تعداد بازدید
5 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل شرح زندگانی حجت الاسلام سید احمد خمینی به روایت اسناد ساواک، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل شرح زندگانی حجت الاسلام سید احمد خمینی به روایت اسناد ساواک شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل شرح زندگانی حجت الاسلام سید احمد خمینی به روایت اسناد ساواک در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل شرح زندگانی حجت الاسلام سید احمد خمینی به روایت اسناد ساواک با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل شرح زندگانی حجت الاسلام سید احمد خمینی به روایت اسناد ساواک نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل شرح زندگانی حجت الاسلام سید احمد خمینی به روایت اسناد ساواک هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل شرح زندگانی حجت الاسلام سید احمد خمینی به روایت اسناد ساواک اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شرح زندگانی حجت الاسلام سید احمد خمینی به روایت اسناد ساواک :

حجت الاسلام و المسلمین حاج سید احمد مصطفوی خمینی فرزند امام خمینی، بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران در ۲۴ اسفند ۱۳۲۴ در قم به دنیا آمد. مادرش بانوی فاضله و فداکار خانم خدیجه ثقفی ملقب به قدس ایران، فرزند مرحوم آیت اللّه حاج میرزا محمد ثقفی تهرانی است. او می گوید:

احمد آقا در سال ۱۳۲۴ متولد شد. در آن زمان منزل ما در پارک اتابکی بود که اکنون جزء مدرسه حجتیه است. احمد آقا در این خانه به دنیا آمدند و بچه هفتم ما هستند که البته یک دختر هم پس از او به دنیا آمد که از دنیا رفت. کلاّ سه تا از بچه هایم در دوران کودکی از دنیا رفته اند. علی، لطیفه و سعیده. احمد آقا چند روز مانده به عید نوروز به دنیا آمدند. چهار ماهه بود که به منزل جدید در یخچال قاضی رفتیم و آن را اجاره کردیم و احمد آقا در این منزل که بعدها بیرونی امام شد بزرگ شدند…[۱]

خانم فریده مصطفوی، خواهر بزرگ حاج احمد چنین به یاد می آورد:

… به هرحال بعد از پنج دختری که مادرمان به دنیا آورده بود، احمد متولد شد و بدین جهت برای خانم و ما خواهرها، خیلی عزیز بود و به او علاقه داشتیم. احمد در طفولیت خیلی مریض می شد و پزشکان معالج گفته بودند که او فقط باید شیر مادر یا شیر دایه بخورد. خانم هم شیر نداشتند، بدین جهت گاهی چند زن که در همسایگی ما-دور و نزدیک- بودند و شیر داشتند به احمد شیر می دادند…[۲]

دوران طفولیت احمد در دامان پهر مهر و عطوفت پدر و مادر گرامی اش سپری شد.

کوچک بودم، آن قدر که توان خواندن نداشتم و امام مرا در کنار خود می نشاند، خود مشغول خواندن بود و من با کتابهای او بازی می کردم.[۳]

دوره کودکی معمولا با جوش و خروش و تحرک بسیار همراه است، اما مادر احمد می گوید:

… او پسر خیلی آرام و«پی حرف برو»یی بود که گاهی من به دخترها می گفتم: من در عرض ماه به این پسر پنج-شش ساله نباید بگویم: بکن یا نکن، ولی به شما دخترها که خیلی شیطان هستید، روزی چند بار باید امر و نهی کنم.[۴]

امام با وجود مشغله های علمی، اجتماعی و سیاسی بسیار، هرکز از انجام وظایف خود به عنوان پدر غافل نبود. او تمام حرکات و کارهای فرزندانش را به دقت تحت نظر داشت و سخت مراقب تربیت او بود؛ اما آرامش بیش از حد احمد مانع از آن بود که کسی نسبت بر او خشم گیرد. او اکنون به سن تحصیل رسیده بود.

دخترها به مکتب رفتند ولی احمد جان وقتی هفت ساله شد به مدرسه او حدی که در چهار راه مریض خانه (بیمارستان فاطمی)بود، می رفت. درسش خوب بود و احتیاج به کمک نداشت.[۵]

با ورود به دبستان و محیطی تازه و متفاوت با گذشته و آشنایی با دوستان و هم بازیهای جدید تحولی در رفتار و روحیات او پدید آمد و دیگر از آن کودک آرام و کم جنب و جوش گذشته خبری نبود:

تحرک و ناآرام بودنش به شکل بارزی در ذهن من مانده است. من از بچگی او را می شناختم. حدود دوازدهسال تفاوت سنی داشتیم و بعدا من هم در دبستان و هم در دبیرستان معلم ایشان بودم. بسیار ناآرام و دائما دنبال بازی بود. مثلا یادم هست یک بار در جای بسیار دوری از منزلشان که محله یخچال قاضی بود یعنی سر راه اصفهان که به آن گردنه می گفتند و حالا ابتدای خیابان دور شهر است، او را پابرهنه دیدم. به خاطر بازی تا آنجا کشیده شده بود. حدود نه ده سال داشت.[۶]

خود، آن روزها را این چنین به خاطر می آورد:

اولین روزی که به مدرسه ام فرستادند فرار کردم. بعد با کتک پدرم و معلم ناچار در کلاس حاضر می شدم. تا ششم ابتدایی از خیلی معلمان کتک خوردم. یخ حوضه مدرسه را می شکتند و دستهایم را شاید نزدیک نیم ساعت توی آب یخ می گذاشتند و بعد چوب. هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا این قدر مرا می زدند. درست است که خیلی شیطان بودم، ولی این موجب نمی شد که هر روز به چوبم ببندند! چه می شود کرد، روش تربیتی قدیم چنین اقتضا می کرد. شیرین اینکه کلاس هفتم و هشتم و نهم را هم با کتک طی کردم. هر روز صبح ناظم دبیرستان حضرت آقای محمود توکل اسم من را می خواند که بیا و می دانستم که کیل اش شش چوب است!سرم را زیر می انداختم و کتک را نوش جان می کردم و با همان سر زیر رفتم کلاس، و زنگ دوم فرار.[۷]

با وجود هوش و ذکاوت بسیار، از نظر درسی متوسط و نمرات درسی اش چندان درخشان نبود ولی اگر اراده می کرد و تصمیم به انجام کاری می گرفت حتما موفق می شد. چه اینکه بعدها وقتی به صورت جدی به فراگیری علوم حوزوی روی آورد همه شاهد توانایی و استعداد وی بودند:

روی هم رفته شاگرد خوبی نبودم. راستی باید بگویم که کلاس هشتم، با تمام کتکها پنج تجدید آوردم؛ نگذاشتند بروم امتحان بدهم. گفتند پایه ات قوی می شود. سال بعد همان کلاش هشتم شش تجدید آوردم که به هیچ کس نگفتم. تا یک هفته به امتحانات آن سال تابستان کرج بودیم. آمدم قم از آنجا که باهوش بودم در ظرف یک هفته شش درس را خواندم و امتحان دادم و قبول شدم.[۸]

احمد پس از گذراندن دوران تحصیلی متوسطه، زمانی که پدرش به ترکیه تبعید شده بود، موفق به اخذ دیپلم طبیعی از دبیرستان حکیم نظامی قم شد. برادر بزرگش آیت اللّه حاج آقا مصطفی خمینی نیز به ترکیه تبعید شده، خواهرها نیز ازدواج کرده سر زندگی خود رفته بودند، و اکنون تنها همدم و همراز مادرش شده بود.

بخش عمده ای از اوقات فراغت خود را به ورزش بویژه فوتبال می گذراند:

از همان بچگی توپی را که برای من خریده بودند در بغل می گرفتم، حتی در شبهای سرد زمستان آن را از خودم جدا نمی کردم. در همان حدود یواش، یواش مسابقات محلی فوتبال را شروع کردیم. از بس علاقه مند به مسابقه بودیم، شب مسابقه تا صبح در فصل زمستان می آمدیم کنار پنجره و به آسمان خیره می شدیم که آیا باران می آید یا نه؟اگر باران می آمد مثل اینکه کوهی را بر سرمان می زدند، که فردا نمی توانیم مسابقه بدهیم. ازاین محله به آن محله راه می افتادیم برای مسابقه در رشته های فوتبال، والیبال، دو میدانی و امثال این ورزشها و هر وقت می بردیم از میزان کتک می خوردیم و گاهی چند دقیقه به پایان بازی فرار می کدرمی. وقتی دوران ابتدایی یعنی کلاش ششم را تمام کردم و وارد کلاس هفتم شدم عضو تیم فوتبال، بسکتبال و والیبال شدم و از بازیکنان محبوب دبیرستان بودم.[۹]

علی رغم کمبود شدید امکانات مناسب ورزشی، در سال سوم متوسطه به تیم فوتبال قم راه یافت و با اینکه از همه کوچک تر بود، دو سال بعد سرگروه آن تیم شد.[۱۰]

ما همراه تیم قم به شهر ری رفتیم و با آنها مسابقه ای برگزار کردیم. احمد آقا کاپیتان تیم قم بود. در آن بازی احمد آقا موفق شد سه گلبه آن تیم بزند… آن روز بازی اش خیلی گل کرد. بعد از بازی او را شناختند. مردم هجوم آوردند و او را سر دست بلند کردند و در خیابان راه افتادند و شعار دادند، «درود بر خمینی، سلام بر سید احمد. ما هم بازیها و رفقای سید احمد دستپاچه شدیم که مبادا دستی در کا باشد که باعث گرفتاری احمد آقا شود. چند نفری رفتیم و این وضعیت را به هم زدیم و او را گرفتیم و آوردیم رختکن که مشکل برایش پیش نیاید…[۱۱]

به خاطر علاقه به ورزش، همیشه کیهان ورزشی می خرید و آن را به صورت سالیانه صحافی می کرد. بارها برای شرکت در مسابقات ورزشی و یا تماشای مسابقه با دوستانش راهی تهران می شد. بازی همه تیمها را تعقیب می کرد و با دوستانش درباره تیمهای باشگاهی و ملی کشورها به بحث و گفتگو می نشست. او بارها در مسابقات مختلف دچار ضربه و آسیب شد:

در مسابقات گوناگون ورزشی آرنج و دست چپم شکسته است. بازوی دست راستم نیز شکسته است. پای چپم هشت بار و پای راستم یازده بار در رفته است. مچ دستهایم از بس درمی رفت یادم نیست. بیشتر انگشتان دستم شکسته است و اینها همه در حین بازی فوتبال یا بستکتبال اتفاق افتاده است. بارها مسابقات بسکتبال و فوتبال را قضاوت کرده ام.[۱۲]

به خاطر توانایی فوق العاده احمد در زمین بازی مسئولان تیم باشگاه شاهین از وی برای حضور در این تیم دعوت به عمل آوردند و او پذیرفت:

یک موقع من در کنار زمین شماره ۳ بودم، مربی تیم شاهین آن زمان که مرا می شناخت و اطلاع داشت که خوب بازی می کنم به من گفت آماده باش و برو توی زمین بازی کن. من مات و مبهوت مانده بودم چون در تیم دست دوم بازی می کردم. به او گفتم که من الآن در دسته دوم بازی می کنم. او گفت پس نمی توانی بازی کنی. از این ماجرا خیلی تأسف خوردم. واقعا برای بچه ای مثل من در آن موقعیت خیلی مشکل بود که موقعیت و فرصت بازی در باشگاههای دسته اول را از دست بدهد.[۱۳]

احمد توانسته بود از زمینهای خاکی و ناهموار قم وارد محبوب ترین تیم باشگاهی ایران در آن سالها شود. تیمی که نه بازیکن در تیم ملی فوتبال کشور داشت. ولی به یکباره تمام این شور و اشتیاق فروکش کرد و فوتبال را کنار گذاشت. او به راحتی نمی توانست با فوتبال خداحافظی کند بویژه در زمانی که در اوج درخشش بود. تنها به اشاره پدر از فوتبال کناره گرفت. او که سرسپرده و مرید امام بود به خوبی دریافت که مبارزه با رژیم که اصل اول آن پنهان کاری و مخفیانه عمل کردن است با ورزش قرمانی که تمام همت ورزشکار شهرت و مطرح شدن و روی سکو رفتن است، منافات دارد. سال ۱۳۴۴ سال خداحافظی وی با فوتبال بود.

فراگیری علوم اسلامی

سید احمد پس از گرفتن دیپلم متوسطه برای تحصیل در مدرسه عالی حسابداری تهران پذیرفته شد؛ اما در این دوره شرکت نکرد. وانگهی می دانست که چه بسا رژیم برای ورود افراد مبارزه به دانشگاه مانع تراشی و سخت گیریهای بسیاری نماید. در همین اثنا امام خمینی(ره)طی نامه ای به آیت اللّه اشراقی نوشت:

اگر احمد درس طلبگی بخواند مطابق طلاب دیگر به او شهریه بدهید؛ ماهی صد و پنجاه تومان نه بیشتر و نه کمتر.[۱۴]

در حدود سالهای ۴۵-۴۴ شنیدم که ایشان طلبه شده اند و از طلاب خوب هم شده اند و به طور جدی به تحصیل درسهای حوزوی پرداختند. در آن زمان گفته می شد که امام به ایشان فرموداند اگر به دانشگاه می خواهی بروی، خرجت به عهده خودت است، اما اگر طلبه بشوی، من هم مقرری ماهانه ای به تو می دهم. به این وسیله امام ایشان را به سمت طلبگی تشویق کرده اند.[۱۵]

سید احمد پس از تبعید امام به ترکیه، سپس به عراق برای دیدار با ایشان در اواخر سال ۱۳۴۴ راهی عراق شد. در نجف اشرف فراگیری علوم حوزوی را آغاز نمود. جامع المقدمات را فرا گرفت و پس از مراجعت به قم تحصیلات خود را ادامه داد.

سطح را نزد آقایان ابطحی [کاشانی] ، [شیخ مهدی] صادقی و محمد فاضل [لنکرانی] و آقای [محمد باقر] سلطانی خواندم. اکثر درسهایم را نزد آقای ابطحی خواندم و خارج را نزد حضرت آقای موسی [شبیری] زنجانی و آقای [مرتضی] حائری و نجف هم نزد امام و مرحوم برادرم. درسهایی هم مرحوم شهید آقای مطهری هفته ای دو روز می آمدند قم که من هم شرکت می کردم.[۱۶]

اواخر سال ۱۳۴۵ برای بار دوم به عراق رفت. در همین سفر بود که رسما به سلک روحانیت درآمد و عامه را به دست مبارک امام خمینی بر سر نهاد. مرحوم آیت اللّه محمد فاضل لنکرانی از استادان ایشان در خصوص ابعاد علمی وی می گوید:

ایشان مجموعا پنج سال تمام در بحثهای خارج فقه و اصول شرکت نمود و با توجه به نبوغ و استعداد کاملی که در ایشان وجود داشت جدا می توانیم بگوییم پنج سال به منزله ده سال شرکت دیگران بود.[۱۷]

دفعه آخر که آمدند عراق شروع کردند به درس، پس از مدتی خواستند برگردند که فوت پدرمان [مصطفی خمینی] اتفاق افتاد و ایشان ماندند و کارهای امام را انجام دادند. در ضمن در درس هم شرکت می کردند. در درس امام شرکت می کردند. قبل از فوت پدر در درس ایشانهم شرکت می کردند. در درس شهید آیت اللّه محمد باقر صدر هم شرکت می کردند.[۱۸]

حجت الاسلام سید احمد خمینی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هرگاه فرصت می یافت بر آموخته های دینی خود می افزود. تحصیلی و فراگیری فلسفه اسلامی نزد آیت اللّه محمد محمدی گیلانی از این نمونه است:

ایشان اصل کارش در فقه و اصول بود و بعدا به فلسفه پرداخت. باهم شروع به مباحثه فلسفله «اعلی»و متن کتاب شرح منظومه تألیف سبزواری کردیم. یعنی حکمت متعالیه و متنی که مورد بحث قرار دادیم، حکمت منظومه سبزواری علیه الرحمه بود. من حیث المجموع، دور از افراط و تفریط، ایشان جامع معقول و منقول بود و صاحب نظر و مجتهد در فقه بود.[۱۹]

ثمره سالها تلاش و مجاهدت علمی سید احمد، نیل به درجه اجتهاد بود. مشارکت در بحثهای دقیق فقهی و ابراز نظر درباره آنها، تدریس کتب سطوح بالای حوزوی و تصدیق مراتب بالای علمی وی توسط استادان برجسته و توانمند حوزه همگی شاهدی بر این مدعاست:

ایشان فقه را خوب می دانست، اصول را مسلط بود. در فلسفه خیلی کار کرده بود. در ادبیات و شعر وارد بود. مجموعه بود اما چون اهل تظاهر و خودنمایی نبود فضایلش پنهان مانده بود. حاج احمد آقا مسلما یک مجتهد متجزی بود. در اجتهاد او شکی ندارم.[۲۰]

مبارزات و فعالیتهای سیاسی

قیام پانزده خرداد پس از سخنرانی حماسی امام خمینی در عصر عاشورای سال ۴۲ و پی گیری موضوع توسط دیگر وعاظ و روحانیون در محکومیت اعمال رژیم، سرکردگان امنیتی حکومت چاره کار را در دستگیری و بازداشت امام خمینی یافتند.

بر این اساس در سحرگاه پانزده خرداد سال ۱۳۴۲ با حمله به منزل امام خمینی در قم، ایشان را دستگیر و راهی تهران نمودند. احمد شاهد ماجرا بود و دید که چگونه پدر را هنگام اقامه نافله شب دستگیر نمودند. سکینه و آرامشی که در سیمای پدر نمایان بود همیشه در خاطرش ماند. با انتشار خبر دستگیری امام که در اندک زمانی در تمام کشور پخش شد، مردم به تظاهرات عظیمی دست زدند. یکی از بزرگ ترین تظاهرات در شهر قم صورت گرفت که منجر به شهادت پیشتازان نهضت و آغاز فصل نوینی در مبارزات اسلامی گردید.

اتفاقا روز ۱۵ خرداد ۴۲ که آقا مصطفی به صحن بزرگ آیینه آمد من دقیقا یادم هست که احمد آقا در کنار ستونی با کسی به نام حبیب حبیبی که هم همسایه و هم دوست و هم همکلاسی اش بود، ایستاده بود و در آن جریان حضور داشت. البته کسی او را نمی شناخت. سال آخر دبیرستان بود و آن طور که باید و شاید شناخته [شده] نبود.[۲۱]

کاپیتولاسیون -تبعید امام خمینی

نخستین سخنرانی امام بعد از آزادی-در فروردین ۱۳۴۳-رشته های رژیم را پنبه کرد. در روز چهارم آبان ۱۳۴۳ امام نهضت خویش را در مصاف با عامل اصلی خیانتها یعنی هیأت حاکمه آمریکا، رودرو قرار داد.

سخنرانی فراموش ناشدنی امام و اعلامیه تاریخی او علیه احیای کاپیتولاسیون، با تبعید ایشان به خارج و قطع تمامی ارتباطهای او با ایران و حوزه های علمیه همراه شد و شاه را به تداوم سلطنت امیدوار ساخت.[۲۲] و احمد بار دیگر شاهد همه این وقایع بود. پس از چندی فرزند ارشد امام حاج آقا مصطفی را نیز به ترکیه تبعید نمودند. رژیم به خیال خود کار را تمام کرده بود و فکر می کرد با دور شدن امام و فرزندش از کانون قیام می تواند خاطری آسوده یابد، اما فرزند دیگر امام یعنی احمد وظیفه خود را در غیاب پدر و برادرش به درستی درک کرده، به آن پرداخت. رسالت تاریخی احمد از این زمان به جد آغاز گشت. کانون مبارزه باید گرمای خود را حفظ می کرد، و همه اینها در ارتباط مستمر و پیوسته یاران و دوستان امام با ایشان تبلور می یافت. پس در اولین اقدام باید خود را آماده سفر به عراق می نمود:

پس از دیپلم دو سفر، بدون گذرنامه به عراق رفتم و دو سفر هم با گذرنامه به عراق و سوریه و لبنان رفتم. در یکی از سفرها نزد شهید دکتر چمران مقداری مسائل نظامی را آموختم.[۲۳]

سفر اول به عراق

احمد از همان روزهای آغازین تبعید امام در پی آن بود تا اولین فرصت نزد پدر بشتابد و تکلیف را از او بجوید. نخست، راهی به ذهنش خطور کرد:

آمدم تهران و تیم شاهین دعوتم کرد. راستش خواستم به وسیله آن تیم از ایران خارج شوم و بعد برنگردم، ولی انتخاب نشدم و به حق که انتخاب شدم، چون سایرین بهتر از من بودند چون در این مسئله شکست خوردم، آن وقت خودم دست به کار شدم…[۲۴]

پس از این ماجرا در اواخر سال ۱۳۴۴ تصمیم گرفت از طریق قانونی و با اخذ گذرنامه به همراه برخی از اعضای خانواده عازم عراق گردد.

ایشانبه اتفاق سایر اعضای خانواده خمینی به استثنای شهاب اشرقی تقاضای گذرنامه کرده اند که احمد خمینی به مناسبت اینکه مشمول است تاکنون موفق به اخذ گذرنامه نشده.[۲۵]

ساواک قم طی نامه ای به ساواک استان تهران ضمن ارئه مشخصات کامل سد احمد اعلام داشت:

نامبرده مشمول دیپلمه است و به همین جهت صدور گذرنامه عراق برای او اشکال دارد. اکنون می خواهند او را طلبه معرفی نموده و به عنوان معافیت طلاب گذرنامه اخذ کند، در صورتی که فارغ التحصیل دبیرستان قم است. ضمنا احتمال اینکه از طریق غیرمجاز به عراق برود، نمی رود.[۲۶]

متعاقب این نامه سرهنگ علی اکبر مولوی، رئیس ساواک تهران و همان کسی که فرماندهی کماندوهای حمله کننده به مدرسه فیضیه را در دوم فروردین ۱۳۴۲ به عهده داشت، موضوع را طی نامه ای به اطلاع اداره کل سوم ساواک رساند[۲۷] و آن اداره نیز به نوبه خود سایر بخشهای مربوطه نظیر اداره کل نهم و شهربانی کل کشور را در جریان قرار داد.[۲۸] چندین فقره بخش نامه و دستور العملهای مشابه در همین خصوص در پرونده سید احمد به چشم می خورد که از یک سو حاکی از حساسیت بالای ساواک نسبت به خروج وی از کشور است و از سوی دیگر بیانگر سردرگمی و ناتوانی دستگاه امنیتی رژیم در مقابل فراست و تاکتیک به کار برده شده از سوی اوست. چه اینکه او با اقدام خود برای گرفتن گذرنامه، در واقع مأموران امنیتی رژیم را سرگرم نمود و هنگامی ساواک مرکز از سفر احمد به عراق خبردار شد که وی از عراق برگشته بود. ساواک همدان در تاریخ ۲۲ /۵ /۴۵ یعنی چند ماه بعد طی نامه ای اعلام داشت:

روز گذشته سید احمد خمینی فرزند آیت اللّه خمینی از عراق وارد و در منزل شهاب الدین اشراقی سکونت اختیار نموده است.[۲۹]

سید احمد چگونگی سفر به عراق را پس از دستگیری در بازگشت از سفر دوم این گونه بیان داشت:

بار اول از طریق آبادان و باز مانند این بار در مدرسه قائمیه رفته و از آنجا به وسیله عبد الجاسم مرا بردند و گفتند از زبردستان محمد سلطان است. و محمد سلطان را من ندیدم ولی می گویند او رئیس بقیه است و در آبادان مغازه دارد. نمی دانم چه مغازه ای. و مدت مسافرت مثل این مرتبه بود. یعنی نزدیکهای عید رفتم و بعد هم برای این موقع برگشتم. آن مرتبه از طریق آب با کشتی مرا با صد نفر دیگر بردند. ولی من تنها بودم یعنی کسی حاضر نبود با من مسافرت کند چون من پسر حضرت آیت اللّه هستم و مردم می ترسند. یک هفته تقریبا توی راه بودیم و بعدا در چند فرسخی نجف پیاده شده سوار ماشین شده وبه نجف رسیدیم.[۳۰]

احمد در ایام نخستین اقامت کوتاهش در نجف اشرف(در سال ۴۵-۴۴) فراگیری معارف دینی را آغاز کرده و از محضر امام و برادرش کسب فیض نمود. اما ورودش به دنیایی سراسر علم و تحصیل سخت می نمود. کاظم رحیمی[۳۱] در این باره می گوید:

حاج احمد آقا فوتبال را گذاشته بود کنار و رفته بود به نجف، ولی هنوز روحانی نشده بود. به خاطر انس زیادی که باهم پیدا کرده بودیم احمد آقا دائما پیغام می داد که بیا. ایشان جلوتر از من رفته بود. در آنجا تنها بودم و دوست وهم سن و سالی نداشت و دلتنگ شده بود و مکرر از من می خواست که کاری کنم. وسیله رفتنم را خود حاج احمد آقا فراهم کرد. فردی در خرمشهر بود که بدون گذرنامه مسافر می برد و من به وسیله او به طریق خاصی به نجف رفتم و مدتی آنجا بودم.[۳۲]

مدت اقامت احمد در نجف حدود پنج ماه به طول انجامید. پس از آن-و طبعا بنا به توصیه حضرت امام-کانون خانواده را ترک گفته مخفیانه به همراه دوستش کاظم رحیمی راهی وطن شد. در مسیر بازگشت در مرز خسروی بازداشت و به ساواک قصر شیرین منتقل شد.

در بازجویی هایش زیرکانه مأمورین را فریب داد. هویتش در مرز برای ساواکشناخته نشد و بلافاصله آزاد گردید. پس از آزادی از طریق کرمانشاه و همدان راهی قم شد. وی شرح ماجرای دستگیری خود را طی نامه ای برای مادرش توضیح داد. این نامه که قرار بود از طریق حجت الاسلام شیخ نصر اللّه خلخالی به مادرش برسد به دست ساواک افتاد. گزارش این نامه در سند سری ساواک تهران چنین است:

شخصی که نامش را احمد مصطفوی ذکر نموده ضمن ارسال نامه ای از قم به آدرس عراق (نجف اشرف)، شیخ نصر اللّه خلخالی، مطلبی به شرح زیر نوشته است:

صبح چهارشنبه با کاظم حرکتو در مرز خسروی ۲۴ ساعت ما را نگهداشتند البته در یک قهوه خانه ولی توی خیابان آزاد بودیم. صبح پنجشنبه ما را که به تعداد ۴۳ نفر بودیم به ژاندارمری قصر شیرین بردند. تعداد زیادی از اینها را در بغداد دستگیر کرده بودند. در آنجا چیزی نپرسیدند فقط اسم و فامیل و اسم پدر و شغل که تمام را به غیر از شغل که گفتم کاسب، راست گفتم. به هرحال ژاندارمری ما را به سازمان امنیت قصر شیرین بردند. در آنجا سئوالاتی از ما کردند که تمام آنها دروغ گفته شد. مثلا شغل گفتم کاسب. گفت چه کسبی؟گفتم میوه فروشی. کجا؟خیابان باجک. خانه شما کجاست؟جنوب شهر[جوب شور] . دیگر نروی. چشم. برای چه رفته بودی؟زیارت. بفرمایید.

ظهر کارمان تمام شد. با چهار نفر دیگر ماشین سواری دربست برای کرمانشاه گرفتیم. عصر به کرمانشاه رسیدیم. شب در آنجا بودیم و صبح رفتیم همدان. با اینکه چند ساعتی در همدان بودم ولی منزل آقای اشراقی را پیدا نکردم. و از آنجا به اراک و از اراک به قم رفتیم…[۳۳]

ساواک مرکز ذیل این گزارش چنین پی نوشت نمود:

آقای صابری این خبر و فتوکپی نامه را به ساواک قم [داده] و تذکر بدهید سعی نمایند نامبرده را شناسایی کنند. سوابق احمد مصطفوی [را] قبلا از فیش استعلام نمایند -رونوشت اطلاعیه را به ساواک کرمانشاه بدهید و توجه بدهید که دقت بیشتری در مصاحبه با اشخاص معمول گردد و مشخصات این شخص با استفاده از دفاتر مرزی و آمار گذرنامه و غیره خواسته شود.

در پی این گزارش، ناصر مقدم، مدیر کل اداره کل امنیت داخلی ساواک طی نامه ای به رؤسای ساواکهای قم و همدان مطالب ذیل را گوشزد نمود:

نامبرده بالا در هفته گذشته از عراق به قم مراجعت و پس از ورود به قم جهت ملاقات شهاب الدین اشراقی به همدان رفته. ضمن اینکه آن ساواک گزارشی در این مورد نداده، استنباط می شود که مشار الیه جهت انجام مأموریتهایی به ایران آمده از جمله نامه ای که فتوکپی آن ضمیمه می باشد جهت شیخ نصر اللّه خلخالی به عراق ارسال داشته و ضمنآن مسائلی را مطرح کرده که حائز اهمیتبوده… علی هذا خواهشمند است دستور فرمایید اعمال و رفتار مشار الیه دقیقا تحت کنترل قرار داده و هدف از آمدن وی به ایران روشن گردد…[۳۴]

احمد پس از بازگشت از عراق، تحصیل علوم دینی در حوزه علمیه قم را پی گرفت. شرکت در جلسات درس و مباحثه بخش عمده ای از وقت وی را دربر می گرفت. دیدار از خانواده های زندانیان سیاسی و افراد تبعیدی، انتقال پیامها، سفارشها و تذکرات امام به منسوبین، مبارزین و نمایندگان امام در ایران یکی از کارهای اصلی وی بود. حجت الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی در این خصوص می گوید:

در جریان مبارزه که احمد آقا وارد شده بود، بعد از اینکه امام را تبعید کردند و حاج آقا مصطفی را هم تبعید کردند. طبعا ما نزدیک ترین و طبیعی ترین وسیله مان برای ارتباط با امام، احمد آقا بود. دائما هم کار داشتیم، یا می خواستیم نظر امام را در مسائل بدانیم یا می خواستیم پیغامی به امام بدهیم. البته راههای مختلفی برای این منظور بود ولی بهتر از همه راهی که خیلی مطمئن عمل می شد احمد آقا بود.[۳۵]

حجت الاسلام و المسلمین مهدی امام جماراتی، یکی از دوستان و همراهان قدیمی ایشان درباره گستره فعالیتهای سیاسی وی و ویژگی خاص این قبیل فعالیتها می گوید:

من از همان ایام نوجوانی ایشان، اطلاع داشتم که افراد مبارزی که در گوشه و کنار بودند، ارتباطاتی با احمد آقا داشتند. ارتباطات به صورت مختلف بود. اولا هرکدام از اینها یک ارتباطی با احمد آقا داشتند که دیگری از این ارتباط خبر نداشت. ما خیال می کردیم که فقط کسانی که در زمینه اعلامیه ها و بردن و پخش کردن و چاپ کردن آنها هستند با حاج احمد آقا مربوط اند ولی بعدها فهمیدیم که خیر…[۳۶]

سفر دوم به عراق

حجت الاسلام سید احمد خمینی در اواخر سال ۱۳۴۵ دوباره عازم عراق گردید. این بار نیز مخفیانه از طریق خرمشهر به آن سوی مرز رفت و پس از یک هفته، خود را به نجف اشرف رساند:

تاریخ درست آن یادم نیست ولی می دانم که تقریبا چند روزی پیش از عید بود. عبورمن غیرمجاز و به وسیله یکی از قاچاقچیان به نام علی که فکر می کنم اهل اصفهان باشدرفتم از مرز خرمشهر و مقدار ۴۱۰۰ ریال دادم و به وسیله ماشین رفتم. کسی همراهم نبودومن تنها بودم. محل قاچاقچیان در آبادان معلوم است. در مدرسه قائمیه بعد از ظهر مرا حرکت دادند. مقدار چند ساعتی بیشتر در آبادان نبودم و در خرمشهر اصلا توقفی نداشتم و از آنجا مرا حرکت دادند.[۳۷]

وی که این بار نیز به صورت ناشناس و با عمامه سفید به عراق رفته بود، بنا به توصیه امام چند روزی را از منزل خارج نشده تا لباس مناسب برایش تهیه شود.[۳۸]

حجت الاسلام سید احمد خمینی اینک پس از آنکه توسط امام به لباس روحانیت ملبس گردید بیش از پیش مسئولیت یافت تا رابط رهبری انقلاب با مبارزین مسلمان در داخل کشور باشد. از این روپس از چندی با پیامهای مبارزاتی امام به ایران رهسپار شد.

یگانه رابطی که محرم ترین کس به امام راحل بود. برادر بزرگوار ما حاج احمد آقا بود و امام راحل پیامهای خصوصی را به ایشان می دادند تا او به شخصیتهای علمی حوزه و شخصیتهای مبارز و غیره منتقل کند. رسیدگی به خانواده زندانیان را با دقت زیادی انجام می داد. همچنین برای اعلامیه ها و سخن رانیهای که امام راحل در نجف داشتند، باز ایشان رابط بودند…[۳۹]

این بار نیز به هنگام عبور از مرز در فصل گرمای جنوب، در روز هشتم تیر ۱۳۴۶ توسط مأمورین عراقی دستگیر و به مأمورین مرزی ایران تحویل داده شد.

ساعت چهار و نیم صبح با ماشین اتوشهپر از کاظمین حرکت کرد. ساعت ۱۰ صبح به خسروی رسیدم. بعد از یک شبانه روز توقف به مرزبانی و بعدا مرا در سازمان امنیت شناخته و در همانجا بودم. ناهار آنجا خورده و مرا به مرزبانی انتقال دادند چون جمعه بود در مرزبانی ماندم و از آنجا صبح شنبه به کرمانشاه [منتقل شدم] . در سازمان [امنیت] کرمانشاه تا ظهر بودم و از آنجا صبح شنبه در خیابان شمیران و از آنجا به اینجا انتقال داده شدم.[۴۰]

بخش نامه ها و آموزشهای قبلی مأموران ساواک سببب شدتا وی پس از بازجویی و بازرسی بدنی در ساواک قصر شیرین، شناسایی و مراتب به ساواک گزارش شود.[۴۱] موضوع به اطلاع سپهبد نصیری رئیس ساواک رسید. وی دستور انتقال او را به مرکز صادر نمود. بلافاصله وی را از قصر شیرین به تهران منتقل و در زندان قزل قلعه محبوس نمودند. شیخ محمد جعفری در جمع دوستانش به نقل از پدرش آیت اللّه شیخ غلامحسین جعفری که وی نیز در آن مقطع در زندان قزل قلعه بازداشت بود، چنین اظهار می دارد:

پدرم از زندان برایم نوشت که پسر خمینی در قزل قلعه به طور انفرادی بازداشت می باشد. من هم آن نوشته را بردم به سید صادق لواسانی دادم.[۴۲]

مادر فداکار حجت الاسلام سید احمد خمینی از خاطرات آن روزها چنین یاد می کند:

… من یک سال در میان به ایران می آمدم. وقتی به ایران آمدم، شنیدم که در زندان قزل قلعه است. یک روز برای ملاقات با او به زندان قزل قلعه رفتیم. نگذاشتند داخل زندان بروم. او را آوردند بیرون. در یک حیاطی خارج زندان روی یک نیمکتی او را دیدم، خیلی ضعیف شده بود. پرسیدم. غذا چطوره، یا جایتان چطور است؟گفت: بد نیست. من دیگر سئوال نکردم. او را بعد از چند ماه آزاد کردند. چیزی از او نتوانستند پیدا کنند. به قم برگشت و در بیرونی آقا مستقر شد. این دفعه معمم بود و زندان هم رفته بود و آزاد و علنی در بیرونی مشغول رفت وآمد شد. بعد از چند روز از طرف ساواک آمدند و تمام کتابها و اثاث و آنچه که کاغذ مانند بود از خانه ما جمع کردند و بردند.

رئیس اداره سوم ساواک از طرف سپهبد نصیری برای ویدر ۱ /۴ /۴۶ طی نامه ای به دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی خواستار صدور قرار تأمین برای وی گردید.[۴۳] متعاقب این درخواست در تاریخ ۱۳ /۴ /۴۶ قرار بازداشت موقت وی صادر و به زندان قزل قلعه و سایر مراکز مربوطه ابلاغ گردید[۴۴] و مورد موافقت دادستان کل ارتش نیز قرار گرفت.[۴۵]

حجت الاسلام سید احمد خمینی در زندان قزل قلعه مورد بازجویی قرار گرفت. در بازجویی با زیرکی از بیان هرگونه مطلبی که ساواک را در مورد اقامت او در ایران حساس کند خودداری کرد. پاسخهایش در همان حدی بود که در ضمن بازجویی مطمئن شد بازجو از آن اطلاع و یا مدرکی در اختیار دارد.

در مواردی که از مسافرتها، تماسها و مصاحبتهای او سئوال شد او به عادی سازی مطلب پرداخته اسامی افراد را به صورت مبهم و بدون مشخصات قابل شناسایی بیان داشت. بازجو پس از طرح سئوالات مختلف و شنیدن پاسخهای وی در اواخر بازجویی خطاب به ایشان ابراز داشت:

شما از بیان حقایق خودداری می فرمایید و تا حد مقدور کتمان حقیقت می نمایید. با اینکه در ابتدای بازجویی تذکر داده شد به سئوالات جواب کامل داده و آنچه اتفاق افتاده است تشریح نمایید، مع الوصف به توصیه مزبور عمل ننمودید.[۴۶]

بازجوی ساواک در پایان کار خود طی نامه ای با عنوان گزارش بازجویی در ذیل عنوان گردش کار چنین آورده است:

طبق محتویات پرونده و مدارک موجود نامبرده ضمن مسافرتهای غیر مجاز به عراق و تماس با روحانیون افراطی و مخالفت دولت اخبار و شایعات ناصحیحی را در اختیار متعصبین مذهبی و طرفداران آیت اللّه خمینی قرار داده و بدین وسیله افکار و عقاید آنان را علیه دولت تحریک می نمود…[۴۷]

حجت الاسلام سید احمد خمینی نزدیک به دو ماه در زندان قزل قلعه بود. طی این مدت تلاشهایی برای آزادی وی صورت پذیرفت.[۴۸] آیت اللّه العظمی سید محسن حکیم با ارسال نامه ای برای آیت اللّه میرزا عبد اللّه تهرانی(چهلستونی) خواستار پی گیری وی برای آزادی فرزند امام شد. اداره کل سوم ساواک نظریه خود را در مورد تبدیل قرار وی به شرح ذیل برای ریاست ساواک ارسال نمود:

با توجه به اینکه از شخص مزبور سوابق مضره ای موجود نمی باشد، در صورت تصویب نسبت به تبدیل قرار تأمین و آزادی وی اقدام گردد. موکول به رأی عالی است.[۴۹]

نصیری نیز ضمن موافقت با نظریه فوق برای بهره برداری هرچه بیشتر از این اقدام دستوراتی به شرح ذیل صادر نمود:

خبر برای روزنامه ها تهیه شود که سید احمد فرزند خمینی که در نجف ساکن است به وسیله مأمورین عراقی در تاریخ [ ۸ /۴ /۴۶] به مأمورین مرزی ایران تحویل شد. طبق تحقیقاتی که انجام شده نامبرده دو مرتبه بدون در دست داشتن گذرنامه به طور قاچاق تاکنون از مرز ایران عبور کرده و در نتیجه به وسیله مأموران عراقی به اتفاق… که به طور قاچاق عبور کرده بودند تحویل شده اند.[۵۰]

روزنامه های کیهان و اطلاعات مورخ ۲۳ /۵ /۴۶ عینا نظریه رئیس ساواک را به عنوان خبر مطبوعاتی چاپ کردند. یک روز بعد در ۲۴ /۵ /۴۶ فرزند امام خمینی از زندان قزل قلعه آزاد و چند روز بعد راهی قم شد.[۵۱]

ساواک مرکز طی تلگرافی«خیلی محرمان»به ساواکهای قم و تهران با تذکر این نکته که مشار الیه جهت انجام مأموریتهایی به ایران آمده، دستور داد:

اعمال، رفتار و تماسهای وی را به نحو کاملا غیر محسوس تحت نظر قرار داده و در صورت مشاهده هرگونه فعالیت مشکوکی مراتب را اعلام دارند.[۵۲]

از آنجا که سیاست کلی رژیم در این مقطع تاریخی ارائه وضعیتی آرام و با ثبات از کشور بود و پیوسته درصدد ترسیم چهره ای بدون مشکل برای کشور بود، در مورد دستگیری و بازداشت فرزند امام نیز سعی بر علنی کردن آن نداشت؛ اگرچه به تدریج خبر آن منتشر شد. ضمن آنکه ساواک در تحلیل خود به این نتیجه رسید که اقامت ایشان در عراق به نفع رژیم است:

سید احمد خمینی که سابقا دانش آموز بوده و اخیرا به لباس روحانیت درآمده و روی این اصل و با توجه به موقعیت پدرش وجهه ای در حوزه علمیه قم کسب نموده و عزیمت وی به ایران و قم باعث نزدیکی و علاقه مندی بیشتر طلاب به وی می گردد و امکان دارد نامبرده در قم به اتفاق طرفداران پدرش دست به یک سلسله فعالیتهای خلاف بزند و اصلح است اعمال و رفتارش دقیقا تحت کنترل قرار گرفته و چنانچه وی به نجف عزیمت و در آنجا اقامت نماید به صلاح خواهد بود…[۵۳]

براین اساس، ساواک تصمیم گرفت با ایجاد محدودیتهای فراوان نظیر کنترل و تحت مراقبت قرار دادن رفت وآمدهای وی، نظارت و کنترل افراد تماس گیرند، کنترل کلیه مکاتبات پستی و تلفنی، عرصه را بر فرزند امام تنگ نماید تا وی به درخواست خود از کشور خارج شود. ازاین رو هنگامی که ایشان تقاضای صدور گذرنامه برای عزیمت به عراق نمود با آن موافقت کردند.[۵۴] نمونه ای از مراقبتهای ساواک از ایشان که در اسناد به شرکت مشاهده می شود چنین است:

نامبرده بالا ساعت ۴ صبح روز ۲۷ /۵ /۴۶ به قم وارد و در منزل پدرش واقع در یخچال قاضی سکونت نمود. ساعت ۱۰ صبح روز ۲۸ /۵ /۴۶ عده زیادی از طلاب و روحانیون به دیدن وی رفتند و…[۵۵]

در تاریخ ۳ شهریور در ساعت ۹ صبح آقای سید احمد مصطفوی با آقای آشیخ حسن صانعی جهت بازدید آقایانی که به دیدن آسید احمد آمده اند شروع کرده اند و اول به منزل آقای علامه طباطبایی رفته اند…[۵۶]

علی رغم محدودیتهای ذکر شده هیچ گاه در روند فعالیتهای ایشان خللی ایجاد نشد و او که بنا به فرمان پدر به ایران بازگشته بود خود را از قبل برای تمامی این سختیها آمادهکرده انتظاری بیش از آنچه اتفاق می افتاد داشت.

ممانعت از برگزاری مراسم

پس از تبعید امام خمینی به منظور زنده نگه داشتن یاد و نام وی، پیوسته منزل ایشان محل برگزاری مجالس به مناسبتهای مختلف بود. ساواک قم در تاریخ ۱۹ /۶ /۴۶ گزارش یکی از این جلسات را این گونه به مرکز ارسال نمود:

از ساعت هشت صبح روز فوق به مناسبت وفات حضرت زهرا(س) جلسه روضه خوانی در منزل خمینی برگزار و عده زیادی از مردم در آن شرکت نموده بودند. در مجلس مذکور آقایان پسندیده برادر، سید احمد مصطفوی پسر خمینی، شیخ علی اکبر اسلامی، عبد الرحیم ربانی شیرازی، شیخ محمود توکلی(یزدی)، محمد علی گرامی، حاج سید جواد گلپایگانی پسر آقای گلپایگانی نیز حضور داشتند. ساعت نه صبح سعید اشراقی به منبر رفت و درباره علم و روحانیت صحبت نمود و ضمن تجلیل از خمینی گفت مردم باید قدر روحانیت را بدانند و مرجع تقلید خود یعنی حضرت آیت اللّه خمینی را بیشتر بشناسند(صلوات مردم) وی افزود مرحبا بر احساسات گرم شما مردم نسبت به مرجع تقلیدتان…[۵۷]

برخلاف تصور ساواک ایجاد محدودیتها نتوانسته بود یاد امام زمان را از ذهن مردم دور سازد، از این رو ساواک مرکز طی دستوری به ساواک قم نوشت:

… به فرموده چون آیت اللّه خمینی در قم نیست لزومی ندارد در منزل وی روضه خوانی شود. خواهشمند است دستور فرمایید در اجرای اوامر صادره از طریق شهربانی محل نسبت به جلوگیری از جلسات روضه خوانی در منزل نامبرده اقدام و نتیجه را اعلام نمایند.[۵۸]

بلافاصله دستور یورش به منزل امام خمینی در قم و بازرسی از آن صادر شد:

ساعت ۱۰ صبح روز ۲۲ /۸ /۴۶ امضاکنندگان زیر با حضور آقای علی اکبر آزاد نماینده دادسرای شهرستانی قم به منزل آقای حاج آقا روح اللّه خمینی واقع در یخچال قاضی رفته و تا ساعت ۱۳ روز مزبور کلیه کتب و اوراق موجود در منزل مشار الیه طبق سیاهه پیوست با حضور آقایان سید احمد مصطفوی فرزند آقای خمینی و شیخ علی اکبر اسلامی و شیخ حسن صانعی جمع آوری و ضبط گردیده و کلیه کتب و اوراق مزبور کلا تحویل ساواک قم گردید.[۵۹]

حجت الاسلام سید احمد خمینی ماجرای یورش به منزل امام را چنین توصیف می کند:

… احمد خمینی اضافه کرد که چند روز قبل مشغول مهر زدن کتابهای پدرش بوده تا کتابخانه ای تأسیس نماید که مأمورین سازمان به منزلش ریخته و تمام کتابها را ضبط کردند و از وی خواستند تا صورت جلسه را امضا کند و چون این کار را انجام نداده لذا او را به سازمان برده و در آنجا مجبور کردند صورت جلسه را امضا نماید…[۶۰]

تلاش گسترده

با همه سخت گیریها و ایجاد محدودیتهایی که ساواک توسط عوامل شهربانی در خصوص رفت وآمد و تردد به منزل امام خمینی صورت داد حجت الاسلام سید احمد خمینی با برنامه ریزی موفق شد با تشکیل جلسات شبانه به امور منزل امام بپردازد. خود در این باره می گوید:

مدتی طولانی با گماردن مأمورین شهربانی و امنیتی از ساعت ۷[صبح] تا ۸ شب و برای مدتی نیز تا ۱۱ شب به طور رسمی از تردد روحانیون و مراجعین به منزل امام جلوگیری می شد. در این ایام ما صبر می کردیم ساعتی بعد از تمام شدن کشیک مأمورین، یاران امام از طرق مختلف و منازل مجاور در آنجا گرد هم می آمدند و مسائل مان را دنبال می کردیم و قبل از طلوع آفتاب متفرق می شدیم…[۶۱]

ساواک قم در گزارش به ساواک مرکز در تاریخ ۹ /۲ /۴۷ به این موضوع اشاره دارد:

ساعت ۳۰ /۱۰ روز ۶ /۲ /۴۷ سید احمد فرزند خمینی ضمن صحبت خصوصی اظهار داشت شبها از ساعت ۸ به بعد در منزل ما رفت وآمد به طور آزادانه صورت می گیرد و جلسات برقرار است و از یکی از طلاب حوزه علمیه قم دعوت نمود که در آنجا شرکت نماید.[۶۲]

با تأکید و

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *