تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

تحولی در ارائه‌ها با فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم!

اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفه‌ای برای ارائه‌ی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین می‌کند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آماده‌ی استفاده باشند.

فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفه‌ای، ارائه‌ی شما را به سطحی بالاتر می‌برد.

چرا باید از فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم استفاده کنید؟

طراحی حرفه‌ای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.

صرفه‌جویی در زمان: نیازی نیست ساعت‌ها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.

استفاده‌ی آسان: بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.

فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم حرفه‌ای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.

متمایز باشید!

دیگر نگران بهم‌ریختگی یا طراحی‌های غیرحرفه‌ای نباشید. فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم به شما این امکان را می‌دهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائه‌ای تأثیرگذار داشته باشید.

همین حالا دریافت کنید و تجربه‌ای متفاوت از ارائه‌های حرفه‌ای را داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل خدا در فلسفه ویتگنشتاین متقدم :

(۱) ویتگنشتاین در رساله (۲) چهار بار از خدا نام می برد; اما در هر چهار مورد، بحث او فقط به نحو فرعی و جنبی به فلسفه دین مربوط می شود، مگر احتمالا فقره ۴۳۲.۶ که در آن می گوید: «خدا خود را در جهان آشکار نمی کند.» به این مطلب باز خواهم گشت.

با این حال، این چهار فقره ما را با شیوه تفکر ویتگنشتاین درباره خدا در هنگام نگارش رساله آشنا می کند. وی در این فقره ها از (الف) حدود قدرت خدا در عمل خلقت; (ب) استلزامات منطقی عمل (یا اعمال) خلقت; و (ج) ارتباط خدا و تقدیر (۳) با قوانین طبیعت، بحث می کند.

در فقره اول (۰۳۱.۳) می گوید:

گفته اند که خدا می تواند هر چیزی را بیافریند، مگر آنچه مغایر با قوانین منطق باشد. زیرا ما نمی توانیم بگوییم که یک جهان «غیرمنطقی » چگونه به نظر می رسد.

من فکر نمی کنم کلمه «گفته اند» در اینجا نقش مهمی داشته باشد. حداکثر چیزی که می توان پرسید این است که: آیا اکنون نیز می گویند؟ تصور نمی کنم ویتگنشتاین نظر مذکور را به عنوان نظری منسوخ و بی اعتبار نقل کرده باشد. به عقیده من، معنای عبارت او چنین است: «نمی دانم که آیا هنوز به این نظر معتقدند یا نه اما می دانم که زمانی به آن معتقد بوده اند. به هر حال اعتقاد یا عدم اعتقاد آنان به نظر مذکور ربطی به آنچه باید بگویم ندارد. من از آن نظر فقط برای بیان نکته ای فلسفی – منطقی استفاده می کنم.» آن نکته این بود که ما نمی توانیم هیچ چیز غیرمنطقی را بگوییم یا به آن بیندیشیم و این چیز غیرمنطقی هیچ ارتباط مستقیمی با خلقت ندارد. روشن است که ویتگنشتاین در اینجا خود را درگیر مسائل مربوط به الهیات نمی کند. چرا باید چنین کند؟ او نه در این فقره و نه در هیچ بخش دیگری از رساله به الهیات نمی پردازد، پس حق دارد که نظریات خود را درباره خلقت الهی بیان نکند. شاید فکر می کرد که اگر خود را درگیر مسائل الهی کند ممکن است الهیات نکته فلسفی – منطقی اش را دچار ابهام سازد; از این رو ترجیح داد از این مسائل دوری کند.

ویتگنشتاین در فقره دوم (۱۲۳.۵) دوباره به مساله خلقت بازمی گردد. او در این فقره کمی از فقره ۰۳۱.۳ فراتر می رود، تا آنجا که به نظر می رسد به این نظریه معتقد بوده است که خدا نمی تواند چیزی را که مغایر با قوانین منطق است خلق کند.

اگر خدایی جهانی بیافریندکه در آن بعضی قضایا صادق باشند با این کار جهانی می آفریند که در آن همه نتایج آن قضایا نیز صادق هستند. به همین ترتیب، او نمی توانست جهانی بیافریند که در آن قضیه “ “P صادق باشد بدون آنکه مجموع مصادیق آن را بیافریند.

در اینجا بار دیگر فقره ای داریم که بر نکته ای منطقی تاکید می کند. این نکته به مبانی صدق، (Wahrheitsgrunde) و ارتباط موجود میان قضایایی مربوط می شود که از یکدیگر نتیجه می شوند یا با یکدیگر در تناقض هستند. حضور خدا در این متن عجیب به نظر می رسد. او، به بیان دقیق، هیچ چیز به استدلال مذکور نمی افزاید بلکه برعکس، آنچه درباره اش گفته شده نتیجه استدلال است، دست کم به آن نحوی که بیان شده تقریبا یک جمله معترضه است. اگر ویتگنشتاین یک «حتی » اضافه کرده بود این فقره به صورت روشنتری با بقیه متن ارتباط می یافت. در آن صورت استدلال چنین ادامه پیدا می کرد: حتی خدا تابع این قوانین منطقی است; یعنی او نمی توانست جهانی بیافریند که در آن قضیه “ “P صادق باشد اما نتایج آن، همراه با مصادیقشان، صادق نباشند.

اگر این مطلب را همراه با آنچه ویتگنشتاین در فقره ۱۲۴۱.۵ درباره قضایای متناقض می گوید در نظر بگیریم، به این نتیجه می رسیم که از نظر او خدا نمی توانست جهانی بیافریند که با قوانین منطق مغایر باشد. فقره ۱۲۴۱.۵ می گوید: «هر قضیه ای که قضیه دیگری را نقض کند آن را نفی می کند.» حال اگر خدا جهانی بیافریند که در آن قضیه “ “P ،و همچنین همه نتایج این قضیه و مصادیقشان صادق باشند، و اگر قضیه ای که قضیه دیگری را نقض می کند آن را نفی کند، (verneint) پس نتیجه می گیریم که خدا نمی تواند جهانی بیافریند که در آن هر دو قضیه مذکور صادق باشند. بنابراین، حتی او نیز تابع قوانین منطق است. خدا باید میان جهانی که در آن “ “P صادق است و جهانی که در آن «نه P »صادق است یکی را برگزیند و نمی تواند جهانی بیافریند که در آن هر دو صادق باشند.

سومین فقره از رساله که در آن از خدا نام برده شده فقره ۳۷۲.۶ است. در اینجا نیز نام خدا در متنی آمده که در آن از نکته ای فلسفی – منطقی بحث می شود. اما این بار بحث بر سر علیت و قوانین طبیعی است. ویتگنشتاین به تبع اکامیها (۴) ، قائلان به مذهب تقارن (۵) ، هیوم (۶) و دیگران معتقد است که هیچ مبنای منطقی برای استقرا و قوانین طبیعی منتج از آن وجود ندارد، زیرا ضرورت علی، که این قوانین مبتنی بر آن هستند، مبنای منطقی ندارد.

ضرورتی، (Zwang) که بر طبق آن، چیزی باید روی دهد چون چیز دیگری روی داده است وجود ندارد. فقط ضرورتی منطقی وجود دارد. (رساله ۳۷.۶) (۷)

اما از نظر ویتگنشتاین :

تمام جهان بینی، (Weltanschauung) جدید مبتنی بر این توهم است که آنچه به اصطلاح قوانین طبیعی نامیده می شود تبیین پدیدارهای طبیعی است. (رساله ۳۷۱.۶)

در اینجا خدا و در واقع معتقدان به او وارد صحنه می شوند. آنان هر رویدادی را در جهان به اراده و خواست خدا نسبت می دهند و نه به قوانین طبیعی.

بدینسان انسان عصر جدید در برابر قوانین طبیعی، همچون چیزی که نباید به آن دست بخورد (۸) ، متوقف می شود، چنانکه پیشینیان در برابر خدا و تقدیر (متوقف می شدند).

و در واقع هر دو هم حق دارند و هم حق ندارند. اما پیشینیان از این جهت که مساله را به پایان، (Anschluss) مشخصی می رسانند بی گمان نظر روشنتری دارند، در حالی که نظام جدید می خواهد چنین نشان دهد که گویی همه چیز تبیین شده است. (رساله ۳۷۲.۶) (۹)

معلوم نیست «پیشینیان » (۱۰) چه کسانی هستند. ممکن است کسانی باشند که پیش از مسیحیت یا پیش از اسلام می زیسته اند، و احتمالا همینطور هم هست. اما این مساله اهمیتی ندارد; آنچه مهم است فهمیدن معنا و مفهوم این عبارتهاست.

نکته ای که ویتگنشتاین می خواهد بیان کند این است که معتقدان به تقدیر (خواه مجرد باشد خواه تشخص یافته) و به اراده خدا، در تبیین پدیدارهای طبیعی یک نقطه پایان (۱۱) داشتند، هرچند که این نقطه پایان ممکن است ناکافی و نامناسب بوده باشد. اما کسانی که معتقدند قوانین طبیعی می توانند هر چیزی را تبیین کنند هیچ نقطه پایانی ندارند; از این رو هیچ چیز را نمی توانند تبیین کنند.

اگر بگوییم که رویداد B واقع شده است زیرا خدا آن را اراده کرده یا تقدیر آن را مقدر نموده است تبیینی برای وقوع این رویداد ارائه داده ایم، خواه رویداد A که مقدم بر رویداد B است علت وقوع آن باشد یا نباشد. خدا می توانست اراده کند یا تقدیر می توانست مقدر نماید که A علت وقوع B باشد اما در این صورت نیز وقوع B معلول حکم خدا یا خواست تقدیر است. چه این تبیین کامل و کافی باشد و چه نباشد، دست کم دارای یک «پایانه »، (terminus) است.، terminus) کلمه ای است که بعضی از مترجمان آن را به جای کلمه آلمانی Anschluss به کار برده اند.) سؤالات دیگری را نیز می توان مطرح کرد. برای مثال چرا خدا اراده کرده است که همه اجسامی که بار مغناطیسی دارند اجسامی را که دارای بار مخالف اند جذب و اجسامی را که دارای بار مشابه اند (مثبت یا منفی) دفع کنند. ما نمی توانیم به این سؤال پاسخ دهیم، اما این چیزی از قدرت تبیین کنندگی تبیین الهی مذکور نمی کاهد; همچنانکه اگر کسی نتواند تبیین کند که چرا اجسامی که از پنجره به بیرون پرتاب می شوند به سمت زمین سقوط می کنند این چیزی از قدرت تبیین کنندگی تبیین پرتاب جسم به خارج از پنجره کم نمی کند. این تبیین به همان صورت خود تبیینی کامل است.

اما از نظر ویتگنشتاین این مطلب در مورد تبیینهای علمی صادق نیست. به عقیده او حتی اگر آنها چیزی را تبیین کنند همه چیزها را تبیین نمی کنند و اصولا نمی توانند چنین کنند. با وجود این از نظر او اینکه علوم می توانند همه چیزها را تبیین کنند بخشی از اعتقاد رایج در نظام جدید است. (از لحاظ زمانی مشخص نیست که دوره کهن چه موقع به پایان رسیده و دوره جدید چه هنگام آغاز شده است.) زیرا آنان معتقدند که هنگامی یک مساله به پایان می رسد که برای آن تبیینی علی ارائه شود. اما این مطلب درست نیست. گفتن اینکه سقوط جسم از پنجره معلول یکی از قوانین طبیعت است این پدیده را به طور کامل تبیین نمی کند زیرا هیچ ضرورت منطقیی وجود ندارد که باعث شود اجسام به جای آنکه بالا روند یا ارتفاع و مسیر خود را حفظ کنند (آنگونه که اگر از یک فضاپیما به خارج پرتاب شوند احتمالا چنین خواهند کرد) به سمت پایین سقوط کنند. گفتن اینکه خدا اراده کرده است که اجسام یکدیگر را جذب کنند، بر فرض صحت، تبیین می کند که چرا جسم پس از پرتاب شدن از پنجره به جای بالارفتن و یا ادامه حرکت در یک خط مستقیم، به پایین سقوط می کند ولی تبیین نمی کند که چرا خدا چنین اراده کرده است; اما این مساله دیگری است. (۱۲)

این فقره احتیاج به چند توضیح دیگر دارد. اولین مساله، کنار هم آمدن خدا و تقدیر است. گاهی تقریبا به نظر می رسد که ویتگنشتاین این دو را یکی می داند. من از این مساله در فصل یازدهم که درباره سرنوشت است به نحو کاملتری بحث خواهم کرد. مساله دوم این است که گویی خدا به مقام قبلی خود بازگشته است (۱۳) زیرا دیگر از خدایی (۱۴) صحبت نمی شود. دلیلش هم روشن است. اگر کثرتی از خدایان وجود داشت که هریک برای خود می آفرید و برای خود اراده می کرد، همانطور که ویتگنشتاین مجسم می کند، وضعیتی ناممکن پیش می آمد. در این وضعیت کوشش برای تبیین پدیدارهای طبیعی با توسل به اراده خدا بی معناست زیرا می توان پرسید کدام خدا؟ و اگر گفته شود «خدایی » (۱۵) ، پاسخی رضایت بخش نخواهد بود. چرا که در این وضعیت یا هر خدایی قلمرو خاص خود را دارد و در آن می آفریند و اراده می کند، آن گونه که خدایان در بین النهرین، یونان، روم (و به نحو نسبتا متفاوتی در مصر) چنین می کردند، و یا به قلمرو یکدیگر تجاوز می کنند. اگر حالت دوم را بپذیریم پس دیگر از این حقیقت که تاکنون هر روز صبح خورشید طلوع کرده است نمی توانیم بدانیم که آیا فردا صبح نیز طلوع خواهد کرد یا نه. زیرا ممکن است یکی از خدایان به دلیلی مخالف طلوع خورشید باشد و با فرمان خویش بساط طلوع و غروب خورشید را برچیند. در نتیجه جهان از این پس یا در تاریکی دائم خواهد بود و یا در روشنایی دائم. در چنین وضعیتی پیشگوییهای ما درست به همان اندازه فرضی خواهد بود که پیشگوییهای قائلان به نظام جدید از نظر ویتگنشتاین; و ما، همانند کسانی که معتقد به قوانین طبیعی هستند، دلیلی برای اعتقاد به اینکه خورشید فردا طلوع خواهد کرد یا نه نخواهیم داشت. بنابراین ویتگنشتاین کاری خردمندانه کرد که از خدا سخن گفت و نه از خدایی.

مساله سوم، که مهمترین مساله نیز هست، این است که این فقره نحوه تفکر ویتگنشتاین را درباره اراده خدا روشن می سازد. همان طور که از آنچه درباره خدا و اخلاق می گوید آشکار است (ر.ک. به فصل دوم) ظاهرا او خدا را دارای اراده ای همه توان می داند و مایل است بپذیرد که اراده خدا بر درستی هر چیزی تعلق بگیرد آن چیز درست است. اما در اینجا ظاهرا می پذیرد که حتی قوانین طبیعت نیز می توانند تابع اراده خدا باشند. اگر کسی تحلیل هیوم را از قوانین طبیعت قبول کند توسل به اراده خدا برایش بسیار وسوسه انگیز خواهد بود.

آخرین فقره از رساله که در آن از خدا نام برده شده فقره ۴۳۲.۶ است. در این فقره سرانجام ویتگنشتاین در نظام فکری خود نقش مشخصی برای الهیات فلسفی قائل می شود، هر چند که نقشی منفی است.

اینکه جهان چگونه است برای امر برتر، (the higher) هیچ فرقی نمی کند. خدا خود را در جهان آشکار نمی سازد. (رساله ۴۳۲. ۶)

به میان آمدن نام خدا در این فقره به منظور استحکام بخشیدن به نکته ای فلسفی – منطقی درباره چیزی است که ویتگنشتاین آن را «امر برتر» می نامد. ارزشهای اخلاقی، زیبایی شناختی و دینی به این امر برتر تعلق می گیرد. اما این بار نکته ای در خصوص نحوه وجود خدا بیان شده است یعنی اینکه او در جهان نیست. در تفکر ویتگنشتاین این بدان معناست که خدا واقعیتی مانند دیگر واقعیتها نیست چه برسد به اینکه شیئی در میان دیگر اشیاء باشد. خدا مانند هر چیز «برتری » متعالی است. باید متذکر شد (گر چه نباید به این مساله اهمیت خیلی زیادی داد) که رهیافت غیرقطعی، شرطی و بعید به خدا – یعنی «گفته اند»، «اگر خدایی …»، «پیشینیان معتقد بودند که …» – در اینجا وجود ندارد; در عوض ما با عبارتی صریح و روشن درباره خدا مواجهیم. اما از اینجا نمی توان نتیجه گرفت که ویتگنشتاین به خدا معتقد بود زیرا عبارت مذکور را می توان بدون تغییر در معنا به این صورت بیان کرد: «اگر خدایی وجود داشت، خود را در جهان آشکار نمی ساخت.»

عبارت ویتگنشتاین را به هر نحوی تفسیر کنیم باز به نظر می رسد که مضمونش مخالف با تعالیم تقریبا هر دینی است. از نظر همه خداانگاران (۱۶) خدا، جهان یا طبیعت است. از نظر یهودیان خدا خود را در رویدادهای تاریخی آشکار می کند. از نظر مسیحیان خدا خود را به طور کلی در رویدادهای تاریخی و به طور خاص در حیات عیسی مسیح آشکار می سازد. از نظر مسلمانان خدا خود را در جهان به عنوان قسمت، (Kismet) یا تقدیر آشکار می کند.

ویتگنشتاین هیچ کدام از این تعالیم را نقض نمی کند. او نمی گوید که خدا خود را در جهان آشکار نمی کند بلکه می گوید او خود را در جهان به عنوان یک واقعیت یا رویداد یا وضعیتی که بخشی از جهان را تشکیل می دهد، آشکار نمی کند. از این رو خدا، مانند ارزش، بخشی از جهان نیست بلکه «بیرون از جهان » است. او، مانند ارزش، به آنچه برتر است تعلق دارد. بنابراین، خدا از آن جهت که خود را آشکار می کند بخشی از جهان وقایع یا جهان داده های علمی نیست. حتی همه خداانگاری مانند اسپینوزا (۱۷) نیز این را می پذیرد. حتی اگر جهان، (Natura Naturata) خدا، (Natura Naturans) (۱۸) باشد باز خدا از این جهت که از بیعت یا ماهیت خودش ناشی می شود به نحوی متمایز از جهان و «بیرون » از آن است. (۱۹)

من بعدا خواهم گفت که چگونه می توان این نظر را بانظریه مسیحیت جمع کرد، اما اکنون می خواهم مطلبی را بیان کنم که به براهین وجود خدا مربوط می شود. به طور کلی ما دو نوع برهان داریم: یکی برهان لمی، (a priori) که از مفهوم خدا ناشی می شود و دیگری برهان انی، (a posteriori) که مبتنی بر حقایقی درباره جهان و اصل علیت است. معمولا گفته اند – آکوئیناس (۲۰) و پیروانش گفته اند; کانت (۲۱) گفته است; افراد بی شماری هنوز می گویند – که نمی توان از طریق مفهوم چیزی بر وجود آن استدلال کرد. بنابراین اگر بخواهیم برهانی بر وجود خدا بیاوریم این برهان باید انی باشد. اما با توجه به آنچه ویتگنشتاین گفته است این برهان خدا را یکی از واقعیتهای جهان می کند یعنی یک محرک اول (۲۲) ، یک علت نامعلول اول (۲۳) ، یا یک عقل حاکم (۲۶) و یا ترکیبی از هر پنج تا. درست است که خدا، به معنایی بسیار عالیتر و کاملا متفاوت، بخشی از نظام جهان است (درست همان طور که حاکم مستبدی که بر کشوری حکم می راند بخشی از آن کشور و مدیری که شرکت صنعتی بزرگی را اداره می کند بخشی از آن شرکت است) اما این دقیقا تصوری نیست که ما از خدا داریم.

منظور من این نیست که برهان لمی، به عنوان یک برهان، برتر از برهان انی است. احتمالا درسی که از مطلب مذکور می توان آموخت این است که فکر اثبات وجود خدا، همان طور که ویتگنشتاین بعدها ثابت کرد (ر.ک. به فصل هشتم)، یک پندار باطل است. اما رهیافت لمی خصوصیتی دارد که آن را توصیه می کند: این رهیافت خدا را حلقه ای از یک زنجیره علی نمی سازد. در واقع واجب الوجود (۲۷) ، که در مقابل موجودات ممکن قرار دارد، کاندیدای بسیارخوبی برای احراز مقام خدایی در فلسفه ویتگنشتاین است. هر چه که در مورد واجب الوجود به عنوان خدا گفته شود، دست کم او این خصوصیت را دارد که خود را در جهان آشکار نمی کند، به این معنا که واقعیتی در جهان نیست. افزون بر این، چون ممکن الوجود نیست پس، همانگونه که شایسته «امر برتر» است، از جهان فراتر می رود.

اما مشخص نیست که آیا ویتگنشتاین واجب الوجود را به عنوان خدای خود می پذیرفت یا نه. او با پیروی از خط مشی منطقی و شکاکانه می گوید فقط ضرورت منطقی وجود دارد. علیت مسلما فاقد این ضرورت است، اما آیا مفهوم موجودی که عدم وجودش غیرقابل تصور و از این رو غیرممکن است هم فاقد ضرورت منطقی است؟ پاسخ این سؤال روشن نیست. درک این مساله آسان است که چرا منطق دانان در جایی که میان رویداد A و B استلزامی وجود ندارد، حتی اگر رویداد B همواره در پی رویداد A آمده و مورد خلافی مشاهده نشده باشد، مایل نیستند بگویند رویداد B ضرورتا از رویداد A نتیجه می شود. امکان وجود مورد خلاف دست کم یک امکان منطقی است، اما چنین امکانی در مورد واجب الوجود، که ضرورت وجودش از ذاتش ناشی می شود، وجود ندارد. به نظر می رسد که ضرورت واجب الوجود ضرورتی منطقی است زیرا اگر کوچکترین نشانی از امکان عدم در او وجود داشته باشد دیگر خدا نخواهد بود.

در یادداشتها (۲۸) چهره کاملا برجسته ای از خدا به نمایش گذاشته شده است. اما باید با این مساله با احتیاط برخورد کرد. گفته اند که ویتگنشتاین دستور داده بود یادداشتها را از بین ببرند و خود او هم از مطالب مندرج در آنها فقط مقدار بسیار اندکی را در رساله آورده است. با وجود این، آنچه جای تردید ندارد این است که حتی اگر او بعدها نظریات مذکور در یادداشتها را بی اعتبار دانسته باشد به هر حال زمانی به آنها معتقد بوده است. بنابراین کاملا درست است که از آنها به عنوان نظریات او بحث کنیم. در عین حال باید از خود بپرسیم که چرا ویتگنشتاین این نظریات را در رساله نیاورده است. من بعدا پاسخی به این سؤال خواهم داد.

فقره هایی از یادداشتها که به خدا مربوط می شود در تاریخ ۱۱ ژوئن و ۸ ژوئیه ۱۹۱۶ نوشته شده است (یادداشتها صص ۳ – ۷۲ و ۵ – ۷۴.) این تاریخها ممکن است جالب توجه باشد اما ربطی به آنچه ویتگنشتاین در یادداشتها نوشته است ندارد. (۲۹)

او در فقره اول فهرستی – من مایلم آن را «مناجات » (۳۰) بنامم – ارائه می دهد از چیزهایی که مدعی است درباره خدا و هدف زندگی می داند. در مجموع سیزده قضیه در این فقره هست که فقط پنج قضیه آخر مستقیما به خدا مربوط می شود. من ابتدا این پنج قضیه را بررسی می کنم. آنها عبارت اند از:

معنای، (Sinn) زندگی یعنی معنای جهان را می توانیم خدا بنامیم.

و این را مرتبط کنید، (daran knupfen) با تشبیه خدا به پدر.

دعا، تفکر درباره معنای زندگی است.

من نمی توانم کاری کنم که رویدادهای جهان مطابق خواست من روی دهند; من کاملا ناتوان هستم.

من فقط می توانم خودم را مستقل از جهان – و بدینسان، به یک معنا، مسلط بر آن – کنم، آن هم فقط تا آنجا که از هرگونه تاثیرگذاری در رویدادهای جهان صرف نظر نمایم. (۳۱)

این عبارتها ظاهرا از لحاظ کلامی آشفته هستند. زیرا در آنها از خدا، معنا و هدف زندگی، دعا، تسلط (یا عدم تسلط) من بر جهان و، افزون بر اینها، از خدا به عنوان پدر سخن گفته شده است. اما اینها در قاموس ویتگنشتاین دارای معنا هستند، هر چند که مشخص کردن معنایشان چندان آسان نیست.

من از این نظر او که خدا معنای زندگی یا معنای جهان است آغاز می کنم.

ما باید این مساله را با احتیاط کامل بررسی کنیم. مساله مذکور دارای سه بخش است: اول، منظور ویتگنشتاین از «معنای زندگی » چیست؟ دوم، منظور او از «معنای جهان » چیست و چرا باید این دو را مترادف دانست؟ سوم، که از همه عجیبتر است، اینکه چرا باید این دو را «خدا» بنامیم؟

تصور می کنم که منظور ویتگنشتاین از «معنای زندگی » هدف و نتیجه آن نیست و فکر می کنم که از نظر او اگر مقصود از معنا، هدف ونتیجه باشد زندگی انسان معنایی ندارد چه رسد به زندگی یک گربه ولگرد (۳۲) . سؤال ویتگنشتاین این نیست که «چرا ما اینجا هستیم و چه باید بکنیم؟» همچنین او سؤال مذکور را به صورتی که معمولا آن را مطرح می کنند نیز مطرح نمی کند یعنی «سرنوشت ما چیست؟ از اینجا به کجا خواهیم رفت و چگونه باید برویم؟» از سوی دیگر، «معنای زندگی » هیچ ارتباطی با تبیینهای علمی از قبیل تبیین فیزیکی، شیمیایی، زیست شناختی، تاریخی، روان شناختی و جامعه شناختی ندارد. «معنای زندگی » صرفا همان چیزی است که خود ویتگنشتاین می گوید یعنی معنای جهان. زندگی و جهان یک چیز واحدند. (۳۳) معنای جهان آن چیزی است که جهان را معقول می کند. اما واقعیتهایی که جهان را شکل داده اند فی نفسه معقول نیستند; آنها فقط هستند یا تصادفا هستند. این واقعیتها نمی توانند خود را تبیین کنند و به وسیله علوم و تاریخ نیز نمی توان آنها را تبیین کرد و اگر هم بتوان چنین کرد صرفا تبیینی جزئی و ناقص خواهد بود. اگر جهان اصلا معنایی داشته باشد این معنا باید بیرون از جهان باشد نه درون آن.

اما چیزهای بسیاری بیرون از جهان قرار دارد مانند اخلاق، زیبایی شناسی، مابعدالطبیعه، منطق و خود زبان. چرا یکی از اینها معنای جهان نباشد؟ فکر می کنم از نظر ویتگنشتاین اینها به شیوه های خاص خود معنای جهان هستند زیرا هرکدامشان به جهان معنا می بخشند. من در جایی دیگر کوشیده ام تا نحوه معنابخشیدن آنها را به جهان توضیح دهم. اما اگر نظر ویتگنشتاین را درست فهمیده باشم، ارزش تبیین کنندگی آنها جامع و کامل نیست; پس برای تبیین کامل جهان نیاز به چیز دیگری است که ما آن را خدا می نامیم. بنابراین، خدا به جهان معنا می بخشد و، به تعبیر خود ویتگنشتاین، خدا معنای جهان و معنای زندگی است.

اما منظور از این تعبیر چیست؟ ممکن است منظور این باشد که خدا یک موجود نیست، بلکه نامی است که ما به تبیین واقعیتهای جهان در مرتبه ای عالیتر می دهیم. «خدا» کلمه ای است مرکب (۳۴) یا آمیخته (۳۵) که به ارزشهای اخلاقی، زیبایی شناختی و غیره، که ما با آنها جهان را زینت می بخشیم، اطلاق می گردد.

فقره های دیگری که در روز سرنوشت ساز ۱۱ ژوئن ۱۹۱۶ نوشته شده است ظاهرا این نظر را تایید می کند. اما ما ابتدا باید در مورد خدا به عنوان پدر و همچنین در مورد دعا بحث کنیم.

اگر بگوییم سخن ویتگنشتاین مبنی بر اینکه معنای زندگی و جهان ارتباط تنگاتنگی با تشبیه خدا به پدر دارد و دعا تفکر درباره معنای زندگی است سخنی شگفت آور است مبالغه نکرده ایم.

منظور ویتگنشتاین از خدا به عنوان پدر می تواند بسیار جالب باشد. روشنترین معنای «خدای پدر» (۳۶) این است که او به هنگام آفریدن جهان ما را، بی واسطه یا با واسطه، آفریده است; و ما همانطور که به پدر طبیعی خود وابسته هستیم به او نیز وابسته ایم; و او خواهان رفاه و خوشبختی ماست. معلوم نیست ویتگنشتاین، اگر بود، این تفاسیر را می پذیرفت یا رد می کرد. آنچه او واقعا می گوید این است که مفهوم خدا به عنوان پدر با مفهوم خدا به عنوان معنای زندگی و جهان مرتبط است. تبیینی که من از این گفته ارائه می دهم صرفا از روی حدس و گمان است زیرا هیچ دلیل آشکاری در تایید آن وجود ندارد. تبیین من چنین است: یکی از چیزهایی که پدر می تواند ایجاد کند حس اعتماد به نفس و پایداری است. او ممکن است فردی مستبد باشد; اما حتی اگرچنین باشد و شاید به دلیل اینکه مستبد است، حس پایداری و همچنین، به طریقی غیرعادی و تحکمی، این احساس را ایجاد می کند که حتی در این رفتار پدرانه معنا و معقولیتی وجود دارد، هر چند که ممکن است رفتارش تا اندازه ای نامعقول به نظر برسد.

این مفهوم از خدا نمی تواند تسلی بخش (۳۷) باشد; اما اگر نظر ویتگنشتاین را درست فهمیده باشم او احتمالا آخرین فردی است که آن را تسلی بخش می داند. از نظر او خدا، پدر آسمانی مسیحیت (۳۸) یا حتی خدای رحیم یهودیت (۳۹) نیست. خدای مسلمانان، یعنی الله، البته نه از این جهت که رحمان (۴۰) است بلکه از این جهت که تقدیر را در دست دارد و دلیل هر چیزی است که روی می دهد، از هر خدایی به خدای ویتگنشتاین نزدیکتر است. شاید ساده تر و صحیحتر باشد که بگوییم خدای او خدای یک فیلسوف است و، به تعبیر پاسکال (۴۱) ، هیچ ربطی به خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب ندارد. اما این نظر، چندان خوب و مناسب نیست زیرا نمی تواند «تشبیه خدا به پدر» را تبیین کند. خدای ویتگنشتاین خدایی دینی است; به این معنا که، برخلاف خدای اسپینوزا، در یک زمینه و بافت دینی به خوبی جای می گیرد.

این مطلب را یکی از عبارتهای فقره بعد یعنی «دعا تفکر درباره معنای زندگی است » تایید می کند. البته دعا در اینجا به معنای نیست، اما به هر حال هرگونه دعایی یک عمل دینی است. به علاوه، گرچه درخواست یا تضرع (۴۳) ، چه جنبه دینی داشته باشد و چه جنبه غیردینی (برای مثال در یک مجلس قانونگذاری)، معنای اصلی دعاست اما به هیچ وجه عالیترین نوع دعا نیست. در واقع بعضی از محافل این نوع دعا را خرافی می دانند. باید متذکر شد که در دعای ربانی (۴۴) ، که الگو و سرمشق ادعیه است، نیمی از دعاها به معنای معمولی کلمه درخواست نیستند و اگر آنها را به طور تحت اللفظی درنظر بگیریم بی معنا خواهند بود. اگر نام خدا از پیش مقدس نباشد پس او دیگر خدا نیست، مگر اینکه، همان طور که احتمال داده اند، از «تقدیس کردن » (۴۵) معنای «گرامی داشتن » (۴۶) اراده شده باشد. اما حتی در این صورت نیز درخواست از خدا برای اینکه نامش گرامی باشد و خواستش به اجرا درآید و ملکوتش برقرار گردد با درخواست از او برای نان روزانه فرق دارد. کسانی که در زمینه دعا خبره هستند نظرکردن عرفانی، (mystical contemplation) را عالیترین نوع دعا می دانند، و در این نوع دعا هیچ احتیاجی به درخواست نیست. این دعا عبارت است از نظرکردن به ذات خدا و متحدشدن با او. اما اگر خدا معنای زندگی و معنای جهان است چرا نباید تفکر درباره معنای زندگی دعا باشد؟

در فقره ای که در ۸ ژوئیه ۱۹۱۶، یعنی تقریبا یک ماه پس از مناجات ۱۱ ژوئن ۱۹۱۶، نوشته شده است (یادداشتها صص ۵ – ۷۴) شاهد مناجات دیگری هستیم که شامل فهرستی از نتایج ایمان به خداست.

بیشتر مطالب این فهرست تکرار مطالب فقره پیشین است; با این تفاوت که آنها را کاملتر بیان می کند و مطالبی نیز به آنها می افزاید. در این فهرست آنچه ویتگنشتاین درباره رابطه میان خدا و معنای زندگی گفته بود تکرار می شود: «ایمان به یک خدا به معنای درک مساله معنای زندگی است » و «ایمان به خدا به معنای فهمیدن این حقیقت است که زندگی دارای معنایی است.» در اینجا ویتگنشتاین «یک خدا» و «خدا» را بدون آنکه بینشان فرقی بگذارد به کار می برد. اما این مساله هیچ اهمیتی ندارد، زیرا او صرفا در حال سخن گفتن از ایمان و معنای ایمان داشتن به موجودی الهی است; بنابراین هیچ الزامی ندارد که در این خصوص مؤمن باشد یا ملحد، لاادری (۴۷) باشد یا شکاک (۴۸) . او از آنچه به آن ایمان دارد سخن نمی گوید بلکه از معنایی سخن می گوید که در ایمان به خدا یا ایمان به یک خدا نهفته است.

مساله دیگر رابطه ما با خدا به عنوان یک «اراده بیگانه » (۴۹) است. ویتگنشتاین این را در فقره پیشین مطرح کرده بود:

من نمی توانم کاری کنم که رویدادهای جهان مطابق خواست من روی دهند; من کاملا ناتوان هستم.

من فقط می توانم خودم را مستقل از جهان – و بدینسان، به یک معنا، مسلط بر آن – کنم، آن هم تا آنجا که از هرگونه تاثیرگذاری در رویدادهای جهان صرف نظر نمایم. (یادداشتها ص ۷۳)

در فقره ۸ ژوئیه می افزاید:

جهان به من داده شده است، یعنی اراده من کاملا از بیرون وارد جهان، که از پیش وجود دارد، می شود …

از اینرو ما احساس می کنیم که متکی به یک اراده بیگانه هستیم.

این گونه باشد یا نباشد، به هر حال ما، به یک معنا، متکی هستیم، و آنچه را به آن متکی هستیم می توانیم خدا بنامیم.

خدا، به این معنا، باید صرفا تقدیر و به عبارت دیگر، جهانی باشد که مستقل از اراده ماست.

این عبارتها در واقع بسط عبارتی است که در فقره پیشین آمده بود یعنی «من نمی توانم کاری کنم که رویدادهای جهان مطابق خواست من روی دهند; من کاملا ناتوان هستم.» در این عبارتها، اجزا و ارکان زیر وجود دارد:

۱. «داده شدگی » (۵۰) جهان. گویی مرا به این جهان پرتاب کرده اند زیرا جهان، مستقل از من وجود داشته و دارد. (می توانیم این مطلب را با اشاره به پدر و مادر، بستگان، نهادهای مختلف، قبیله، طبقه یا کشور، نهادهای اجتماعی یا پیشینه تاریخی توضیح دهیم.) من این جهان را انتخاب نکرده ام همچنانکه نامم را خودم برنگزیده ام.

اما این سخنان تا اندازه ای روان شناختی و حداکثر استعاری است. من کاملا از بیرون وارد جهان نشده ام بلکه در این جهان به وجود آمده ام و هیچ وجود پیشینی هم نداشته ام. با این حال توصیف مذکور در مورد احساسی که بچه هنگام بزرگ شدن دارد درست است. واردشدن به این جهان مانند رفتن به کلاس اول دبستان است; در این حالت انسان وارد جهانی می شود که از پیش وجود دارد و دیگران وظیفه خود می دانند که به تازه واردها تفهیم کنند که آنان تازه وارد هستند.

۲. احساس ناتوانی انسان در جهان. این حقیقتی تردیدناپذیر است زیرا حتی قدرتمندترین دیکتاتور، که سرنوشت میلیونها نفر به فرمان او بستگی دارد، نمی تواند نیروهای طبیعت را مهار کند و حتی نمی تواند مطمئن باشد که زیردستانش آن گونه که او می خواهد عمل می کنند; چه رسد به اینکه بتواند فعالیتهای مخالفانش را تحت اختیار خویش درآورد. هر دیکتاتور یا انسان مستبدی باید این گفته ویتگنشتاین را مدنظر داشته باشد که: «من نمی توانم کاری کنم که رویدادهای جهان مطابق خواست من روی دهند.»

اما درباره «من کاملا ناتوان هستم » چه باید گفت؟ بی تردید این مبالغه است زیرا اگر من کاملا ناتوان بودم نمی توانستم در حال نوشتن این کتاب باشم. در غیر این صورت آیا می توان گفت که نیرویی برتر، که رابطه اش با من مانند رابطه من با ماشین تحریرم است (و به گمان بعضی، رابطه نویسندگان کتاب مقدس و روح القدس (۵۱) نیز این گونه است) در حال نوشتن این کتاب است؟ فکر نمی کنم منظور ویتگنشتاین این بوده باشد. بنابراین می توانیم «کاملا ناتوان »، (vollkommen machtlos) را به عنوان بیانی مبالغه آمیز کنار بگذاریم. با این حال، این عبارت بیان کننده این احساس است که بیشتر کارهایی که من می توانم انجام دهم نسبتا جزئی و کم اهمیت است و من هیچ قدرتی بر چیزهای مهمی که در زندگیم تاثیر می گذارند ندارم.

۳. اتکا به اراده ای بیگانه. این را باید در دو بخش بررسی کرد: (الف) اتکا به چیزی و (ب) اراده ای بیگانه.

تصور می کنم آنچه ویتگنشتاین درباره اتکا به خدا در فقره ۸ ژوئیه می گوید از آنچه درباره احساس ناتوانی در جهان در فقره ۱۱ ژوئن گفته ناشی می شود و توضیح آن است. او درباره اتکا چهار مطلب را متذکر می شود: اول، ما دارای احساس، (Gefuhl) اتکا هستیم; دوم، ما، به یک معنا، متکی هستیم (و بر «هستیم » تاکید می کند); سوم، آنچه را به آن متکی هستیم می توانیم «خدا» بنامیم; و چهارم، به این معنا خدا باید تقدیر یا جهانی باشد که مستقل از اراده ماست.

اینکه ما احساس اتکا می کنیم از نظر هرکس جز فردی که جنون خود بزرگ بینی دارد مسلم و قطعی است. اما متکی به چه هستیم؟ ما می دانیم که به پدر و مادرمان، دوستانمان، کارفرماهایمان، هوا و هزاران چیز دیگر متکی هستیم. اما آنچه مشکل ساز است این جمله است که ما «به یک معنا» متکی هستیم (با تاکید بر هستیم.) این «معنا» چیست؟ آیا منظور این است که ما، به یک معنا، مستقل هستیم؟ من فکر می کنم منظور ویتگنشتاین همین است و این مطلب را آنچه در ادامه بحث خواهد آمد تایید می کند.

اینکه آنچه به آن متکی هستیم خداست جزئی از الهیات سنتی است، گرچه از این حقیقت که ما متکی هستیم نمی توان مستقیما نتیجه گرفت که متکی به خدا هستیم. ما می توانیم «آنچه را به آن متکی هستیم » پدر و مادرمان یا هوا یا اجتماع بدانیم و می توانیم محدوده اتکا را وسیعتر کنیم تا شامل دولت (به ویژه کسانی که متکی به امنیت اجتماعی هستند) یا جامعه یا طبیعت یا حتی شامل چیزهایی مانند زیربنای اقتصادی (۵۲) یا تاریخ شود. گرچه اینها اموری انتزاعی هستند اما می توانیم به مظاهر واقعیشان متکی باشیم. ما مطمئنا حاکم بر سرنوشت خود نیستیم و اگر هم باشیم میزان آن بسیار محدود است. ما قربانی بوالهوسیهای طبیعت (خشکسالی، زلزله، سیل) و قربانی سیاستمداران و کارکنان دستگاههای دولتی و قربانی وراثتمان (ثروت یا فقر، زبان، فرهنگ) و قربانی چیزهای دیگری مانند آن هستیم. اما چگونه از این اتکاها به اتکا به آنچه «خدا» می نامیم می رسیم؟

می توانیم بگوییم که همه آن چیزهایی که آشکارا به آن متکی هستیم خودشان به چیزهای دیگری اتکا دارند. آنها نیز مانند ما نمی توانند سرنوشت خود را تعیین کنند. خشکسالی یا باران بیش از اندازه می تواند مانع اجرای برنامه پنجساله کشاورزی شود. «روند تاریخ » به خودش تعین نمی بخشد، همچنانکه طبیعت نیز نمی تواند چنین کند. این باعث می شود که ما به چیزی بیندیشیم که هر چیزی به آن متکی است. می توان آن را تقدیر نامید اما تنها چیزی که تقدیر به ما می گوید این است که آنچه روی خواهد داد، روی خواهد داد. ویتگنشتاین مواظب است که چنین چیزی نگوید. در عوض می گوید: «خدا، به این معنا، باید صرفا تقدیر باشد» و «این معنا» چیزی است که ما به آن متکی هستیم و مستقل از اراده ماست. این تا اندازه ای همان طرز تفکر الهیات سنتی است یعنی الهیات مبتنی بر «اراده خدا». این چیزی بیش از تقدیر (به معنای آنچه به طور حتم روی خواهد داد) است زیرا نتیجه اراده یا حتی خودرایی است. البته خواه عملی اراده شده باشد و خواه صرفا روی داده باشد در هر دو صورت نتیجه یکی است. زیرا این عمل آن چیزی است که روی می دهد و ما نمی توانیم آن را تغییر دهیم.

بخش دوم از (۳) به مفهوم یک «اراده بیگانه »، (alien will) مربوط می شود. چندان روشن نیست که اراده به چه معنا بیگانه است. ممکن است منظور از بیگانه، خصمانه باشد. اما کلمه آلمانی fremde (معادل کلمه انگلیسی foreign به معنای بیگانه، غریبه، خارجی) چنین معنای ناخوشایندی ندارد. کلمه “ “foreign به مقصود ویتگنشتاین نزدیکتر است، اما “ “foreign will در زبان انگلیسی نامانوس به نظر می رسد. شاید «اراده یک غریبه »، (will of a stranger) بهتر باشد. در هر صورت “ alien will در زبان انگلیسی فلسفی جا افتاده است و به شرطی که آن را به معنای بیگانه و غریبه در نظر بگیریم و نه به معنای ناسازگار و خصمانه به کاربردنش اشکالی ندارد.

اما آنچه تفسیرش مشکلتر است عبارتی است که پس از آن آمده و با حروف کج نوشته شده است یعنی: «اینگونه باشد یا نباشد (۵۳) . منظور از «اینگونه » چیست؟ آیا «بیگانه »، که صفت است، منظور است یا «اراده »، که اسم است، و یا هر دو؟ من فکر می کنم آنچه در این عبارت مورد تردید قرار گرفته بیگانه دانستن اراده است. فقره بعد را می توان این گونه تفسیر کرد که به هر حال چیزی وجود دارد که مستقل از اراده ماست و ما به آن متکی هستیم. ما می توانیم آن را تقدیر یا خدا یا جهان بنامیم.

ویتگنشتاین در فقره های بعدی، که در همان روز نوشته است، به این موضوع بازمی گردد. در این فقره ها از زندگی سعادتمند و وجدان (۵۴) سخن گفته می شود. او می گوید سعادتمندانه زیستن یعنی (الف) «هماهنگ با جهان » بودن; (ب) «پس گویی من با اراده ای بیگانه که ظاهرا به آن متکی هستم هماهنگ می باشم »; و (ج) «یعنی من در حال به اجرا درآوردن اراده خدا هستم.» بنابراین ما در اینجا سه رکنی را که قبلا با آنها مواجه شدیم داریم، یعنی: (۱) جهان (۲) اراده بیگانه و (۳) اتکا به چیزی. به این سه رکن، اراده خدا افزوده شده است. (مفهوم هماهنگ بودن، Ubereinstimmung) ) با چهار مورد مذکور نیز در اینجا وجود دارد.) اما از تقدیر ذکری به میان نیامده است. از این رو اگر نتیجه بگیریم که تقدیر باید بیشتر به معنای قسمت فهمیده شود و نه به معنای نیروی کور طبیعت یا به معنای «آنچه روی خواهد داد روی خواهد داد»، آیا نتیجه ای دور از واقع گرفته ایم؟ پاسخ منفی است. پس ما به این نتیجه سوق داده می شویم که خدا را یک اراده بدانیم، خواه اراده ای خیرخواهانه باشد و یا اراده ای خصمانه. او اراده ای است مستقل از اراده ما و ما، به یک معنا، نمی توانیم اهدافش را تحت تاثیر قرار دهیم و یا از آنها منحرف شویم و تا این اندازه اراده ای است بیگانه با اراده ما.

ویتگنشتاین به اختصار از وجدان پریشان (۵۵) بحث می کند و آن را «هماهنگ با چیزی » نبودن توصیف می نماید (انسکوم (۵۶) «چیزی » را با حرف بزرگ و به صورت Something ترجمه کرده است.) بحث مذکور او را به سوی این پرسش می کشاند که این «چیزی » (چه آن را با حرف کوچک بنویسیم چه با حرف بزرگ) چیست. وی می پرسد: آن چیست؟ آیا جهان است؟ و در پاسخی ناتمام می گوید: «مطمئنا درست است که بگوییم وجدان، ندای خدا (۵۷) است.» بنابراین ما اکنون رکن دیگری (ندای خدا) داریم که باید آن را به اراده خدا بیفزاییم.

به نظر می رسد که ویتگنشتاین در زمان جنگ نومیدانه می کوشد تا معنای تعابیر دینی سنتی را دریابد. (ما هرگز نباید فراموش کنیم که او این یادداشتها را به قصد چاپ کردن ننوشت و افزون بر این، بنابر آنچه گفته اند، دستور داد که آنها را از بین ببرند.) از این رو او «به اجرا درآوردن اراده خدا» را به هماهنگی با جهان تعبیر می کند و «ندای خدا» را ندایی می داند که به ما گوشزد می کند که با چیزی، یعنی جهان، هماهنگ نیستیم. ویتگنشتاین در اینجا آشکارا از وجدان بد سخن می گوید. اما وجدان خوب مستلزم به اجرادرآوردن اراده خدا و هماهنگ بودن با جهان است. بدین ترتیب ما فقط هنگامی ندای خدا را می شنویم که از صراط مستقیم خارج شویم. کتاب مقدس نیز این مطلب را تایید می کند. ما ندای خدا را به ندرت در ستایش از آنچه انجام می دهیم می شنویم اما هرگاه عمل بدی انجام دهیم ندای خدا را در محکومیت آن خواهیم شنید.

۴. استقلال اراده من. گرچه جهان مستقل از اراده من است، من به یک معنا می توانم خودم را مستقل از جهان و مسلط بر آن کنم. اما این فقط در صورتی ممکن است که از هرگونه تاثیرگذاری در رویدادهای جهان صرف نظر کنم. ممکن است گفتن این مطلب از سوی ویتگنشتاین عجیب به نظر برسد زیرا از نظر او ما در هر صورت نمی توانیم تاثیری در رویدادهای جهان بگذاریم. ما از فقره های ۳۷.۶ و ۳۷۲.۶ رساله به نحوی مرتبط با هم بحث کردیم. ویتگنشتاین در فقره ۳۷۲.۶ از خدا و تقدیر در ارتباط با قوانین طبیعی سخن گفته و به این ارتباط در فقره ۳۷۴.۶ رساله تصریح کرده است. (این فقره به استثنای یک کلمه – خود – دقیقا همان فقره ۱۶.۷.۵ از یادداشتهاست):

حتی اگر همه آنچه آرزو می کنیم روی می داد این فقط به اصطلاح، لطف تقدیر (۵۸) بود، زیرا هیچ ارتباط منطقی میان اراده و جهان وجود ندارد تا وقوع آنچه را آرزو می کنیم تضمین کند، و رابطه فیزیکی فرضی، خود مطمئنا چیزی است که نمی توانیم آن را نیز اراده کنیم. (یادداشتها ص ۷۳) (۵۹)

پس از چه باید صرف نظر کنیم؟ روشن است که باید از هرگونه کوشش یا تمایل برای تاثیرگذاری در آنچه مستقل از اراده ماست صرف نظر کنیم. اگر فکر کنیم که می توانیم در جهان

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *