تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

تحولی در ارائه‌ها با فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم!

اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفه‌ای برای ارائه‌ی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین می‌کند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آماده‌ی استفاده باشند.

فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفه‌ای، ارائه‌ی شما را به سطحی بالاتر می‌برد.

چرا باید از فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم استفاده کنید؟

طراحی حرفه‌ای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.

صرفه‌جویی در زمان: نیازی نیست ساعت‌ها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.

استفاده‌ی آسان: بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.

فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم حرفه‌ای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.

متمایز باشید!

دیگر نگران بهم‌ریختگی یا طراحی‌های غیرحرفه‌ای نباشید. فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم به شما این امکان را می‌دهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائه‌ای تأثیرگذار داشته باشید.

همین حالا دریافت کنید و تجربه‌ای متفاوت از ارائه‌های حرفه‌ای را داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تاثیر ساختار قدرت بر پژوهش و تولید علم :

یک سؤالی که ما از اساتید و سروران دیگر هم کرده ایم این است که چه رابطه ای میان علم و قدرت وجود دارد. به بیان دیگر، کدام یک از این دو، بر دیگری مؤثرتر است؟ قدرت علم را می سازد، یا علم، قدرت و حکومت را پدید می آورد؟
این مقدار را باید مسلم گرفت که این دو، توامان اند. به قول فردوسی: «توانا بود هر که دانا بود». دانایی، واقعا توانایی است. منتها دانایی و فرزانگی، فقط به معنای دانش نیست. دانش، اعم از دانایی است. دانش اگر دانایی هم باشد، توانایی است؛ وگرنه فقط دانش است و قدرت ساز نیست. توانایی را نمی توان جدا از دانایی تصور کرد. در خداوند هم صفات علم و قدرت، آمیخته اند.
علمی که امروز از آن سخن می گویند، از هدایت الهی دور افتاده است. علم امروز، علم سکولار است و حساب خود را از دین و حکمت جدا کرده است. این علم، چنان جای فراخ و وسیعی را برای خود در نظر گرفته است که دین چاره ای جز محدودشدن به زندگی خصوصی انسان ها ندارد. علم امروز، هیچ احساس نیازی به دین نمی کند. اگر در مقابل این علم نایستیم و مقابله نکنیم، جا را بر همه امور معنوی و دینی تنگ می کند.
علم، همان دانایی نیست. بنابراین هر علمی، توانایی نمی آورد. علم جدید، قصد تصرف دارد و می کوشد حضور قاهرانه ای برای خود فراهم کند. این علم، ممکن است به تسخیر طبیعت، موفق بشود، ولی قدرت واقعی، این نیست. آن دانایی که توانایی می آورد، فراتر از تسخیر و تصرف طبیعت است. این دانش، ارتباط خاصی با قدرت دارد؛ چون به تسخیر الهی منجر نمی شود. در واقع علم جدید، فقط قادر به تصرف عدوانی است. این علم اگر قدرت هم بیاورد، قدرت مادی می آورد و از قدرت مادی هم، جز استعمار و استثمار برنمی خیزد؛ چون همراه هدایت و اخلاق نیست.
درباره رابطه قدرت و علم، آنچه الان ما می بینیم خدمت علم به قدرت است. اگر قدرت مداران به پیشرفت علم کمک می کنند، برای آن است که ابزارهای نیرومندتری برای قدرت طلبی های خود پیدا کنند. آنها برای علم دل نمی سوزانند؛ علم را برای خودشان می خواهند. امریکا، حدود ده هزار دانشگاه دارد و در این کشور، کار علمی، بسیار پررونق است. بهترین دانشمندان دنیا هم در آنجا جمع شده اند. هر روز کشف تازه ای یا اختراع عجیبی به کارنامه خود می افزایند. اما نتیجه این همه دانش افزایی ها چیست؟ بمب اتم! وقتی علم از هدایت و عقل الهی دور افتد و تن به توصیه های دینی ندهد، سرنوشتی جز این ندارد. آیا این علم، تیغ دادن در دست زنگی مست نیست؟
تیغ دادن بر کف زنگی مست به که افتد علم را نادان به دست
بنابراین نمی توان منکر رابطه علم و قدرت شد. اما این را می توان گفت که علم اگر آراسته به هدایت و عقل نباشد، در خدمت قدرت های فاسد درمی آید.
ارتباط میان علم و قدرت را نمی توان انکار کرد؛ ولی سؤال این است که چه نوع ارتباطی میان آن دو وجود دارد. علم قدرت را پدید می آورد یا بالعکس؟ علم و قدرت، از هم جدا نیستند که یکی را علت و دیگری را معلول فرض کنیم. علم، عین قدرت است. کلا صفات وجودی از هم قابل تفکیک نیستند. اگر هم گاهی ما آنها را تفکیک می کنیم، انتزاعی است؛ واقعی نیست. علم، در خارج وجود عینی ندارد، ولی هر چه هست، ظهورات علم است. قدرت هم همین حکایت را دارد. قدرت، دیدنی یا لمس کردنی نیست؛ ولی هر چیزی که در عالم هست، ظهور قدرت است. حکمت هم همین طور است. علم و قدرت و حکمت، در خارج یکی هستند؛ به ویژه در علم جدید که کاربردی است. علم در تمدن جدید، با حکمت الهی ربط ندارد. حکمت الهی، قرن هاست که از غرب، قهر کرده است. بنابراین علم در غرب، تابع علم الهی نیست. اگر تابع بود، قابل کنترل بود و این همه تالی فاسد نداشت. علم در عصر جدید، نه گوش به حرف عقل نظری می دهد و نه توجهی به منویات دینی دارد. راه خودش را می رود و البته بسیار هم قدرتمند شده است. ولی همه قدرت و نتیجه علم، نصیب قدرتمندان شده و دیگر برای علما هم قابل کنترل نیست. علم، از عالم سر می زند، ولی سراغ قدرت می رود و همان جا می ماند. از دست عالم خارج می شود.
یعنی علما، قدرتمندان را به دنبال خود می کشند یا صاحبان قدرت، علما را جهت می دهند و در پی خود به هر جا که خواستند، می کشند؟ اگر نظر دوم، درست باشد، به این معناست که تولید علم هم به خواست و اشاره قدرتمندان صورت می گیرد.
اگر به غرب توجه کنید، می بیند که علم و قدرت، چنان آمیخته شده اند که همیشه با هم می آیند و با هم می روند. نمی شود تفکیک کرد. دولت مردان، هزینه می کنند و فرصت های علمی را پدید می آورند، و دانشمندان هم با استفاده از این فرصت ها، ابزارهای کارآمدتری برای قدرت می سازند. در این وضع، عالم مجری اوامر قدرت است و قدرت، محتاج فناوری های علم. در علم کاربردی، هدفی جز افزایش قدرت نیست. گاهی دولت مردان، از قبل سفارش می دهند و به دانشمندان می گویند که چه می خواهند؛ آنها هم سعی می کنند مطابق خواسته های قدرتمندان، کشف یا اختراع کنند. مصیبت جهان امروز، همین است که علم آن، فقط قصد تسخیر دارد؛ حتی تسخیر انسان برای انسان. این علم، حتی اگر در پی شناخت ماهیت هاباشد، خود این شناخت، مقصود اصلی نیست. می خواهند بشناسند تا ببینند چگونه می توانند آن را به کار گیرند.
دانشمندان، در مرحله تولید خیلی اهمیت دارند؛ ولی پس از آن که چیزی را کشف یا اختراع کردند، نسبت به کشف و اختراع خود، حقی ندارند. اگر در کشوری رای گیری بشود که از بمب اتم استفاده کنند یا نه، همان دانشمندی که بمب اتم را ساخته است، بیشتر از یک رای ندارد. پس نتیجه علم، به قدرت می رسد و البته علم هم بدون حمایت های قدرت، قادر به پیشرفت و تولید نیست. علم جدید، چنین وضعی دارد. اما دانشمندان قدیم، گاهی بدون هیچ گونه ارتباطی با قدرت های زمان خود، در همان نج حجره ها و خانه ها می نشستند و تولید علم می کردند. وقتی علم توانست گریبان خود را از چنگ قدرت رها کند، به راهی می رود که مقتضای ماهیت او است، نه راهی که قدرت مداران و دولت مردان به او نشان می دهند.
برای رهایی از این وضع، چه باید کرد؟
علم باید، تابعیت خود را از قدرت، لغو کند. در شان علم و عالم نیست که تابع قدرت باشد. باید عکس این را شاهد باشیم؛ یعنی قدرت تابع علم باشد. در تمدن اسلامی، این طور بود که علم به قدرت جهت می داد. در فرهنگ دینی ما، همیشه عالم برتر از حاکم بوده است. گفته اند بهترین پادشاهان، آنان هستند که بر در خانه عالمان می روند، و بدترین عالمان کسانی هستند که به دربار شاهان رفت و آمد دارند. چرا عالمان را از حاشیه نشینی در دربار شاهان، منع کرده اند؟ چون اگر عالم، سراغ حاکم برود، علم او در خدمت قدرت درمی آید و این به وضعی می انجامد که الان ما داریم.
عالم واقعی، جز به کشف حقیقت، نمی اندیشد. عالمی که علم خود را وسیله ارضای قدرتمندان کند، به حقیقت نایل نمی شود. چرا در روایات ما این همه عالم درباری مذمت شده است؟ چون عالم اگر درباری شد، دیگر به کشف حقیقت فکر نمی کند. علمش، مال دیگران است و او فقط حامل علم است برای دیگران. به قول مولوی:
علم های اهل تن، احمالشان علم های اهل دل، حمالشان
عالم که نزد پادشاه رفت و از او صله و انعام گرفت، دیگر نمی تواند به او امر و نهی کند. علمی که تابع قدرت است، این اجازه را ندارد که در تصمیمات قدرت مداران دخالت کند. در فرهنگ اسلامی، توصیه شده است که حاکمان دست عالمان را ببوسند، از آنها مشورت بگیرند و حرمت آنان را نگه دارند. نباید اجازه داد که حرف اول را قدرت بزند؛ وگرنه سرنوشت همه، خدمت گزاری به صاحبان قدرت است.
به نظر شما در تمدن اسلامی، عالمان تابع قدرت مداران بودند یا عکس آن؟
ما در تاریخ خود، با هر دو نوع عالم رو به رو هستیم. هم عالمانی داشته ایم که قدرت را می پرستیدند و هم عالمانی بوده اند که به قدرت و قدرت مداران اعتنایی نمی کردند. عالم واقعی، از قدرت تبعیت نمی کند؛ چون پیروی از قدرت، یعنی پیروی از نفس اماره یک عده انسان های بی ارزش. هدف از خلقت انسان، سعادت است. این سعادت موقوف به حکمت و معرفت است. انسان ها به اندازه ای که از نعمت معرفت برخوردارند، سعادتمندند. معرفت هم در علم خالص و ناب است، نه علم های آلوده به اغراض دنیوی. بنابراین باید علم خود را از آلودگی نگه داریم و برای این کار، پرهیز از قدرت و قدرت مداران لازم است. در واقع تمدن اسلامی هم مرهون عالمانی است که به قدرت ها اعتنایی نداشتند. اگر ما در گذشته تمدنی داشته ایم، آن را مدیون همین دسته از عالمانیم؛ وگرنه علمای دنیازده و درباری، جز سقوط و انحطاط، فایده ای برای ما نداشتند. البته همین عالمان پرهیزکار که به استخدام حکومت ها درنمی آمدند، گاهی حاکمان را همراهی هم می کردند؛ برای این که می دیدند حضورشان در کنار شاهان، بی تاثیر نیست. نمونه بارز این دسته از عالمان، خواجه نصیر است که قبلا هم گفتم.
********************************
سوال: از سخنان شما بر می آید که اولویت در تولید علم، این است که به مقتضیات روز پاسخ دهد. یکی از مقتضیات روز هم برآوردن نیازهای علمی حکومت است. از طرفی، این نیازها موجب می شود که حکومت در تولید علم سهمی بر عهده بگیرد. حال، پرسشی مطرح می شود که این سهم حکومت، یا بهتر است بگوییم «قدرت»، در تولید علم چقدر است؟ آیا با این نظر موافقید که علم را قدرت تولید می کند؟
جواب: حکومت می تواند علم تولید کند و از سوی دیگر، علم هم می تواند به حکومت جهت بدهد. ولی این که در عمل و واقع چه پیش آمده و می آید، بحث دیگری است. هر جامعه ای حکومت خاصی را اقتضا می کند، ولی ممکن است خلاف این اقتضا پیش بیاید و مثلا کودتا شود.
رابطه علم و قدرت، دو طرفه است. یک سلسله علوم، حکومت خاص خود را اقتضا می کنند؛ یعنی حکومتی را تولید می کنند که با آن ها سازگار باشد. هر حکومتی هم علمی را تولید می کند که با آن متناسب باشد. البته منظور من از «حکومت» بیشتر جنبه اجتماعی آن است.
یعنی همه حکومت ها بر علومی که از پیش وجود دارند، بنا می شوند؟ در این صورت علم است که قدرت تولید می کند، نه عکس آن.
این که در عمل چه پیش آمده و می آید، بحثی است و این که از نظر منطقی باید چه پیش بیاید، بحث دیگری است. از نظر منطقی – یعنی به طور طبیعی – باید چنین باشد که علما با بررسی و پژوهش، به نتایجی برسند و متناسب با آن، حکومتی را بنیان بگذارند. ولی آنچه در جهان واقع پیش آمده، طور دیگری است. پیش از انقلاب همین دو نظریه، به نوعی، میان بزرگان حوزه مطرح بود؛ مثلا شهید صدر معتقد بود که نخست باید علوم اسلامی تولید کنیم؛ یعنی اقتصادنا، اجتماعنا، سیاستنا، فلسفتنا و…. سپس کسانی را تربیت کنیم و آن گاه انقلاب کنیم؛ چون ابزار حکومت، همین ها هستند. این نظریه توفیق نیافت. کومت بعثی از ماجرا آگاه شد و همه را تار و مار کرد. حکومت عراق و شهید صدر با هم اختلاف تاکتیکی نداشتند. از اساس مخالف یکدیگر بودند. کار شهید صدر، درست و منطقی بود، ولی عملی نبود. نظریه امام، در نقطه مقابل بود؛ چون می گفت اول انقلاب می کنیم و حکومت را به دست می گیریم و سپس این علوم را تدوین می کنیم. نظریه اما تا اندازه بسیاری موفق شد. به هر حال، حکومت را تاسیس کرد و علوم اسلامی را نیز تا اندازه ای تحول داد.
ما نباید ناامیدانه به موضوع بنگریم. دست کم باید حرکت را تقویت کنیم؛ چون به هر حال، جریانی است که در حال پیشروی است. منتها کافی نیست. قوانین کشور، مثلا همین بانکداری، تحت تاثیر قوانین اسلامی شکل گرفته اند و همچنین، بسیاری قوانین دیگر مانند قوانین جزائی و کیفری. انصاف حکم می کند که این همه کوشش و تحول را نادیده نگیریم. گاهی به عمد می خواهیم مشکلات را بزرگ جلوه دهیم و همه چیز را انکار کنیم. اگر به زندگی خودمان و توده مردم نگاهی بیندازیم، نسبت به پیش از انقلاب خیلی اسلامی تر شده. از ظاهر تا باطن، اسلامی تر شده، قوانین اسلامی تر شده اند. البته آن گونه نیست که خبط و خطایی نباشد؛ ولی چنین هم نیست که هیچ نکرده باشیم. معروف است که می گویند: «ما لایدرک کله لایترک کله». اگر نمی توانیم جامعه را صد در صد اسلامی کنیم، همین پنجاه درصد را هم نباید رها کنیم و بگوییم همان زندگی و روش غربی حاکم باشد. هدف ما این است که چگونه همین پنجاه درصد را به هفتاد یا هشتاد درصد برسانیم. اگر بخواهیم به این هدف برسیم، باید عزم جدی داشته باشیم، همکاری حوزه و دانشگاه را بیشتر کنیم. این مطلب را هم جا بیندایم که ما می توانیم تئوری های مختلف را در جامعه اجرا کنیم، ولی یکی از آن ها مردم را به سوی الهی شدن می برد و یکی دور می کند.
پس نوآوری در علم وقتی برای جامعه ما سودمند می شود که با فرهنگی اسلامی ما سازگار شود. ولی برخی صاحب نظران، پیش شرطهای فرهنگی و سیاسی را هم مطرح می کنند و معتقدند که باید مسائلی مانند آزادی، آزاداندیشی، بدعت و نوآوری نیز حل شوند و فضای تضارب آراء بر جامعه – به ویژه جامعه علمی – حاکم گردد. گاهی این مفاهیم مرز مشخصی هم ندارند و با همدیگر خلط می شوند؛ مثلا ممکن است کسانی نظریه ای را نوآوری بدانند و کسانی دیگر آن را بدعت و حتی ارتداد محسوب کنند. به هر حال، اگر فضای تضارب آراء فراهم شود، قطعا تولید علم بیشتر می شود. تا وقتی که یک نگرش خاص حاکم باشد.
حساب این دو باید از هم جدا شود؛ یعنی سخن روشمند و منطقی – هر چند غلط باشد – از سخن غیر روشمند و بی منطق. افراد باید بتوانند نظر خود را بیان کنند، از نوآروی نترسند. البته ترس همیشه به معنای ترس از جان نیست؛ چون گاهی انسان می تواند به راحتی نظریه خود را مطرح کند، کتابش را منتشر کند، ولی جامعه علمی بدبینانه به او نگاه می کند. همین باعث می شود که او نظریه خود را آشکار نکند. مثلا امروز، حکمت متعالیه، بعد از چند قرن میان ما جا افتاده و به عنوان «فلسفه رایج» مطرح شده است. قبل از آن بیشتر حکمت ابن سینایی حاکم بود. می دانیم که این دو فلسفه، در مباحث بسیاری با هم اختلاف دارند و سازگار نیستند. متاسفانه میان بسیاری از فلاسفه معاصر، از استادان گرفته تا طبقات پایین، احساسی پا گرفته است که اگر کسی نظریه جدیدی در برابر نظریه ملاصدرا مطرح کند، با یک حالت بدبینانه به او نگاه می کنند و دست کم می گویند: «نفهمیده!» امروز در نظر بسیاری از علمای ما، نشانه فهم و بزرگی این است که نظریه های ملاصدرا را بگوییم و تقریر کنیم. لذا برخی اساتید بسیار بزرگ، که در فلسفه بسیار توانمندند، چون اشکالی به فلسفه ملاصدرا گرفته اند، با اتهام «نفهمیدن» مواجه شده اند. البته امروز این نوع برخوردها خیلی کمتر شده. ولی خیلی ها هستند که نظریه های شنیدنی و جالبی دارند و حتی نظریه ها در چارچوب حکمت متعالیه است، ولی استادشان اجازه نمی دهد نظریه ها را مطرح کنند و دلیلشان این است که «شما خراب می شوید!» این روند باید از بین برود. باید نوآوری را تبلیغ کنیم. چندی پیش یکی از دوستان، کتابی بر اساس قرآن و سنت نوشته بود. در جایی از کتاب، نقدی بر فیلسوف معاصری آورده بود. نقد، بسیار محترمانه بود بی آن که نامی از آن فیلسوف برده شود. کتاب را به یکی از مؤسسات مهم انتشاراتی سپرد. به او گفتند: «ما کتاب شما را چاپ نمی کنیم. در کتابفروشی مان هم نمی گذاریم؛ چون سخنی در آن گفته اید که خلاف نظریه حاکم است. باید آن قدر نظریه خود را تکرار و تبلیغ کنید تا اجماعی شود. آن وقت چاپ می کنیم. ما چیزی را که خرق اجماع است، چاپ نمی کنیم». این سخن رئیس یکی از مراکز انتشاراتی مهم است که می خواهد نوآوری راه بیندازد!
********************************
سوال: فرمودید که تولید علم در حوزه علوم اسلامی، بیشتر معطوف به سؤالاتی بوده است که در واقع نوعی دغدغه های فردی و مولود تنهایی های علما محسوب می شده است؛ یعنی برآمده و محصول ارتباط آنها با اجتماع نبود. همین را باید موشکافی کرد و دید که چرا چنین شد؛ چه چیزهایی بر این عالم اثر می گذاشت که او را چنین انزواگرا و گوشه گیر می کرد؛ چرا انگیزه های ارتباط با بیرون از فضای مباحث مدرسه ای در او ضعیف شده بود؟ آیا دلیل این گونه رفتار که در سرنوشت علوم دینی، تاثیرات بسیاری گذاشت، در نوعی تلقی خاص از معارف و دانش های اسلامی نبوده است؟ به هر حال باید عاملی را پیدا کرد و نشان داد که چگونه ما را درون گرا و مشغول به دنیای درونی خود کرد و از بیرون، غافل. ممکن است به این نتیجه برسیم که باید نوع آخرت گرایی خود را آسیب شناسی کنیم. مسلما کسی که در این عالم فقط خود را و تکالیف شخصی خود را می بیند، نمی تواند به مسائل اجتماعی توجه درخوری کند و از کنار آنها به آسانی می گذرد. سؤال این است که آیا نوعی برداشت و تفسیر از آموزه های دینی، چنین روحیه و منشی را بر ما مسلط کرده است؟ و اگر بخواهیم از این حالت بیرون آییم، آیا راهی غیر از تغییر نگاه خود به دین و احکام دینی داریم؟ توجه دارید که همه مشکلات را با توصیه یا برنامه های جنبی در حوزه نمی توان حل و فصل کرد. باید ریشه ها را یافت و ما بر این گمانیم که ریشه چنین وضعی در نحوه نگاه ما به دین و آموزه های اسلامی است. نظر شما در این باره چیست؟
جواب: من گمان نمی کنم بتوان خیلی روی این عامل تکیه کرد؛ زیرا حداقل در اندیشه شیعی، انزواگرایی و گوشه گیری توصیه نشده و بلکه خلاف آن، روج داشته است. کناره گیری از امور جامعه و پرهیز از مردم گرایی، همیشه در مکتب ما مذموم بوده است. شما ببینید الان نام و اسم و رسم چه گروه هایی از علمای ما زنده مانده و به آنها افتخار می کنیم. بیشتر کسانی هستند که به صحنه های اجتماعی آمدند و اثرآفرین بودند. از همین نکته، می توان دریافت که حرکت کلی و اصلی حوزه در اجتماع و علوم دینی به سمت دخالت و ارتباط با اجتماع بوده است. البته گاهی با حرکت های غیرمتعارف در حوزه مواجه بوده ایم؛ یعنی همیشه کسانی بوده اند که تقدس و فضیلت را در دوری از اجتماع و سیاست می دیدند؛ ولی این جریان، بر روح و کلیت حوزه حاکم نبوده است. قاعده را نباید به استثناها ارجاع داد و با آنها تفسیر کرد. سعی و اهتمامی که علمای ما به مسائل اجتماعی داشته اند، جای هیچ گونه تردیدی نمی گذارد که آنها دین و آموزه های آن را در خلوت های خود حبس نکرده بودند. اما این را می پذیریم که حوزه ها نتوانستند جایگاه شایسته خود را در صحنه ها و میدان های اجتماعی احراز کنند. دلیل آن را شاید بتوان در بیرون بودن حکومت و مناصب اجتماعی از دست علما جست. انگیزه برای حضور در جامعه بوده است؛ ولی وقتی نگذاشتند که آنها در امور دخالت کنند و به صحنه بیایند، همین غیبت از صحنه، پیامدهایی را بر حوزه تحمیل کرد که یکی از آنها درون گرایی علمی بود. این نوع درون گرایی که در واقع به ما تحمیل شد، فرق می کند با اینکه ما وظیفه خود را جز این ندانیم. اگر دانشمندان ما به مباحث انتزاعی و ذهنی مشغول شدند، دلیلش را باید در اوضاعی دانست که تحمیلی بود، نه خواسته علما و اندیشمندان اسلامی. محروم شدن از احراز جایگاه اجتماعی، این پیامدها را دارد. گروه هایی از
طبقات جامعه، قادر به روزآمد کردن خود هستند که بتوانند جایگاه اجتماعی مناسب خود را احراز کنند؛ ولی اگر همان گروه، به حاشیه رانده شود، به تدریج حاشیه ای می اندیشد و خیلی سخت می تواند فکر خود را از حواشی بیرون ببرد. هر گاه که علمای ما توانسته اند به موقعیت های اجتماعی برسند، قدرت پاسخگویی خود را نیز نشان داده اند: مثلا مرحوم محقق کرکی، در کانون توجهات دولت و اجتماع قرار گرفت. برای همین آثار ایشان سرشار از نکات و مطالبی است که به کار اداره اجتماع می آید و تفاوت چشم گیری با آثار اسلاف و اخلاف خود دارد. همین گونه است مرحوم علامه حلی. وی طرف توجه حاکمان وقت قرار گرفت؛ نزد ایشان می آمدند و صلاح و مشورت می خواستند. همین احترام و ارتباطی که آن عالم برجسته دینی داشت، موجب شد که کتاب هایش مشحون از فروعی شود که ناظر به نیازهای روز جامعه اش بود.
متاسفانه این وضع و تعامل، ادامه نیافت و در یکی دو سده اخیر، علمای ما از صحنه کنار گذاشته شدند؛ به ویژه در چند دهه پیش از انقلاب که به معنای واقعی کلمه منزوی و گوشه گیر بودیم. در نیم قرن قبل از انقلاب، حتی سعی بر این بود که تا می توانند از گسترش ارتباطات اجتماعی علما جلوگیری کنند. تبلیغات وسیعی صورت گرفت که نظر مردم را از عالمان دینی برگردانند و متوجه امور دیگر کنند. حتی از طرح مشکلات اجتماعی در مجامع دینی هراس داشتند و سیاست کلی دولت های پس از مشروطه، بیشتر به این سمت بود که رابطه روحانیت را با مردم قطع کنند. وقتی عالم دینی با مسائل اجتماعی درگیری ذهنی نداشته باشد، چاره ای جز رفتن به سوی همان مسائل ذهنی و انتزاعی ندارد. خلاقیت ذهنی از کار نمی افتد؛ ولی می توان مسیر آن را تغییر داد. سیاست کلی و حاکم بر ممالک اسلامی این بود که خلاقیت های ذهنی در حوزه ها، سمت و سوی اجتماعی نداشته باشد. تا حد بسیاری هم موفق شدند و حوزه ها را به صورت نامرئی به محاصره خود درآوردند. وقتی نمی گذارند ارتباطی میان حوزه و مردم باشد، در واقع حوزه را محاصره کرده اند. در چنین روزگاری، ذهن های خلاق و نیرومند حوزوی، صرف مباحثی شد که کاربرد اجتماعی و عینی آنها کمتر بود. شما اگر به مکاسب مرحوم شیخ مرتضی انصاری توجه کنید، می بینید که مسئله «بیع فضولی» چقدر عمیق و پردامنه بحث شده است. مرحوم شیخ، خیلی دقیق و گسترده وارد این فرع فقهی شده است.
درباره اینکه «اجازه» عنوان «کاشفه» دارد یا «ناقله» کلی فکر کرده اند و نوشته اند و ما می خوانیم و مباحثه می کنیم. ولی شما وقتی به جامعه برمی گردید، اثری از این مباحث نمی بینید. یک بازاری متدین، می تواند عمری در بازار کسب و کار کند و چیزی از این بحث ها را نشنیده باشد. تحقق خارجی این مباحث خیلی کم است. البته من می پذیرم که این دست مباحث فقهی فقط برای فایده عملی آنها نیست و در واقع نوعی تمرین اجتهاد هم محسوب می شود؛ ولی اگر مرحوم شیخ در جایگاهی قرار داشت که خود را در سرنوشت کلی کشور مؤثر می دید، این بحث های دقیق و پردامنه را معطوف به موضوعات اجتماعی تر، مانند مثلا نظام پولی کشور می کرد. اگر قصد ورزش فکری داشتند، موضوعات دیگری هم بود که بیشتر مبتلا به بود و تاثیر بیشتری در اجتماع داشت. اینکه شما می بینید حضرت امام – رحمه الله علیه – به مسائل اجتماعی توجه بیشتری داشتند، چون ارتباط نزدیک تری با مردم پیدا کرده بودند. طبیعی است که وقتی شما رفتید در میان مردم و مثلا زمام برخی امور راهم به عهده گرفتید، با سؤالات بیشتری مواجه می شوید و در خلوت علمی خود، سعی می کنید پاسخی برای آن سؤال ها پیدا کنید. به همین دلیل است که تحریر الوسیله امام (ره) پر است از پاسخ به مستحدثات. ایشان حتی در این کتاب، سؤال هایی را مطرح و پاسخ گویی کرده اند که در آن زمان، صورت احتمالی داشت و بعدها تحقق خارجی یافت. مباحثی مانند احکام پول، لقاح مصنوعی، نماز در کره ماه و… در تحریر آمده است و این نشان می دهد که ذهن ایشان، چقدر به مسائل مبتلا به اجتماعی توجه داشته است. ایشان، وقتی مسئله ولایت فقیه را مطرح کردند که کسی فکر نمی کرد به این زودی ها امکان تحقق آن در خارج وجود داشته باشد. اما فقیهی که با اجتماع خود در ارتباط است، به این گونه مسائل هم توجه می کند و درباره آنها می اندیشد.
بنابراین نمی توان گفت که در اینجا تقصیری صورت گرفته است؛ بلکه قصور است؛ چون دست علما از حکومت کوتاه بود، و سیاست کلی دولت های پیش از انقلاب، حذف روحانیت از هرگونه تاثیرگذاری در مسائل اجتماعی بود، حوزه نتوانست خود را روزآمد کند و به اصطلاح به روز شود. این قصور است، ولی آنچه از سؤال شما فهمیده می شد، تقصیر بود که من به آن نرسیده ام.
درباره نوع و وجه رابطه میان قدرت و دانش، حداقل دو نظریه هست که بحث درباره آنها خالی از فایده نیست. طبق یک نظریه، قدرت سیاسی، مولد دانش های مناسب و هماهنگ با خود است. بنابراین یک حکومت و نظام سیاسی، بعد از آنکه قدرت را قبضه کرد، شروع می کند به تولید دانش هایی که به کارش می آید و با آن هماهنگ است. نظریه دوم این است که دانش ها، موجد قدرت هستند: یعنی قدرت سیاسی، برآمده از مجموعه ای از دانش ها و مهارت ها و فرهنگ است. مطابق این نظریه، فقه و اخلاق و کلام و تفسیری که ما داریم، نوعی حکومت ویژه را سازمان دهی می کند و شکل می بخشد؛ نه بر عکس. از صحبت های شما چنین برمی آید که حضرت عالی بیشتر متمایل به نظریه نخست هستید؛ یعنی این که قدرت، در تاسیس و شکل گیری علوم مؤثر است. اگر این نظریه را بپذیریم، لوازمی دارد که پذیرفتن آنها آسان نیست. چون مطابق این عقیده خاص، علوم و معارفی که اکنون به ما ارث رسیده است، محصول دوران ها و محیطهایی است که زمان آنها سرآمده است و چون آن دانش ها، مولود نوع خاصی از حکومت و نظام سیاسی بوده اند، ما در استفاده از همه آنها باید احتیاط کنیم و بلکه دست به گزینش و احیانا اصلاح بزنیم. بنابراین خست باید قدرت سیاسی را قبضه کرد و از آن طریق، دست به تولید علم زد. برخی از صاحب نظران این نظریه را تقویت می کنند و معتقدند آنچه اکنون در دست ما قرار گرفته، میراث دورانی است که شباهت چندانی به زمینه و زمانه ما ندارد. به گفته ایشان، اگر ادبیات حاکم بر گفتمان دینی تا حدی اقتدارگراست و به عناصری مانند مشورت، بهایی نمی دهد، دلیلش این است که ریشه های این ادبیات و گفتمان در زمانه ما نیست؛ مربوط به دوران هایی می شود که در آن دوران ها، قدرت های سیاسی این گونه عمل می کردند و اهل شور و همه پرسی و… نبودند. مسئله نصوص، البته فرق می کند. بحث بر سر معارف و دانش هایی است که ما تولید کرده ایم.
وقتی شما سخن از این می گویید که اگر علمای ما در مناصب و جایگاه های حکومتی یا اجتماعی قرار داشتند، علوم دینی به راه دیگری می رفت، چنین استنباط می شود که در حال جانب داری از این نظریه هستید. اگر غیر از این است، توضیح بفرمایید.
مراد من این نبود که دولت و قدرت، مبدا گسترش علوم است. من قدرت سیاسی را یکی از چندین عامل مهم در بسترسازی برای گسترش مرزهای دانش می دانم. بیشتر روی ارتباط با جامعه تکیه داشتم تا با حاکمان و قدرت. البته اگر قدرت هم در اختیار دانشمندان دینی بود، به همین نتیجه می رسیدیم؛ یعنی ارتباطات عالمان با مسائل اجتماعی و حکومتی خیلی نزدیک و تنگاتنگ می شد و علوم دینی از آن انزوا و گوشه گیری بیرون می آمد. ولی ارتباط، بدون در اختیار داشتن قدرت هم حاصل می شود؛ مانند آنچه از دوران علامه حلی و محقق کرکی مثال زدم. البته قدرت ها، این امکان و توانایی را دارند که میان علم و اجتماع فاصله بیندازند؛ یعنی ارتباط میان علما و جامعه را قطع کنند و نگذارند خلاقیت های ذهنی اهل علم، معطوف به اجتماعیات شود.
به نظر من می آید که رابطه میان علم و قدرت، یک ارتباط متقابل است. در همین تاریخ معاصر ما نمونه هایی است که نشان می دهد، گاهی دانش، مبدا و سرچشمه قدرت می شود؛ مانند آنچه در ماجرای انقلاب اسلامی پیش آمد. اندیشه و توان علمی حضرت امام (ره) در باب اسلام و حکومت، آغاز تحولاتی شد که به شکل گیری نظام دینی در ایران انجامید. برای عکس آن هم نمونه های فراوانی می توان مثال زد. امروزه، قدرت ها، دانش های متناسب

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *