تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل در جستجوی مجمع الجزایر لیوتار، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل در جستجوی مجمع الجزایر لیوتار شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل در جستجوی مجمع الجزایر لیوتار در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل در جستجوی مجمع الجزایر لیوتار با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل در جستجوی مجمع الجزایر لیوتار نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل در جستجوی مجمع الجزایر لیوتار هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل در جستجوی مجمع الجزایر لیوتار اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل در جستجوی مجمع الجزایر لیوتار :

یا: چگونه باید با پارادوکس زندگی کرد و راه دوست داشتن آن را فراگرفت

ناقدان پست مدرنیست و ناقدان پست مدرنیسم به زوجی وراج و ستیزه جو در یک مسابقه رقص شبیه اند. آنان به نحوی خستگی ناپذیر چرخ می زنند، گرفتار و در بند رقصی که دیگر از آن لذت نمی برند، هرچند دیگر نمی دانند چگونه باید آن را متوقف کنند. ناقد پست مدرنیست زوجش را یکسره به لگد کردن پای خود متهم می کند، اما ناقد پست مدرنیسم خود را بی گناه می داند و بر آن است که زوج او مکررا و ناآگاهانه خودش پای خویش را لگد می کند. بدین سان نزاع میان آن دو ادامه می یابد، درحالی که هریک اطمینان دارد این دیگری است که بلد نیست برقصد. داوران، اگر اصولا داوری در کار باشد، مدتها پیش تالار را ترک کرده اند، تماشاگران در حال خروج اند، ولی گروه نوازندگان، هرچند حالشان از این آهنگ خسته کننده به هم می خورد، همچنان می نوازند.

از دید ناقد عقل گرای پست مدرنیسم، پست مدرنیستها با پافشاری بر مواضع یکسره بدون مبنا و در نتیجه تناقض آمیز خویش، خواه ناخواه سکندری می خورند. روایت کلاسیک این نقد در قالب این جدل هابرماسی صورتبندی و بیان می شود که استفاده از تفکر انتقادی برای انتقاد از تفکر بدون درغلتیدن به تناقض ناممکن است. به محض آن که ناقد عقل گرا حضور این تناقض مرکزی را بر همگان آشکار سازد، کلام پست مدرن، به قولی، زیر بار وزن خودش متلاشی می شود. لیکن این نقد به طرز بارزی بی اثر بوده است. ناقدان پست مدرنیست به عملکرد تناقض آمیز خود ادامه می دهند. آنان، با ایستادگی خویش، به تایید ضمنی این نکته ادامه می دهند که پارادوکسهای خودمرجع،

(

self-referential

)

خطاهای ناشی از بی دقتی، یا صرفا علایمی سطحی برای توضیح واضحات نیستند. برعکس، آنها به ما می گویند که حضور پارادوکس متضمن ادعایی است در مورد ماهیت ضرورتا خودمرجع زبان و، نتیجتا، هر تلاشی برای فهم جهان. در این مقاله به بررسی برخی پارادوکسهای خودمرجع خواهم پرداخت که در آثار ژان فرانسوا لیوتار به چشم می خورد و گه گاه موجب خجالت او می شود. نظرات و مشاهدات من عمدتا مبتنی بر وجوه خاصی از نظریه نیکلاس لومان است که، چنانچه خواهیم دید، از حضور پارادوکس در آثار خویش بسی کمتر شرمسار و خجلت زده می شود.

لیوتار در نقد خود از قوه داوری یا حکم، در کتاب فقط بازیدن،

(

Just Gaming

)

،مدعی کشف پارادوکسی، مبتنی بر تناقضی منطقی، در برداشت سنتی تفکر غربی از مقوله عدالت می شود. ولی به نظر می رسد که او در همان حال درست همان پارادوکسی را که خود کشف کرده است در تحلیل خودش تحقق می بخشد. طبق نظر لیوتار مفهوم سنتی و «علمی » عدالت (که می توان آن را به منزله مفهومی «افلاطونی »، «مارکسیستی »، یا به دهها صورت دیگر، مشخص ساخت) حاوی این فرض است که این مفهوم می تواند نوعی ذات یا جوهر برای عدالت ترسیم و توصیف کند، ذاتی که از آن پس می تواند به منزله الگو یا بنیادی برای تحقق بالفعل جامعه ای عادل به کار رود. توصیف چنین ذاتی در دو سطح عمل می کند: از یک سو به عنوان برنامه یا عملیاتی نظری به خدمت گرفته می شود که «هدفش ارائه تعریفی علمی … از موضوع یا شیئی است که جامعه برای آن که جامعه ای نیک و عادل باشد بدان نیاز دارد; از سوی دیگر، برخی نظامها یا ترتیبات گفتاری که به طور ضمنی در این ترتیب نظری گنجانده شده اند، تعیین کننده اقداماتی هستند که باید در عرصه واقعیت اجتماعی انجام شود تا این واقعیت با آن مفهومی از عدالت که پیشتر در گفتار نظری ساخته و پرداخته شده بود، سازگار گردد.» به اعتقاد لیوتار، برداشتهای سنتی از مقوله عدالت بدین طریق موجب درآمیختگی و خلط عملکرد دو بازی زبانی می شوند که به صورتی ریشه ای با هم قیاس پذیرند: بازی نظری یا توصیفی و بازی عملی یا تجویزی. در متن همین آشفتگی و خلط بازیهاست که لیوتار پارادوکس فوق را می یابد. «پارادوکس به شرح ذیل است: نتیجه ضمنی نظم و ترتیب مورد نظر آن است که می توان امر تجویزی را از امر توصیفی استنتاج کرد.» لیوتار با استفاده از مقوله ارسطویی دسته ها یا طبقات عبارات و «یک تحلیل منطقی بسیار شماتیک » – که بنا به تایید وی «به راحتی می تواند تدقیق و پالایش شود» – این ادعا را مطرح می کند که استنتاج فرامین از عبارات گزاره ای ممکن نیست. (۱) «این گذار از یک [ طبقه از عبارات ] به دیگری، به مفهوم دقیق کلمه، غیرقابل فهم است. امر تجویزی در ارتباط با منطق گزاره ای گویای نوعی مقاومت، نوعی قیاس ناپذیری، حتی می توانم بگویم نوعی بی ربطی است…» در یک کلام «کل این فکر عملا بیهوده و بی ثمر است، آن هم بدین سبب که یک فرمان نمی تواند توسط یک گزاره ارجاعی،

(

denotative

)

توجیه شود» (ف. ب ۲۲).

لیوتار در تقابل با برداشت «افلاطونی » از عدالت برداشتی «مشرکانه » یا «پاگان » را مطرح می کند که در آن، به بیان کانتی، داوریها یا احکام بر طبق این یا آن مفهوم از عدالت صادر نمی شوند; به عبارت دیگر، در این برداشت، احکام «توسط مقولات تنظیم نمی شوند»، بلکه اصولا «بدون توسل به هیچ ملاک و معیاری » صادر می شوند (ف. ب ۱۴). اما این دستور یا فرمان – «بیایید پاگان باشیم » – ناقض گزاره ای است که لیوتار سعی در اثبات آن دارد – یعنی این گزاره که «افلاطونی بودن معادل ارتکاب مغالطه ای منطقی است.» لیوتار با ارائه احکام بدون معیار به منزله نوعی الگوی عدالت، عملا مرتکب همان پارادوکسی می شود که خود مدعی تشخیص آن است. او یک عبارت توصیفی ساده را بر زبان می آورد – یعنی می گوید استنتاج منطقی یک عبارت تجویزی از یک عبارت توصیفی ناممکن است – و سپس همین عبارت توصیفی را برای توجیه این عبارت تجویزی به کار می گیرد که آدمی نباید هیچ تجویزی را از هیچ توصیفی استنتاج کند یا مدعی انجام چنین کاری شود. به بیان دیگر، به علت وجود ناپیوستگی یا قیاس ناپذیری ریشه ای میان بازیهای زبانی، نمی توان عبارتی متعلق به یک بازی را از عبارتی متعلق به یک بازی دیگر به شیوه ای منطقی استنتاج کرد. بنابراین، هر تجویزی که به نحوی عبارتی توصیفی را مبنای خود قرار دهد، فاقد مشروعیت است و نباید بیان شود. تجویز لیوتار، اگر بدین نحو بیان شود، حکم بنیادین یا اصل خود را نقض می کند، زیرا برای توجیه خود از حکمی نظری (توصیفی) – که بر اساس آن احکام نظری منطقا نمی توانند احکام اخلاقی (تجویزی) را توجیه کنند – سود می جوید. این ضعیت سرشار از طنز است. در کتاب وضعیت پست مدرن لیوتار قضیه مشهور گودل 1 را مطرح می کند تا بر این نکته تاکید گذارد که همه نظامهای صوری، از جمله منطق، واجد «محدودیتهای درونی »اند و در نتیجه اجازه می دهند «پارادوکسها شکل گرفته و ظاهر شوند.» (۲) بدین سان، صور قدیمی تر مشروعیت مبتنی بر «حقیقت به مثابه سازگاری یا انسجام درونی » جای خود را به مشروعیتی بخشیده اند که از طریق عمل مندی،

(

performativity

)

یا پارالوژی،

(

paralogy

)

کسب می شود، یعنی از طریق تلاشی برای کشف حرکات جدید در «بازی پراگماتیک معرفت » 2 و فرض وجود «قدرتی که قابلیت توضیح و تبیین را متزلزل می کند.» (۳) در فقط بازیدن، لیوتار از اثر غریب و تکان دهنده خویش، اقتصاد لیبیدویی، با بیان این مطلب دفاع می کند که شونت بلاغی این اثر چیزی بیش از روش یا راهکاری برای تاثیر گذاردن [ بر خواننده ] نیست. او بر این نکته اصرار می ورزد که این کتاب، همچون سایر آثار او، به مانند یک «بطری پرتاب شده به درون دریا» عرضه شده است و به هیچ وجه جویای کنترل و مقید ساختن عقیده، جلوگیری از گفتگو، یا ایجاد موانع و مشکلات رفع ناشدنی بر سر راه بحث و مذاکره نیست (ف. ب ۶). از نظر لیوتار، خواننده این پیامهای درون بطری اساسا یک «مخاطب » یا «گیرنده » تاثیرات است، نه ذهنی که معانی و براهین منطقی مؤلف را مورد بررسی و قضاوت قرار می دهد. لیکن، در ارتباط با نظامها یا مفاهیم عدالت، موج تاثیرات در دریای عمل [ یا کنش زبانی ] به نفع زمین سفت تحلیل منطقی کنار گذارده می شود، و استراتژی لیوتار برای مشروعیت زدایی تا حد یک تاکتیک اساسا عقل گرا تنزل می یابد: جستجو، کشف و حذف تناقض و پارادوکس، همراه با نفی و انکار این واقعیت که جستجو و صید او پارادوکسهای خاص خود را به وجود می آورد. (۴)

همانطور که ساموئل وبر متذکر شده است، پارادوکسی که لیوتار خود را در تور آن گرفتار می یابد حاصل پافشاری او بر خودآیینی و استقلال دقیق بازیهای زبانی است. این پارادوکس یکی از تجلیات آرزوی متناقض و بیان نشده فرد ضدبنیادگراست، آرزوی دستیابی به منظری که [ با نگریستن ] از آن بتوان هویت خاص و منحصربه فرد همه منظرها را تضمین کرد. در نتیجه این امر، آن گفتاری که مدعی است هیچ گفتاری واجد مقام و منزلتی خاص نیست، خود واجد منزلتی خاص است. وبر می نویسد: «علاقه و توجه به “حفظ خلوص” و یکتایی “هر بازی” از طریق تقویت و تحکیم جدایی آن از بازیهای دیگر دقیقا همان چیزی را موجب می شود که قرار بود از آن جلوگیری کند: “سلطه یک بازی بر بازی دیگر”، یعنی، سلطه وجه [ یا دیدگاه ] تجویزی.» (۵)

«تجویزگر اعظم » – عنوانی که ته بو در پایان گفتگوی هفت روزه خود با لیوتار به او اعطا می کند – در واقع ممنوع می کند «در حالی که همزمان با آن بر ضرورت ممنوع کردن سایه ای از ابهام می افکند… او از تکثر بازیها پاسداری می کند تو گویی می توان حدود این تکثر را بدون خطکشی یا حذف معین ساخت – و در همان حال خود را بیرون از حوزه ای قرار می دهد که بدین سان مدعی تسلط بر آن است » (ف. ب، ۱۰۴-۱۰۵). پارادوکسی که وبر بر آن انگشت می نهد، توسط ارجاع به نفس ایجاد می شود. گفتاری که مدعی است چیزی به نام سلسله مراتب گفتارها وجود ندارد، چگونه می تواند توصیفی از حوزه گفتارها به دست دهد بدون طرح این نتیجه ضمنی که خودش در قیاس با گفتارهایی که توصیف می کند به سطح «بالاتری » از قدرت توضیح و تبیین تعلق دارد؟

معمای ارجاع به نفس را در رابطه با نخستین مثال خویش از یک “

differend

،یعنی معضلی دوطرفه یا «قیدی مضاعف » که موجب قربانی شدن یکی از طرفین یک دعوای حقوقی می شود، مورد بحث قرار می دهد. [ بر اساس مثال لیوتار ] پروتاگوراس طالب پرداخت شهریه از سوی یوتالوس، یکی از شاگردان خویش، است، اما یوتالوس از این کار سر باز می زند و مدعی است که هیچ پولی به معلم خویش بدهکار نیست زیرا در هیچ دعوای حقوقی برنده نشده است. پروتاگوراس شاگرد سابق خویش را با مساله ذیل رو در رو می کند. او یوتالوس را به دادگاه خواهد برد و اگر او، یعنی پروتاگوراس، دعوا را ببرد، یوتالوس باید بدهی خود را به او بپردازد، ولی اگر یوتالوس برنده شود، آنگاه او باز هم باید شهریه را پرداخت کند، زیرا اکنون به عنوان برنده دعوا دیگر نمی تواند ادعا کند که در هیچ دعوای حقوقی برنده نشده است [ و در نتیجه از تعالیم پروتاگوراس سودی نبرده است ] . همانطور که لیوتار می نویسد «این پارادوکس مبتنی بر قابلیت عبارتی است که می تواند خودش مرجع و مصداق خویش باشد. من برنده نشدم، این را می گویم، و با گفتنش برنده می شوم.» (۶) لیوتار مساله را به صورتی دنباله ای،

(

serially

)

صورتبندی می کند. شاگرد پروتاگوراس در

n

دعوای حقوقی شکست خورده است; «دعوای میان استاد و شاگرد به موارد قبلی اضافه می شود، ۱ +

.

n

وقتی پروتاگوراس این دعوا را نیز به حساب می آورد، در واقع

n

را با ۱ +

n

برابر می کند، ۱ +

(

V, TD

) [

n n

.

راه حل لیوتار مؤثر است، ولی صرفا به لطف افزودن بر بی عدالتی اولیه. در وهله نخست، استفاده تهاجمی پروتاگوراس از پارادوکس به نحوی مؤثر دهان یوتالوس را می بندد، و در مرحله دوم، استفاده از منطق موجب می شود تا پروتاگوراس به لحاظ قضایی حرفی برای گفتن نداشته باشد. منطق خود را به منزله واسطه یا میانجی رسیدگی به تفاوت،

(

difference

)

عرضه می کند. منطق بر این نکته تاکید می نهد که همه جملات و عبارات، اگر قرار است در جهانی بامعنا مرتب و منظم شوند، باید قابل ترجمه به زبان گزاره ها باشند، تا بدین طریق تنظیم همه گفتارها به وسیله یک ماوراء گفتار،

(

meta-discourse

)

واحد، یعنی منطق، ممکن نیست. چیزی که لیوتار به منزله

differend

بر آن انگشت می گذارد، ناپدید نمی شود، بلکه صرفا نامرئی می گردد. اگر در مرحله نخست، یکی از دو طرف دعوا وادار به سکوت می شود، در مرحله دوم، نه فقط طرف دوم ساکت می شود، بلکه به علت اطلاق نام «راه حل » بر نتیجه کار، نفس عمل تحمیل سکوت نیز مسکوت می ماند. ترجمه یک گفتار به اجزا و مؤلفه های گفتاری دیگر بدون ضرر و زیان ممکن نیست. فضایی که این زیان در آن رخ می دهد

differend

نامیده می شود. پس اگر یک گفتار ثالث مدعی شود که می تواند به صورتی موفقیت آمیز میان دو گفتار قبلی داوری کند،

differend

– یا همان حس زیان و خسران اولیه – خود از دست می رود. پارادوکس توسط منطق حذف و محو نمی شود. پارادوکس و آثارش نامرئی می شوند، هرچند که هنوز وجود دارند. یوتالوس هنوز هم می گوید «هیچ گاه برنده نشده ام »، آن هم درست در لحظه ای که برنده می شود.

کانون اصلی کتاب لیوتار

differend

است، نه پارادوکس خودمرجع. اما آنها با یکدیگر مرتبط اند، و با توجه به ماهیت پروژه فلسفی لیوتار، پارادوکس خودمرجع دقیقا همانقدر اجتناب ناپذیر است که

differend

.لیوتار در دیباچه کتاب خود چنین استدلال می کند که با توجه به وقوع «”چرخش زبانی” در فلسفه غربی » و «زوال گفتارهای کلی گرا» اینک «زمان تفلسف فرا رسیده است »،

.(

XIII, TD

)

پس از چرخش زبانی، مسایل سنتی فلسفه، به ویژه سه مساله تفکر و بازاندیشی و آگاهی، به منزله مسایل زبان بازنویسی می شوند. از این رو، چون فلسفه یک گفتار خاص یا ژانر، یا نوعی «کاربرد» زبان است، پس فلسفه به مشاهده زبانی پدیده های زبانی بدل می شود، یعنی به یک حوزه مشاهده نفس،

(

self-observation

)

زبانشناختی. این مشاهده نفس چگونه سازمان می یابد؟ می توان نوعی گفتار کلی گرا و ماوراء زبانشناختی را متصور شد – نظیر گفتاری که در مثال فوق بر پارادوکس فایق آمد – که قادر است همه گفتارهای دیگر را تحلیل کند بی آن که خود را تحت شمول آنچه تحلیل می شود قرار دهد. ولی، چنانچه می دانیم، لیوتار به صورتی پیگیرانه اعتبار چنین گفتاری را به دو شیوه مورد سؤال قرار داده است. او، به شیوه ای توصیفی، امکان ساختن نوعی ماوراءگفتار را که می تواند خود را از حوزه مشاهداتش جدا سازد، مورد سؤال قرار داده است – تو گویی یک گفتار می تواند به طریقی بر زبانی که به کار می برد ارتقاء یابد و از تماس با آن پرهیز کند. لیوتار، در عین حال به شیوه ای تجویزی، نتیجه کاربرد این ماوراء گفتار را مورد سؤال قرار داده است، یعنی همان شکل گیری انواع

differend

و قربانیان همپای آنها. لیوتار با طرح هر دو اعتراض به صورتی منسجم، نشان می دهد که اجتناب از ارجاع به خود و پارادوکسهای خودمرجع به آن سادگیها نیست که ترفندهای ماوراء گفتاری راسلی ادعا و تبلیغ می کنند. لیوتار تصدیق می کند که حرکتها [ و موضع گیریهای فلسفی ] او نیز ماوراء زبانشناختی است – او مستمرا بدین حرکتها دست می یازد، درست همانطور که من در این نوشته بدانها ست یازیده ام – ولی او بدانها «هیچ گونه منزلت منطقی » عطا نمی کند،

(۶۹ ,

TD

)

او بدانها همچون «بخشی از زبان عادی » می نگرد،

(۷۶ ,

TD

)

بدین ترتیب، هر نوع ارجاع ماوراءزبانشناختی به زبان عادی در عین حال نوعی ارجاع به خود است. اگر زبان به ژانرها یا بازیهای زبانی تقسیم شود، و در هر بازی زبانی واحدی غایت و منظور گفته ها سخن گفتن در باره زبان به مثابه یک کل باشد، آنگاه آنها ضرورتا در باره خود نیز سخن می گویند. آنها ممکن است به لطف دعوی شان به سخن گفتن در باب تمامیت پدیده ای به نام زبان، گفته هایی ماوراءزبانشناختی تلقی شوند، ولی آنها بدین معنا ماوراء زبانشناختی نیستند که می توانند مدعی شوند بالاتر یا فراسوی پیامدهای جمله پردازی [ یا ساختار زبانی ] خویش اند. آنها نمی توانند اعلام کنند که خود معاف از قواعدی هستند که درباره شان سخن می گویند و آنها را به زبان نسبت می دهند. آنها نمی توانند بدون تعیین دستور برای خود، برای دیگر گفته ها دستور تعیین کنند.

مساله ارجاع به خود صرفا مساله ای منطقی نیست; مساله تازه ای هم نیست. این مساله مستمرا خود را به منزله مساله تعیین کننده مدرنیته معرفی می کند. زمانی که بنیاد ظاهرا محکم و بیرونی سنت و خدا و سلطنت جای خود را به اعمال اصل خودبنیاد نهی عقلانی بخشید، ارجاع به خود نیز در هیئت تاریخی گری (همه احکام، از جمله خود این حکم، به لحاظ تاریخی مشروط اند)، روانکاوی (همه دستاوردهای فکری، از جمله این یکی، نتیجه تصعید غرایزند)، فلسفه سیاسی (همه نظامهای فلسفی، از جمله این یکی، ایدئولوژیک اند)، و تحلیل سخنورانه (همه عبارات، از جمله این یکی، سخنورانه اند) به طرزی اجتناب ناپذیر پا به صحنه گذارد. البته بند مربوط به «از جمله این یکی » عموما از قلم افتاده است: همه نظامهای فلسفی دیگر ماهیتی ایدئولوژیک دارند، و غیره. ولی اگر راهی برای متمایز ساختن پست مدرنیته از مدرنیته وجود داشته باشد، این راه چیزی نیست جز شیوه های گوناگون ورود و سرایت این بند «از جمله خودم » به درون گفتارهایی که هدفشان توصیف جهانی است که خود بی تردید جزئی از آن هستند.

ولی اگر نظم و ترتیب حاکم بر گفتارها افقی است نه عمودی یا سلسله مراتبی، و اگر هر گفتاری بیانگر جهانی خاص و مستقل است که جملگی همپایه یکدیگرند، و اگر هر گفتاری به محض تلاش برای ایجاد ارتباط با گفتارهای دیگر شماری

differend

به وجود می آورد، پس آنگاه چه نقشی برای گفتار فلسفه باقی می ماند؟ بنا به تعریف، این گفتار فاقد هرگونه نقش ماوراء روایتی است، و نمی تواند ابزارهای سنتی عقل گرا، نظیر منطق و برهان و فرض وجود هنجارهای ماوراءگفتاری را برای اثبات اعتبار نسبی گفتارهای دیگر به کار گیرد، زیرا با این کار – بنا به گفته لیوتار – چیزی را سرکوب می کند که نباید مجاز به سرکوب آن باشد. مع هذا، به رغم دعاوی قبلی فلسفه نسبت به مقام برتر و پیوندهای آن با گفتار به لحاظ سیاسی هژمونیک روشنفکران، لیوتار از انتساب نقشی خاص به فلسفه طفره نمی رود. فلسفه دیگر، آنطور که ایدئالیسم نظری می پنداشت، پادشاه همه علوم یا رهبر و هادی نظری کنش سیاسی نیست، بلکه برعکس، فلسفه اینک ضامن خدشه دار نشدن مرزهای میان گفتارهاست. فلسفه اکنون چنان طراحی شده است که از گفتارها در قبال تجاوز گفتارهای دیگر، که دچار خودبزرگ بینی اند، حمایت کند و شواهد و مدارک انواع

differend

– شواهدی چون حذفها، سکوتها، قربانی شدنها، و نکات درک ناشدنی – را از خطر محو شدن حفظ کند. او در کتاب خویش چنین نتیجه گیری می کند: «مسئولیت آدمی در قبال تفکر عبارت است از… کشف و تشخیص انواع

differend

و یافتن آن عبارت (ناممکن) برای بیان آنها. این کاری است که یک فیلسوف انجام می دهد. یک روشنفکر،

(

intellectual

)

کسی را ترغیب و تسهیل می کند»،

(۱۴۲ ,

TD

)

در این نقطه است که پارادوکس خودمرجعی که وبر حضورش را در فقط بازیدن آشکار ساخت بازمی گردد تا با چرخشی به پشت لیوتار را از ناحیه دم بلاغی اش نیش بزند. درست در لحظه ای که لیوتار از قیاس ناپذیری ریشه ای گفتارها، و از استقلال و خودآیینی ریشه ای و افقی آنها دفاع می کند، به نظر می رسد که وی یکی از این گفتارها را از حوزه بازی خارج می کند. برای رسیدن به این نتیجه گیری لزومی ندارد که همگان به برهان قیاسی و منطقی وبر متوسل شوند. تصویر مشهور مجمع الجزایر که لیوتار در سومین یادداشت خود به کانت ارائه می دهد، خود گویای همین نکته است. بنا به توصیف لیوتار در این مجمع الجزایر

هر ژانری از گفتار به مانند جزیره ای خواهد بود; قوه داوری، دست کم از پاره ای جهات، همانند یک آدمیرال یا همانند یک سرپرست و مسئول تدارکات کشتیها خواهد بود که هیئتهایی را از یک جزیره به جزیره بعدی اعزام می کند، آن هم به قصد ارائه چیزهایی که در یک جزیره کشف (یا به مفهوم کهن کلمه، ابداع) شده اند به جزیره ای دیگر، چیزهایی که ممکن است در جزیره دوم به منزله «شهودهای فرضی » در جهت تصدیق اعتبار آن کشف به کار روند. چه جنگ و چه تجارت این نیروی مداخله گر فاقد هرگونه موضوع یا هدفی است; این نیرو دارای جزیره ای خاص خود هم نیست، بلکه فقط مستلزم نوعی جو یا بستر است – که همان دریا خواهد بود – همان مجمع الجزایر یا همانطور که مردمان اژه زمانی می گفتند دریای اصلی،

(۱۳۱-۱۳۰ ,

TD

)

.

ولی چرا قوه داوری فاقد جزیره ای خاص خود است؟ آیا کاربرد قوه داوری نوعی کاربرد زبان نیست (آن هم پس از «چرخش زبانشناختی »)، و در نتیجه آیا داوری کردن یک ژانر نیست، یا دست کم نوعی مجموعه یا «زنجیره » از ژانرها، یعنی یک جزیره یا دست کم مجموعه ای از جزایر کوچک؟ چرا این بازی زبانی خاص – یعنی داوری کردن – همچون سایر بازیها تابع همان محدویتها – سکون – نیست؟

امتیاز آشکاری که لیوتار برای ژانر فلسفه و قوه داوری (نسبت به شیوه های نظری و روشنفکرانه تولید گفتار) قائل می شود، گویای نقطه ضعفی است که غالبا مورد توجه و نقد قرار گرفته است، یا به منزله نوعی دلتنگی (نوستالژی) پنهان برای وحدت، یا به منزله که خود را محکوم می کند. (۷) ناقد ضدپست مدرنیست می پرسد: این نفی و انکار قابلیتهای ماوراءزبانشناختی از چه جایگاهی اعلام می شود، اگر نه از جایگاهی برخوردار از قابلیتهای ماوراءزبانشاختی؟ لیوتار در نهایت تعجب (سهوا؟) پاسخ می دهد: از یک کشتی که مسیرهای (ناممکن؟) میان جزایر گفتار را می پیماید. ناقد در پاسخ به او می گوید: «با مفروض گرفتن وجود گفتاری که فواصل میان گفتارهای دیگر را طی می کند، شما برای چیزی امتیاز قائل می شوید که به گفته خودتان نمی تواند واجد امتیاز باشد. به علاوه، شما مرتکب یک تناقض اجرایی می شوید. شما فقط در صورتی می توانید از اجتناب ناپذیر بودن

differends

دفاع کنید که وجود وحدت را از طریق برهان خلف پیشفرض گیرید. شما با تعریف اهداف پروژه فلسفی خویش به یاری افعالی چون «متقاعد کردن »، «رد کردن »، «دفاع و اثبات کردن »، «نشان دادن »، و «شهادت دادن » که واجد رنگ و بویی کلامی است،

(

Xiii , Xii , TD

)

،اعتبار استدلال عقلانی، ترغیب اخلاقی، و هماهنگی و وفاق، یا دست کم وفاق در مورد ناهماهنگی، [ وجود ] تفاوت، و اجتناب ناپذیر بودن

differend

را مجددا تایید می کنید. ناقد، با افشای حضور نوعی پارادوکس اجرایی، کار خود را به پایان می برد. اکنون روشن گشته است که پروژه لیوتار ذاتا نامنسجم است، و در نتیجه ادامه حث به هر شکل غیرضروری تلقی می شود. در واقع می توان استفاده او از استعاره مجمع الجزایر را گواهی دانست دال بر وقوف لیوتار به تناقضات اجتناب ناپذیر نهفته در هر موضعی که به صورتی سازگار خودمرجع است. او با مساله ارجاع به خود روبه رو می شود – و می لرزد. او نمی کوشد تا در دل یک گفتار کلی گرا پناهگاهی بیابد. ولی او در عین حال، در دفاع «منسجم و سازگار» از یک موضع خودمرجع شکست می خورد. در نتیجه این امر، لیوتار، درحالی که کلاه آدمیرالی خویش را بر سر دارد، در وسط اقیانوس دست و پا می زند و می کوشد کوسه های مدرنیسم را از خود دور کند.

در هر حال، این تصویری است که جیمز ل. مارش از کل تفکر پست مدرنیستی ترسیم می کند. در پرتو گریزناپذیر بودن تناقض با خود، مارش می نویسد:

متفکر پست مدرنیست می تواند… میان ساکت باقی ماندن یا مشارکت تمام عیار در اجتماع فلسفی، یکی را برگزیند. اگر او اولی را انتخاب کند و به درون انزوایی مابعدعقلانی و مابعدمتافیزیکی پیش رود، دیگر هیچ کاری از ما برای او ساخته نیست. اگر دومی را برگزیند، می توانیم به او به عنوان پسر مسرفی که به خانه بازگشته 3 خوشامد گوییم. لیکن او با دست یازیدن به چنین بازگشتی، در واقع از پست مدرنیست بودن دست کشیده است. (۸)

بنابراین، گفتار پست مدرنیستی گفتاری حقیقتا ناممکن است (نه آن که فقط در داخل پرانتز ناممکن باشد); در واقع این گفتار چنان ناممکن است که محکوم است ناپدید شود. حرف مارش این است: یا به زبان ما سخن بگو، یا سر جایت بنشین و خفه شو. ولی آنچه از نظر مارش گویای بطلان تمام عیار پست مدرنیسم است به راحتی ممکن است به عقب چرخیده و علیه خود او عمل کند، زیرا مگر ما در کلمات خود مارش شاهد تحقق آشکار آنچه لیوتار

differend

می نامد نیستیم؟ آیا قصد مارش ساکت کردن طرف مقابل، یا دست کم وادار ساختن «او» به طرد ارتداد «خویش » و کاربرد زبان صحیح نیست؟ و اگر مارش، به نام عقل، به همان کاری دست می زند که لیوتار می گوید، آیا او سوءظن اصلی پست مدرنیستها نسبت به تروریسم عقل گرایی را در حین نفس عمل ابطال پست مدرنیسم تایید نمی کند؟ و اگر چنین است، آیا او به نحو خطرناکی به اجرا و انجام تناقضی نزدیک نمی شود که، بنا به معیارهای خود وی، می تواند چنان تعبیر شود که مارش، و ایضا کل «اجتماع فلسفی » را محکوم به سکوت سازد؟ با توجه به چنین نتیجه ای، آیا ناقد پست مدرنیست آرای مارش محق نخواهد بود که سر و وضع خود را مرتب کند و با لحنی از خودراضی بگوید «این به آن در!» ولی حاصل این کار چیست و ما را به کجا می رساند؟ به گورستان فلسفه؟ به زباله دان تناقضهای مستعمل؟

مجمع الجزایر لیوتار را می توان عکسی لحظه ای دانست که تصویر فرد پست مدرنیست را در حین انجام عمل متناقض خویش ثبت می کند. این عمل با طرح یک دعوی سراسری در مورد ناممکن بودن دعاوی سراسری، منزلت خاص متعلق به یگانه گفتاری را مشخص می سازد که مدعی است هیچ گفتاری واجد منزلتی خاص نیست. بدین ترتیب، وظیفه پیش روی ما، فراتر رفتن از نفی صرف از یک سو و اشاره صرف به پارادوکس و خرده گیری از سوی دیگر است. هر شکل نفی و انکار کلیت حقیقتی را بیان می کند که قربانی پارادوکس ارجاع به خود می شود، و در نتیجه، با توجه به جو موجود، با تهدید فلج بالقوه روبه رو می گردد. برای افکندن نگاهی کوتاه به جهانی که از ارجاع به نفس تغذیه می کند و شکوفا می شود، می توان، با بسط مفهوم لومانی مشاهده مشاهدات، نوعی کلیت حادث را صورتبندی کرد که، بنا به این عبارت تناقض آمیز، نمی کوشد از پارادوکس پرهیز کند بلکه برعکس تلاش می کند تا از جلوگیری از پارادوکس پرهیز کند.

دعوی مدرن اروپایی که از حدود سال ۱۶۰۰ در مورد تجسم و رؤیت چشم انداز یا منظری کلی مطرح شده است، مبتنی بر تمیز نهادن میان اندیشه و شی ء، ذهن و ماده، روح و جسم، قلمرو آزادی و قلمرو ضرورت است. مقولات کلاسیک حاکم بر امر مشاهده وجود فاصله ای روشن میان انسان مشاهده گر و طبیعت مورد مشاهده را مفروض می گیرد، و خود این فاصله نیز حاکی از آن است که مشاهده گر از سطحی مجزا و بالاتر از مورد مشاهده به مشاهده می پردازد. انسان مشاهده گر فقط به لحاظ جسمی جزئی از طبیعت است نه به لحاظ ذهنی، و البته فاعل فعل مشاهده نیز همان ذهن است. راه حل منطقی پارادوکس فوق که در اوایل قرن بیستم مطرح شد یکی از اشکال تجلی همین سلسله مراتب مشاهده ای است. منطق دان که مایل است یوتالوس را از معضل دوطرفه، و آن دعوایی

(

n+ 1

)

که کل مجموعه را مورد مشاهده و (داوری) قرار خواهد داد برقرار می کند. بدون ایجاد این تمایز، ارائه حکمی روشن که برای همه مشاهده گران معتبر باشد ناممکن خواهد بود. این تمایز سلسله مراتبی نوعی (ماوراء) زبان تعیین می کند که همه زبانهای دیگر می توانند بدان ترجمه شوند، منظری که از آن همه مشاهده گران می توانند به موضوع واحدی بنگرند. بدین سان، راه حل منطقی برای مساله پارادوکس ارجاع به خود الگوی علم مدرن در مراحل اولیه اش را صوری می کند، الگویی که در آن فیزیکدان / منجم قادر است با دقتی خداگونه یک سیستم بسته و منفصل (مثلا منظومه شمسی) را به یاری معدودی عملیات ریاضی تعریف کند، عملیاتی که هیچ گاه بر آن ذهنی که آنها را به کار می گیرد اعمال نمی شوند. ذهنی که مشاهده می کند از ماده ای که مشاهده می شود مجزا باقی می ماند. این تمایز به مشاهده گر اجازه می دهد تا همچون موجودی نیمه الوهی ظاهر شود که بیرون از طبیعت ایستاده است و، به لحاظ نظری، به شناخت مطلق از طبیعت دست یافته است. این نکته که نور ذهن هرگز قادر نخواهد بود تمام گوشه ها و زوایای تاریک جهان را روشن سازد، به جائزالخطا بودن آدمی نسبت داده می شود نه به مرزها و حدود ذاتی فعل مشاهده.

به پیروی از لومان، می توان اصطلاح مشاهده مرتبه اول را برای این سطح از مشاهده تجربی طبیعت بیرونی به کار برد. کانت چنین استدلال می کند که تایید یا رد مفروضاتی که دقیقا مبتنی بر مشاهده مستقیم هستند کاری جزمی است. در این صورت او باید با معرفی سطح دومی از مشاهده، یعنی مشاهده ای که مقوم یا برسازنده ماهیت مشاهده است، این مفروضات را مورد نقدی استعلایی قرار دهد. او با بازتولید تمایز بنیانی مشاهده گر / موضوع مشاهده در داخل قلمرو مشاهده گر به این هدف دست می یابد، و در نتیجه مشاهده نفس،

(

self-observation

)

را به مؤلفه یا سویه ای از هرگونه مشاهده بدل می سازد. تحلیل کانت از شرایط تحقق معرفت معادل پسرفتی ساده در تامل و بازاندیشی نیست. او در بحث خود در باب دو رسانه بنیادین زمان و مکان و مقوله علیت، به این نکته اشاره می کند که چگونه مشاهده ادراکات حسی برسازنده و تشکیل دهنده همان جهانی است که این ادراکات بازتابهای آن تلقی می شوند. [ البته منظور کانت ] آن نیست که مشاهده (ذهن) طبیعت (ماده) را از هیچ خلق می کند، بلکه او می گوید که دانسته های ما از طبیعت همان شبکه یا تور مشاهداتی،

(

observational grid

)

است که خودمان بر روی طبیعت می افکنیم. طبیعت قابل فهم است، اما نه به سبب وجود نوعی همگرایی مفروض میان ذهن و طبیعت، بلکه از آن رو که ذهن با استفاده از مقولات بنیادین فهم پذیری را بر طبیعت تحمیل می کند. فهم پذیری طبیعت محصول این واقعیت است که ذهن (از طریق بازاندیشی عقلانی و نه شهود عقلی بی واسطه) به خود دسترسی خاص دارد، هرچند به طبیعت، به این شیوه خاص و ممتاز، دسترسی ندارد. در نتیجه طبیعت، که فی نفسه امری اساسا و ذاتا مجزا از ما تلقی می شود، به مفهومی ژرف فهم ناپذیر است. ما فهم پذیری را تحمیل می کنیم، ولی این کار را با نگاه کردن به خودمان به هنگامی که ادراکات حسی مان را نگاه می کنیم انجام می دهیم، بی آن که بدانیم این ادراکات دقیقا از کجا سرچشمه می گیرند.

اما کانت با جابه جا کردن معرفت ما نسبت به چگونگی شناخت ما از جهان، معرفت علمی متعارف روزگار خویش را دگرگون نساخت. او با همان لحن محکم و مطمئن مکانیک نیوتونی و هندسه اقلیدوسی سخن می گوید. و نکته بجاتر آن که او برای معین ساختن قلمروهای هستی شناسانه آزادی و ضرورت به استفاده از تمایز مشاهده گر / موضوع مشاهده ادامه می دهد. فقط در قلمرو آزادی است که مشاهده نفس مطرح می شود. ذهنی که مشاهده می کند بخشی از قلمرو ضرورت – طبیعت – نیست و طبیعت نیز نمی تواند خود را مشاهده کند – طبیعت لخت باقی می ماند. اگرچه آگاهی دیگر قادر نیست به طبیعت همچون موضوعی ساده بنگرد که مجزا از آگاهی و در برابر آن ایستاده است – اکنون آگاهی به مشارکت خود در ساختن این موضوع واقف است – ولی هنوز برای رهایی خویش از درگیری با مادیت، یعنی رهایی از پیامدهای این مشارکت، مبارزه می کند، و مشخصه پیروزمند این مبارزه تشکیل و ساخت یک ماوراء منظر «استعلایی » است. در آثار بی واسطه مابعدکانتی شیلر، فیخته و هومبولت، این مبارزه به منزله نفی و طرد کامل بدن تعبیر نمی شود – هرچند گاهی اوقات تصاویر و مناظر صومعه وار بر این آثار حاکم می گردد – بلکه به مثابه تلاشی پیروزمند برای رام کردن بدن معرفی می شود. تمایز ذهن / بدن در درون قلمرو ذهن بازتولید می شود، جایی که ذهن با غلبه بر «بدن » خویش بر «بدنه » طبیعت غلبه می کند، یعنی با تطهیر و پالایش خویش از تاثیر و نفوذ مادیت، از آنچه فقط می تواند مشاهده شود. بدین سان، ضرورت با آزادی سازگار می شود، و جهان مورد مشاهده از قدرت خویش برای تمرد خموش محروم می گردد.

اگر، به بیان وارن ویور، علم ماقبل قرن بیستم «عمدتا با مسایل دو متغیره بری از پیچیدگی سروکار داشت »، که در آنها منظور از مشاهده تعیین سرعت و موقعیت اجسام منفرد با دقت ریاضی بود، آنگاه پیامدهای فلسفی «پیچیدگی سازمان نیافته » (۹) علم اوایل قرن بیستم – که در آن مشاهده یعنی اندازه گیری میانگین آماری شمار زیادی از ذرات (مادون هسته ای) متحرک و بی قاعده – اعتماد به نفس آن چشم بینا و سراپا مراقب را به کلی بر هم می زند. اصل عدم قطعیت هایزنبرگ احتمالا بیش از هر چیز دیگری به عنوان نماد این تغییر در ماهیت مشاهده عمل کرده است. به بیان مختصر، هایزنبرگ اثبات کرد که نمی توان سرعت و موقعیت دقیق یک ذره مادون هسته ای منفرد را به طور همزمان اندازه گیری کرد، زیرا اندازه گیری سرعت بر موقعیت ذره و اندازه گیری موقعیت بر سرعت آن اثر می گذارد، و در هر دو مورد این تغییرات پیش بینی ناپذیرند. ناممکن بودن این امر از نقص دستگاههای اندازه گیری ما ناشی نمی شود; بلکه، به گفته استفن هاوکینگ، «یکی از خصوصیات بنیادین و گریزناپذیر جهان است.» بنابراین:

اصل عدم قطعیت علامت پایان رؤیای لاپلاس در مورد ظهور یک نظریه علم بود، الگویی از عالم که کاملا جبرگراست: مسلما نمی توانیم حوادث آینده را به دقت پیشگویی کنیم، اگر حتی قادر به سنجش دقیق وضعیت موجود عالم نباشیم! البته هنوز می توانیم وجود مجموعه ای از قوانین را متصور شویم که همه حوادث را برای موجودی مافوق طبیعی به طور کامل تعیین می کند، موجودی که می تواند وضعیت موجود عالم را بدون مختل ساختن آن مشاهده کند. لیکن این گونه الگوها از عالم برای ما موجودات فانی و معمولی چندان سودمند نیست. (۱۰)

البته کنار نهادن باور به جبرگرایی کلاسیک به معنی طرد ایمان به وجود قوانین کشف شدنی حاکم بر عالم نیست. مع هذا فیزیک کوانتم ما را متقاعد ساخته است که مشاهده فرآیندی فیزیکی است که با اس

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *