توضیحات
فایل پاورپوینت کامل اصلاحات، مبانی و خاستگاه ها؛ انتخابی هوشمند برای ارائههای حرفهای
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل اصلاحات، مبانی و خاستگاه ها، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟
- چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل اصلاحات، مبانی و خاستگاه ها با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را بهخوبی درگیر محتوا میکند.
- صرفهجویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل اصلاحات، مبانی و خاستگاه ها آمادهی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچگونه ویرایش.
- نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل اصلاحات، مبانی و خاستگاه ها بهگونهای است که در هر صفحهنمایشی عالی بهنظر میرسد.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل اصلاحات، مبانی و خاستگاه ها ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل اصلاحات، مبانی و خاستگاه ها، کیفیت تضمینشده دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل اصلاحات، مبانی و خاستگاه ها :
میزگردی با حضور آیه الله مصباح، دکتر منوچهر محمدی، دکتر نعمت الله باوند
معرفت: لطفا مبانی نظری اصلاحات را در غرب و اسلام بیان بفرمایید.
دکتر باوند: با توجه به فرصت کم، به صورت فشرده، ولی استنتاجی به سیر تاریخی و فلسفی اصلاحات در غرب و اسلام اشاره می کنم:
ارتباطات انسان در چهار دسته تقسیم بندی می شود: ارتباط با مبدا هستی، ارتباط با جهان، ارتباط با دیگران و ارتباط با خودش.ارتباط اصلی انسان، ارتباط با مبدا هستی و سه نوع دیگر به آن بر می گردد.مبدا هستی، حقیقت همه موجودات، اعم از خود انسان و جهان است.بنابراین، نحوه تلقی و ارتباط ما با مبدا هستی، نحوه ارتباط و سرنوشت ما را در جهان، جامعه، سیاست و تاریخ در ارتباط با دیگران و با محیط زیست و خودمان تعیین می کند.
یکی از حرکت های اصیل در طول تاریخ، حرکت انبیاعلیهم السلام بوده است.به موازات آن، حرکتی وجود دارد که مخالف حرکت اصلاحی انبیاعلیهم السلام است. انبیاعلیهم السلام برای اصلاح آمده اند; حال این اصلاح می تواند اعم از انقلاب یا به معنای یک حرکت تدریجی باشد.در هر صورت، انبیاعلیهم السلام برای تغییر آمده اند.این تغییر، بنیادی یا دفعی یا در بعضی مقاطع، آرام است، ولی به هر صورت، آنان برای دگرگونی، تصرف، دخالت و هدایت بشر آمده اند.در برابر حرکت انبیاعلیهم السلام از زمان فرزندان حضرت آدم علیه السلام خطی وجود داشته که مدافع شرک و در صورت صریح آن، کفر است.
قدیمی ترین متون در تاریخ ادیان، کتاب مقدس و آن هم عهد قدیم – یعنی تورات – است.من هم ارائه شواهد را از تورات شروع خواهم کرد.قرآن کریم در سوره بقره، پس از ذکر چند آیه، به مسائلی درباره یهود می پردازد.من قاطعانه عرض می کنم که پس از پیامبراکرم صلی الله علیه وآله هیچ پیامبری به بزرگواری و مظلومیت حضرت موسی علیه السلام وجود نداشته است.ایشان پیغمبری بسیار عظیم الشان بوده است. اگر انسان با قرآن انس پیدا کند، به ساحتی از مقامات آن بزرگوار می رسد و به همین دلیل، در قرآن از حضرت موسی علیه السلام و مظلومیتش فراوان سخن گفته شده است.
مساله دیگری که قرآن کریم زیاد به آن می پردازد، بنی اسرائیل است.خداوند حتی در مورد کسانی که در جهنم و بهشت مخلدند، استثنا قایل می شود و می فرماید: اگر بخواهم، سرنوشتشان را دگرگون خواهم کرد; ولی این قوم (بنی اسرائیل) را تا قیامت لعن کرده است.خداوند بنی اسرائیل را قومی بسیار مخرب می داند.اینان همیشه از مخالفان اصلی اصلاحات، اعم از انقلاب یا هرنوع تغییر در جهت بهبود کیفیت رابطه انسان با خود، جهان و با خدا محسوب می شده اند.
یکی از مسائلی که در تورات درباره مبدا هستی مطرح می شود، مساله الهیات (نوع رابطه انسان با خدا) است.هر تمدن، فرهنگ و دینی به الهیات، نظر خاصی دارد و این تعیین کننده کلیه شؤون فکری، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و تاریخی هر ملت، تمدن، امت و هر دینی است.متاسفانه در جهان اسلام، بنا به عللی (که ذکر خواهد شد) ، رابطه الهیات با سیاست قطع شد تا این که حضرت امام قدس سره پس از چهارده قرن، این رابطه را به صورت «جمهوری اسلامی » محقق کردند.این در حالی است که طاغوت ها در طول تاریخ نگذاشتند حکومت دینی تشکیل شود.به همین دلیل، رابطه الهیات با سیاست منقطع شد.
در تورات آمده است که خداوند هر درخت خوش نما و خوش خوراک را از زمین رویاند و از میان این درختان، درخت حیات و درخت معرفت نیک و بد را در وسط باغ قرار داد. (۱) در این عبارات، کلمه «وسط » کلمه مهمی است که باید با قرآن و سخنان امیرمؤمنان علیه السلام تفسیر شود.سپس به آدم علیه السلام امر فرمود که «بدون هیچ گونه ممانعت، از همه درختان باغ بخور; اما از درخت معرفت نیک و بد نخورید; زیرا روزی که از آن خوردی، هر آینه خواهی مرد.» (۲) این نگاه تورات به رابطه انسان با خدا و علم و معرفت است.در جای دیگری از تورات آمده است: «خداوند گفت: همانا انسان مثل یکی از ما و عارف نیک و بد شده، اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز برگرفته، بخورد و تا ابد زنده ماند.پس خداوند او را از باغ عدن بیرون کرد.» (۳)
این عبارت اشاره دارد به این که تا وقتی انسان به نیک و بد عالم نباشد، در باغ عدن خواهد ماند.بنابراین، از نظر یهود و به دنبال آن مسیحیت، میان سعادت بشر و بودنش در جوار خدا و بهره مندی از علم تعارض وجود دارد.این تعارض سپس به صورت تضاد میان علم و دین یا عقل و وحی تجلی می کند; اساس مخربی که زندگی و تاریخ بشر را دچار بحران کرده است; یعنی بشر تا وقتی سعادتمند است که عالم نباشد.به عبارت دیگر، ایمان به خدا مستلزم علم نیست.ایمان همان تعبد و تحکم است و از سوی خدا هم آنچه اصل است، همین امر و نهی است و بشر هم بدون تعقل باید از او اطاعت کند.
این یک جنبه از تفکر یهود درباره رابطه انسان و خداست که بعدها وارد مسیحیت نیز شد.
در مسیحیت هم می بینیم که این جریان به همین صورت تجلی کرده است.در یکی از اناجیل موجود، عبارت مشابهی وجود دارد: «خوشا به حال آنان که ندیده ایمان آوردند.» در اناجیل، برخلاف قرآن، به طبیعت کم تر اشاره می شود و همه امور غیرعادی و معجزه آساست; منطقی و عقلانی نیست.خوشا به حال آنان که ندیده ایمان آوردند! دیدن مقدمه فکر کردن است، ولی فکر کردن مبنای ایمان نیست، بلکه ایمان بر اساس تعبد است. نتیجه این بینش در مسیحیت تاریکی های قرون وسطا بود.اساس بحران و تخریب و موانع اصلاحات، اعتقاد به عدم تطابق عقل با وحی، و ناهماهنگی انسان با خدا، جهان طبیعت با ماورای طبیعت و علم با دین است; چون بر این اساس، انسان باید به خدا اصالت بدهد و در نتیجه، عقل و اختیار خود را نفی کند و ثمره اش قرون وسطاست که در غرب به صورت مسیحیت متجلی می شود.در آن جا، خدا و ایمان و دین اصل است و انسان و علم و جهان مغفول واقع می شود.در بعضی از مقاطع قرون وسطا، ظلمت و رکود و عقب ماندگی غرب نسبت به دوره پیشرفته قبل (یونان و روم) کاملا مشهود است.علت این عقب ماندگی آن است که از نظر تورات – که در مسیحیت هم تجلی پیدا کرده – میان انسان و خدا تقابل وجود دارد; یا خدا باید حاکم باشد و هرچه می گوید، بدون تعقل و چون و چرا اطاعت شود، یا انسان باید آزاد باشد و در این صورت، دین شکل دیگری به خود می گیرد که در عصر جدید، تجلی کرده است.یک وقت می گوید: «خوشا به حال آنان که ندیده ایمان آوردند» و در جایی دیگر، آن گاه که مالیات را نزد حضرت مسیح علیه السلام آوردند، درباره زندگی عملی می گوید: «کار قیصر را به قیصر واگذار و کار مسیح را به مسیح ».این به معنای جدایی دین از سیاست است; زیرا بین انسان و خدا هماهنگی و تطابق وجود ندارد.بنابراین، ارتباط متعادلی مطرح نیست.
این تفکر منتهی به این می شود که یا حکومت دینی نباید تشکیل شود یا اگر تشکیل می شود، عقل، انسان و آزادی معقول در آن جایگاهی ندارد; آنچه اصل است تحکم است، نه تفکر; آنچه اصل است استبداد است، نه آزادی; آنچه اصل است رکود، تقلید و تعصب است، نه تفکر.در بعضی از مقاطع قرون وسطا، دستگاه تفتیش عقاید، ده ها هزار انسان و حتی برخی از طلاب علوم دینی را شکنجه کرد و از بین برد; مثلا، برونو را زنده زنده در آتش سوزاندند.
تفکر تفریطی عصر جدید غرب واکنشی در مقابل این افراطهاست، البته این زاییده تفکر نامتعادل یهود است.در تعلیمات یهود آمده است که خداوند می گوید: «این انسان روز به روز قوی تر می شود و من از نیرومندی او می ترسم.»
همچنین در انجیل آمده است: «بر امت بشر “یک لغت” حاکم بود.خداوند دید مردم دارند رشد می کنند و صاحب تمدن می شوند، ترسید و به دستیارانش گفت: بروید و زبان آن ها را متشتت و در معانی واژه ها، اختلال و ابهام ایجاد کنید تا انسان ها دچار ابهام و سردرگمی شوند.»
نگاهی به متن تورات، مفهوم این سخن را روشن تر می کند.تورات در این باب می گوید: «و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود.خداوند نزول کرد تا شهر و برجی (تمدن) را که بنی آدم بنا می کردند، ملاحظه نماید.خداوند گفت: همانا قوم یکی است (وحدت دارند) و جمیع ایشان را یک زبان است و این کار را شروع کرده اند و الآن هیچ کاری که قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد بود; رشد کرده اند.اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آن جا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.پس خداوند، ایشان را از آن جا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت.» (۴)
مراد از وحدت، وحدت زبان و فکر است و چون ثمره این وحدت، تعاون، همکاری، ایجاد تمدن و پیشرفت است، خدا می گوید: باید زبانشان را متشتت کنیم و وحدتشان را متفرق سازیم و آدم ها را از آن جا به سراسر جهان پراکنده کنیم! این دیدگاه تورات است. با چنین دیدگاهی است که قرآن کریم در بیش ترین سوره ها به یهود اشاره می کند; البته برخی از یهودیان اهل ایمان و تقوا را مستثنا می کند، اما در مجموع، بسیاری از علمای یهود و تحریف کنندگان حقایق را سرزنش می نماید.
به هر حال، نتیجه این تفکر، تقابل میان انسان با خداست.اگر خدا حاکم باشد، تکلیف معلوم است; حقوق انسان باید نقض شود، و قرون وسطا ثمره آن است.انسان قرون وسطا می گوید: «من ایمان دارم، پس هستم » ; یعنی مبنای وجود من خودم نیستم، خداست.اما وقتی این تمدن به بن بست می رسد، غرب عصیان می کند و در عصر جدید، می گوید: «من فکر می کنم، پس هستم.» فکر از آن انسان است; یعنی انسان متعلق به خود اوست و بنیان وجود انسان در خود اوست، و این به معنای قطع ارتباط با خداست.
این قطع ارتباط با خدا، طغیان و عصیان است.من عصیان می کنم، پس هستم.این واکنش در برابر قرون وسطاست، و قرون وسطا تحت تاثیر فکر یهود بود.حتی در یونان هم، که عقل جایگاه خاصی داشت، تعارض میان خدایان با همدیگر و تعارض خدای خدایان (زئوس) با بشر دیده می شود.در نمایش نامه «پرومته در زنجیر» ، یکی از خدایان، آتش را، که مظهر تمدن و پیشرفت است، به بشر داد.زئوس او را گرفت و مجازات کرد که چرا آتش را به بشر دادی تا رشد کند؟
تعارض میان انسان و خدا، اساس تخریب در طول تاریخ بوده، ولی شیوه انبیاعلیهم السلام بر عکس دیگران است.قرآن کریم، بر خلاف تعالیم تورات موجود می فرماید:
«و علم آدم الاسماء کلها» (بقره: ۳۱)
و خدای عالم همه اسما را به عالم تعلیم فرمود.
«انی جاعل فی الارض خلیفه » (بقره: ۳۰);
من در زمین جانشین تعیین می کنم.ما باورمان نمی شود اما از خداوند کلام کذب صادر نمی شود.کلمات خداوند، حتی بر معانی دلالت لفظی ندارد، بلکه بر مسائل و هستی دلالت عینی و خارجی و وجودی دارد; «کن فیکون » ; یعنی به محض این که خداوند بگوید «کن » ایجاد می شود.بین زبان و هستی در رابطه با خدا رابطه ای تنگاتنگ وجود دارد; این رابطه اعتباری نیست که در آن مبالغه باشد; همچنین است
«و لقد کرمنا بنی آدم » (اسراء: ۷۰)
از سوی دیگر، می بینیم که بیش از هفتصد آیه در مورد تفکر و تشویق مسلمانان به تفکر و تدبر در طبیعت و در آفاق وانفس در قرآن وجود دارد.به همین دلیل، اسلام دینی متعادل است; می فرماید:
«لا تنس نصیبک من الدنیا» (قصص: ۷۷);
نصیبت را در دنیا فراموش نکن.یا می فرماید:
«خذوا زینتکم عند کل مسجد» (اعراف: ۳۰);
هنگامی که به مسجد می روید، زینت کنید.
«قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق » (اعراف: ۳۲);
بگو چه کسی زینت هایی را که خدا حلال ساخته و روزی های پاک را بر شما حرام کرده است؟ خدا متعادل است; در کنار این ها می فرماید:
«لا یکلف الله نفسا الا وسعها» (بقره: ۲۸);
در جایی هم که انسان مضطر می شود، او را نجات می دهد و اگر گناهی مرتکب شد می بخشد.این همان خدایی است که ما را به عنوان جانشین خود برگزیده است.
ما از بس قرآن خوانده ایم و شنیده ایم برایمان عادی شده است، ولی یک نفر غربی که در کتاب مقدس رابطه انسان و خدا را باهم متعارض دیده، آیات قرآن را می شنود، شگفت زده می شود.قرآن می فرماید: همه چیز را برای شما مسخر کردم، و مقام انسان کامل را، حتی از فرشتگان هم، بالاتر می رود و او را واسطه فیض می کند. (۵)
در این باره حضرت علی علیه السلام در دعای معروفشان، که کمال انقطاع را از خداوند می خواهند، (۶) به پنج ساحت وجودی انسان اشاره می کنند: ظاهر، باطن، قلب (عقل) ، روح و سر است.متناظر این پنج بعد در وجود بشر، پنج ساحت در عالم وجود دارد.ظاهر با عالم ناسوت در ارتباط است، باطن با عالم ملکوت و عالم برزخ، عالم قلب و عقل در برابر عالم آخرت قرار دارد که عالم جبروت نامیده می شود، عالم چهارم روح انسان است که با عالم لاهوت و مقام «او ادنی » ارتباط دارد، و سر وجود انسان، پرتو آن ذاتی است که انسان به واسطه آن، آفریده شده است;
«نفخت فیه من روحی » (حجر: ۲۹)
که به ذات الهی و مقام لاهوت یا سرالذات بر می گردد.البته عرفا دو مرتبه نیز در مراتب خدا ذکر کرده اند که ربطی به انسان ندارد.
در جایی از حضرت علیه السلام می پرسند، نفس چیست؟ حضرت درباره نفس نباتی و نفس حیوانی توضیحاتی می دهند و بعد به نفس «ناطقه قدسیه » می پردازند که متناظر بعد سوم، عالم جبروت یا همان عالم آخرت و بهشت و دوزخ است، و بعد ویژگی های نفس ناطقه قدسیه را برمی شمارند.ایشان در ادامه، به مرتبه نهایی اشاره می کنند و می فرمایند: نفس دیگر، نفس کلیه الهیه است که اولیای کامل به آن می رسند.پس پنج عالم در انسان منطوی است.
انسان به میزانی که این عوالم را خرق کند و حجب را کنار بزند، به مقام انقطاع بیش تری صعود می کند.سپس حضرت علیه السلام می فرمایند: این عوالم مثل دایره های متداخل هستند.دایره کوچک ناسوت است.دایره بزرگ تر که آن را احاطه کرده، ملکوت است.بزرگ تر از آن، عالم جبروت است و سپس لاهوت و بعد از آن، مقام سرالذات. آن گاه می فرمایند: «والعقل وسط الکل.» (۷) در این جا دو مطلب بسیار مهم است که «وسط » و «عقل » چیست؟
عقل، عقل نظری نیست; چرا که عقل نظری مرتبه نازل است.مراد از «عقل » ، عقل کامل وجودی است که وسط می باشد.این عقل، پرتو ذات است; نسبتش به همه عوالم، از ناسوت تا سرالذات یکسان است.حق مخلوق به است; فیضی که از خدا صادر شده و همه عوالم پنج گانه و موجودات از آن صادر گردیده اند.حال سؤال این است که نسبت عقل با این موجودات و عوالم چیست؟ آیا قرب و بعد دارد؟ پاسخ منفی است:
«فاینما تولوا فثم وجه الله.» (بقره: ۱۱۵);
آن عقل، وجه الله است; انسان کامل است; مخلوق اول; عقل کلی; مقام خود حضرت علیه السلام است; حقیقت علویه و حقیقت محمدیه است که مرتبه فیض می باشد.
چرا می فرمایند: «وسط » اگر جسم خودمان را در نظر بگیریم، اجزای آن نسبت به هم دوری و نزدیکی دارد، ولی نسبت روح و نفسمان یکسان است; چون حقیقتی غیبی و از عالم عقل است.نفس از امور معقول است، نه محسوس که دارای کثرت و اجزا و قرب و بعد باشد; نسبتش به بدن ما یکسان است.نسبت خدا و وجه الله نیز به همه هستی یکسان است.
یهود می گوید: از آن درختی که وسط باغ است، نخور، در حالی که مراد از «وسط » وجه الله، یعنی عقل کلی و انسان کامل است; «وسط » یعنی انسان معصوم، پیامبران و اوصیای عظیم الشان آن ها; یعنی مقام ولایت.
در این جا، یک اختلال بزرگ و ظریف ایجاد می شود و رابطه انسان را با عقلی که حقیقت غیبی است، قطع می کند; یعنی زندگی انسان باید با آن حقیقت عقلانی مقدس و جبروتی غیرمرتبط باشد.در این صورت، ارتباط انسان با عقل کلی و آن پرتو ذات قطع می شود. همین جاست که تعادل و ارتباط میان انسان و غیب برهم می خورد.با برهم خوردن این تعادل و ارتباط، آدمی دچار بحران می شود.به همین دلیل، یهود نمی گوید خدا نیست، بلکه می گوید: خدا هست، اما کشتی می گیرد.نمی گوید پیامبری نیست، بلکه می گوید: هست و به ظاهر از آن ها تکریم می کند، اما به پیامبران نسبت های زشت می دهد; در عصمت آن ها خدشه وارد می کند.یهود آشکارا کفر نمی گوید، بلکه شرک می گوید; حق را به باطل می آمیزد.علتش چیست؟ علتش آن است که «وسط » و حقیقت مقدس و مبنای تفکر و وجود بشر را از دست داده است و از همین جا، رابطه زندگی و فکر انسان با عالم غیب مخدوش می شود.وقتی رابطه انسان با مبدا هستی مخدوش شد، رابطه او با خودش و انسان های دیگر هم دچار بحران می شود.
این که پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: بگویید: خدا یکی است و رستگار شوید. (۸) این همان حقیقت کلی است و در سایه آن، دیگر تصرف و تصغیر و استثمار دیگران معنا ندارد.ارتباطات استثمارآمیز و ظالمانه انسان با انسان، در طول تاریخ ناشی از اعتقاد به یک ارتباط نامتعادل میان انسان و خدا بوده است.این تقابل بین انسان و خدا دو دوره نامتعادل را ایجاد می کند: یا دوره قرون وسطا که ایمان در آن اصل است، یا عصر جدید که تعقل منقطع از وحی و آزادی نامعقول، اصل است; در آن جا تکلیف و در این جا حقوق و آزادی، به همین سبب، در عصر جدید، سیر خاصی وجود دارد.عصر جدید، که واکنشی در برابر قرون وسطاست، می گوید: «ما باید اصلاحات کنیم.» اصلاح را هم ابتدا از دین شروع می کند و سپس در عرصه فلسفه، انسان محوری (اومانیزم) را مبنا قرار می دهند.دکارت می نویسد: «من فکر می کنم، پس هستم.» در علم، تحول جدید رخ می دهد و فیزیک ریاضی مبنای علم جدید می شود.در مباحث اجتماعی و سیاسی مساله «قرارداد اجتماعی » طرح می گردد و با استبداد مقابله می شود، انقلاب فرانسه پیش می آید; شعار اصلاحات در غرب، «آزادی، برابری و برادری » است و انقلاب صنعتی رخ می دهد. لازمه تمام این ها توجه به عقل بشر، عدم اعتقاد به حجیت دین و متون دینی و جدایی اخلاق و سیاست از دین است.این بدان معناست که خدا یا باید انکار گردد یا به یک نقطه دور طرد شود و ارتباط جدی با ما نداشته باشد; «دئیسم » از آن بیرون می آید.ما در خلقمان نیاز به خدا داشتیم، اما پس از خلق، نیازی به او نداریم; مثل ساعت و ساعت ساز.
ولتر و روسو به خدای حداقل معتقد بودند، آن هم در حدی که نباید در زندگی ما دخالت کند; چون دخالت او حاکمیت وحی مسیحی است و وحی مسیحی مورد استفاده ابزاری علمای مسیحی قرار گرفته و ما را عقب نگه داشته است.به ناچار، ما خدای خالق را قبول داریم، ولی خدای شارع را قبول نداریم.از این روست که بیش تر فلاسفه غرب خدا را انکار نمی کنند، اما حجیت و حقانیت دخالت خدا در قالب وحی را در زندگی اجتماعی و سیاسی انکار می نمایند.در این جاست که سکولاریزم رشد می کند و از بطن آن لائیزم بیرون می آید و پس از مدتی می بینیم که دین کنار گذاشته می شود و سپس در حجیت دین شک می شود.در ادامه، اشتباهات انجیل و تورات در مورد پیدایش جهان و حرکت زمین و چیزهای دیگر مطرح می شود.اومانیزم اساس تفکر می شود، و آن گاه سیر اومانیزم در هیوم و کانت به شکاکیت می رسد; آن ها به یک سلسله احکام جدلی الطرفین برمی خورند که سبب تردید در حجیت فلسفه نیز می شود.بعد از مدتی، علم و اثبات گرایی (پوزیتویسم) مطرح می شود; اما اثبات گرایی هم در اواخر قرن ۱۹ و در قرن ۲۰ مورد سؤال قرار می گیرد.حجیت علم نظری نیز از جانب فلاسفه علم غیر الهی – مانند پوپر، لاکاتوش و فایرابند – مورد تردید واقع می شود.
پس غرب به چه مرحله ای می رسد؟ غرب در ابتدای رشد خود، شاهد انقلاب هایی نظیر انقلاب انگلیس، امریکا و فرانسه بود.تمام این ها انقلاب صنعتی را پدید آورد.اما نظام های سرمایه داری به شکاف های طبقاتی منجر شد و سوسیالیسم در برابر آن واکنش نشان داد.جریان اصلاحات ادامه پیدا کرد، اما در کنار این جریان، غرب در قرن بیستم، هم در دین و هم در فلسفه های انسان گرایانه و نیز در علم و ارزش نظری آن ها تردید کرد.پوپر می گوید: علم ما به قوانین عالم تعلق نمی گیرد، بلکه آنچه را که می یابیم یک سلسله حدس و ابطال است که قابل اثبات و تحقیق نمی باشد. (۹) از سوی دیگر، فایرابند می گوید: فرقی بین علم و سحر نیست، جز این که آن ارزش عملی دارد و از یک روش استفاده می کند.صنعت و فن آوری جای علم را گرفت و بدین سان، غرب فاقد فلسفه و دین و حتی فاقد یک فلسفه علمی گردید.شکاکیت غرب را فرا گرفت و در قرن بیستم، بحران عظیمی از سوی فلاسفه بزرگ غرب ایجاد شد.
این دو جریان افراط و تفریط، دو جریان قرون وسطا و عصر جدید، یکی در جهت سرسپردن متعبدانه و متکلفانه مرتاضانه در برابر فرامین کلیسا و دیگری متمایل به آزادی و طغیان در برابر کلیسا – آن هم آزادی بدون حد و سکولاریزم – و دوری سیاست و جامعه و تاریخ از معنویت و اخلاق است.این دو گرایش بحران زا بنا به استناد تاریخ و قرآن، هر دو زاییده تفکر یهود است.خود تورات می گوید که بشر نمی تواند به خدا معتقد باشد و در سایه این اعتقاد رشد کند.بشر باید قربانی خدا بشود.در قرون وسطا، انسان قربانی خدا شد، اما سپس طغیان نمود و خدا را انکار کرد، یا در برابرش ایستاد و آن را طرد ساخت.
نیچه در قرن نوزدهم گفت: خدا مرده است، اما از آن جا که خدا مبدا هستی است.میشل فوکو در قرن بیستم گفت: به دنبال خدا بشر نیز مرده است، و «مدرنیته » به یک سرانجام غم بار می رسد.
عصر جدید یک واکنش اصلاحی در برابر قرون وسطا بود که لیبرالیسم و سوسیالیسم جلوه کرد.سوسیالیسم و کمونیسم سرانجام، در چند دهه اخیر فروپاشیدند، ولی لیبرالیسم هنوز ادامه دارد; اما مشاهده می شود که در پایان، غرب با یک بحران و اصلاح مجدد روبه روست.برژینسکی در کتاب خارج از کنترل، صفحه ۱۲۹ می گوید: «امریکا به وضوح نیازمند یک دوره بازنگری فلسفی و انتقاد از فرهنگ خودی است.امریکا باید به درستی این واقعیت را بپذیرد که لذت طلبی همراه با نسبی گرایی، که راهنمای اصلی زندگی مردم شده، هیچ گونه اصول ثابت اجتماعی را ارائه نمی دهد; باید بپذیرد جامعه ای که به هیچ یک از ویژگی های مطلق اعتقاد ندارد، بلکه در عوض، رضایت فردی را هدف قرار می دهد، جامعه ای است که در معرض تهدید، فساد و زوال قرار دارد.» او می گوید: امریکا به نسبیت رسیده.این نسبیت زاییده انکار حجیت نظری دین، فلسفه و علم است، و چون نسبیت گرایی جامعه را دچار بحران کرده، پی برده اند که باید به اصول ثابت برگردند.
امروزه در درون غرب، اصول گرایی مطرح است.با وجود این، بعضی از افراد و حتی بعضی از مسؤولان، که مطالعات بنیادی در مورد غرب و اسلام نداشته اند، گمان می کنند که غرب، «مدینه فاضله » است و باید به دنبال آن باشند.برژنیسکی در صفحه ۲۲۳ از همان کتاب می گوید: «معضلات سیاسی جهان شدیدا تحت تاثیر عوامل فلسفی و فرهنگی است و نمی توان آن ها را با چند نسخه خاص و چند توصیه نامه سیاسی برطرف کرد.»
وی در جای دیگری می نویسد: «در این مسیر، غرب باید ارزش های فرهنگی خود را به دلیل خلا معنوی موجود در آن، مورد بررسی مجدد قرار دهد.در غیر این صورت، نخواهد توانست فرهنگ مصرفی خود را، که مبتنی بر علایق نامحدود به ارضای تمایلات فردی و ماورای نیازهای اساسی است، اصلاح و به جهان معرفی کند.» (۱۰)
در جای دیگر می گوید: «چنانچه جامعه بشر بخواهد بر سرنوشت خود تسلط یابد، باید بر بحران جهانی خلا معنوی فایق آید.» این شخص که یک ترسیم کننده خطمشی استراتژیک و یک اندیشمند در عرصه نظر و سیاست عملی است، به این جا رسیده و کتاب او پر از این موارد است.
فلاسفه بزرگی مثل نیچه و پست مدرن های کنونی بنیاد مدرنیته را مورد سؤال قرار داده اند.حتی در فلسفه های تحلیلی هم شخصی مثل کواین در مقاله معروفی می نویسد: «اساسا قصه شاه پریان با علم جدید هیچ تفاوتی ندارد.ماکس پلانک می گوید: ما از دو دوره قرون وسطا و عصر جدید، ضربه خورده ایم.این ها دوره های افراط و تفریط بوده اند. ما باید به دنبال مذهبی باشیم که بین علم و دین، و اخلاق و علم، تضاد قایل نباشد.
این کدام دین است! دین کنونی مسیحیت که نیست; معلوم است دینی که نه افراط می کند، نه تفریط، بلکه متعادل است، چیزی جز دین امت وسط نیست که در آن، خدا اصل است و انسان نیز خلیفه او می باشد.در این جا، اگر انسان تسلیم خدا شود، نه تنها حقوقش نفی نمی شود، بلکه استعدادهایش شکفته تر می گردد.خدا حافظ است; ضامن است; خالق و رب است; آفریننده و به فعلیت رساننده امکانات فکری و عملی انسان است.انسان دو بعد دارد که هیچ موجودی ندارد: تفکر و اختیار و هر دو ریشه در خدا دارد; همان گونه که وجود ما ریشه در خدا دارد.
بیش تر فلاسفه غرب مثل راسل می گویند: ما سازوکار فهم و علم را تا به حال نفهمیده ایم.چیزی را که نمی فهمیم، به یک باره در می یابیم.این یک جهش است; یک انکشاف است; یک تجلی یا یک هدیه است.او می گوید: «فهم » مثل پیامی است که به ما می دهند; مثل تلگرافی که ما آن را می خوانیم و تفسیر می کنیم.می گوید: از جای دوردستی به ما می دهند و ما گیرنده آن هستیم.آن فرستنده کیست؟ اسلام معتقد ست خدا همچنان که در طبیعت تجلی می کند، در تفکر و عقاید ما هم تجلی می کند و در انفس و آفاق نیز تجلی می نماید.
متکلمان جدید براساس کلام جدید غرب، می گویند: ما خدایی داریم و انسانی، و باید بگوییم توقع و انتظارمان از دین چیست.در پاسخ این متفکران باید گفت: اصل طرح این مساله غلط است; چرا که پیش فرضش این است که انسان موجودی مستقل، و خدا هم موجودی محدود و در مقابل انسان است، و به قول جان هیک، فاصله ای هم بین این دو وجود دارد; چون اگر فاصله ای بین این دو نباشد، انسان مکلف می شود و اختیارش را از دست می دهد; به همین دلیل، ما باید نسبت این ها را با هم مقایسه کنیم و بنابراین، خدا و جهان باهم درستیزند.
معرفت: مبانی نظری اصلاح طلبان معاصر در کشور ما چیست؟
دکتر باوند: یکی از نظریه پردازان می گوید: اسلام دین تکلیف است، نه دین حقوق.این فکر زاییده یک پیش فرض نادرست است و اصولا طرح چنین مساله ای نادرست می باشد و علت آن تقابل انسان و خداست، در حالی که در قرآن بین این دو تقابل وجود ندارد.در اسلام، انسان در طول وجود خدا و علمش نیز در طول علم اوست.پس خداوند خالق و حافظ و مشیت کننده و به فعلیت رساننده استعدادهای ماست و هیچ تضادی بین ما و او نیست.ما به هر مرتبه که تسلیم بشویم، فکر و عملمان شکوفاتر می شود.منشا آزادی نمی تواند تمایلات نفسانی و جهان ناسوت باشد که محدود و متعارض است.ریشه درخت آزادی باید در یک عالم نامحدود باشد.«آزادی » یعنی رهایی; یعنی این که واقعا قیدی در کار نباشد و تنها عالم غیب است که لایتناهی است و آزادی حقیقی را فقط در همان جا می توان یافت.
پس پیش فرض نادرست اصلاحاتی که از سوی روشن فکران ما مطرح می شود، همان تقابلی است که در غرب مطرح است و برخی از آن ها علنا هم می گویند که «جمهوری اسلامی » باید به «جمهوری دموکراتیک » تغییر یابد تااصلاحات صورت بگیرد.البته در یک نگاه آسیب شناسانه به تمدن اسلامی، می بینیم که پس از پیامبراکرم صلی الله علیه وآله تحریف هایی انجام شد و در نتیجه، امامان علیهم السلام قیام کردند و اصلاحاتی صورت دادند که انقلاب فرهنگی این اصلاحات را امام باقرعلیه السلام و امام صادق علیه السلام انجام دادند، و پیش از آن، امام حسین علیه السلام یک قیام اصلاحی مسلحانه کردند و به شهادت رسیدند.حضرت امیرعلیه السلام نیز پیش از آن ها فرمودند من جامعه را دگرگون و زیر و رو می کنم; عقب افتاده ها را جلو می آورم.جلو افتاده ها را برجایشان می نشانم، ولی آن حضرت را هم شهید کردند.امامان علیهم السلام اصلاحات را آغاز کردند، ولی اجازه داده نشد ولایتشان فعلیت یابد.در نتیجه، دین از سیاست جدا شد و در اسلام، تحریف صورت گرفت و ما می بینیم سیاستی که باید بر مبنای معنویت باشد، بر خودکامگی و استبداد بنی امیه، بنی عباس و سلاطین دیگر استوار گردید و نتیجه اش فقدان آزادی، نبودن مردم در صحنه و عدم پیوند مردم با حکومت بود.
پس در جهان اسلام، دو بعد اساسی حکومت و علم و معرفت تجزیه شد و در مرحله بعد، خود علوم هم گاهی تعارض پیدا کردند و نحله های کلامی نامتعادلی به وجود آمد و ثمره اش این شد که در بعضی مقاطع تاریخی، با وجود درخشش تمدن اسلامی، شاهد این هستیم که علوم پیشرفت می کند، اما علوم اجتماعی نداریم، علوم سیاسی نداریم.می بینیم که همراه پیشرفت علوم طبیعی و ریاضی، علوم سیاسی رشدی ندارد و همان حرف های یونان را تکرار می کنند.در نتیجه، اسلام رو به ضعف می گذارد و با وجود درخشش تمدن اسلامی، پس از مدتی استعمار غرب و استبداد داخلی آن را به ستوه می آورند.پس تمدن اسلامی نماینده اسلام نیست و فقط بخشی از اسلام در تمدن اسلامی تحقق یافت و بخشی از آن تحقق پیدا نکرده است; بخش فعلیت نایافته آن در بعد ولایت امامان علیهم السلام پس از پیامبراکرم صلی الله علیه وآله است که بزرگ ترین ضایعه در جهان اسلام به شمار می رود.در ادامه، انقلاب مشروطه رخ داد.این انقلاب نیز که بانی آن علما و روشن فکران بودند، به شکست انجامید و پس از آن، دوباره استعداد شبه نوین رضاخانی تا زمان انقلاب اسلامی روی کار آمد.در نهایت، حضرت امام خمینی قدس سره از نو، با بازگشت به قرآن و عترت و وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، اسلام را در کلیتش مطرح کردند.
برای تحقق حکومت اسلامی، باید اسلام در تمام ابعاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فلسفی و فقهی آن تحقق یابد.این جاست که مبنای حکومت اسلامی روشن می شود.مبنای حکومت اسلامی فقاهت و عدالت است; این بزرگ ترین اصلاح است.ثمره حاکمیت فقاهت و عدالت، استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی است.
مصلح بزرگ، امام خمینی قدس سره کسی است که جوانان بیش از همه جذب او می شوند، برای بانوان بیش از حد احترام قایل می شوند و می فرمایند: «نقش بانوان در انقلاب بیش از مردان است.» از سوی دیگر، ایشان اولین منادی گفت وگوی تمدن هاست، به گورباچف نامه نوشتند، دلایل فلسفی ارائه دادند، او را دعوت به اسلام کردند و گفتند که به قم بیا و نزد علمای بزرگوار آن جا، علوم اسلامی و الهی را بیاموز و به اسلام بپیوند.پس می بینیم حضرت امام قدس سره اساس یک طرح را بنا گذاشتند.
اما اکنون دو جریان نامتعادل تحجر قرون وسطا و تجدد روشن فکر مآبانه عصر جدید، که هر دو زاییده آموزه های یهود است، در جامعه وجود دارد; هر دو معتقدند که نباید حکومت دینی باشد.یکی از آن ها انجمن حجتیه است که امام قدس سره از آن به بدی یاد کردند و فرمودند: آن ها مارهای خوش خط و خال و مقدس نماهای احمق هستند که الآن مخالف حکومت دینی هستند.دیگری هم روشن فکران لائیک و جریانی است که یکی از نظریه پردازان مهم آن، هم شاگردان متبحر تحت تاثیر فرهنگ یهود قرار دارد و هم شاگرد کارل پوپر یهودی الاصل و آموزه های متجددانه و روشن فکرانه غرب است.
اما طرح شیوه اصلاحات و اجرای آن، مجال وسیعی می طلبد که فراتر از فرصت این جلسه است.
معرفت: آنچه در یکی دو سال گذشته تحت عنوان «اصلاحات » در کشور ظهور کرده، روند یکسانی نداشته و از جهت گیری های متفاوتی برخوردار بوده است.به نظر می رسد که عمده ترین و مهم ترین تاکید جریان موسوم به «اصلاح طلب » در این زمینه، بر دموکراتیک کردن حکومت و عرفی کردن دین و سوق دادن حکومت به سوی تحقق آرمان های لائیک بوده است.جناب آقای دکتر محمدی، به نظر حضرت عالی، این برداشت و این تلقی درست است یا خیر؟ اگر درست است، لطفا به مبانی نظری اصلاحات در قرن معاصر نیز اشاره نمایید.
دکتر محمدی: علم سیاست و علوم سیاسی بیش از علوم فلسفی و عرفانی با واقعیت های زمان آشناست.به عنوان مقدمه این بحث، عرض می کنم که اصلا چیزی به نام «اصلاحات » در غرب امروز و به خصوص امریکا، وجود ندارد.اصلا در مبانی فکری امریکایی های پس از جنگ جهانی دوم چیزی به نام اصلاحات نیست.نظریه ای که در غرب و به خصوص در امریکای امروز مطرح است، «نظریه واقع گرایی » می باشد که بر مبنای قدرت استوار است.
هانس مورگن تاو، از بزرگ ترین نظریه پردازان غرب و به خصوص امریکاست که پس از جنگ جهانی دوم ظهور کرد.امروز در حقیقت، همه سیاست های امریکا بر پایه نظریات این شخص استوار است.او می گوید: «بشر قدرت طلب است، شهوت قدرت دارد و این شهوت سیرشدنی نیست تا زمانی که او را در گور بخوابانند.تنها کاری که ما می توانیم برای او انجام دهیم، این است که این قدرت را به او بدهیم.» (۱۱)
امریکا هم امروز به عنوان بزرگ ترین قدرت در جهان معاصر مطرح است.بنابراین، باید قدر
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.