تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل طلایه دار محراب؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل طلایه دار محراب شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل طلایه دار محراب را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل طلایه دار محراب با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل طلایه دار محراب با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل طلایه دار محراب تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل طلایه دار محراب را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل طلایه دار محراب :

آشنایی با شهید مدنی

در آموزش و پروش خنجین کار می کردم و با جهاد نیز همکاری داشتم. روزی که مردم ریختند و قلعه محمود خان فرهمند را تصرف کردند، من هم رفتم تا داخل قلعه را ببینم. قسمتی کتابخانه اش بود. گرچه کتاب چندانی نداشت، ولی مجلات فراوانی داشت. یک گروه نشریات به فدائیان اسلام برمی گشت. زیاد درباره فدائیان اسلام شنیده بودم، اما اینکه نشریات آنها را ندیده بودم. مجلات را به کتابخانه روستا انتقال دادیم و در فرصت های مغتنم از مجلات استفاده می کردم. در یکی از مجلات، رفتارهای انقلابی شهید مدنی و کمک به نواب صفوی و جمع آوری پول برای او برای کشتن کسروی را خواندم. در یک مجله دیگر داستان آقای کافی را دیدم که نوشته بود ۱۳ سال شاگرد ایشان بوده است. تعجب کردم یکی مثل نواب صفوی و دیگری چون مرحوم کافی، یکی انقلابی و دیگری واعظ!

زلزله زدگان

سال ۱۳۴۱ همه جا به هم ریخته بود. هرکسی که توانسته بود از زیر آوار خارج شود غرقه به خون بود. کسی نبود که به فکر آینده اش باشد. نجات اقوام و خویشان و همسایگان واجب تر از هرچیزی بود. عمق فاجعه بسیار زیاد بود. آن روزها همه مردم خیر زلزله را به فوریت نمی شنیدند. اولا تلویزیون نداشتند تا واقعه را ببینند و کمک ها را شروع کنند. ثانیا مردم دولت شاهنشاهی را قبول نداشتند و مورد اعتمادشان نبود و هماهنگی ارگانی وجود نداشت. ثالثا تا شاه کمک نمی کرد، اکثر خوانین هم اقدامی نمی کردند. وقتی که شاه هم کمک می کرد، برای چشم و همچشمی هم که شده زنانشان با پوشیدن لباس های فاخر خود در دربار شاهی جمع می شدند و فخرفروشانه کمک هایشان را اهداء می کردند.

شنیده شد که برای زلزله زدگان بوئین زهرا باید کمک های فراوانی جمع شود. کسانی که وجدان انسانی بیشتری داشتند، حرکت کردند و خود به منطقه رفتند. بعضی ها با انداختن کیسه ای به گردن، در کوچه و خیابان اقدام به جمع آوری کمک های مردمی نمودند. همان طور که شنیده اند جهان پهلوان تختی به عنوان الگوی مرادانگی و شجاعت به خیابان رفت و شروع به جمع آوری کمک ها نمود و کمک ها را به منطقه حمل کرد. آن روز شاه برای اینکه نشان دهد در منطقه حضور دارد، با تشریفات خاصی وارد منطقه شد. ماموران او قبلا مسیر عبور شاه را مشخص کرده بودند تا چادرهایی که در مسیرش قرار گرفته بودند با نظم خاصی چیده شده باشد تا در مسیر او کمبودی نشان داده نشود. عده ای برای اظهار فقر و بیچارگی خود به دیدار شاه آمدند. چادرهای اطراف خالی شده بود؛ اما آن دورترها کسانی بودند که بی توجه به حضور شاه مشغول فعالیت بودند و به زلزله زدگان کمک می کردند. تعدادی از آنان مردمی بودند که در جمع آوری کمک ها از شهر همدان اقدام نموده، کمک های خود را به خاطر نزدیکی به بوئین زهرا سریع تر رسانده بودند. آنها چند روزی بود ه در آنجا فعالیت می کردند و بین مردم زلزله زده جایگاهی یافته بودند. مردم همدان به خیابان ها ریخته و به خاطر زلزله، شب ها در خیابان زندگی می کردند پس لرزه ها پشت سرهم همه جا را تکان می داد. گروهی از مردم همدان راه افتادند و در بوئین زهرا، نقطه مرکزی زلزله حاضر شدند. در میان آنان سیدی نورانی و معمم با قلبی محکم و روحی بی لرزش و لغرش حضور داشت. او با تفقد یک یک بچه هایی را که پدر و مادرشان را از دست داده و از زیر آوارها خارج شده بودند، در چادرها اسکان و غذا می داد.

جوانان متدین گرد این سید جمع شده بودند و برای نجات زلزله زدگان می کوشیدند، عده کثیری از مردم برای دیدن شاه به بوئین زهرا رفته بودند. این سید بزرگوار در روستا مستقر بود. از دور کاروان عبور شاه دیده می شد. جوانی خام که هوس همراهی با جمعیت را داشت، گفت: «ای کاش ما هم رفته بودیم.» در اینجا بود که آن سید جلیل القدر شروع کرد به خواندن شعر اشک یتیم پروین اعتصامی:

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم

که ااین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

دانیم آن قدر که متاعی گران بهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت

این اشک دیده من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سال هاست که با گله آشناست

و پس از زمزمه شعر به جوان گفت رفتن تو را چه سود؟ پسرم! اگر رضای خدا را می طلبی و برای خاطر اللّه آمده ای، تو را چه نیاز به شاه؟ولی اگر برای خودنمایی آمده ای، با او هماهنگ شو. چون او برای خودنمایی نزد اربابانش آمده تا مقامش را باز نستانند.

جوان مجددا خامی کرد و گفت: «اگر همه برای خدا آمده اند، پس چرا یکی دو نفر روحانی برای تماشای شاه رفتند؟» این دفعه سید بزرگوار آیت اللّه مدنی برافروخته شد و گفت: «هرکسی که اسمش را طلبه گذاشت که ملا نیست. ملاّ باید مهذب، آگاه، عالم، دردمند و پیرو مجتهدش باشد. آنها یا درباری تشریف دارند و یا نادانند. آیا آیت اللّه بروجردی از حرکت آنان راضی است؟ ابدا، ابدا.»

شب شد. با اینکه همه از آمدن شاه سخن می گفتند، آقای مدنی موقعیت را مناسب دید و شروع کرد به صحبت و فرمود: «زلزال از زل گرفته شده و به معنای سرخوردن است. دو دفعه آمده تا سرخوردن سریع را نشان دهد. روز قیامت که می شود، زلزله بزرگی صورت می گیرد. همه کوه ها سر می خورند و پنبه می شوند. عزیزانم!دل مومن از کوه بزرگ تر است. مواظب باشیم ما سر نخوریم، دل ما نلغزد.» و آن کاه از مکاید بزرگ شیطان و نفس خطرناک انسان سخن به میان آورد و گفت: «مبادا در جوانی رفع حجاب نکنید و قفل دل را نشکنید و با دیدن این امتحانات الهی، سرچشمه نور را گم کنید. زلزله نشان قیامت است. این مرد اگر راست می گوید برود کارخانه های عرق و شراب را جمع کند تا خشم خدا نصیب مملکت ما نشود. برود این بی غیرتی زنان را جمع کند که امتحانات و سرمنشاء این بلایا همین بی غیرتی هاست. چقدر خوب است مردم دست از این جهالت بردارند. منشاء ظلم با پیامبران و اوصیاء، جهل مردم بود. خدایا ما را از جهالت برهان».

با این سخنرانی در آنجا هم از ظلم سخن گفت و هم زلزله زدگان را تسلی داد. آن جوان هم آموخت که مهذب کیست و روحانی مهذب چه شخصیتی دارد.

کمک به مسجد جامع

پدرم از بیرون آمدند و لباسش را درآورد و به چوب لباسی که به دیوار نصب شده بود آویخت. با کسی صحبتی نکرد. در فکری عمیق فرو رفته بود. ما منتظر شام بودیم دختر عمویم شام را آورد. او به دلیل فوت پدرش از طفولیت پیش ما زندگی می کرد و اکنون وقت ازدواجش شده و برایش خواستگار آمده بود. پدرم وضعیت شغلی نامناسبی داشت و باید. به فکر جهیزیه دختر عمومیم هم می بود. این روزها او بیشتر در تکاپوی به دست آوردن مبلغی بود تا بتواند دختر برادرش را که خود بزرگ کرده بود، با آبرومندی و سلامتی به خانه بخت بفرستد.

ما موضوع را در همین حد می دانستیم و فکر پدر را این گونه می خواندیم. پس از خوردن شام پدرم لب به سخن گشود. و گفت اسممان را مسلمان گذاشته ایم. آقا از مملکت غربت بلند شده آمده اینجا تا ما را نصیحت و موعظه نماید. به جای اینکه مردم جمع شوند و پولی به او بدهند، خانه اش را فروخته و برای شهر ما مسجد می سازد. مادرم گفت: «برای مسجد ساختن فرقی ندارد که از کجا آمده باشد. در ضمن تو به فکر این دختر باش که فردا باید او را راه بیندازی. از مسجد ساختن هم واجب تر است. چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.» پدر گفت: «نمی دانم این ضرب المثل چقدر درست است، ولی این هم صحیح نیست که سید اولاد پیامبر از جیب خودش مسجد جامع همدان را بسازد.»

پس از چند روز، پدرم با تلاشی که انجام داد توانست مادرم را راضی نماید تا یک فرش کناره را به مسجد اهداء کند، اما این حرف ورد زبانش بود که ما در مقابل آقا کاری نکرده ایم. او خانه و کاشانه اش را فروخته تا درهای چهلستون مسجد جامع همدان را بسازند. پدر بعدا با مشقات زیادی توانست دختر برادرش را به خانه بخت بفرستد، ولی تا روز مرگ، این را برای خود عیب می دانست که مسجد جامع با این همه موقوفات چرا باید کسی در تبریز برای ساخت آن خانه اش را فروخته باشد؟

فروشنده خانه و اهداءکننده آن به مسجد جامع همدان، کسی جز شهید آیت اللّه مدنی نبود. زنده و جاوید باد یاد کسانی که در هر کاری پیشتازند. اینک مسجد و درهایش تا زمانی که وجود دارند، از آن شخصیت بزرگوار یاد می کنند که اموال خود را در راه خیر خرج کرده اند و باعث تاسف است که بعضی بی توجه به غیرت آنان، از حضور در مسجد ابا داشته باشند.

آموزش

از ایستگاه عباس آباد عبور می کردم که روحانی تازه واردی را که در مسجد مهدیه سخنرانی می کرد، دیدم. پدرم به این روحانی علاقه خاصی داشت، چون همزبان پدرم و با شاه مخالف بود. با اینکه ۵ یا ۶ سال بیشتر نداشتم، پدرم شب ها مرا برای نماز مغرب و عشاء با خود می برد. حدودا شهریور ۴۱ بود و من به اندازه خودم قرآن، مقدمات و مقارنات نماز را در جلسات آموخته بودم، اما گاهی اوقات سئوالاتی برای انسان مطرح می شوند که نمی تواند از پدر یا مادر و حتی از مسئولین جلسات بپرسد. یک سئوال مرا آزار می داد و آن نحوه طهارت گرفتن بود که از هیچ کس نپرسیده بودم. وقت را مغتنم شمردم و گفتم: «حاج آقا!من می دانم که وقتی به دستشویی می رویم باید پای چپ جلوتر باشد و وقتی خارج می شویم باید با پای راست بیایم، اما نمی دانم چگونه باید طهارت گرفت؟با خوشرویی و با آن لهجه ترکی گفت: «بالام!شب ها کدام مسجد می روی؟» عرض کردم: «مسجد مهدیه» گفت: «برک اللّه!شب بیا مسجد توضیح می دهم».

طبق معمول دم غروب پدر دستم را گرفت و به طرف مسجد به راه افتادیم راستش را بخواهید یادم رفته بود که چنین سئوالی کرده بودم. پس از نماز، آقا بالای منبر رفت و من به بازی کودکانه خود مشغول شدم. پس از ایراد کلمات اول، ناگهان شروع کرد به بارک اللّه و احسنت گفتن و اینکه این بچه ها را می توان گفت بچه مسلمان!با تکرار این کلمات، پدرم که سمت راستم نشسته بود، یواشکی بیخ گوشم گفت: «ببین!بچه های مردم چقدر خوبند که مورد تشویق قرار می گیرند. گوش بده.» هربار که او به این بچه سئوال کننده بارک اللّه می گفت، پدرم اشاره ای به من می کرد و می گفت: «مردم هم بچه دارند، من هم بچه دارم.»

بالاخره آقا ضمن سئوال به پاسخ مسئله، از این بچه بسیار تشکر کرد.

و من از سوی پدرم مورد خطاب قرار می گرفتم که بچه های مردم بهتر از تو هستند. از روی حیا نتوانستم به پدرم بگویم بابا این سئوال را من از ایشان کردم، ولی مهم برایم این بود که پاسخ سئوال را دریافت کرده بودم. مشوق من و پاسخ دهنده به سئوالم کسی جز شهید آیت اللّه سید اسد اللّه مدنی نبود.

حمایت از محرومان

کلاس چهارم یا پنجم ابتدائی بودم. ما از معیشت و صحت و سلامت چیزی نمی دانستیم به دلیل فقر مالی با وجود کوچک بودنمان کار می کردیم. یک روز سرکار بی حال بودم. انگار مسموم شده بودم. زیر برق آفتاب، خود را از مزرعه ای که کار می کردیم، به منزل رساندم. در آن زمان از خیابان جوادیه تا مهدیه راهی نبود و کوچه عراقچی هنوز بسته نشده بود. دست در دست مادرم به طرف بیمارستان حرکت کردیم آن زمان به بیمارستان پهلوی که در خیابان میرزاده عشقی بود، می رفتیم، ولی آن روز مادرم مرا به طرف مسجد مهدیه برد. به تازگی در آنجا درمانگاهی به نام حضرت مهدی بنا نهاده بودند که چند حسن داشت. اولا تا آنجا که یادم هست هیچ پولی نمی گرفتند. ثانیا می گفتند عده ای خیّر با کمک و مساعدت آیت اللّه مدنی به دو دلیل این درمانگاه را احداث کرده اند. اولا برای حمایت از فقرا و دوم اینکه می خواستند عملا با شاه مخالفت کنند. اگر مردم به بیمارستان دولتی وجهی پرداخت می کردند، در بیمارستان خصوصی مهدیه وجهی نمی گرفتند و معمولا از فقراء حمایت می کردند. این موسسه همچنان به کار خود ادامه می دهد، ولی در طی زمان شرایطش تغییر کرده و توسعه یافته است.

ذغال در خانه فقرا

زمانی نه چندان دور که نه گاز در همدان بود و نفت هم برای همه خانواده مقرون به صرفه نبود. زمستان که نزدیک می شد همه مردم برای گرمای خانه، کرسی می گذاشتند. در پائیز اگر به اطراف شهر نگاه می کردی، از میان باغ ها دود سیاه دیده می شد. عده ای خیّر همیشه در این موقع پا جلو می گذاشتند و با خرید ذغال و تقسیم در بین فقرا و محرومین گرمای خانه را فراهم می کردند. رسم بود که شبانه این کار را می کردند تا آبروی کسی نرود. وقتی شهید مدنی به همدان تشریف آوردند با تشکیلاتی نمودن این حرکت خداپسندانه و با پیشنهاد یکی از برادران حجازی، اقدام به ایجاد موسسه دار الایتام نمودند. ابتدا ذغال و مواد خوراکی را به در منازل تحویل می دادند، ولی بعدا به خاطر حفظ آبرو مقرر شد که پنجشنبه ها خود خانواده ها به موسسه بروند تا همسایه ها از این موضوع کاملا بی اطلاع باشند. این موسسه همچنان به کار خود ادامه می دهد.

نفرین بر شاه

برخی از صبح های جمعه در مسجد مهدیه برای دعای ندبه شرکت می کردیم. مسجد مهدیه به این شکل که الان هست، نبود، بلکه خشت و گل و کناره هایش آجری بود. بعدها آن مسجد را خراب کردند و بنای فعلی را ساختند. یک روز که برای دعای ندبه رفته بودیم، آیت اللّه مدنی صحبت کردند و در بین دعا با شجاعت تمام از آیت اللّه خمینی اسم بردند و او را دعا کردند و به طاغوت زمان نفرین نمودند و از خدا خواستند که نسلش را از روی زمین بردارد و به حاج آقا فرید که معمولا دعا را می خواندند فرمودند. مبادا در دعا کردن حضرت آیت اللّه خمینی را فراموش کنید.

فخرفروشی

دبستان علمی در کوچه جراح ها بود. ما در این مدرسه درس می خواندیم. در ماه های مبارک رمضان مدیر دبستان، آقای حجازی همه را به صف می کرد و به مسجد پیامبر می برد تا نماز جماعت بخوانیم. یک روز شهید آیت اللّه مدنی را نیز دعوت کرده بودند. ما آن وقت نمی دانستیم فرق بین طلبه و آیت اللّه چیست و به همه آقا می گفتیم. پس از صحبت ایشان، من گفتم ایشان بعضی وقت ها در مسجد مهدیه سخنرانی می کنند و ما به آنجا می رویم و با تمام افتخار پز می دادیم که پشت سر این سید من قبلا نماز خوانده ام. دوستم ناگهان گفت این آقا در محله ما می نشیند و هر وقت حمام می رویم در بین راه بقچه حمامش را می گیرم و در حمام هم پدرم برایش کیسه می کشد. حسرت زندگی کردن در محله شهید مدنی برای همیشه در دلم باقی ماند.

گریه

شاطر چراغ علی یکی از اقوام ماست. برای خانواده ما زحمات زیادی کشیده است و در وقت تنگدستی، پدرم بیشتر از او قرض می کرد. چون پدرم کشاورز بود و کشاورزان در پائیز به پول می رسند. با ایشان قرارداد بسته بود که نان ما را هر روز کنار بگذارد و در پائیز وجهش را می پرداختیم. دکان نانوائی شاطر چراغ علی در خیابان بابا طاهر بود. من هر روز عصر پس از آمدن از صحرا از کوچه پس کوچه ها به سرعت به میدان می رفتم، نان را تحویل می گرفتم و به خانه برمی گشتم. یک روز که رفته بودم نان بگیرم، پس از گرفتن نان از نانوایی خارج شدم و دیدم آقای مدنی دستش را روی دیوار نانوایی گذاشته و پشت به مردم گریه می کند. نه دوست داشتم که رهایش کنم و نه ادب اجازه می داد که نزدیکش بروم. مردم هم متوجه نبودند. آرام آرام جلو رفتم و این کلمات را از او شنیدم: «خدایا!مردم نادان هستند. تو خود آگاهشان کن.» بیشتر از این جرئت نکردم گوش بدهم، عقب کشیدم و آمدم به ترازودار نانوایی گفتم. او تا از پشت دخلش خارج شود، آقا راه افتاده و به طرف میدان رفته بودند، ولی من دلم پیش آقا ماند.

قرض الحسنه

معمولا در شهرها عده ای رباخوار با چنگ انداختن به سرمایه مردم از راه نزول، افراد محروم را بیچاره می کنند. در شهر همدان هم از این عده یافت می شدند. برای مبارزه با این افراد در بازار پیچید که یک بانک قرض الحسنه در حال احداث است. از مومنین درخواست شد هرکس می خواهد به دیگران قرض بدهد مبالغی را در این بانک بگذارد. بدین وسیله اولا از محرومان حمایت می شد که با کمی سرمایه می تواستند کم کم امکان تهیه معیشت خود را فراهم کنند، ثانیا دست رباخواران کوتاه می شد، ثالثا با جمع آوری وجوه مردم، دولت نمی توانست با تشکیل بانک های خارجی، سود سرمایه ها را در اختیار بیگانگان بگذارد. مخصوصا اسرائیل که بیشترین سرمایه گذاری را در آن زمان در ایران و توسط دربار انجام می داد. طراح این موسسه در همدان کسی جز آیت اللّه مدنی نبودند. این موسسه مردمی همچنان به کار خویش ادامه می دهد. اکنون هم از مستضعفان حمایت می کند.

اولین نماز جمعه با شهید مدنی

قبل از انقلاب، هم در همدان و قم نماز جمعه وجود داشت. در قم در مسجد امام حسن عسگری (ع) و در همدان در مسجد پیامبر(ص) و مسجد میرزا داوود، توفیق خواندن نماز جمعه را درک کرده بودیم. هنوز با پیروزی انقلاب فاصله زیادی داشتیم. یک روز شهید مدنی برای نماز جمعه به مسجد میرزا داوود تشریف آوردند. ایشان در صف اول نماز جماعت ایستادند و بنده در کنار ایشان بودم. تعارفات بین روحانیت برای امام جماعت برایم درس بزرگی بود. عطر آن نماز جمعه روح مرا دگرگون کرد و هنوز هم بوی آن عطر را احساس می کنم. در همان روز نماز عصر را به امامت آیت اللّه مدنی خواندیم.

نحوه مبارزه

هر روز مقرر می شد که فردا تظاهرات انجام شود. یکی از گروه ها که بیشتر می خواست با تابلو خود، در تظاهرات شرکت کند، مجاهدین خلق(منافقین) بود، ولی شهید مدنی اجازه نمی دادند که آنها با پلاکارد در تظاهرات حاضر شوند. البته مردم همدان نیز غالبا از هم می پرسیدند. اگر اینها مسلمانند، پس چرا داس و چکش در آرمشان کشیده اند؟

یک روز بین دو نماز خدمت آیت اللّه مدنی رسیدم و گفتم: «حاج آقا!به نظر من اینها به حق نیستند که اجازه نمی دهید با پلاکاردهایشان در تظاهرات شرکت دهند. اگر این طور هست پس چرا اجازه داده اید به مسجد بیایند و تبلیغ کنند؟ بگذارید بریزیم و آنها را از بین ببریم.» فرمودند: «نخیر» گفتم: «پس راه مبارزه با اینها چگونه است؟اگر کتاب هایی که می توانیم بخوانیم و جوابشان را بدهیم و با آنها مبارزه کنیم معرفی کنید، ممنون می شویم.» درحالی که ذکر می گفتند، به عقب برگشتد و فرمودند: «آیا تا به حال اصول کافی خوانده ای؟و آیا تا به حال من لا یحضر الفقیه را خوانده ای؟ بحار الانوار چطور؟شرایع را دیده ای؟گفتم: «نخیر» فرمودند: «پس برو اینها را که خواندی و تمام شد، آن وقت بیا کتاب های اینها را معرفی کنم!»

برگشتم و سال هاست که مشغول مطالعه هستم، ولی به پایان هیچ کدام نرسیده ام، اینک می توانم بگویم به ابتدای آن هم نرسیده ام، اما با راهنمائی ایشان فهمیدم که باید اصل اسلام را فهمید و هیچ مکتبی حنایش رنگ ندارد.

تظاهرات اربعین

در ایام تظاهرات، هر شب آیت اللّه مدنی مردم همدان را از جهت انقلاب روشن و آگاه می کرد. شب اربعین که مقرر بود فردایش تظاهرات مفصلی برگزار گردد، ناگهان نامه ای را به دست ایشان دادند. ایشان با ناباوری نامه را گرفتند. ایشان بالای منبر این گونه فرمودند که الان نوشته ای از حضرت امام به من رسید. من سبک و سیاق قلم امام را می شناسم. اگر اشتباه باشد متوجه می شوم.» و سپس شروع کردند به خواندن متن اعلامیه را هنوز حفظ هستم

بسم اللّه الرحمن الرحیم

به عموم ملت ایران با تواضع و احترام هشدار می دهم. از قراری که به اینجانب اطلاع داده اند، در روز اربعین توطئه ای برای ایجاد تفرقه در صفوف مسلمین دستگاه شکست خورده شاه به فکر این افتاده است که با حیله خود را نجات دهد. من اعلام می کنم که اگر به اینجانب به عکس اینجانب هر سب و لعن و اهانتی شود، مقابله و ایجاد و تشنج حرام و مخالف رضای خداست. اعلام می کنم که اهانت به مراجع معظم و تماثل شریف آنان حرام و مخالف رضای خداست. اعلام می کنم که اگر کسی این عمل شنیع را بکند، از ملت نیست و از اعمال اجانب و دستگاه جبار است. باید عموم ملت هشیار باشند.

و السلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

روح اللّه الموسوی الخمینی

پس از خواندن اطلاعیه چهره اش افروخته شد و ناگاه اعلام کرد: «چون قصد دارند فردا این کار را انجام دهند، لذا به دستور امام عزیز گوش فرا می دهیم و کسی فردا کاری با این افراد ندارد، اما می توانیم آنها را شناسائی کنیم و پس فردا به حسابشان برسیم. تکلیف ما معلوم شد. فردا حرام است کسی این کار را دنبال کند، ولی شناسائی کنید برای پس فردا مگر انسان می تواند صبر کند و بر نایب امام زمان سب و اهانت کنند و سپس گریه کرد.

فردا همه به تظاهرات آمده بودند. در بین راه همه چشم ها نیز بود که ببینند چه کسی عکس امام را پاره خواهد کرد. کسی جرئت چنین کاری را نداشت. در بین راه ناگهان مردم متوجه شدند منافعی عکس یک شخصیت روحانی دیگر را پاره کرد. او شناسائی شد و چند روز بعد خبر به درک واصل شدنش را نیز شنیدیم.

نفوذ نگاه

اول راه پیمائی بود که بنا شد از خیابان بابا طاهر به طرف امام زاده عبد اللّه حرکت کنیم. خبر حمله تانک ها از شب گذشته در گوشی صحبت می شد، ولی خبر هنوز تایید نشده بود. در اطراف امامزاده

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *