تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم شامل 31 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم :

پدر جان!

حالا می فهمم وقتی از مدینه می خواستیم خارج شویم برای چه ابن عباس آمد و مانع تو شد و گفت هرکجا می روی به کوفه مرو، مردم کوفه و بی وفایی و عهد شکنی آنها را من خوب می شناسم. مرگ بر شما ای مردم فریبکار و نیرنگ باز.

پدر جان!

کجایی؟ تو که فایل پاورپوینت کامل از کنارم دور می شوی من هم نمی توانم حرف بزنم، تنها زمانی که کنارم هستی احساس می کنم کسی هست تا با او از دردهایم بگویم، همان دردهایی که لحظه به لحظه اش را او مشاهده کرد. دیگر پشت سر، سیاهی دیوار و درخت های کوفه هم پیدا نیست؛ گرچه رو سیاهی مردم آن برای همیشه زمان در پیش چشم من است.

نمی دانم ما را به کجا می برند، یکی می گفت عبیداللَّه برای یزید نامه نوشته و کلّ قضایای کربلا و کوفه را مو به مو برایش بیان کرده و یزید در جوابش از او خواسته سرها را باکاروان اسیران راهی شام کند.

کوفه گذشت با تمام رنج هایش، لحظاتی که سختی و غربت بر چهره همه ما سایه غم انداخته بود، لحظاتی که هرگز فراموش نخواهم کرد.

پدر جان!

تو آن لحظه رویت به سوی ما نبود تا ببینی که ما را چگونه واردکردند. زمانی که در کاخ عبیداللَّه سرت در طشتی رو به روی او گذاشته شده بود و عبیداللَّه به همه مردم اجازه داده بود که وارد قصرش بشوند. آن بالا در طرف راست و چپِ عبیداللَّه، بزرگان کوفه با لباس های فاخر و گران قیمت کنار هم ایستاده بودند. وقتی که وارد شدیم من پشت سر عمّه ام زینب بودم. او با آرامی بی توجه به آنها بدون این که نظر کسی به سویش جلب شود به کناری رفت و زنان دیگر عمّه ام را چون نگین در میان خود جای داده و حصاری از عفاف بر حلقه نورانی حضورش زدند.

یکی از نگهبانان خانه ای که ما را بعد از مجلس عبیداللَّه در آن ساکن کردند – همان خانه ای که در نزدیکی مسجد بزرگ کوفه بود – می گفت: قبل از این که شما را وارد قصر کنند، عبیداللَّه با چوبی که به دست داشت بر لب حسین می زد و با خوشحالی می گفت:

– حسین چه لب و دندان زیبایی داشت.

یا ابا عبداللَّه!

خیلی زود پیر شدی، عاشورا ما تو و خاندانت را کشتیم همان طوری که پدرت خاندان ما را روز بدر هلاک کرد.

در این هنگام، زید بن ارقم که از اصحاب پیامبر بود و حال پیرمردی از کار افتاده شده بود از جا برخاست در حالی که می گریست، فریاد خشم آلودش بر سر عبیداللَّه سایه نفرت انداخت:

– دست نگه دار، به خدایی که جز او پروردگاری نیست بارها دیدم که پیامبر این لب ها را می بوسید. عبیداللَّه از خشم صورتش سرخ شد، رو به زید کرد و نعره زد:

– وای بر تو، همیشه گریه کنی ای مرد، برای چه می گریی؟ به خاطر پیروزیی که خداوند به ما عنایت کرد. به خدا قسم که اگر تو پیرمرد فرتوت و از کار افتاده ای نبودی و عقل از سرت نپریده بود دستور می دادم گردنت را بزنند.

زید برخاست و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود از قصر خارج شد و می گفت:

– مردم! از امروز شما بندگان شیطانید، پسر فاطمه را کشتید و حکومت را به دستان پلید فرزند مرجانه سپردید؛ به خدا قسم، خون خوبان شما به خاک هلاکت می ریزد و غل بردگی برگردنِ بدان شما می آویزد. از رحمت دور باد کسانی که مثل شما به ذلّت و خواری راضی شدند.

وقتی که ما وارد قصر شدیم هنوز آثار آن خشم در صورت عبیداللَّه پیدا بود، در پی بهانه ای بود تا با آتش خشم خود هستی ما را بسوزاند. درسوز و گداز بود امّا به روی خود نمی آورد و بی اعتنایی عمّه ام به حضور پرکبکبه و از خود راضی او هنگام ورود، خشمش را دو چندان کرد. رو به عمّه ام زینب کرد و گفت:

– این زن که بود؟

یکی از زنان پاسخ داد:

– زینب دختر علی.

انگار که دنیایی را به عبیداللَّه بخشیده باشند، دستی به ریش های نامرتّب و در هم خود کشید و با خنده های معنا دار گفت:

– شکر خدا را که شما را رسوا کرد، خاندان شما را کشت و دروغتان را ثابت کرد.

زینب با شرم و عفاف خود و با متانت جواب داد:

– شکر خدا را که با وجود مبارک محمّد به ما بزرگی بخشید و ما را ازگناه و لغزش پاک و طاهر ساخت. به درستی که فاسق رسوا می شود و انسان فاجر دروغ می گوید و ما هیچ کدام از این دو نیستیم.

– دیدی خدا با برادر و خاندانت چه کرد؟

با شنیدن این جمله عمّه ام کمی متأثّر شد، امّا وقار او چون خورشیدی چشم دیگران را از دیدن غم او کور کرده بود؛

– جز زیبایی و خوبی من از خداوند چیزی ندیدم. خداوند شهادت را برای آنها تعیین کرده بود و آنها گروهی بودند که گردن به تقدیر الهی نهاده به سوی سرنوشت خود بار بستند. امّا یک روز خداوند بین تو و آنها در یک جا جمع می کند و آنها شکایت کرده و آن وقت خواهی دید که پیروز کیست؛ ای پسر مرجانه، مادرت در عزای مرگت اشک ماتم بریزد.

از شنیدن این حرفِ عمّه ام، عبیداللَّه برآشفت از روی تختش برخاست و دست به شمشیر خود برد، انگار می خواست عمّه ام را. . . زبانم لال چه می گویم، مردی از بزرگان کوفه [۱] نیز همین فکر را کرد، رو به عبیداللَّه گفت:

– یا امیر،

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *