تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل دنیاپرستی و هوا و هوس، بدترین دشمنان انسان و جامعه، ارائه‌ای متفاوت و تأثیرگذار بسازید

دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل دنیاپرستی و هوا و هوس، بدترین دشمنان انسان و جامعه شامل 64 اسلاید حرفه‌ای و طراحی‌شده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی به‌خوبی معرفی خواهد کرد.

دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل دنیاپرستی و هوا و هوس، بدترین دشمنان انسان و جامعه:

  • ظاهر حرفه‌ای و چشم‌نواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
  • کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل دنیاپرستی و هوا و هوس، بدترین دشمنان انسان و جامعه را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
  • کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.

عملکرد بی‌نقص: اسلایدها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.

یادآوری: در صورت استفاده از نسخه‌های غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل دنیاپرستی و هوا و هوس، بدترین دشمنان انسان و جامعه توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.

همین حالا پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل دنیاپرستی و هوا و هوس، بدترین دشمنان انسان و جامعه را دریافت کرده و ارائه‌ای مؤثر و حرفه‌ای داشته باشید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل دنیاپرستی و هوا و هوس، بدترین دشمنان انسان و جامعه :

بدترین دشمن هوا و هوس و برنامه های وجود مبارک حضرت امیر (سلام الله علیه) به نامه هفتاد و هشتم نهج البلاغه بیان شده است. این نامه مربوط به همان جریان اموی هاست که قرآن به سر گذاشتند و در جریان حکمیت، ابوموسای اشعری را بر وجود مبارک امیرالمؤمنین تحمیل کردند. اصرار اسلام که جامعه باید عاقل باشد و تعبیر لطیف رسول گرامی (علیه و علی آله آلاف التّحیه و الثّناء) که فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَهٌ»،نه «فریضٌ» اینجا مبتدا مذکر، خبر که نمی تواند مؤنث باشد. این این «تاء» تای مبالغه است. اگر تای مبالغه نبود، می فرمود: «طلب العلم واجبٌ أو فریضٌ». اگر خدا بخواهد انسانی را به عنوان جانشین خود در زمین خلق کند می گوید: «إنی جاعلٌ فی الارض خلیفاً»، نه خَلِیفَهً،می خواهد کسی که جامعیت علمی و عملی داشته باشد این تای مبالغه را آن‎جا اضافه بکند و گرنه آدم که مؤنث نیست. حسین بن علی (سلام الله علیه) به همان معنا عقیله بنی هاشم است که زینب (سلام الله علیها) است این «تاء» تای مبالغه است؛ مثل تای «علامه»، نه تای تأنیث. این قدر بِفَهم شدن بر مردم واجب است که نفرمود: «طلب العلم واجبٌ»، نفرمود: «طلب العلم فریضٌ»؛ فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَهٌ». اگر این علم و عقل و شعور نباشد، جامعه اگر رهبری مثل علی بن ابیطالب داشته باشد، یقیناً شکست می خورد. این نامه همان است. این رساله العجب را که در مجموعه کنز الفوائد کراجکی یک رساله شصت، هفتاد صفحه ای است که خیلی مفصّل نیست. اسم این رساله به نام العجب، «تعجّبٌ»، این است. کتاب قوانین صاحب قوانین را می گویند قوانین، برای اینکه فصل های آن به نام «قانونٌ، قانونٌ» است یا کتاب مرحوم بوعلی به نام قانون است؛ چون فصل های آن «قانونٌ، قانونٌ» است.

فصل های این رساله «عجبٌ، عجبٌ» است، تحلیلی ندارد. می گوید در مدینه دو تا داستان اتفاق افتاد که شگفت انگیز است: داستان اوّل این است که بعد از رحلت رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التّحیه و الثّناء) علی بن ابیطالب که بعد از آن حضرت اوّلین شخصیت جهان اسلام بود علماً و عملاً، صدیقه کبری(سلام الله علیها) که اوّلین بانوی علمی و عملی و قرآنی اسلام است، چندین شب و روز همین فاطمه (علیها سلام) مردم همین مدینه را دعوت کرد فرمود: بیایید علی بن ابیطالب را یاری کنید. هیچ کس جواب نداد! بعد از جریان عثمان و قیام مردم به پذیرش ولایت حضرت امیر(سلام الله علیه)، زنی که او را همه شما می شناسید، در همین مدینه قیام کرد، گفت علی بن ابیطالب را بکُشید هزارها نفر شمشیر کشیدند، «عجبٌ»! در همین مدینه! این بزرگوار در این رساله تحلیل نمی کند، اصلاً اسم رساله به نام «عجبٌ» است. مگر شما علی را نمی شناختید؟ عظمت او، علم او، زهد او، تقوای او؟! در هر جبهه ای که علی بود پیروزی بود. در یکی از جبهه های جنگ دست راست حضرت علی آسیب دید، پرچم افتاد، عده ای از رزمندگان همان جبهه این پرچم را بلند کردند، حضرت فرمود: «فَضَعُوهُ فِی یدِهِ الشِّمَال»؛«فان شماله خَیر من أیمانکم»؛ این پرچم را بگذارید دست چپ علی. دست چپ علی از دست راست شما بالاتر است، این علی بود. این طور نبود که در خفا زندگی کند. در حضر و سفر همه او را دیدند. صدیقه کبری (سلام الله علیها) هم که پیغمبر دست او را می بوسید این را هم که دیدند. هر وقت صدیقه کبری (سلام الله علیها) وارد محضر پیغمبر می شد: «قَامَ إِلَیهَا»، نه «قام لها». گاهی انسان وقتی مهمان بیاید، به احترام مهمان بلند می شود. گاهی به استقبال او می رود. پیغمبر به استقبال فاطمه می رفت، نه تنها به احترامش بلند می شد، این پیغمبر بود و آن هم فاطمه بود. اینها را مردم می دیدند. «قَامَ إِلَیهَا»، نه «قام لها». این فاطمه و آن هم علی (صلوات الله و سلامه علیهما) هیچ کس یاری اش نکرد. بعد عایشه را هم که می شناختید، این دعوت کرد که بیایید علی بن ابیطالب را بکُشید، جنگ جمل را راه انداخت، آن همه خون! حضرت از این صحنه ناله می کند و گِله می کند. این است که می بینید مرحوم کلینی (رضوان الله تعالی علیه) گرچه دست ما از علم مرحوم کلینی کوتاه است، این بزرگوار چقدر عالم و خردمند بود، کتابی از این بزرگوار در دست ما نیست فقط همین حدیث است، این هشت جلدی. گاهی هم فرمایشات ایشان هست. ایشان یک خطبه نورانی هشت، ده صفحه ای دارد آخرین سطری که مرحوم کلینی دارد این است، می گوید: «إِذْ کانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِی عَلَیهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ یحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَلیهِ الْعِقَابُ»؛ مرحوم میردامادکه آن خطبه را شرح کرده، به این یک سطر که رسیده مایه گذاشته تا بفهمد و بفهماند. حرف کلینی این است که قطب فرهنگی یک ملّت فهم اوست، عقل اوست. «إِذْ کانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِی عَلَیهِ الْمَدَارُ»؛ مدار فرهنگی یک ملّت عقل آن ملّت است. «إِذْ کانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِی عَلَیهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ یحْتَجُّ»؛ تمام استدلال ها در محور عقل است، تمام ثواب ها در مدار عقل است، تمام عِقاب ها در محور بی عقلی است. اگر آن عقل نباشد، همین رساله عجب در هر عصر و مصری نوشته می شود.

در چنین فضایی وجود مبارک حضرت امیر نامه ای برای ابوموسای اشعری می نویسد، در بحبوحه جنگ صفین؛ عمروعاص از یک طرف، معاویه را تزریق می کند که این قرآن را به سر نیزه بگذار! آن روز که قرآن چاپ نشده بود، یک؛ فراوان هم نبود، دو؛ چند برگی از قرآن را اینها در روی نیزه گذاشتند و گرنه اینکه می گویند قرآن ها را بر بالای نیزه گذاشتند که نبود، مگر آن‎جا چندتا قرآن بود؟ این اوراقی از قرآن را روی این نیزه ها گذاشتند. می گفتند «بیننا و بینهما القرآن». عمروعاص بعد از آن دسیسه این را پیش بینی کرد که بر فرض اگر علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) حکمیت را بپذیرد از طرف اموی ها چه کسی برود و از طرف آنها چه کسی بیاید؟ هر دو را نشستند نقشه کشیدند. خود عمروعاص که طراح اصلی این قسمت بود گفت اگر حکمیت را پذیرفت من باید از طرف حکومت شما یا دولت شما یا جمعیت شما حَکم باشم و آن شیخ کم سواد بی خِرد؛ یعنی ابوموسای اشعری او باید بیاید. این دو تا کار را ما باید انجام بدهیم.

حضرت امیر در این فضا، این نامه دردآلود را برای ابوموسی می نویسد. این هفتاد و هشتمین نامه نهج البلاغه است و تمام نامه هم در همین هشت، ده سطر است؛ چون بعضی از نامه ها را مرحوم سید رضی گزینش می کند؛ مثلاً نامه ای که ده صفحه است یا کمتر یا بیشتر، مختصر می کند؛ آن خطبه نورانی که به حضرت گفته شد: «صِفْ لِی الْمُتَّقِین»، حضرت گفت و گفت و شنونده، «فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَهً کانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا»،آن خطبه نورانی تقریباً بیست صفحه است که هفت، هشت صفحه آن را مرحوم سید رضی نقل کرد و بخشی را هم در جاهای متفرّق نقل کرد و گرنه یکسره آن خطبه را نقل نکرد. نامه ها هم همین طور است گاهی گزینش می کند، ولی این نامه هفتاد و هشتم را گزینش نفرمودند، هر چه هست مرقوم فرمودند.

اصرار عمروعاص این بود که حَکمیت را بر حکومت علوی تحمیل کند، یک؛ خود از طرف معاویه و حکومت معاویه حاکم بشود، دو؛ از طرف حضرت امیر(سلام الله علیه) ابوموسای اشعری را برگزینند، سه. این یک مثلث نفوذی سه جانبه بود. درباره خودش به مقصد رسید، خود را به عنوان حَکم از طرف معاویه حُکم گرفت بعد از اینکه فرمانروایی مصر را از معاویه گرفت و در جیب خود گذاشت. با این نامه وارد صحنه شد؛ یعنی این خرید و فروش دین به این صورت شد؛ دین را صریحاً فروخت و آن سند را گرفت در جیب گذاشت وارد صحنه حَکمیت شد و گرنه حاضر نبود چنین صافِ صاف بیاید شش دانگ دینش را بفروشد. بنا شد که در این حَکمیت اگر حکومت اموی پیروز شد او استاندار مصر بشود و شد؛ این کار را کرد.

اما عمده نفوذ در دستگاه علوی است، چگونه حضرت را وادار کردند که حاکم شدن و حَکمیت ابوموسای اشعری را امضا کند؟! حضرت فرمود ابن عباس باید باشد. او به ما نزدیک تر است شاگرد من است، حرف های مرا بهتر درک می کند، سالیان متمادی ابن عباس تفسیر را خدمت حضرت امیر می خواند، گفت او شاگرد من است و بهتر حرف مرا می فهمد. ابوموسای اشعری آن خِرَد را ندارد؛ نه خرَد فردی را دارد، نه از خرَد جمعی استفاده می کند. حضرت امیر فرمود: بسیار خب! حالا اگر ابن عباس نشد ابوالأسود دئلی؛ ابوالأسود دئلی هم شاگرد حضرت امیر بود ادبیات را نزد او خواند، اسم چیست؟ فعل چیست؟ حرف چیست؟ ما که در عرب یک کتاب قوانین ادبی مدوّن عرب نداشتیم. ذوقی بود، شعری بود، ادبیاتی بود ذهنی، نه مدوّن خارجی که قابل تدریس باشد. به برکت قرآن و افرادی مثل حضرت امیر (سلام الله علیه) ادبیات عرب رایج شد. این کتاب های ادبی عرب را، چه نحو چه صرف، چه معانی چه بیانش قسم مهمّ آن را ایرانی ها نوشتند، اینها بعد از اسلام نوشته شده است. اصرار وجود مبارک حضرت امیر این بود که ابن عباس باید از طرف ما حاکم باشد. اوّلاً ما حاکمیت را قبول نداریم؛ بر فرض هم باشد او باید بشود. نشد ابوالأسود دئلی باشد. گفتند نه آن و نه این، الا و لابد ابوموسی اشعری باشد! حضرت از حُمق او باخبر بود؛ لذا این نامه را مرقوم فرمود. در بحبوحه این جریان، نامه را برای ابوموسای اشعری نوشت.

نوشت این نامه ای است از علی بن ابیطالب امیر مؤمنین (سلام الله علیه) «إلی أبی موسی الأشعری جواباً فی أمر الحکمین» که این نامه را «سعید بن یحیی الأموی» در کتاب المغازی نقل کرد. در طلیعه نامه، حضرت اوّل به نام خدا و اینهاست؛ بعد فرمود: «فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَیرَ کثِیرٌ مِنْهُمْ عَنْ کثِیرٍ مِنْ حَظِّهِمْ»؛ انقلابی قیام شده، پیغمبری قیام کرده، جنگ هایی شده، فتوحاتی شده، غدیری پیش آمده، مردم خیلی ترقّی کردند؛ اما خیلی ها برگشتند. «فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَیرَ کثِیرٌ مِنْهُمْ عَنْ کثِیرٍ مِنْ حَظّ

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *