تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۷- فخرالدین اسعد گرگانی؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۷- فخرالدین اسعد گرگانی با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۷- فخرالدین اسعد گرگانی:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۷- فخرالدین اسعد گرگانی به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۷- فخرالدین اسعد گرگانی با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۷- فخرالدین اسعد گرگانی تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۷- فخرالدین اسعد گرگانی را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۷- فخرالدین اسعد گرگانی :

چکیده:

فخرالدین اسعد گرگانی، شاعر قرن پنجم هجری است و تنها اثر او، ترجمه منظومی از داستان عاشقانه «ویس» و «رامین» است که به تمدن های پیش از اسلام تعلق دارد. این اثر از سویی جدال سرنوشت است که شخصیت های داستان را به طرز اجتناب ناپذیری در برابر حوادث متعدد قرار می دهد و از سوی دیگر آینه ای از مفاسد اجتماعی آن روزگار و تمایلات نفسانی بشر است که بستر ماجراهای داستان واقع می شود. «ویس»، قهرمان اول داستان است که برخی او را به سبب بی پروایی و جسارت زنانه اش ستوده اند و برخی دیگر در محکمه اخلاق، از بی عفتی او سخن گفته اند. مقاله حاضر با نگاهی نو به داستان، نه در پی تبرئه ویس، که درصدد تحلیل منصفانه شخصیت او و بررسی نقش دیگران، به خصوص مردان، در کشاندن او به ماجراهایی است که سبب محکومیت وی در ادبیات فارسی شده است.

واژگان کلیدی:

شعر فارسی، فخرالدین اسعد گرگانی، ویس و رامین، زن، تقدیر، عشق، اخلاق.

منظومه ویس و رامین ترجمه فخرالدین اسعد گرگانی به فارسی دری است که در فاصله سال های ۴۳۲ تا ۴۴۶ هجری سروده شده است. اصل قصه ویس و رامین از داستان های کهن ایرانی و مربوط به دوره پیش از اسلام است؛ برخی آن را متعلق به دوره ساسانی می دانند و برخی دیگر جان گرفته از تمدن اشکانی برمی شمارند.[۱] برخی هم ریشه های کهن تری برای این اثر جستجو می کنند؛ زیرا مشابهت هایی که ویس و رامین با رمان قرون وسطایی اروپا یعنی «تریستان و ایزوت» دارد، این فرضیه را به وجود آورده که ممکن است هر دو از مأخذ واحد کهن تری نشأت گرفته باشند. از سوی دیگر، وجود برخی عناصر هندی در ویس و رامین، و شباهت هایی که با منظومه «راماین» هندی دارد، این احتمال را که مأخذ مشترک ویس و رامین، و تریستان و ایزوت در فرهنگ هند باستان باشد، تقویت می کند؛[۲] همان گونه که زبان های باستانی هند، ایران و اروپا به مادر مشترک «هند و اروپایی» منتهی می شوند.

اثر فخرالدین اسعد گرگانی از جایگاه ویژه ای در ادبیات فارسی برخوردار است. این منظومه از نخستین مثنوی های عاشقانه، و شاعر آن پیشرو شعر بزمی در ایران به شمار می رود. شاعران پس از فخرالدین، از جهات مختلف تحت تأثیر منظومه او بودند. نظامی در خسرو و شیرین، خواجو در سام نامه، وحشی بافقی در شیرین و فرهاد، مکتبی شیرازی در لیلی و مجنون و دیگران هر یک به نوعی از منظومه ویس و رامین الهام گرفته اند. سادگی و بی پیرایگی شعر فخرالدین اسعد به کمک فصاحت و بلاغت ستودنی او، عوالم عشق را از شب های فراق تا روزگار وصال، و از جور و جفا تا مهر و وفا چنان بازآفرینی کرده که هر وجود مستعد عاشقی را مجذوب خویش می سازد.

منظومه مورد بحث یک ویژگی بی نظیر هم دارد که آن را از نمونه های مشابه متمایز، و در جامعه مسلمانان با واکنش های خاصی روبرو می کند. توضیح آنکه عاشقانه های ادبیات فارسی در دوره اسلامی – حتی آنها که تحت تأثیر ویس و رامین سروده شده اند- معیارهای اخلاقی را کمابیش رعایت می کنند و معمولاً از قلمرو عفت خارج نمی شوند، اما ویس و رامین داستان عشق ممنوعی است که داغ گناهی نابخشودنی بر پیشانی دارد و در جامعه اسلامی جایی نمی یابد. داستان عشق زنی است به برادرشوهر خویش که در زمان پدیدآمدن اصل داستان هم – چنانکه از متن بر می آید- توجیه پذیر نبود.

قهرمان اول و شخصیت اصلی داستان «ویس» است؛ زنی با روح آتشین و شوریدگی های خاص جوانی که عملاً معیاری بالاتر از عشق مادی و بشری نمی شناسد. او به اعتقاد برخی، زن ناب و شعله وری است که داد از جوانی خویش ستانده و در ادبیات فارسی بیش از هر زن دیگری بی شرم و بی پروا کام رانده و البته پای تاوان اعمال خویش هم مانده است. از این دیدگاه، ویس به خاطر پایبندی به عشق، در هم شکستن موانع و ایستادگی تا پای جان ستوده شده است.[۳] از دیدگاه دیگر، داستان هر قدر هم زیبا و شورانگیز باشد و پایداری در عشق از آن متجلی گردد، چون بر مبنای ناموجه شکل گرفته و مهار عشاق در آن به دست اهریمن است، مورد ردّ و انکار اخلاق، عرف و دیانت است؛ اساساً برای مطالعه توصیه نمی شود و موضوعیتی برای نقد و بررسی جنبه های احیاناً مثبت ندارد. به همین دلیل داستان ویس و رامین که در زمان به نظم کشیده شدن آن توسط فخرالدین اسعد، در بین بومیان اصفهان محبوبیتی داشت[۴] و ۱۵۰ سال پس از آن هم به زبان گرجی ترجمه شده بود، به تدریج با طرد مسلمانان مواجه گشت و نسخه های آن کمیاب شد. آنچه عبید زاکانی، شاعر قرن هشتم، در رساله صد پند خود گفته که «از خاتونی که قصه ویس و رامین خواند، مستوری توقع مدارید»[۵] بیان طنزآلود همین عقیده اجتماعی است که قرن ها بر منظومه فخرالدین اسعد سایه افکنده بود.

اگر تنها از دو دیدگاه مذکور به قضیه بنگریم، حوادث و اشخاص داستان به تناسب دیدگاه داوری، یا سیاه خواهند بود یا سپید؛ اما از دیدگاه دیگر چه دیدگاهی نیز می توان به داستان مزبور نگریست. بنابراین دیدگاه، جنبه های خاکستری هم در این داستان دیده می شود و چنین نیست که همه چیز مطلقاً خوب باشد یا مطلقاً بد. وجود انسان، آنهم انسان غیر مهذب، عرصه تقابل جبنه های فرشتگی و شیطانی است که به تناسب زمینه هایی که می یابد، ظهور و بروز می کند؛ اگر عواملی چون محیط، خانواده و اجتماع به کمک او بشتابند، امکان رشد جانب فرشتگی بیشتر می شود و اگر عوامل مزبور در خدمت اهریمن بکوشند، شخص به انحراف و گمراهی نزدیکتر می شود. البته این مسأله منافاتی با اراده و اختیار انسان ندارد و توجیه گر هر نوع انحرافی نیست. پیش از بیان حاصل دیدگاه سوم، ذکر خلاصه داستان ضروری است:

شاه موبد[۶] در مجلس بزمی از «شهرو» ملکه ماه آباد[۷] خواستگاری می کند و او که خود دارای همسر و فرزندان است، ضمن ردّ درخواست وی، با او پیمان می بندد که اگر دختری به دنیا بیاورد، به همسری شاه موبد درآورد. مدتی بعد «ویس» به دنیا می آید و چون او را به دایه می سپارند، با «رامین» برادر کوچک شاه موبد که او نیز به همان دایه سپرده شده است، همبازی می گردد. پس از طی سال های کودکی، ویس را به ازدواج برادرش «ویرو» در می آورند.[۸] ویس از این ازدواج خرسند است، اما شاه موبد چون آگاهی می یابد، به ماه آباد لشکر می کشد؛ قارن، پدر ویس، در این لشکر کشی کشته می شود، اما برادرش ویرو سپاهیان موبد را شکست می دهد. موبد ویرو را در گرما گرم نبرد رها می کند و با گروهی از سپاهیان به گوراب[۹] محل اقامت ویس می رود و با فریفتن مادرش شهرو، ویس را می رباید و با اجبار به مرو گسیل می دارد. رامین برادر جوان شاه موبد همراه عماری ویس در حرکت است و در لحظه ای که باد پرده عماری را به کناری می زند، ویس را می بیند و عاشق او می شود. امتناع مکرر ویس از پذیرفتن این عشق، سرانجام با حیله گری های دایه در هم می شکند و دوران طولانی از معاشقه های آشکار و نهان رسوا طی می گردد. رامین برای رهایی از این عشق نافرجام به گوراب می رود و با دختری به نام گل ازدواج می کند؛ اما پس از مدتی او را رها کرده به عشق ویس باز می گردد، برادر دیگر خود را که نگهبان ویس بود، می کشد و ویس را همراه با گنج های شاه موبد برداشته از مرو می گریزد و به دیلمان رفته قصد جنگ با موبد و کشتن او را می کند که به تعقیب وی آمده بود. اما پیش از آنکه دستش به خون او آلوده شود، گرازی از بیشه بیرون می آید و شاخی به موبد زده او را از پای در می آورد. رامین بر تخت می نشیند، با ویس ازدواج می کند و صاحب فرزندانی می گردد. پس از ۸۰ سال و اندی زندگی مشترک، ویس می میرد و رامین پس از سوکواری او پسر خود را بر تخت نشانده، خود در آتشگاه مجاور می گردد و چون جان می سپارد، در کنار ویس به خاک سپرده می شود.

آگاهی از موقعیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اشخاص داستان نیز به تحلیل مسائل کمک می کند. ماجراهای داستان در میان دو خاندان اتفاق می افتد که یکی در مرو قدرت شاهی را در اختیار دارد و صاحب زر و زور است، و دیگری در همدان از امرای جزء و فرمانبردار خاندان قبلی به شمار می رود و طبعاً باید در جلب رضایت شاه کوتاهی نکند. این معادله قدرت در پیشبرد ماجراهای داستان نقش مهمی را ایفا می کند. از سوی دیگر فرهنگ اخلاقی حاکم بر ایشان چنان است که پادشاه پیر مرو به خود اجازه می دهد با زنان امرا و دست نشاندگانی که به مجلس جشن او آمده اند، به عیش و نوش بپردازد و شهرو را که سرآمد مهرویان این بزم شاهانه است، به خلوت خود خوانده با وی بنای شوخی و خنده گذارد و سرانجام مقصود خود را بی پرده در میان نهد که:

به گیتی کام راندن با تو نیکوست تو بایی در برم یا جفت یا دوست[۱۰]

شهرو از شنیدن این درخواست، منفعل و متعجب نمی شود، شوهر خود را هم مانعی در راه نمی بیند؛ فقط به پیری و فرزندان خود اشاره می کند که هر یک سپهسالاری شده اند و گویی برازندگی انتخاب شوی و معشوق را از مادر گرفته اند! در عین حال از ذکر زیبایی های جوانی خود دریغ نمی ورزد؛ تا جایی که موبد به این فکر می افتد که زیبایی های شهرو را در دخترش بیابد؛ اما شهرو، دختر هم ندارد و سالخوردگی او و شوهرش امیدی برای باروری باقی نگذاشته است. با اینهمه پاسخی می دهد که پادشاه حریص و آزمند را خوش آید:

به جان تو که من دختر ندارم وگر دارم چگونه پیش نارم

نزادم تاکنون دختر و زین پس اگر زایم تویی داماد من بس[۱۱]

گره داستان در واقع همین جا بسته می شود که پادشاهی فرتوت به حکم هوای نفس و با تکیه بر قدرت سیاسی- اجتماعی خود، دختری را که هنوز از مادر زاده نشده، از آن خویش می کند و مادر بدون اندیشه در فرجام کار با او بر سر پیمان سوگند می خورد.

نگر تا در چه سختی اوفتادند که نازاده عروسی را بدادند[۱۲]

تقدیر، گره داستان را پیچیده تر می کند و ویس در عین ناباوری از پدر و مادری سالخورده به دنیا می آید. اگر ویس دختر معمولی و مطیع و منعطف بود، باز هم اتفاقی نمی افتاد و همچون هزاران هزار دختر تاریخ، مظلوم می زیست و مظلوم می مرد و آوازه ای از او در گنبد دوّار نمی پیچید؛ اما تقدیر چنین رقم نخورده بود. او هم در زیبایی بی همتا بود و هم روحی سرکش، طبعی آتشین و رأیی مستقل داشت. وقتی سال های کودکی را نزد دایه پشت سر گذاشت و قوه تمییز پیدا کرد، دیگر نوع زندگانی که او می توانست برایش فراهم کند، پسند خاطرش نبود و هر بامداد که سر از خواب بر می داشت، خواسته ای نو داشت؛ تا جایی که دایه از دست او به تنگ آمد و نامه به مادرش نوشت که چاره ای ساز؛ زیرا «به پرواز اندر آمد بچه باز»

همی ترسم که او پرواز گیرد به کام خود یکی انباز گیرد

که من زین بیش او را برنتابم همان چیزی که می خواهد نیابم[۱۳]

پس از باز آوردن ویس از نزد دایه، ازدواج با برادرش ویرو داشت به روح تند و سرکش او آرامشی می داد که نامه موبد به شهرو رسید و پیمان پیشین را به یاد آورده، لرزه بر اندامش افکند. چون ویس از مضمون نامه آگاهی یافت، بی هیچ ملاحظه ای مادر را به باد انتقاد و سرزنش گرفت که:

ز هنجار خرد دور اوفتادی چو رفتی دُخت نازاده بدادی

خرد کردارِ چونین کی پسندد روا باشد که هر کس بر تو خندد[۱۴]

به حامل نامه و پیک پادشاه هم که در ضمن برادر او بود، پاسخی شجاعانه تر داد که در عین حال سخت مستدل و منطقی بود. نخست با نفرین مرگ بر فرستنده نامه انزجار خود را از او نشان داد و سپس سؤالی تکان دهنده پیش روی پیک نهاد: آیا شما در مرو چنین رسم زشت و آیین رسوایی دارید که زنان شوهردار را به همسری می خواهید؟ درحالی که زن و شوهر هر دو عاری از ننگ و زشتی هستند! مگر بساط عروسی و هلهله شادی مهمانان را نمی شنوی؟ شتابان بازگرد و دیگر ما را به نامه مترسان که سخن تو نزد ما با باد یکسان است.

ویس پس از این سخنان، سبک مغزی موبد را به تمسخر می گیرد و می گوید پیری مغزش را معیوب و نادانی اش را آشکار کرده و سبب شده است که او چشم بر حقیقت ببندد و زن جوان بخواهد.

بسی گاه است، خیلی روزگارست که نادانیت بر ما آشکارست

ز پیری مغزت آهومند[۱۵] گشته ست ز گیتی روزگارت در گذشته ست

تو را گر هیچ دانش یار بودی زبانت را نه این گفتار بودی

نجستی زین جهان جفت جوان را ولیکن توشه جستی آن جهان را[۱۶]

او با قاطعیت و تصریح بر اینکه پیری موبد با جوانی ویس سازگاری ندارد، وفاداری خود را به شوی، و شادی و خرسندی اش را از روابط خانوادگی خویش اظهار می دارد:

مرا جفت و برادر هر دو ویروست همیدون مادرم شایسته شهروست

دلم زین خرم و زان شاد باشد ز مرو و موبدم کی یاد باشد!

چو دارم سرو گوهربار در بر چرا جویم چنار خشک و بی بر[۱۷]

این سخنان درشت و پاسخ های جسورانه به شاهی که خود را مالک ویس می دانست، طبعاً نتیجه سنگینی را همراه داشت؛ و اینچنین بود که موبد به ماه آباد لشکر کشید.

سرسختی ویس حتی زمانی که خود را در محاصره موبد همچون مرغی به دام افتاده می دید، نمایان بود؛ چنانکه به رسولی که پیام ظاهراً شیرین او را آورده بود که مثلاً خودت را میازار، اگر بخت و اقبال بخواهد تو را به من بدهد، از سخت کوشی تو سودی حاصل نمی شود،

قضا رفت و قلم بنوشت فرمان ترا جز صبر کردن نیست درمان[۱۸]،

من عاشق تو هستم و به خاطر تو اینجا آمده ام، اگر تو یار من باشی، جهان را به فرمان تو می کنم والی آخر، جوابی داد به سردی و سختی سنگ. گفت: برو به موبد فرتوت بگو که گنج خود را بیهوده بر باد مده و خیال مکن که می توانی مرا زنده از اینجا بیرون بری.

سخنان طولانی و مفصل ویس که در ۵۴ بیت بیان شده، عمدتاً دربردارنده استدلال ها و نکات زیر است:

۱- علاقه مندی شدید به ویرو و پایبندی به زندگی مشترک باوی که موجب می شد در دل ویس جایی برای دیگری باقی نماند:

مرا ویرو خداوندست و شاهست به بالا سرو و از دیدار ماهست

درین گیتی به جای او که بینم؟ بَرو بَر دیگری را کی گزینم؟

تو هرگز کام خود از من نبینی وگر خود جاودان اینجا نشینی

که چون من با برادر یار گشتم ز مهر دیگران بیزار گشتم[۱۹]

۲- انزجار شدید از موبد که سبب می گشت پیغام دوستی او برایش حکم دشنام را داشته باشد:

چو ویس دلبر این پیغام بشنید تو گفتی زو بسی دشنام بشنید[۲۰]

نه سخنان موبد بر ویس کارگر می افتاد، نه سپاهیانش ترسی دردل او می افکند، و نه گنج و دینارش چشمان او را خیره می ساخت:

اگر بفریبدم دیبا و دینار نباشد بانوی بر من سزاوار

نه بشکوهد دل من زین سپاهت نه نیز امّید دارم بارگاهت

تو نیز از من مدار امّید پیوند که امّیدت نخواهد بُد بَرومند[۲۱]

بیزاری ویس از موبد چنان بود که می گفت اگر ویرو هم نبود و آنهمه مهر و دلبستگی به او جایی برای تعلق نمی یافت، باز هم موبد سزاوار آن نبود که از مهر و محبت ویس برخوردار شود:

اگر ویرو مرا بر سر نبودی مرا مهر تو هم در خور نبودی[۲۲]

۳- ترس از خدا و روز قیامت که عامل مهمی در وفادار ماندن ویس به همسر خویش بود؛ زیرا در نظر او زیر پا نهادن پیمان زناشویی گناهی نابخشودنی بود که نزد خداوند عذری نداشت. او به موبد هم هشدار می داد که از خدا بترسد و واسطه ارتکاب این گناه نگردد:

اگر با او[۲۳] خورم در مِهر زنهار چه عذر آرم بدان سر پیش دادار؟

من از دادار ترسم با جوانی نترسی تو که پیر ناتوانی؟!

بترس ار بخردی از دادِ داور کجا[۲۴] این ترس، پیران را نکوتر[۲۵]

۴- حس کینه ای که از کشته شدن پدر ویس به دست موبد و ویرانی های ناشی از جنگ در دل ویس ایجاد شده بود، زمینه هرگونه تفاهم را از بین برده و حتی تصور مهربانی میان آن دو را ناممکن ساخته بود:

میان ما چو این کینه در افتاد نباشد نیز[۲۶] ما را دل به هم شاد

اگر چه پادشاه و کامرانی ز دشمن دوست کردن چون توانی؟

به مهر آنگه بود با تو مرا ساز که باشد جفت با کبک دَری باز[۲۷]

۵- ویس اطمینان داشت که هرگز نمی تواند موجبات رضایت و کامرانی موبد را فراهم آورد و به مراد وی باشد، حتی اگر دست تقدیر او را به اجبار در اختیار موبد گذارد:

بلرزم چون بیندیشم ز نامت بدین دل چون توانم جُست کامت؟

وگر گیتی به رویم سختی آرد مرا روزی به دست تو سپارد،

تو از پیوند من شادی نبینی نه با من یک زمان خرّم نشینی[۲۸]

اما پیرمرد شوربخت که با تمام مکنت شاهی از توشه عاشقی هیچ نداشت، از معشوق دست نیافتنی دست بر نمی داشت که لااقل در این مورد بتواند رضایت وی را جلب کند؛ بلکه به عکس می اندیشید که با ضمیمه کردن ویس بر جلال پادشاهی خود، نام و آوازه ای نو می باید و ننگ دست خالی برگشتن به مرو را از خود دور می کند:

چه سازم تا بیابم کام خود را بیفزایم به نیکی نام خود را

اگر نومید از این دز بازگردم به زشتی در جهان آواز گردم[۲۹]

لذا نامه ای به شهرو مادر ویس نوشت و او را به خاطر پیمان شکنی با موبد، به تنبیه دنیوی با جنگ و عقوبت اخروی نزد خدا هشدار داد و هدایای بسیار نیز همراه نامه ساخت. شهرو از سویی مرعوب تهدیدهای موبد شد و از سوی دیگر مبهوت هدایای او؛ در نتیجه، سرنوشت ویس و ویرو از نظرش دور ماند و در دژ را به روی موبد گشود. موبد ویس را که با درماندگی خود را پنهان کرده بود، کشان کشان بیرون برد و به محافظانش سپرد.

بدین گونه ویس همچون مرغی در قفس طلایی موبد اسیر گشت و به مرو برده شد. کسی هم عکس العملی نشان نداد؛ حتی ویرو با همه شجاعت و مردانگی و علاقه مندی به ویس، وقتی از ماجرا مطلع شد، جز اشک و آه و تن به قضا دادن کاری نکرد، در ادامه داستان هم می بینیم که روابط سیاسی میان ایشان و موبد عادی است و همگی در برابر قدرت برتر پذیرفته اند که ویس زن موبد است. البته در داستان اشاره ای به آیین ازدواج و عروسی میان آن دو وجود ندارد و فقط مراسم استقبال و جشن و شادی مردم به مناسبت بازگشت پیروزمندانه موبد مطرح است.

نحوه بردن ویس به مرو که به تعبیر فخرالدین اسعد، همچون بردن آوارگان بود،[۳۰] بر دلایل نفرت ویس از موبد افزود. او در مرو به یاد خانواده و شهر و دیارش ماتم گرفته بود و هرچه زنان اعیان و بزرگان بر گِردش جمع می شدند و دلداری اش می دادند، سودی نمی بخشید. یاد ویرو و اینکه از وی ناکام مانده، جانش را به آتش می کشید و تصور این که دیگری از وی کام ببیند، او را آزار می داد:

چو او را بود ناکامی به فرجام مبیناد ایچ کس دیگر ز من کام[۳۱]

دیدن موبد برای ویس نفرت آورترین حادثه بود:

کجا هر گه که موبد را ببینم تو گویی بر سر آتش نشینم

چه مرگ آید به پیش من چه موبد که روزش باد همچون روز من بد[۳۲]

از این رو نه به سخن او گوش می داد و نه به رویش می نگریست؛ روی در دیوار کرده، همچون باغی خرّم اما دربسته به روی وی باقی مانده بود.

بهل تا کام موبد بر نیاید وگر جانم برآید نیز شاید

به بی کامی نگویی کام او ده که بی جانی ز بی کامی مرا به[۳۳]

این وضعیت تا کی می توانست ادامه داشته باشد؟ دایه مدام می کوشید او را به وضع عادی و شادی و نشاط جوانی برگرداند؛ اما هر چه می کوشید، کمتر نتیجه می گرفت. گفتگوهای این دو که البته با اطناب و پرگویی فخرالدین همراه است، از نظر روانشناسی قابل توجه است. سخنان ویس به گونه ای رقت آمیز و ترحم برانگیز از وضع روحی پریشان وی حکایت می کند. او از حوادث پیش آمده ملول و دلتنگ و کلافه است، از بخت خود شکایت می کند، از جفای تقدیر می نالد و در نهایت افسردگی، خداوند و عدل او را مورد تردید قرار می دهد.[۳۴] اندوه و عصیان به نحو شگفت آوری در وجود او پیوند می خورد و گاه در اوج یأس و نومیدی به خودکشی می اندیشد. سرانجام از ترس روزی که موبد قصد کامجویی کند، با درماندگی تمام به دایه متوسل می شود که چاره ای بیندیشد تا او لااقل یک سال به حرمت سوکواری پدر، قصد ویس نکند. دایه با پند و اندرز ویس، خواسته او را به واسطه طلسم تا یک ماه برآورده می کند؛ اما از قضای روزگار، طلسم مزبور که در حاشیه رودخانه دفن شده بود تا پس از یک ماه خنثی شود، به واسطه سیل ناپدید می شود و موبد الی الابد از کامجویی ویس ناتوان می ماند؛ به تعبیر فخرالدین مانند شیری گرسنه و در زنجیر می گردد که شکار در برابرش آزادانه و بدون ترس به چرا مشغول است.[۳۵]

جنبه های تراژیک داستان در واقع از همین جا شروع می شود. ویس موقتاً نفس راحتی می کشد، اما این راه نجات او نیست. او در عین نوجوانی دو بار ازدواج کرده و هنوز دوشیزه است. موبد نه حاضر است رهایش سازد و نه می تواند شوی مطلوبی برای او باشد. از سوی دیگر، ویس یک دختر معمولی نیست؛ شادی ها و لذت های این جهانی را اگر خودش انتخاب نکند، نمی خواهد؛ همچنانکه اگر این گونه لذت ها با بدنامی همراه شود، نمی خواهد:

شما را باد کام این جهانی تو با موبد همی کن شادمانی[۳۶]

که من نیکی به ناکامی نخواهم همان[۳۷] شادی و بدنامی نخواهم[۳۸]

در واقع او نه ناکامی و نیک نامی می خواهد و نه کامرانی و بدنامی؛ بلکه آنچه می خواهد نیک نامی و کامرانی توأمان است و مشکل همین جاست! هم تقدیر، هم اطرافیان و هم محیط اجتماعی این موهبت را از او دریغ می کنند؛ اینجا سؤالات فلسفی و کلامی متعددی قابل طرح است که شاید پاسخ قانع کننده ای برای آنها نتوان یافت.

در همین احوال و در چند قدمی ویس، دست تقدیر حوادث دیگری را برای او رقم زده است. رامین برادر کوچک شاه تقریباً هم سن و سال ویس است و در کودکی نزد دایه همبازی وی بود.[۳۹] او از همان زمان مهر ویس را پنهان از دیگران در دل خود می پرورید.[۴۰] هنگام سفر به ماه آباد همراه شاه، و درگیرودار ماجراهایی که بر حول محور ویس اتفاق می افتاد، مهر پیشین در دل رامین گرما گرفت و یک نظر دیدار ویس در عماری، آن را شعله ور ساخت. پس از رسیدن به مرو، و در همان ایامی که ویس در خانه موبد زندانی و در اوج افسردگی بود، رامین در تب و تاب عشق او می سوخت و راهی به سوی وی می جست. سرانجام دایه واسطه ابراز عشق او به ویس شد.

دایه یکی از اشخاص مؤثر در داستان، و تنها تکیه گاه عاطفی ویس بعد از رسیدن به مرو است که به لطایف الحیل می کوشد او را از حالت افسردگی بیرون آورد؛ وی برای رسیدن به این مقصود، از دست زدن به هیچ وسیله ای ابا نمی کند. دایه می اندیشد که عشق رامین وسیله خوبی برای نجات ویس از مهلکه موجود است. رامین هم دست از سر او بر نمی دارد و به هر قیمتی می خواهد که وی واسطه دیدار آن دو شود. دایه می داند که این عشق ممنوع نمی تواند فرجامی داشته باشد، اما سرانجام عهده دار نقش اهریمنی خود می گردد:

چو دایه پیش ویس دلستان شد چو جادو بد گمان و بد نهان شد

سخن های فریبنده بپیراست به دستان و به نیرنگش بیاراست[۴۱]

ویس با چشمانی گریان به او می گوید که دیشب ویرو را در خواب دیده که به غمخواری اش آمده و از او پرسیده که در سرزمین بیگانه و در دست دشمن چگونه است. اثر خواب چنان بوده که ویس می گوید هنوز بوی خوش پیکر او را بر مشام و گفتارش را در گوش جان دارد. ویس در ضمن سخنانش جمله ای می گوید که در واقع مشکل اساسی وی در این داستان است:

مرا تا من زیم این غم بسنده است که جانم مرده و اندام زنده ست[۴۲]

واقعیت هم همین است؛ او تعادل بین جسم و روح خود را از دست داده و این دو دیگر با هم سازگاری نمی توانند کرد. جسم او هنوز زنده است و به ناچار مقتضیاتی دارد، اما روحش یاری رسان او نیست. دایه از همین راه وارد می شود و به وسوسه او در استفاده از جوانی می پردازد.

ویس به سادگی تن به وسوسه های دایه نمی سپارد. تمام آنچه را که امروزه ما داعیه داران پروا و پرهیز ممکن است در نکوهش ویس و دل دادنش به رامین بگوییم، او خود با چشمانی اشک آلود و روحی پریشان به دایه می گوید، آن هم با استدلال های محکمی که از دختری نوجوان شگفت می نماید. اما دایه با تمام ابزارهای اهریمنی به میدان آمده است و از همان جا که امکان نرم کردن ویس وجود دارد، تلاش می کند. او طی گفتاری مفصل می گوید: حال که ویرو نیست و دست تو از او کوتاه شده، اینجا جوانانی بهتر از ویرو هستند و… خلاصه، من کسی را می شناسم که چنین است و چنان است و با تمام امتیازاتی که دارد، دارای وجه مشترکی با توست: او نیز داغی به دل دارد که تو داری؛ شما هر دو عاشق بیقرار و دور از یار هستید و از عاشقی بی بهره مانده اید.

همدردی وجه مشترک خوبی است که همدلی و همرایی می آورد، اما عکس العمل ویس اشک است و آزرم و سرزنش دایه که:

تو را گر شرم و دانش یار بودی زبانت را نه این گفتار بودی

هم از ویرو هم از من شرم بادت که از ما سوی رامین گشت یادت

… مرا شوخی و بی شرمی میاموز که بی شرمی زنان را بد کند روز

هم آلوده شوم در ننگ جاوید هم از مینو[۴۳] بشویم دست امّید

نه او[۴۴] بفریبدم هرگز به دیدار نه تو بفریبی ام هرگز به گفتار

نبایستی تو گفتارش شنیدن چو بشنیدی به پیشم آوریدن

چرا پاسخ ندادی هر چه بتّر؟ چنانچون با پیامش بود در خور[۴۵]

او حتی با بدبینی به نکوهش نوع زنان می پردازد که در آفرینش ناتمام و ناقصند زیرا خویش کام و زشت نام هستند؛ به راحتی فریب مردان را می خورند و پس از کام دادن اسیر او می شوند.

مرا کی دل دهد کردن چنین کار که شرم خلق باشد بیم دادار

اگر کاری کنم بر کام دیوم[۴۶] بسوزد مرمرا گیهان خدیوم[۴۷]

دایه از در دیگر وارد می شود که انسان ها اسیر و بنده تقدیرند و سرنوشت ایشان تغییرپذیر نیست. اگر بخت تو، تو را از ویرو گرفت، اکنون همان بخت تو را نصیب رامین کرده است. ویس بسیار متین و با توجه به نقش اراده و اختیار در اعمال انسان، پاسخ می دهد که البته نیک و بد در دست تقدیر است؛ اما کسی که بد کند، حتماً سزای کار بد خویش را می بیند و من هرگز نمی خواهم مرتکب چنین کار بدی شوم و حاصل آن را به بخت خود نسبت دهم.[۴۸]

گفتگوهای ویس و دایه در آغاز ماجرای عشق رامین بسیار مفصل و قابل تأمل است که ذکر همه آنها امکان ندارد. سخنان آن دو ظاهراً گفتگو میان اشخاص داستان است، اما در واقع جدال بین انسان با اهریمن، یا به تعبیر دقیق تر جلوه ای از کشاکش میان خوی فرشتگی و خوی حیوانی در نفس انسان است. دایه مدام ویس را به دامن غرایز و تمایلات بشری سوق می دهد و از لذت هایی می گوید که او هنوز تجربه نکرده است، و ویس از ننگ بدنامی می هراسد، کارها را به میزان عقل و خرد می سنجد و خدا و آخرت را پیش رو دارد. او حتی پس از آنکه به دیدار رامین تن در می دهد و او را می پسندد، باز هم می گوید رامین آنچه را که از وی می خواهد هرگز نخواهد دید؛ زیرا:

نه من شایم[۴۹] به ننگ و ناپسندی نه او شاید به رنج و مستمندی[۵۰]

اما وقتی از دیدار او به خلوت خود باز می گردد، اهریمن با وسوسه مهر و محبت به سراغ او می آید و رهایش نمی کند؛ در کشاکشی سخت، گاه خرد بر وی غالب می شود و گاه هوای دل و نفس اماره:

گهی اندیشه بر وی زور کردی هوا چشم خرد را کور کردی

گهی شرمش هوا را دور کردی خرد اندیشه را دستور کردی[۵۱]

سرانجام با خود تصمیم می گیرد پارسایی پیشه سازد و کاری نکند که انگشت نما گردد:

بر آن بنهاد دل کز هیچ گونه نپیوندد به کردار نمونه[۵۲]

خرد را دوست تر دارد ز رامین نیارد سر به ناشایست بالین

چو بر دل راستی را پادشا کرد روان را ترسگاری پارسا کرد[۵۳]

ویس فریبکاری های دایه را کاملاً می فهمد و او را سرزنش می کند. حتی به اقدام مادرش که دختر خود را به چنین دایه ای سپرده بود که شیر وی را بخورد، شدیداً معترض است؛ زیرا شیر او موجب آلودگی ذات کودک می گردد:

اگر شیرش خورد فرزند خورشید به نور او نباید داشت امّید[۵۴]

او بعدها هم که به گرداب عشق رامین می افتد و زهر جفای او را در ازدواج با گل می چشد، باز هم به یاد می آورد که سلسله جنبان بلاهای عشق، دایه بوده است؛ لذا صریحاً خطاب به او می گوید «درین راهم تو بودی کور رهبر»

مرا بی کارد ای دایه تو کُشتی که تخم عشق در جانم تو کِشتی[۵۵]

با اینهمه دایه از وابستگی ویس به خود آگاه است و چون خودداری های مکرر و بدبینی او را می بیند، تهدیدش می کند که اگر بروی بدگمان باشد، در مرو کاری ندارد؛ می گذارد و می رود. بدین ترتیب ویس را در نقطه کور عاطفی قرار می دهد و چون می بیند که ویس احساس غربت و تنهایی می کند، به او نهیب می زند که چرا منکر واقعیت های وجود خویش هستی؟

به گوهر نه خدایی نه فرشته یکی ای همچو ما از گل سرشته

همیشه آزمند و آرزومند ز آز و آرزو بر تو بسی بند

خدای ما سرشت ما چنین کرد که زن را نیست کامی خوشتر از مرد[۵۶]

سرانجام خویشتن داری های ویس به دستیاری دایه در هم می شکند و رامین به وصال او می رسد. از این پس، دایه عملاً نفس درونی ویس می گردد؛ لذا دیگر مقاومتی در برابر او صورت نمی گیرد. وفاداری در عشق، بین ویس و رامین به سوگندان استوار می گردد و نزد خودشان مشروعیت می یابد. دیگر ترس و بیمی در کار نیست. هنگامی که موبد از ماجرا آگاه و خشمگین می شود، ویرو را احضار کرده ماجرا را نقل می کند و به او می گوید خواهرت را تنبیه کن که اگر من این کار را بکنم، گزند بی اندازه به وی می رسانم.

انتظار می رود که ویس با شرم و آزرمی که داشت، از برملا شدن ماجرا نزد موبد و ویرو قالب تهی کند؛ اما او برخلاف انتظار در برابر آنها می ایستد، گناه خویش را کاملاً به گردن می گیرد و به موبد می گوید: هر چه می خواهی بکن!

که رامینم گزین دو جهانست تنم را جان و جانم را روانست

بگفتم راز پیشت آشکارا تو خواهی خشم کن خواهی مدارا

مرا نز مرگ بیم است و نه از درد ببین تا که چه چاره بایدت کرد[۵۷]

و چون برادرش او را به کناری کشیده، وقاحت کار را یادآور می شود که چگونه آبروی خود و خانواده اش را برده، و چون اندرز می دهد که اسیر شیطان نشود و نیک نامی دو عالم را به عشق رامین نفروشد، پاسخ وی بیانگر این است که خود را پاکباخته و آب از سر گذشته می بیند و قدم در راهی گذاشته که به بازگشت نمی اندیشد:

قضا بر من برفت و بودنی بود ازین اندرز و زین گفتار چه سود؟

درِ خانه کنون بستن چه سودست که دزدم هر چه در خانه ربودست

مرا رامین به مهر اندر چنان بست که نتوانم ز بندش جاودان رَست[۵۸]

در این گفتگوها نکته دیگری هم نهفته است. ملاحظه می شود که پاسخ ویس به برادرش ویرو بسیار ملایم تر از پاسخی است که به موبد می دهد و نیز متضمن اعتراف به خطا و تلویحاً ندامت از آن است؛ اما دربرابر موبد نه تنها اعتراف و اعتذار نیست، بلکه اصرار بر آنچه کرده از سخنانش هویدا است. گویی از آزار دادن موبد لذت می برد و این لذت، تحمل بار گناه را بر دوش وی آسان تر می سازد. براستی اگر ویس عاشق کسی جز رامین می شد، می توانست موبد را تا این اندازه آزار دهد؟ او که تا دیروز اسیر پنجه قهار موبد بود، اکنون وی را در قفس شکنجه نهاده، خود در مقابل چشمان او با رامین خوش می گذراند:

خوشا ویسا به کام دل نشسته امید اندر دل موبد شکسته

از این سو ویس با کام و هوا بود وزان سو شاه با رنج و بلا بود[۵۹]

راستی، رامین چه فضیلتی داشت که ویس عاشق او شده بود؟ اتفاقاً ویرو نیز همین سؤال را از ویس می کند:

نگویی تا تو از رامین چه دیدی چرا او را ز هر کس برگزیدی

به گنجش در چه دارد مردِ گنجور بجز رود و سرود و چنگ و طنبور

همین داند که طنبوری بسازد بر او راهی و دستانی نوازد

نبینندش مگر مست و خروشان نهاده جامه نزد میفروشان

جهودانش حریف و دوستانند همیشه زو بهای می ستانند[۶۰]

پاسخ ویس جز تأیید سخنان برادر و حواله ماوقع به تقدیر الهی نیست. واقعیت این است که رامین فضیلتی ندارد. آنچه او دارد، لوازم عشق های نوجوانی است و البته نباید از نظر دور داشت که ویس زمانی عشق او را اجابت کرد که در خلأ عاطفی شدیدی به سر می برد. مهمتر از همه اینها، رامین وسیله ای برای انتقامجویی از موبد بود؛ با آن که چیزی نداشت، ویس او را بر موبد که ظاهراً همه چیز داشت، برگزید و این تحقیر واقعی یک پادشاه است.

ویس و رامین دست به دست هم می دهند و عشق می ورزند و اصرار چندانی هم بر مخفی کاری ندارند.[۶۱] گاه صحنه سازی های مضحکی برای پنهان کاری خویش می کنند[۶۲] و گاه دروغ های شاخداری به موبد می گویند[۶۳] و او در نهایت ساده لوحی مسخره آمیز باور می کند، خطاهای آنها را نمی بیند، نمی فهمد یا نمی خواهد بفهمد؛ گاه حتی از آنها پوزش می خواهد که بدیشان بد گمان شده و حتی هدیه – در واقع جایزه- هم به ایشان می دهد![۶۴]

رامین تنها مردی است که از ویس بهره مند می شود و ویس در تمام عمر بنا به سوگندی که در آغاز عاشقی با هم یاد کرده بودند، به رامین وفادار می ماند، گرچه می داند او مرد چندان لایقی نیست. رامین نمونه جوانان طبقه اعیان و اشراف است: برخوردار از زیبایی و چالاکی، متبحر در چوگان، موسیقی، شکار و شراب. دلفریب است و شیرین زبان، اما در مهرورزی صداقت ندارد و باطنش به زیبایی ظاهر نیست. این را ویس هنگام درد دل با دایه در میان می گذارد:

اگر رامین همه خوبی و زیبست تو خود دانی چگونه دلفریبست

ندارد مایه جز شیرین زبانی نجوید راستی در مهربانی

زبانش را شکر آمد نمایش نهانش حنظل اندر آزمایش[۶۵]

جالب آن است که این سخنان در همان اوایل عاشقی ویس و رامین گفته می شود و هنوز اتفاق ناخوشایندی میان آن دو رخ نداده است. از این رو ویس، درک و شناخت و احساس خود را درباره رامین بیان می کند، نه تجربه عملی را. البته تشخیص او درست هم هست.

بی وفایی و عدم صداقت رامین در رفتن وی به گوراب و ازدواجش با گل نمایان گشت. این ازدواج، ویس را دوباره به خود آورد و سبب شد که او تجربه خود را بدین گونه در اختیار زنان عاشق پیشه بگذارد:

مرا بینید و حال من نیوشید دگر در عشق ورزیدن مکوشید

مرا بینید و خود هشیار باشید ز مهر ناکسان بیزار باشید

نهال عاشقی در دل مکارید وگر کارید، جان او را سپارید

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *