تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر معناشناسی عقل در تعبیر دینی :

اشاره

معنا و مفهوم عقل از نظر متون دینی اسلامی چیست؟ این پرسشی اساسی است که مقاله حاضر درصدد یافتن پاسخی هرچند اجمالی به آن می باشد. تردیدی نیست که طرح چنین موضوع پژوهشی در عصر رواج «راسیونالیزم» و «عقل گرایی افراطی در غرب» بسیار حائز اهمیت است. نوشتار حاضر به طور درآمدگونه و مقدماتی قصد دارد باب تحقیق و پژوهش را به روی محققان بگشاید. شایان ذکر است چون یکی از متون اصلاحی درباره عقل در تعبیر متون اسلامی روایت هشام بن حکم از امام موسی کاظم علیه السلام است، از این رو، در مقاله حاضر بر استفاده از روایت هشام تأکید بیش تری صورت گرفته است.

الف. واژه عقل در لغت

واژه عقل، مصدر «عقل یعقلُ» در کتاب های لغویین، به معانی مختلفی به کار رفته است.(۱) عقل، در لغت به معنای امساک و منع است. از مجموع کتاب های لغویین استفاده می شود عقل به معانی فهم، معرفت، قوّه و نیروی پذیرش علم، علم، تدبّر، نیروی تشخیص حق از باطل و خیر از شر، آمده است. البته عقل در علوم مختلف، دارای معانی اصطلاحی متفاوتی می باشد.(۲) مثلاً به نظر می رسد در مباحث تربیتی، عقل ضمن حفظ معنای لغوی منع و امساک، اصطلاحا نیروی تشخیص و فهم و ادراک می باشد که پس از تشخیص حق از باطل و خیر از شر، مشوّق است تا انسان بر طبق آن فهم و تشخیص، به عمل صالح دست یابد و در نتیجه، نفس را از عمل نسنجیده، گناه، و انحراف، ضبط و منع نماید.

ب. واژه های مترادف و متقارب عقل

یکی از راه های پی بردن به معنای واژه های مبهم، بررسی و مطالعه واژه های مترادف و متقارب آن هاست؛ چون استعمال واژه عقل، در کتاب ها و علوم مختلف در معانی اصطلاحی گوناگون، معنای آن را دچار ابهام ساخته است. به منظور یافتن مفهومی روشن از عقل، نگاهی به واژه های مترادف آن خواهیم داشت.

۱. لبّ: از کتاب های لغت، استفاده می شود یکی از واژه های مترادف عقل، «لبّ» است.(۳) لبّ در لغت، به معنای خالص یک چیز می باشد. به مغز خالص گردو که پوسته گردو آن را احاطه کرده است، مغز و لبّ گفته می شود. گویا انسان، همانند گردویی است که از مغز و پوسته تشکیل می شود. عقل به منزله مغز و لبّ انسان است که اصل و حقیقت وی را تشکیل می دهد و جسم و بدن به منزله پوسته و قشر اوست.

از کلام برخی لغویین، مثل راغب و صاحب کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم استفاده می شود عقل و لبّ دو واژه مترادف نیستند؛ به این بیان که نیروی فهم و ادراک انسان، اگر آمیخته به شوائب و اوهام و خیالات باشد، «عقل» و اگر آمیخته به اوهام و خیالات نبود، «لبّ» نامیده می شود.

شواهد و قراین زیر صحت کلام راغب و صاحب التحقیق را مورد تردید قرار می دهد:

الف. با مراجعه به کلمات لغویین معتبر، معلوم می شود آن ها، لبّ را مرادف عقل گرفته اند، نه به معنای عقل خالص، آن طور که از کلام راغب و صاحب التحقیق استفاده می شود.

ب. در روایات، عقل و لب به یکدیگر معنا و تفسیر شده اند؛ در فقره سی و یکم روایت هشام،(۴) اولوالالباب به اولوالعقول،(۵) و بالعکس در روایتی از اصول کافی، عقلا به اولوالالباب تفسیر شده است.(۶)

ج. مفسّران بزرگی همچون علامه طباطبایی، لبّ در قرآن را به عقل تفسیر کرده اند، نه عقل خالص.(۷)

حاصل این که، دو واژه عقل و لبّ از نظر لغت، روایات و قرآن مترادف هستند. بنابراین، این گونه نیست که نیروی فهم و ادراک، اگر مشوب به ناخالص ها و اوهام و شوائب بود، عقل و اگر پاک و خالص از شوائب بود، لبّ نامیده شود.

اساسا ویژگی خرد تشخیص امر درست و خالص از امور نادرست و ناخالص است. در زبان عربی از گوهر خرد به لحاظ برخورداری حیثیت های متعدد با الفاظ گوناگون تعبیر می شود. مثلاً، به لحاظ حیثیت و ویژگی منع و بازداری و هدایتگری، از آن به «عقل» و به لحاظ این که گوهر خرد اصل و اساس هویت انسان را تشکیل می دهد، از آن به «لبّ» تعبیر می گردد. از این رو، در روایتی آمده است: «اصل الانسان لبّه و عقله دینه.»(۸)

مشتقات واژه لبّ، مثل الباب، لبیب و مانند آن، در قرآن و روایات فراوان، استعمال شده است. در قرآن، لبّ به شکل جمع (الباب) شانزده مرتبه به کار رفته است.

۲. نُهیه: از کتاب های لغت، استفاده می شود یکی دیگر از الفاظ مترادف عقل، «نُهیه» است.(۹)

این کلمه در اصل، از ریشه نهی، به معنای باز داشتن است. عقل را به این دلیل نهیه گویند که نفس را از هوی و تمایلات منفی و قبایح و زشتی ها باز می دارد.

نهیه در قرآن و روایات نیز به معنای عقل به کار رفته است. در قرآن، دوبار به صورت جمع (نهی) استعمال شده است: «اِنَّ فی ذلِکَ لآیاتٍ لأُولِی النُّهی.» (طه: ۱۲۸ و ۵۴) از امام علی علیه السلام نقل شده است: «حبُّ العلم و حُسنُ الحلم و لزوم الثواب من فضائل اولی النهی و الالباب.»(۱۰)

۳. حجر: از بعضی کتاب های لغت استفاده می شود «حجر» یکی دیگر از الفاظ مترادف عقل است.(۱۱) حجر، در لغت به معنای حفظ و منع می باشد. کلمه تحجیر به معنای سنگ چین کردن نیز، از همین ریشه است. عقل را به این دلیل حجر گویند که اطراف نفس را سنگ چین می کند و آن را در دژ مستحکم خویش محفوظ نگاه می دارد؛ گویا عقل انسان را در افکار و اعمال، در محدوده سنگ چین خویش قرار می دهد و در نتیجه، حافظ و مانع انسان از گمراهی، فساد و کارهای ناشایست است. این کلمه به معنای عقل، یک بار در قرآن به کار رفته است: «هَلْ فِی ذلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ.» (فجر: ۵)

۴. حجی: در بعضی کتاب های لغت، «حجی» به معنای عقل به کار رفته است.(۱۲) حجی به معنای ستر و پوشش است. به عقل حجی گفته می شود؛ چون عقل، همانند ستر و پوششی است که بدی های انسان را می پوشاند. در روایتی، حجی به معنای عقل به کار رفته است: «اربع یلزم من کل ذی حجی و عقل من امتی. قیل یا رسول الله صلی الله علیه و آله ما هُنّ؟ قال: استماع العلم و حفظه و نشره عند اهله و العمل به.»(۱۳)

۵. حلم: در کتاب های لغت، «حلم» به معنای ضبط و کنترل هیجان و غضب آمده است. حلم گاهی به معنای عقل، به کار می رود.(۱۴) در قرآن، این کلمه به معنای عقل، یک بار به صورت جمع (احلام) استعمال شده است: «أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ.»(۱۵) در بعضی روایات نیز «احلام» به معنای عقول به کار رفته است: «اذا قام قائمنا وَضَعَ الله یدَهُ علی رؤوس العباد فَجَمَعَ بها عقولهم و کملت به احلامهم.»(۱۶)

به نظر می رسد نامگذاری عقل به حلم، از باب تسمیه سبب به نام مسبب است. چون عقل سبب و موجب صفت حلم می باشد،(۱۷) نام مسبب (حلم) بر سبب (عقل) گذارده شده است. در ریشه لغوی دو واژه حلم و عقل معنای ضبط و حفظ، موجود داست.

۶. فهم: یکی از مترادف های عقل در کتاب های لغت، واژه فهم است.(۱۸) به عقل، «فهم» گفته می شود؛ چون هرچه را انسان می فهمد و درک می کند، گویا با بند عقل و فهم، آن را به تور می اندازد و در زمره معقولات و مدرکات خویش درمی آورد.

کلمه فهم، در فقره یکم(۱۹) و یازدهم(۲۰) روایت هشام، مترادف عقل به کار رفته است. در بعضی روایات، از عقل به عنوان موجب و داعی فهم یاد شده است: «العقل داعی الفهم.»(۲۱) در روایت دیگری، فهم به عنوان بخشی از عقل معرفی شده است: «دعامه الانسان العقل و العقل منه الفطنه و الفهم و الحفظ و العلم.»(۲۲) تفسیر مجمع البیان، عقل در آیه شریفه «و ما یعقلها الا العالمون» (بقره: ۴۳) را به «فهم» تفسیر نموده است.(۲۳)

به نظر می رسد مراد از عقل در حدیث شریف «انّا معاشر الانبیاء اُمِرنا اَن نکلّم الناس علی قدر عقولهم»(۲۴) نیز فهم باشد.

۷. مُسکَه: از بعضی کتاب های لغت استفاده می شود «مسکه» به معنای عقل وافر و فراوان است.(۲۵) در بعضی روایات نیز مسکه به معنی عقل استعمال شده است.(۲۶) مسکه، از ریشه مسک و امساک است و قبلاً، در ذیل واژه عقل، از راغب نقل شد که عقل، در اصل به معنای امساک است. به عقل، مسکه گفته می شود؛ چون ممسک و نگهدارنده انسان از زشتی ها و بدی هاست.

۸. کیاست: از کتاب های لغت، استفاده می شود «کیاست» یکی دیگر از واژه های مترادف عقل است.(۲۷) کیاست در اصل، از ریشه «کیس» به معنای جمع می باشد. به شخص عاقل کیِّس گفته می شود؛ چون گویا عقل او همانند کیسه و ظرفی است که حافظ و جمع کننده تمام آراء و تجارب در طول زندگی است.

در فقره دوازدهم در روایت هشام، واژه «کیّس» به معنای «عاقل» به کار رفته است.(۲۸) همچنین در روایت هشام، طبق نقل تحف العقول، «اکیاس» به معنای «عقلا» استعمال شده است.(۲۹) علاوه بر روایت هشام، در روایات دیگر، کلمه کیاست و مشتقات آن به معنای عقل به کار رفته است. در روایتی، از امام علی علیه السلام از عقل، به عنوان اصل و منشأ انسان کیّس نام برده شده است: «الکیّس اصله عقله و مروتها خلقه و دینه حسبه.»(۳۰) در روایت دیگری، شخصی که بر هوای نفس غالب و مالک عقل خویش است، کیّس معرفی شده است.(۳۱)

۹. قلب: در کتاب های لغت «قلب» به عنوان یکی دیگر از مترادف های عقل به کار رفته است.(۳۲) در لغت، خالص و شریف هر چیز را قلب می نامند چون قلب انسان، شریف ترین و با ارزش ترین بخش وجود انسان است، قلب نامیده شده است. به نظر می رسد چون عقل، همانند قلب شریف ترین و باارزش ترین بخش آدمی است که شکل دهنده هویت انسان است، گاهی از عقل به قلب تعبیر می شود. در قرآن و روایات، گاهی قلب به معنای عقل به کار رفته است. امام کاظم علیه السلام در فقره یازدهم روایت هشام، «قلب» در آیه هفتم سوره «ق» را به عقل تفسیر کرده اند: «یا هشام، ان الله تعالی یقول فی کتابه “ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب” یعنی: عقل.» از کلام مرحوم میرداماد، در ذیل فقره یاد شده استفاده می شود «کاربرد قلب به جای نفس ناطقه و عقل در قرآن و روایات معصومین علیهم السلام مطرد و شایع است.»(۳۳)

به رغم شواهد قرآنی، روایی و لغوی مذکور که مبیّن مترادف بودن دو واژه قلب و عقل می باشند، از ظاهر بعضی آیات و روایات، استفاده می شود قلب و عقل، دو امر جداگانه می باشند. از آیه شریفه «لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها» (حج: ۴۶) استفاده می شود تعقل، کار قلب است.

در روایتی مشابه آیه فوق، آمده است: قلب، از جمله جوارحی است که انسان به وسیله آن تعقل می کند.(۳۴) در روایت دیگری، آمده است: قلب، به وسیله عقلی که در آن است، عمل تفکر را انجام می دهد. از این روایت و روایات مشابه، استفاده می شود رابطه قلب و عقل (به معنای معقول و علم) رابطه ظرف و مظروف است.(۳۵)

علامه طباطبائی، ذیل آیه هفتم سوره «ق» فرموده اند: «قلب چیزی است که انسان به وسیله آن تعقل می کند و در نتیجه، حق و باطل و خیر و شرّ را از یکدیگر تمییز می دهد.»(۳۶)

به نظر می رسد بین ادلّه مذکور و فقره یازدهم روایت هشام، که امام موسی کاظم علیه السلام قلب را به عقل تفسیر کردند، تعارض و تنافی وجود ندارد. به این بیان که قلب، در اصطلاح قرآنی، مرکزی است که دارای سه بعد ادراک، عاطفه و عمل می باشد. در قرآن سه مقوله ادراکات،(۳۷) عواطف(۳۸) و اعمال،(۳۹) هر سه، به قلب نسبت داده شده است. سه مقوله مذکور از نظر ایجاد مترتب بر یکدیگر می باشند، به گونه ای که معرفت و ادراک، باعث ایجاد مقولات عاطفی، مثل خوف و رجا و حبّ است و مقولات عاطفی یادشده، موجب ایجاد مقولات عملی، مانند فرار از گناه و استغفار است. ترتب مقولات مذکور بر یکدیگر، از بعضی روایات استفاده می شود.(۴۰)

از سه شأن پیش گفته، ادراک و معرفت، شأن اساسی قلب است که دو شأن عاطفی و عملی نیز از آن نشأت می گیرند. ادراک و معرفت، به وسیله مدرکات و معقولاتی است که قلب توسط شأن ادراکی و معرفتی خویش کسب می کند. به اعتبار ادراک و معرفتی که در اثر اکتساب مدرکات و معقولات برای قلب حاصل می شود، در بعضی روایات، مانند فقره یازدهم روایت هشام، گاهی قلب به عقل تفسیر شده است. قرینه و شاهد صحت ادعای مذکور، روایاتی است که در آن ها تصریح شده است قلب به سبب عقل، معرفت و ادراک می کند: «فعرف القلب بعقله… لما ادرکته القلوب بعقولها.»(۴۱)

حاصل این که، چون شأن اساسی عقل، فهم و ادراک و معرفت است و همین فهم و ادراک و معرفت، مهم ترین شأن از شؤون سه گانه قلب نیز هست، گاهی قلب در بعضی روایات، مانند فقره یازدهم روایت هشام، به عقل تفسیر شده است؛ یعنی به دلیل نقش اساسی عقل در اکتساب علم و ادراک و علیت شأن ادراکی قلب، نسبت به دو شأن دیگر در فقره مذکور، قلب، عقل نامیده شده است.

گرچه از مباحث مزبور استفاه می شود عقل و قلب (دل) از نظر آیات، روایات و لغت، دارای حقیقت و هویت بسیار نزدیک و مشابه می باشند،(۴۲) اما در ادبیات عرفانی، فراوان، عقل و قلب (دل) به عنوان دو امر متضاد که دائم با یکدیگر در حال نزاع می باشند، معرفی شده اند. نگارش رساله های مستقل تحت عنوان «عشق و عقل» به وسیله عالمانی همچون سعدی، نجم الدین رازی، ابن تُرکِه و… مؤید مدعای فوق است. ولی همان گونه که در ضمن بحث گذشته آشکار شد، عدم تضاد و منازعه عقل و دل، از دیدگاه قرآن، امری مسلم و واضح است.

قرآن کریم، فرد واحدی همچون ابراهیم خلیل علیه السلام را، هم سمبل عقل و هم سمبل عشق می داند. حضرت ابراهیم علیه السلام سمبل عقل است؛ چون عقل ورزی این قهرمان توحید در مقابل بت پرستان، او را سرآمد همه متفکران و عقل ورزان قرار داده است.(۴۳) حضرت ابراهیم علیه السلام سمبل عشق نیز هست؛ زیرا در اطاعت دستور معشوق حقیقی، مبنی بر قربانی کردن فرزند دلبندش اسماعیل علیه السلام ، تردیدی به خود راه نداد. با توجه به نزدیکی معنایی دو واژه عقل و قلب، به نظر می رسد تربیت عقل از دیدگاه اسلام، امری بسیار فراتر از پرورش و تقویت قوای ذهنی و فکری است و شامل تقویت و پرورش قوای اخلاقی و عاطفی نیز می گردد.

در پایان بحث واژه های مترادف و متقارب عقل، در جمع بندی می توان گفت: از اقوال عالمان لغت، آیات و روایات، استفاده می شود واژه های لبّ، نهیه، حجر، حجی، قلب، حلم، فهم، مسکه و کیاست، الفاظ مترادف یا حداقل متقارب و نزدیک با واژه عقل می باشند.(۴۴)

به نظر می رسد به دلیل آثار و برکات فراوان عقل و در نتیجه، ایجاد حوزه معنایی گسترده برای آن، در کتاب های لغت و آیات و روایات، واژه های مترادف فراوان، برای عقل استعمال شده است. واژه های مترادف و متقارب عقل، با توجه به آثار متعدد عقل، به اعتبارات مختلف در معنای متقارب و نزدیک با معنای عقل استعمال شده اند که توضیح آن، در ذیل هر واژه گذشت. با توجه به این که اعتبارات مختلف از جمله علل پیدایش واژه های مترادف متعدد برای عقل است، بنابراین، اختلاف آن ها نیز اعتباری است، به گونه ای که همه در اشاره به گوهر واحدی به نام عقل، به عنوان نیروی فهم و ادراک حقایق هستی از طریق علم نافع و هدایتگر به سوی عمل صالح و عبودیت خداوند مشترک می باشند. مؤید مطلب مذکور این که، مرحوم ملاصدرا در تفسیرش پس از اشاره به بعضی از واژه های مترادف عقل، تصریح کرده اند واژه های مذکور نظیر هم هستند.(۴۵)

ج. واژه های متقابل عقل

بررسی واژه های متقابل یک کلمه، همانند مترادف های آن، در روشنگری معنای آن نقش مهمی دارند. از این رو، به منظور زدودن ابهام از معنای عقل، واژه های متقابل آن نیز بررسی می شود.

۱. جهالت: در قرآن، مشتقات مختلف جهل، مانند جهالت، جاهلیه، و جاهل فراوان به کار رفته است.(۴۶) در بعضی از کتاب های لغت، «جهل» به عنوان یکی از واژه های متقابل عقل ذکر شده است.(۴۷) در بعضی از کتاب های لغت، جهل در مقابل علم قرار گرفته است.(۴۸) از کلمات لغویان، استفاده می شود نادانی و عمل نسنجیده، دو معنای مهم جهل می باشند. اگر جهل، در مقابل علم استعمال شود، به معنای نادانی و اگر در مقابل عقل به کار رود، به معنای عمل نسنجیده است. در روایت هشام فقره سیزدهم، جهل در مقابل عقل(۴۹) و در فقره بیست و یکم، جهل در مقابل علم به کار رفته است.(۵۰)

از دو تقابل «علم و جهل» و «عقل و جهل» در بین مردم تقابل اول بیش تر از تقابل دوم متعارف و مأنوس است، اما در کتاب های روایی، تقابل دوم (عقل و جهل)، بیش تر از تقابل اول استعمال و کاربرد دارد. به دلیل شیوع استعمال عقل در مقابل جهل در روایات، باب اول از کتاب های روایی معتبر امامیه، مثل اصول کافی، به «عقل و جهل» نامگذاری شده است.

مرحوم مظفر، اشاره کرده اند از دو تقابل مذکور، تقابل اصلی میان عقل و جهل است و تقابل علم و جهل، ناشی از تطورات مفهومی است که پس از عصر پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داده است. به نظر ایشان، انتقال فلسفه یونانی به جامعه مسلمانان، موجب ظهور مفاهیم جدیدی برای برخی واژه ها شده است که از جمله آن ها همین واژه جهل است.(۵۱) در نتیجه تطور مفهومی فوق، معنی واژه جهل از عمل نسنجیده (مقابل عقل)، به نادانی (مقابل علم) گسترش یافته است.

کلام مرحوم مظفر، متین و صحیح است. شاهد متانت و صحت کلام ایشان، این است که اگر بخواهیم جهل را فقط به معنای نادانی و در مقابل علم بگیریم، در فهم متون دینی، که واژه های جهل و علم در آن ها با هم به کار رفته، دچار مشکل خواهیم شد؛ مثلاً، در روایتی آمده است: «کفی بالعالم جهلاً ان ینافی علمه عمله؛ در جاهل بودن عالم، همین بس که علم و عمل او با هم منافات داشته باشد و به مقتضای علم خویش عمل نکند.»(۵۲) با دقت در روایت مذکور، اگر میان علم و جهل تقابل باشد، چگونه ممکن است فردی در عین حال که عالم است، جاهل نیز باشد؟ در صورتی که اگر جهل را، به معنای عمل نکردن به مقتضای علم خویش و عمل نسنجیده در نظر بگیریم، فرض «عالم جاهل» کاملاً ممکن خواهد بود.

حاصل آن که از دو تقابل مذکور، تقابل اصلی، بین عقل و جهل است و تقابل علم و جهل یک تقابل فرعی است که ناشی از تقابل اصلی است؛ زیرا عدم علم و نادانی، می تواند مقتضی و منشأ گناه و اعمال جاهلانه و نسنجیده باشد.

حال اگر سؤال شود بحث از تقابل عقل و جهل و تقابل علم و جهل چه ثمره ای دارد؟ پاسخ روشن است؛ زیرا با اثبات تقابل اصلی بین عقل و جهل، رابطه معنایی مستقیمی بین آن دو ایجاد خواهد شد. همان گونه که در کلمه «عقل»، مفهوم بازداری و کنترل سازنده نهفته است،(۵۳) واژه «جهل»، حاکی از عمل نامضبوط و نسنجیده است که منجر به نتایج زیانبار و منفی می شود.(۵۴) اگر هر عمل نسنجیده ای را که از انسان و عبد، در مقابل خدا و ربّ صادر می شود، گناه بدانیم، اساس و منشأ صدور این عمل نسنجیده و گناه، جهل و جهالت است. در فقره سیزدهم روایت هشام، سوار شدن بر مرکب گناه و عصیان، معادل جهل و نابخردی دانسته شده است: «یا هشام… کفی بک جهلاً ان ترتکب ما نهیت عنه.»

با توجه به ارج و منزلت عقل و مذمت و نکوهش جهالت در دین اسلام، می توان به رابطه وثیق اسلام با عقل و رابطه کفر با جهل پی برد. معنای جاهلیت قبل از اسلام، هر چه باشد متضمن نوعی بی عقلی و زندگی جاهلانه همراه کفر و دیگر گناهان و اعمال نسنجیده است. طلوع خورشید اسلام در روزگار جاهلیت، در حقیقت به معنای طلوع خورشید عقل در عالم اسلام به منظور برخوردار شدن از ایمان و حیات طیب و طاهر از گناه است.

۲. سفاهت: سفاهت، یکی از واژه های متقابل عقل و به معنای نقصان عقل و کم خردی است. گاهی «سفه» در لغت، به معنای جهل نیز استعمال شده است.(۵۵) در بعضی رو

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *