تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل روضه های دهه اوّل محرم؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل روضه های دهه اوّل محرم با 90 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل روضه های دهه اوّل محرم:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل روضه های دهه اوّل محرم به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل روضه های دهه اوّل محرم با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل روضه های دهه اوّل محرم تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل روضه های دهه اوّل محرم را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل روضه های دهه اوّل محرم :

شب اوّل

امام رضا علیه السلام فرموده است: وقتی ماه محرم داخل می شد کسی پدرم را خندان نمی دید. امام رضا علیه السلام در روزهای آغازین محرم به «ریّان» فرمود: «یا ابْنَ شَبِیبٍ إِنْ کنْتَ باکیاً لِشَیْءٍ فَابْک لِلْحُسَینِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَإِنَّهُ ذُبِحَ کمَا یذْبَحُ الْکبشُ؛[۱] ای ریان! هر مصیبتی داشتی، بر حسین گریه کن؛ زیرا او را همانند گوسفند سر بریدند.»

یا اباعبدالله! شب اوّل محرم و آغاز سوگواری شماست. امام حسین علیه السلام کنار قبر جدش آمد و با پیامبر صلی الله علیه و آله وداع کرد و از مدینه بیرون رفت. به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: «یا رسول الله! وضعیتی ایجاد کرده اند که دیگر نمی توانم در مدینه بمانم.» مدینه، شهر پیامبر و اهل بیت علیهم السلام است.

اکنون کار به جایی رسیده که حسین دیگر نمی تواند بماند. تازه بیش از نیم قرن از رحلت پیامبر نگذشته است.

نوشته اند: لحظانی خواب به چشمان امام علیه السلام آمد، حضرت بیدار شد و فرمود: جدّم رسول خدا را در خواب دیدم که مرا به سینه فشرد و فرمود: ما منتظر تو هستیم.[۲]

امام حسین علیه السلام از مدینه با زینب و امّ کلثوم و علی اکبر و قاسم و ابوالفضل بیرون رفت؛ اما چندان طول نکشید که این کاروان مجدداً به شهر بازگشت؛ ولی آن روز، دیگر امام حسین علیه السلام همراه کاروان نبود. ابوالفضل و علی اکبر نبودند. زینب پیر شده بود. زینب آمده بود تا پیام برادر را بیاورد. وقتی وارد مدینه شد، گفت:

«مَدِینَهَ جَدِّنَا لَا تَقْبَلِینَا…؛[۳] مدینه ما را، راه نده؛ چون ما بی حسین آمده ایم. »

حسین را در غریبی سر بریدند

تن پاکش به خاک و خون کشیدند

تنش در کربلا عریان فتاده

سرش بر نیزه های کین فتاده

شب دوم: ورود به کربلا

کاروان کربلا مسیرهای متعددی را از مکه تا کربلا طی کرد؛ تا آنکه امروز در کربلا فرود آمد. وقتی به امام حسین علیه السلام عرض کردند اینجا کربلاست، فرمود:

«اللَّهُمَ إِنِّی أَعُوذُ بِک مِنَ الْکرْب وَ الْبلَاءِ ثُمَّ قَالَ هَذَا مَوْضِعُ کرْبٍ وَ بَلَاءٍ انْزِلُوا هَاهُنَا مَحَطُّ رِحَالِنَا وَ مَسْفَک دِمَائِنَا وَ هُنَا مَحَلُّ قُبُورِنَا بِهَذَا حَدَّثَنِی جَدِّی رَسولُ اللَّه صلی الله علیه و آله؛[۴] خدایا! پناه می برم به تو از کرب وبلا. سپس، فرمود: این موضع کرب وبلاست. پیاده شوید. اینجا محلّ فرودآمدن ما و محل ریختن خون های ما و جایگاه قبور ماست. جدّم رسول خدا، به من خبر داده است.»

بار بگشایید اینجا کربلاست

آب و خاکش با دل و جان آشناست

بار بگشایید خوش منزلگهی است

تا به جنت زین مکان اندک رهی است

شاید یک لحظه همه قضایا در برابر امام حسین علیه السلام خطور کرد.

اینجا صدای العطش بر عرش اعلی می رود

اینجا سرم بالای نی از جور اعدا می رود

آنجا به دست خود کفن، بر گردن اکبر کنم

در موج دشمن گریه بر آن شبه پیمبر کنم

عقیله بنی هاشم وقتی می خواست پیاده شود، همه محارم دور او را گرفتند. برادران و فرزندانِ برادران آمدند. با چه عظمتی اهل بیت علیهم السلام پیاده شدند.

یا بقیه الله! این یک فرود بود؛ اما این فرود، صعودی هم داشت. صبح یازدهم وقتی زینب کبری خواست سوار شود، هر چه نگاه کرد، دیگر کسی نبود. مَحرمی وجود نداشت. زینب به قتلگاه آمد و گفت: برادر! همه را سوار کرده ام؛ ولی خودم تنها مانده ام.

«بأَبِی الْمهْمُومُ حَتَّی قَضَی بِأَبِی الْعَطْشَانُ حَتَّی مَضَی؛[۵] پدرم فدای غصه داری که از دست رفت. پدرم فدای لب تشنه ای که شهید شد!»

در میان خیمه زیبای تو

ناله دارد خواهر شیدای تو

خیمه ها بوی عجیبی می دهد

بوی جانسوز غریبی می دهد

خیمه ها معناگر یک مطلبند

مظهر آوارگی زینب اند

خیمه ها بوی اسیری می دهد

خیمه ها بوی یتیمی می دهد

شب سوم: حضرت رقیه علیها السلام

همه می دانیم که دختر، عاطفی است و به شدت به پدر و محبت های او وابسته است. پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله هنوز در بستر بود. پیراهنی از پیامبر را به علی علیه السلام دادند. حضرت زهرا علیها السلام نگاه می کرد و گریه می کرد. امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: چرا گریه می کنی؟ فاطمه علیها السلام گفت: پیراهن پدرم را بده تا استشمام کنم. پیراهن را گرفت و روی چشمانش گذاشت و «غشِی علیها»؛[۶] از حال رفت و غش کرد. فاطمه، دختر بزرگی است؛ عاقل است؛ اما با دیدن و بوییدن پیراهن پدر، غش می کند.

دختر سه ساله مگر چقدر ظرفیت دارد. تصویر پدر را ندید؛ بلکه خود سر را در دامان او گذاشتند؛ مگر چقدر طاقت دارد.

عمادالدین طبری در کتاب کامل بهایی نقل کرده و دیگر مورّخان نیز داستان حضرت رقیه علیها السلام را از او گرفته اند. طبری می نویسد: همین که سر بابا را گرفت، گفت: بابا! چه کسی پیشانی ات را مجروح کرده است؟ چه کسی سرت را خون آلود کرد؟

یکی از مداحان اهل بیت علیهم السلام برایم گفت: برادرم از دنیا رفت. ده پانزده روز از فوت او که گذشت. شبی که ماه مبارک بود، به خانه برادرم رفتم. چند دختر کوچک و بزرگ داشت. یک ساعت از افطار گذشته بود؛ اما یکی از دختران بر سر سفره افطار نمی آمد. عکس پدرش را در دست گرفته بود و گریه می کرد. گفتم: چرا افطار نمی کنی. گفت: عموجان! چطور افطار کنم! من همیشه ماه رمضان در کنار پدرم افطار می کردم!

رقیه علیها السلام نزدیک به یک ماه است که پدر را ندیده است. هر زمان هم که سراغی از بابا گرفته است، او را زده اند. حالا پدر آمده است؛ اما با سر بریده. چندان طول نکشید، ساعتی گریه کرد و گفت: «لَیْتَنَی کُنْتُ اَعْمَی وَ لَمْ اَرَ رَأْسکَ هکذا.» کاش کور می بودم و سرت را بریده نمی دیدم. ناگهان دیدند صدای او خاموش شد. سر پدر یک طرف افتاد و رقیه در طرف دیگر.[۷]

سه ساله دخترت افتاده از نَفَس، بابا

دگر مرا ببر از کنج این قفس، بابا

به جز تو که آمده ای، امشبی به دیدارم

نَزَد سری به یتیم تو هیچ کس، بابا

به پیشواز تو گر نامدم، مکن عیبم

که زخم دیده دو پایم ز خار و خس، بابا

مرا ببر که فتادم از پا در این ویران

دگر مرا نمانده راه پیش و پس، بابا

شب چهارم: فرزندان حضرت زینب علیها السلام

شب چهارم محرم است. دل ها را به کربلا ببریم و برای گل های پَرپَر حضرت زینب علیها السلام اشک بریزیم. روز عاشورا وقتی امام حسین علیه السلام غریب و تنها ماند، حضرت زینب علیها السلام فرزندان خود را صدا کرد و گفت: ببینید حسین، غریب است. شمشیر به دست آنها داد. به بچه ها لباس رزم پوشاند. آنها را آماده کرد و به خدمت برادر آورد و گفت: حسین جان! اجازه بده «عون» و «محمد» فدای تو شوند. امام حسین علیه السلام اجازه نداد و فرمود: شاید همسرت راضی نباشد. زینب علیها السلام گفت: همسرم سفارش کرده است که اگر کار به جنگ کشید، پسران مرا جلوتر از پسران برادرت به میدان بفرست.

نکن نامهربانی ای برادر

مسوزان این چنین تو قلب خواهر

پسرهای مرا از خود مرنجان

غلام اکبرند و عبد اصغر

برادرجان غمی جانسوز دارم

تمام درد را امروز دارم

حلالم کن فقط در این بیابان

دو مرغ عشق دست آموز دارم

اباعبدالله علیه السلام وقتی اصرار خواهر را دید، اجازه داد. زینب علیها السلام دو گل سرخ را به سوی میدان فرستاد. به میدان آمدند و به شدت جنگ کردند و هر دو شهید شدند. امام حسین علیه السلام تن های پاک طفلان خواهر را به آغوش گرفت و به خیمه ها آورد.[۸] بانوان به استقبال آمدند؛ اما زینب علیها السلام نیامد.

زینبی که همیشه جلوتر از دیگران به یاری برادرش می شتافت، در این واقعه، در خیمه روی نهان کرد؛ زیرا می ترسید حسین او را ببیند و خجالت بکشد و یا چشمش به نوجوانانش بیفتد و بی تابی کند.

اما ساعتی قبل که صدای علی اکبر از میدان بلند شد، فریاد سر داد و از خیمه ها بیرون دوید. زودتر از امام حسین علیه السلام خودش را به جنازه برخاک افتاده علی اکبر رساند. خودش را روی جنازه پسر برادر انداخت و از سوز دل صدا زد: علی جان! زینب با این کار خود، کوشش کرد تا مقداری از اندوه جانکاه برادرش را بکاهد.

شب پنجم: روضه حربن یزید ریاحی

صبح عاشورا، حُر احساس کرد که راه را اشتباه رفته است. احساس کرد این صحنه، صحنه حق و باطل است. فهمید صحنه بهشت و جهنم است. ناگهان با وجود آنکه مرد شجاعی بود، شروع به لرزیدن کرد. از اینکه در برابر امام حسین علیه السلام ایستاده است، لرزش پیدا کرد. کسی که از گناه می ترسد و می لرزد و صحنه گناه را ترک می کند، او انسان شجاعی است؛ نه فرد ترسویی. حّر، سرش را پایین انداخت و به خدمت امام حسین علیه السلام آمد و گفت: «هل لی مِنْ لدنک توبه؟» من اوّلین کسی بودم که راه را بر شما بستم؛ اما پشیمان شده ام. آیا توبه من پذیرفته است؟[۹]

جوانان عزیز! داستان حُر، الگویی برای شماست. داستان حُر می گوید اسلام بن بست ندارد. هر کجا هستی، امکان بازگشت وجود دارد.

امام حسین علیه السلام توبه او را پذیرفت. از امام اجازه گرفت و به طرف میدان رفت و خودش را معرفی کرد. صدا زد: ای مردم کوفه! امیدوارم ابرهای رحمت خدا از شما باز داشته شود. من که حسین را دعوت نکردم؛ اما شما دعوت کردید. حال، چرا این گونه رفتار می کنید؟

خوش به حال حُر؛ چراکه لحظه ای بر او گذشت که روی خاک افتاده بود. چشمانش را که گشود و دید سرش در دامان اباعبدالله علیه السلام است. حضرت، خون از صورت او پاک کرد و به علی اکبر فرمود: برای حُر مرثیه بخوان.[۱۰] این حُر، ساعتی قبل در سپاه عمر سعد بود؛ اما اکنون سرش در دامان امام حسین علیه السلام است. امام حسین علیه السلام روز عاشورا بالای سر بعضی از شهدا آمده است؛ یکی از آنها، حُر است.

یا اباعبدالله! تو خود بالای سر حُر آمدی و سر او را بر دامان گذاشتی؛ اما دل ها بسوزد برای خودت یا اباعبدالله! کسی در قتلگاه نبود تا سرت را به دامان بگیرد؛ «وَضَعَ خَدَّهُ عَلَی الرَّملِ وَ الترابِ »؛ صورت روی خاک گذاشت و مشغول مناجات با خدا شد.

اگر بر آستان خوانی مرا خاک درت گردم

وگر از در برانی، خاک پای لشکرت گردم

دل و جان ز تاب شرم همچون شمع می سوزد

بده پروانه تا پروانه سان، خاکسترت گردم

ببین از کرده خود سر به زیرم سربلندم کن

مرا رخصت بده تا پیشمرگ اکبرت گردم

وضو گیرم از آب کوثر و نامش به لب آرم

که شاید رستگار از فیضِ نام مادرت گردم

شب ششم: روضه قاسم بن الحسن

امام حسین علیه السلام در شب عاشورا با یاران خودش سخن گفت و فرمود: فردا هرکس اینجا باشد، کشته خواهد شد. قاسم بن الحسن علیه السلام که نوجوانی سیزده ساله بود، به تردید افتاد که آیا من نیز فردا کشته خواهم شد؟ و یا فقط بزرگسالان می توانند به میدان جنگ بروند؟ به خدمت عمویش آمد و عرض کرد: آیا من هم می توانم به میدان بروم و کشته خواهم شد؟ امام علیه السلام ابتدا سؤالی از او کرد. شاید با این سؤال می خواست ببیند چه قدر قدرت جدا شدن از جان شیرین را دارد. پرسید: عزیزم! مرگ در نزد تو چگونه است؟ قاسم گفت: عموجان! شیرین تر از عسل است؛ «اَحلَی مِن العَسَل.»[۱۱] قاسم این حرف را نزد که عمویش خوشش بیاید؛ این منطق، تعارف نیست؛ بلکه رفتار او در روز عاشورا نشان داد که این سخن او، درست است. روز عاشورا پس از شهادت علی اکبر علیه السلام به خدمت عمو آمد و گفت: اجازه بدهید به میدان بروم.

جان زهرا کربلایی کن مرا

در ره قرآن فدایی کن مرا

اجازه بدهید جانم را فدای شما کنم. سپس، خم شد و دست های امام حسین علیه السلام را بوسید و روی قدم های عمو افتاد و پای امام حسین علیه السلام را نیز بوسید و اصرار کرد که عمو به او اجازه بدهد.

تعبیر مقتل، این است: «فَلَمْ یزَلْ الغلام یقَبَّلُ یدیه و رِجلیه حتی اُذنَ لَهُ؛[۱۲] مرتب دست و پای عمویش را می بوسید تا آنکه اجازه گرفت. » امام حسین علیه السلام به او اجازه داد و قاسم را بغل کرد و هر دو آن قدر گریستند که بیهوش بر زمین افتادند.[۱۳]

اینجا یکبار امام حسین علیه السلام قاسم را در آغوش گرفت و سینه اش را بر روی سینه فرزند برادرش گذاشت؛ اما ساعتی بعد نیز دوباره امام علیه السلام همین عمل را تکرار کرد. آن ساعت، لحظه ای بود که امام حسین علیه السلام کنار جسد غرقه به خون فرزند برادرش آمد؛ اما جوانان و اهل حرم را به یاری نخواند؛ بلکه قاسم را بلند کرد و سینه اش را روی سینه او گذاشت. او را بلند کرد؛ درحالی که پاهای قاسم به زمین کشیده می شد، او را دور از چشم مادرش به خیمه شهدا آورد و در کنار جسد فرزندش علی اکبر خواباند.

کیست ماهی که چنین چهره برافروخته است

وز عظش بر لب دریا جگرش سوخته است

سیزده ساله جوانی است که در عرصه عشق

قامت افروخته و چهره برافروخته است

قاسم است این پسر حُسن که خیاط ازل

جامه سرخ شهادت به برش دوخته است

از شرار عطش و تابش خورشید، دریغ

هم رُخش، هم جگرش، هم دهنش سوخته است

این بود نیروی طوفنده که در کرب و بلا

بهر امداد برادر، حسن اندوخته است

بر عمو هدیه کند با تن پامال از اسب

آنچه ایثار و وفا از پدر آموخته است

شب هفتم: روضه حضرت علی اصغر علیه السلام

روز هفتم محرّم، در کربلا آب را به روی اباعبدالله علیه السلام بستند. در این شب و روز، مرسوم است که ذکر مصیبت طفل مظلوم امام حسین علیه السلام حضرت علی اصغر علیه السلام را می خوانند؛ نوزادی که شهادتش امام حسین علیه السلام را بسیار متأثر کرد.

بزرگان و علمای بزرگ ما هرگاه گره در کارشان می افتاد، مجلس روضه برای شش ماهه امام حسین علیه السلام برپا می کردند. این شهادت آن قدر بزرگ و سنگین بود که خدای متعال به امام حسین علیه السلام تسلیت گفت.

دیگر، لحظات آخر روز عاشورا بود. همه شهید شده بودند. این کودک، آخرین نفر بود. امام علیه السلام به خیمه آمد و گفت: «یَا اُخْتاهُ نَاوِلِیْنِی وَلَدِیَ الصَّغیْرَ حَتَی اُوَدِعُّهُ…؛[۱۴] خواهرم! فرزندم را بیاور تا با او خداحافظی کنم.»

گفته اند: با اینکه رباب در آنجا بود، ولی امام حسین علیه السلام خواهرش را صدا کرد؛ زیرا نمی خواست نگاهش در نگاه رباب بیفتد؛ نمی خ

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *