشون مى ده!

حمزه دیگر طاقت نیاورد. با عصبانیت ازجا بلند شد. از سالن بیرون آمد. احساس حقارت مى کرد. به حجره اش پناه برد و در اتاق را روى خودش بست. در آن لحظات باخود اندیشید کاش هرگز به ایران نیامده بود. سرانجام تصمیمش راگرفت. باید به نخجوان بر مى گشت. لباسهایش را پوشید. نمى توانست اینجا بماند و در زیرنگاههاى تحقیرآمیز و خنده هاى تلخ دوستانش خرد شود. در اتاق را باز کرد. از مدرسه خارج شد. هنوز صداى تلویزیون از سالن مدرسه به گوش مى رسید. حمزه به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رفت تابراى آخرین بار بى بى را زیارت کند. حرم خلوت بود. کنار ضریح نشست. صورتش را به شبکه هاى نقره اى آن چسباند و آرام آرام مثل بچه کوچکى شروع به گریه کرد. اى دختر باب الحوائج من این همه راه اومدم تو این شهر غریب زیرسایه شما درس بخوابم. مبلغ مذهبى بشم. اما نمى تونم این همه تحقیر و تحمل کنم. من بر مى گردم نخجوان. اومدنم از اول اشتباه بود! حمزه به یاد چند ماه قبل افتاد. روزى را به خاطر آورد که خبردار شد گروهى از ایران به نخجوان آمده اند تا از جوانان علاقه مند به تحصیل علوم دینى در حوزه علمیه قم ثبت نام کنند. حمزه با پدرش به محل ثبت نام رفت. مسولان وقتى متوجه چشم معیوب او شدند از گزینش او خود دارى کردند. حمزه با ناراحتى گفت: چرا باید من با وجود علاقه فراوان به تحصیل علوم دینى به خاطریک نقص عضو کوچک محروم بشم؟ پدرش جلو رفت و به آرامى درگوش یکى از مسولان ثبت نام چیزى گفت: این طفل معصوم گناه داره. ما شیعه هستیم. دلم مى خواد پسرم مبلغ بشه. شما رو به امام حسین قسم مى دم اگه راهى داره کمکش کنید! مسولان برخلاف شرط پذیرش اسم حمزه را در لیست نوشتند. جوان با یاد آورى این خاطرات بیشتر دلش گرفت. از جا بلند شد. با بى بى خدا حافظى کرد و از حرم بیرون آمد. کبوتران در آسمان حرم در حال پرواز بودند. حمزه در راه به یکى از همکلاسى هایش برخورد. سلام کرد و جوان مثل یک ناشناس جوابش را داد و به راه خود رفت. حمزه مات و مبهوت به دنبال او دوید. حیدر صبرکن. کجا مى رى؟ جوان ایستاد و سربرگرداند. حالادیگه به رفیقت کم محلى مى کنى. حمزه تویى؟ آره بابا خودم هستم. پس مى خواستى کى باشه؟ پس چشمات چیه توهم مى خواى مثل بقیه منو مسخره کنى نه به خدا فقط مى خوام بگم چشمات… چشمام چى؟ سالم سالم شده! دروغ مى گى به ارواح خاک آقام راس مى گم. من اصلا اولش تو رو نشناختم. حمزه با ناباورى به چشمش دست کشید. اگه باور نمى کنى برو تو آینه نگاه کن. راستى چکار کردى خوب شدى؟ دکتر رفتى؟ آره یه دکتر خیلى خوب کدوم دکتر؟ حمزه با دست به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها اشاره کرد و بعد با سرعت به سمت مدرسه علمیه دوید. جوان هاج و واج برجاى ماند. حمزه به مدرسه که رسید یک راست به حجره اش رفت. آینه کوچکى پیداکرد. مقابل صورت خود گرفت. دوچشم پرفروغ مثل دو مروارید از داخل آینه به او خیره شده بودند. امروز براى او روز وداع بود. روزخداحافظى از کریمه اهلبیت و باز گشت به وطن. اما مثل اینکه بى بى راضى نبود او به زادگاهش برگردد. چشمانش را بست. ندایى از ژرفاى درون درگوشش طنین انداز شد. کبوتر کوچک به آشیانه آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم خوش آمدى.

شفاى امید و عشق

مدتها بود که او با ویلچر فاصله خانه تا حرم را پشت سر مى گذاشت تا شاید دستى پنهان بتواند دردش را درمان کند. با امیدمى رفت ولى نا امید بر مى گشت. تمام هستى خود را صرف درمان کرده بود و خانواده اش در تنگدستى به سر مى بردند. پیرمرد خلقش تنگ شده و اعصابش به هم خورده بود. از نگاه چهار فرزندش، که همواره او را تا عمق درد و اندوهش; همراهى مى کردند. شرمسار بود. شبها تا نیمه در میان درد و ناله غوطه مى خورد. سه سال و اندى بود که درد تمام وجودش را فرا گرفته بود. براى درمان بیمارستان هاى مشهد و تهران را بى هیچ نتیجه اى پشت سر نهاده بود. خودش هم مى دانست که باید به تدریج بمیرد. ولى امید به زندگى و اهل بیت علیه السلام او را به تقلا وا مى داشت. هر روز صبح همانند دوران سى ساله کارمندى اش در اداره دارایى، از خانه خارج مى شد تا در حرم امام رضا علیه السلام به آرزویش دست یابد. اهل محل با نگاهى ترحم آمیز با وى احوال پرسى مى کردند، به اوقوت قلب مى دادند. مى دانست چهره هاى مهربان همسایگان، در پشت سرش حالت ترحم مى گیرد و با زمزمه هاى دردناک دلسوزانه همراه مى شود. آن روز برف ملایمى مشهد را سپید پوش کرده بود؛ باد سوزناکى ازطرف غرب مى وزید و با سرعت از روى شهر مى گذشت. آسمان تاریک وکدر مى نمود. بارش برف با طراوت و سبکبالى ادامه داشت و بادبا زوزه وحشتناکى آن را بدین سو و آن سو مى پراند. چراغ هاى خیابان ها روشن بود؛ ماشین ها به آرامى و با دود و بخار برف هاى سپید را زیر پا له مى کردند و خطى سیاه و چرکین بر جاى مى گذاشتند. رد ویلچر بر برف هاى پیاده روى منتهى به حرم هر آشنایى را متوجه پیر مرد مى کرد که طبق معمول به حرم مى رفت. شهر خلوت و خاموش مى نمود. پیر مرد تنها به گلدسته هاى براق و زرد حرم، که استوار در میان باد و کولاک ایستاده بود، نگاه مى کرد. گلدسته ها نیز هر روز صبح به اشتیاق دیدار او تا پس کوچه ها سرک مى کشیدند! وقتى وارد صحن شد. جوانى گندمگون با قامتى بلند وموهاى مجعد، در پشت ویلچرش قرار گرفت و با لبخندى مهر آمیز با لهجه جنوبى گفت، پدر جان! تو این هواى سرد و برفى چرا بیرون اومدى؟ پیرمرد سرش را چرخاند، و لبخندى زد گفت: تو براى چه اومدى پسر جون. من !؟ ساعت نه باید بروم دانشگاه، سرویس مون جلوى در حرمه، اومدم زیارتى بکنم و برم دانشگاه. پس دانشجو هستى؟ چه رشته اى مى خونى! جوان، که ویلچر را به جلو مى راند، گفت الهیات. راستى نگفتى چرا تو این هوا اومدى بیرون، زائرى نه؟ از لهجه ات معلومه که اهل شمالى پیرمرد که به گنبد حرم نگاه مى کرد. آهى کشید و گفت، عشق تعریف نداره، اهل رستمکلاى بهشهرم ولى عمریه مشهد زندگى مى کنم. جوان نفس عمیقى کشید و ساکت ماند. صحن حرم قدرى خلوت تر ازهمیشه بود. برف صحن را در خود پوشانده بود و گنبد و گلدسته ها با رنگهاى دلپذیرشان چون دسته گلى بر فراز همه زیبایى ها جا خوش کرده بودند. وقتى در ورودى حرم رسیدند، پیرمرد صمیمانه جوان را دعا کرد و گفت: خدا برات بسازه، خیر ببینى، دستت درد نکنه، من داخل حرم نمى رم. گوشه اى از کفش کن را نشان داد و گفت جام اونجاست، خدام کمکم مى کن. جوان براى پیرمرد دعا کردو پس از خداحافظى در میان جمعیت ناپدید شد. پیرمرد در مکان همیشگى اش قرار گرفت. قدرى خود را جابه جا کرد و از لا به لاى زائران به ضریح خیره شد. رنگش تغییر کرد و اشک به آرامى در چشمانش حلقه زد. دست ها را ستون صورتش کرد. لبانش مى لرزید. انگار دهانش را بسته بودند. بغض گلوى نازکش را مى فشرد. لب گشود، سفره دلش را پهن کرد و کلمات را کنار هم چید: آقا… على بن موسى الرضا علیه السلام… علیلم، الان دو ساله که میام و دست خالى بر مى گردم شما غیر شیعیان را محروم نمى کنید، ولى من… گریه کلماتش را به هم ریخت. آقا، آقا جون، توجهى به من بفرما. هاى هاى گریه اش زائرانى را که وارد و یا خارج مى شدند، متوجه او مى کرد. او بى توجه به اطرافش حرف هاى دلش را بریده بریده مى زد: آقاجون… اسمم ابوالفضله… ماه شعبان هم رسیده… آقا، جون خواهرت بى بى معصومه خلاصم کن. مى بینى آقا با این وضع اومدم تا بگم خسته شدم… آقا جون قهر نمى کنم؛ ولى دیگه مزاحم نمیشم. مدتى در حال و هواى خود غوطه خورد. بالاخره سفره دلش راجمع کرد و از حرم خارج شد. از بارش برف و وزش باد خبرى نبود. صورت پیرمرد گشاده و باز مى نمود و دلش سبک شده بود. به ویلچر سکندرى زد و به تندى حرم را پشت سر نهاد. در شهر جنب و جوش بیشترى به چشم مى خورد. برف ها به سرعت آب مى شد. صداى الله اکبر از گلدسته ها و ماذنه هاى مساجد شهر تا دل افلاک راه مى پیمود. وقتى که او به خانه رسید. دخترش زهرا نگران و آشفته به کمکش شتافت و با گلویى بغض کرده، گفت: مامان… مامان بابا اومده. پیرمرد شاداب و سبکبال حالشان را پرسید. زهرا گفت: بابا چرا تو این هوا رفتى بیرون مى دونى چقدر دلواپس بودم داشتم دق مى کردم. پیرمرد سرفه اى کرد و گفت: نگران نباش بابا چیزى ام نمیشه، همسرش به کمک دختر آمد و گفت: قانع شدى؟ آره معصومه خیلى سبک شدم. این بچه داشت دق مى کرد. آخه مرد این بچه، سال آخرشه، باید درس بخونه نباید…. پیرمرد دستکش را از دست بیرون آورد و گفت: دیگه تموم شد. به دخترش گفت: زهرا، بابا جون غصه منو نخور، حالا کمک کنید بیام پایین. شب جمعه بود و برف به شدت مى بارید. پیرمرد در اتاق کوچک خود، که رو به حرم بود، روى تخت چوبى اش دراز کشیده بود و به آسمان نورانى و گلدسته هاى حرم نگاه مى کرد. خانه خلوت و ساکت بود و بچه ها علیرغم مخالفت مادر به حرم رفته بودند. همسرش نبات داغ برایش آورد. او به حمت خود را روى تخت جابه جا کرد، به دیوار تکیه داد و گفت: مى دونى معصومه تنها آرزوم اینه که این بچه ها سر و سامون بگیرن. زن گفت: شب شب تولد آقا ابوالفضله، ان شاء الله خدا کمک مى کنه. صدایش گرفته بود گویا گلویش بغض کرده بود. از جاى برخاست و به بهانه کارى از اتاق خارج شد تا در گوشه آشپزخانه، جاى همیشگى اش بتواند دلش را سبک کند. سپیدى به تازگى پاى به عالم گذاشته بود که بیدار شد. به زحمت خود را جابه جا کرد، عرق سردى روى صورتش نشسته بود. احساس خوشى وجودش را فرا گرفته بود. به فکر خوابش بود و بارها وبارها از اول تا آخر آن را مرور کرد. همسرش متعجبانه پرسید. چیه، چیزیت شده؟ نه، پس چرا بیدارى بهتون مى گم سر صبحونه. بعد از صبحانه خواب شب قبل را براى آنها تعریف کرد و همه خوشحال شدند. محمد گفت: خوب بابا جون کى مى ریم قم؟ زنش گفت: کاش على هم اینجا بود، طفلکى اگه بدونه باباش چه خواب دیده از زهدان تا اینجا یه سره مى آد. پیرمرد بیشتر از همه احساس غرور و شادى مى کرد. بچه ها اصرار داشتند بدانند که پدر چه وقتى به قم مى رود؛ اما او مى گفت: صبر کنید ببینم چیکار باید بکنم. ولى خواهش مى کنم برا کسى تعریف نکنین، محمد تو هم که رفتى رستمکلا به زنت و فامیل هامون چیزى نگو…پیرمرد تمام آن روز را به دیوار تکیه داد و بى آنکه حرفى بزند از پشت شیشه هاى بخار گرفته، به کوچه نگاه کرد. روزها از پس هم مى گذشت اما از سفر به قم خبرى نبود. نیمه هاى شب شنبه بیست و چهارم دى ماه بود. پیرمرد به دیوار تکیه زده، متفکرانه به نقطه اى خیره شده بود. گویا گذشته ها و آینده رامرور مى کرد. با خود در کلنجار بود که صداى آرام همسرش او رابخود آورد: آقا، آقا، با توام، کجایى؟ آه معصومه تویى؟ آره انگار اینجا نیستى؟ – هان، نمى دونم اینجوریه؟ راستى بچه ها کجان؟ – خوابیدن؟ – آره خیلى وقته. – کجا بودى؟ لباسها رو شستم، گفتم چاى برات بیارم. – دستت درد نکنه زحمت کشیدى. مى دونى معصومه داشتم به بدبختى هام فکر مى کردم. لااقل تو زندگى ام نتونستم قدر تو یکى رو بدونم. نفس عمیقى کشید و زن اخمى کرد و گفت: من که ازت بدى ندیدم ما با هم رفیق بودیم. بارها بهت گفتم ابوالفضل. خدایى دلم نمى خواد، با من اینجورى صحبت کنى. پیرمرد که چاى را باولع مى نوشید، با دستهاى لرزان، استکان را روى نعلبکى گذاشت وگفت: تو آره، رفیق خوبى برام بودى ولى من مرد خوبى نبودم.بعضى وقتها به خودم میگم که این درد مرض ها، پاداش بدیهامه.شاید… نمى دونم؛ اما تو زن خوبى بودى.

همسرش با ظرافت موضوع صحبت را عوض کردو گفت: راستى ابوالفضل; این پا اون پا کردن وقم نرفتن واسه پوله. خوب آره، چه کنم زن؟ حاج حسن هم نیومده، منهم نمى دونم چیکارکنم. تو جیبم یه شاهى هم پر نمى زنه. بعد نفس عمیقى کشید وادامه داد: منم توش موندم. چندر غاز حقوق بازنشستگى که میره برا وام و قرض و قوله ها، روم نمیشه به محمد بگم از حقوقش بگیره و بده. تازه تا آخر برج چند روزى مونده.

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *