توضیحات
ارائهی فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی شامل 106 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی:
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی :
مقدمه
اساسی ترین مبانی در هر علمی که به عنوان زیربنای گزاره های آن علم، در جهت شناخت آن علم به حساب می آید، مبانی معرفت شناختی است. این مبانی به حدی می تواند اثرگذار باشد که به اختلال زندگی عده ای و تغییر سرنوشت عده ای دیگر منجر شود. بنابراین اگر بخواهیم بحثی بنیادین داشته باشیم، باید مبانی معرفت شناختی موضوع را بررسی کنیم؛ چراکه سایر مبانی تابع این مبانی است و کسی که طرز تفکر خطایی دارد، برای تغییر، غالباً باید ریشه را در مبانی معرفت شناسی اش جست وجو کرد. از طرفی دیگر، در دستورات قرآن غایت عبودیت، یک امر معرفتی بیان شده؛ آنجاکه می فرماید:«وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیقین» (حجر: ۹۹) یعنی به عبادت پروردگارت مشغول باش، تا به یقین نائل شوی. این خود نشان دهنده اهمیت معرفت است. از سوی دیگر، دشمنان بیشترین سرمایه گذاری خود را بر تغییر و دگرگونی مبانی معرفت شناسی گذارده و در یک کلمه هدف دشمنان، از بین بردن یقین است. بدین سبب رسالت ما در مقابله با دشمن پرداختن به مبانی معرفت شناختی است. استکبارستیزی به عنوان یکی از موضوعات مورد ابتلاء جامعه، نیازمند بررسی و تحقیق است؛ و ازجمله وظایف فلسفه بررسی مبانی این موضوع؛ زیرا اثبات موضوعات نظری نیازمند براهینی است که از مقدمات کلی و متافیزیکی تشکیل می یابد و به همین جهت از وظایف فلسفه می باشد (مصباح، ۱۳۸۹، ج ۱، ص ۱۲۰).
با توجه به اهمیت معرفت شناسی، در این مقاله به فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی با روشی عقلی پرداخته شده است. با بررسی های صورت گرفته، تحقیقی تحت این عنوان یافت نشد؛ لکن در میان مباحث، ردپایی از این بحث به چشم می خورد. افلاطون در کتاب جمهوری این بحث را مطرح می کند که آیا بدی کردن با دشمنان، عدالت است یا خیر (کاپلستون، ۱۳۸۸، ص ۲۵۵۲۵۶)؛ که به نوعی می تواند مرتبط با بحث این نوشتار باشد؛ همچنین مونتنی از فلاسفه قرن ۱۶ نیز درباره اقدام نکردن علیه سیاست های نوپا سخن رانده است و آن را با نوع نگاه شکاکانه خود تبیین می کند (ژیلسون، ۱۳۵۷، ص۱۶۲۴). نیچه در قرن ۱۹ با مطرح کردن نظریه ابرمرد و ارزش ذاتی قدرت، پشتوانه ای برای نظریات استکباری می گردد (مصباح، ۱۳۹۸، ص۱۴۰). ازآن سو در میان فلاسفه اسلامی، فارابی در مدینه فاضله اش ظلم ستیزی را از خصوصیات حاکم برمی شمرد (فارابی، ۱۳۷۴، ص ۲۸)؛ و ابن سینا مبارزه با ستمگر را همیشه برای همگان لازم می داند (یثربی، ۱۳۹۲، ص۲۵۸). با توجه به این پیشین اجمالی، در میان اندیشه ورزان، برخی معتقد به انقیاد در مقابل جریان های استکباری اند؛ و حتی به نوعی آن را امری اخلاقی بیان می دارند. برای نمونه، افلاطون بدی کردن با دشمنان را به صراحت رد می کند؛ و بیان می دارد که بدی کردن هرگز نمی تواند نیک باشد (کاپلستون، ۱۳۸۸، ج ۱، ص۲۵۶). به این دیدگاه، استکبارپذیری گفته می شود؛ در مقابل، دیدگاه دیگری مطرح است که به مقتضای آن باید در مقابل استکبار ایستاد و به ستیزه و مقابله پرداخت، و این همان چیزی است که عقل، انسان را به آن فرامی خواند. به این دیدگاه، استکبارستیزی گفته می شود. مسئله ای که ذهن یک فیلسوف انقلابی را درگیر می کند، آن است که از نظر معرفت شناسی چه مبنایی منجر به استکبارپذیری، و چه مبنایی منجر به استکبارستیزی می گردد؟ آیا می توان گفت بعضی از کسانی که اقدام به مبارزه با استکبار نمی کنند، مشکل معرفت شناختی دارند و باید در مبانی معرفتی شان تجدیدنظر کنند؟ سؤال اصلی این مقاله آن است که فایل پاورپوینت کامل مبانی معرفت شناختی استکبارستیزی چیست؟ و برای پاسخ به این سؤال لازم است به سؤالاتی پاسخ داده شود؛ ازجمله اینکه آیا اساساً شناخت ممکن است تا بگوییم استکباری وجود دارد، یا ممکن نیست؟ آیا گزاره های ارزشی از واقعیتی وراء خود حکایت می کند، یا آنکه صرفاً تابع شرایط ذهنی بوده و اموری اعتباری است؟ و در نهایت آیا گزاره های استکباری که توسط مستکبران استفاده می شود، نظیر الحق لمن غلب، مائیم که می گوییم چه امری درست است و چه امری غلط است، و… از ارزشی معرفتی برخوردار هستند؟ ملاک و معیار اینکه گزاره های دارای ارزشی معرفتی باشد، چیست؟ پاسخ به این سؤالات روشن می کند که چرا از نظر معرفت شناسی باید استکبارستیز بود، و چه مبانی برای این دیدگاه وجود دارد.
۱. مبنای اول: امکان شناخت
از اصلی ترین سؤالات در معرفت شناسی سؤال از امکان شناخت است. آیا حقیقتاً شناختی ممکن است؟ آیا انسان می تواند معرفتی کسب کند ؟ یا اساساً انسان معرفتی دارد؟ این سؤال ازجمله سؤالاتی است که از قدیم مطرح بوده است. به گفته مورخان فلسفه، اولین کسانی که این سؤال را مطرح کرده و به آن پاسخ منفی داده اند، سوفسطائیان یونان بودند؛ پس از آنها این سؤال از سؤالات اصلی فلسفه به شمار می رفت. از رنسانس به بعد، این قبیل سؤالات، هست مرکزی مباحث فلسفی غرب را تشکیل داد تا جایی که می توان گفت فلسف غرب تا عصر رنسانس، هستی شناسی بود؛ و از زمان رنسانس به بعد، به «معرفت شناسی» و «ذهن شناسی» تبدیل شد. البته این بدان معنا نیست که قبل از رنسانس مباحث معرفت شناسی مطرح نمی شد؛ بلکه به عنوان هست مرکزی مباحث فلسفی مطرح نبوده است (معلمی، ۱۳۸۸، ص۱۱).
پاسخ به این پرسش تأثیر بسزایی در زندگی عملی هر انسانی خواهد داشت. وقتی کسی قائل به این باشد که شناخت ممکن نیست؛ در واقع به این معتقد شده است که همه معرفت هایش توهمی بیش نیست؛ و آنچه که هر انسانی در زندگی عملی اش بدان ملتزم می شود، در حقیقت با آن معامل یقین کرده و به آن معرفت یقینی دارد؛ و الا هیچ کس به توهماتش جامه عمل نمی پوشاند. بنابراین کسی که امکان شناخت را منکر شود، دیگر هیچ عملی را نمی تواند انجام دهد؛ هیچ تصمیمی نمی تواند اتخاذ کند و هیچ یک از نیازهای خود را نمی تواند برطرف کند و به تعبیر ساده، انسانی که هیچ معرفتی ندارد، به جسمی بی جان شبیه تر است، تا به انسان! یا برای چنین شخصی ظالم بودن و مظلوم بودن انسان ها تفاوتی می کند؟ آیا وظیفه ای در قبال مظلومان برای خود در نظر می گیرد؟ او بکلی معرفت را منکر شده و به خیال چنین شخصی هم دانسته هایش ممکن است فریب شیطان یا برنامه های از پیش نوشته شد یک ماشین هوش مصنوعی باشد. در این صورت دیگر اهمیتی ندارد که آیا اساساً ظلم وجود دارد و باید با آن مبارزه کرد. وقتی همه توهم است، چرا باید دست به مبارزه زد. اینچنین است که تمدن غرب به جهت شکاکیتی که در معرفت شناسی اش نهفته است، مبارزه با استکبار را امری غیرمعقول جلوه می دهد. این به جهت سست بودن بنیادی ترین مسئل معرفت شناسی، یعنی امکان شناخت در معرفت شناسی غرب است. اگر امکان شناخت یقینی اثبات شود، زندگی رنگ و بوی دیگری خواهد گرفت.
در این قسمت باید دقت شود و بین دو مسئله تفکیک صورت بگیرد: مسئله اول امکان شناخت است که از سنخ مسائل معرفت شناسانه است. در این مسئله تمرکز بر روی بعد معرفتی است، که آیا ذهن انسان می تواند به معرفتی دست پیدا کند؟ آیا شناخت یقینی ممکن است؟
برخی این مسئله را منکرند و دچار شکاکیت معرفت شناختی هستند. در حقیقت آنها می گویند ذهن انسان نمی تواند به هیچ گزاره ای شناخت یقینی پیدا کند. اما مسئله دوم که از سنخ مسائل هستی شناسانه است، این است که آیا عالم خارج وجود دارد؟ آیا می توان نسبت به خارج یقین داشت؟ برخی این مسئله را نیز منکرند و مدعی اند که هیچ چیزی خارج از انسان وجود ندارد، یا نمی توان به طور یقینی درباره خارج سخن گفت. این دسته از فلاسفه هم دچار شکاکیت هستی شناختی هستند. نکته ای که حائز اهمیت است و باید مورد توجه قرارگیرد، این است که هرکس منکر امکان شناخت شود و از نظر معرفت شناختی شکاک باشد، از نظر هستی شناختی هم شکاک خواهد بود و به وجود یقینی عالم خارج اعتقادی نخواهد داشت؛ چراکه اگر عالم خارج را یقینی بداند، دچار تناقض شده است؛ زیرا از طرفی شکاک است و مدعی است که شناخت امکان ندارد؛ از طرفی دیگر، شناخت خارج را پذیرفته است. اما هرکس از نظر هستی شناختی شکاک باشد، از نظر معرفت شناختی شکاک نخواهد بود؛ زیرا ممکن است که هم عالم را ذهنی بداند و عالم ذهن را هم یقینی تلقی کند، چنانچه ظاهر سخنان بارکلی و بعضی دیگر از ایده آلیست ها اینچنین است که هم مدرَکات را فقط به عنوان صورت های درون ذهنی پذیرفته اند و وجود خارجی آنها را انکار کرده اند (مصباح، ۱۳۸۹، ج ۱، ص ۱۶۲).
در این قسمت نگاهی گذرا بر ادوار شکاکیت خواهیم داشت و سیر شکاکیت را از گذشته تا زمان معاصر مورد بازنگری قرار می دهیم:
۱-۱. شکاکیت باستان
این شکاکیت خود دارای مراحل مختلفی بود:
الف. جرقه شکاکیت
هراکلیتوس، فیلسوف یونانی که حدود پانصد سال قبل از میلاد می زیست، معتقد بود که همه چیز در حال تغییر است و می گفت: «در رودخانه نمی توان دو بار شنا کرد». از سخن او این برداشت شد که ما نمی توانیم نسبت به واقعیت «معرفت» داشته باشیم. پس از او کراتیلوس به این نتیجه رسید که «در رودخانه یک بار هم نمی توان شنا کرد؛ چراکه ما و رودخانه هر دو در حال تغییریم». در همین زمان گزنفون اظهار داشت که «ما ملاکی برای معرفت صادق نداریم؛ بنابراین اگر تصادفاً هم به حقیقتی برخوردیم، قادر به تمییز آن از خطا نمی باشیم».
ب. پیدایش سوفیسم
سوفیست ها کسانی بودند که برخلاف معنای اسمشان (حکیم و دانا) به جدال و سفسطه می پرداختند و حق را باطل و باطل را حق جلوه می دادند. شخصیت های شاخص سوفیسم از این قرارند: پروتاگوراس، گورگیاس، پرودیکوس، هیپیاس، آنتیفون، تراسیماخوس، کریتیاس، آنتیستنس، آلسیداماس، لیکوفرون، آنونیموس در میان این افراد دو نفر از بقیه شهرت بیشتری داشتند و آن دو گرگیاس و پروتاگوراس اند. این دو سوفیست سخنانی گفته اند که وجه تردید در امکان شناخت را نشان می دهد. گورگیاس می گوید: اولاً هیچ چیزی وجود ندارد؛ ثانیاً اگر چیزی هم وجود داشته باشد، ما قادر به تشخیص آن نیستیم؛ ثالثاً اگر هم قادر به تشخیص آن باشیم، نخواهیم توانست در باب آن با دیگران مفاهمه کنیم.
پروتاگوراس می گوید: انسان معیار همه چیزهاست، مقیاس هستی چیزهایی که هست و مقیاس نیستی چیزهایی که نیست. با این نظر نسبیت گرایی پی ریزی شد. افلاطون درباره سخن پروتاگوراس نوشته است: این سخن «معرفت مطلقاً صادق» را زیرسؤال می برد؛ زیرا در این فرض به تعداد افراد انسان حقیقت تعدد می یابد (افلاطون، ۱۳۸۴، ج۳، ص۱۲۹۴). البته در اینکه مراد او از انسان چیست؛ آیا فرد انسان است یا نوع انسانی؛ بحث و تفسیرهای مختلفی وجود دارد.
ج. شکاکیت آکادمی
سیصد سال قبل از میلاد در میان طرف داران سقراط و افلاطون، با استناد به رساله ای از افلاطون به نام آپالوژی رساله ای که جلس دفاعیه سقراط در آن گزارش شده بود شکاکیت آکادمی تأسیس شد. بنیان گذار این شکاکیت شخصی به نام آرسیلوس است، که شک خود را مستند به سخن سقراط می کند؛ آنجا که می گفت: من این را می دانم که هیچ نمی دانم. در این شکاکیت اعتقاد بر این است که ملاکی برای تشخیص ادراک معتبر از خطا موجود نیست؛ پس دست ما از «معرفت» کوتاه است و ما فقط با «تصدیق صادق محتمل» سروکار داریم. این شکاکیت به نام پیرون، شکاک معروف باستان نام گذاری شده است، شکاکان پیرونی به طور مطلق معرفت را انکار می کردند. حتی این سخن شکاکان آکادمی را نمی پذیرفتند که «ما می دانیم که هیچ نمی دانیم». پیرون حتی عملاً به شکاکیت خود وفادار بود و لب به سخن نمی گشود و از حیوانات درنده و گودال و چاله ای پرهیز نمی کرد؛ و این شاگردانش بودند که او را نجات می دادند.
۲-۱. شکاکیت نوین
در این قسمت شکاکیت نوین را در سه بخش بررسی می کنیم:
الف. شکاکیت مونتنی
در قرن پانزدهم میلادی، در دوره رنسانس، فیلسوف فرانسوی در حمایت از کلیسا و دین مسیح شکاکیتی جدید را مطرح کرد. کالوین و طرف دارانش که نهضت اصلاح طلبی را راه انداخته بودند، معتقد بودند که ما هم «فهم» داریم؛ پس می توانیم خودمان از کتاب مقدس برداشت کنیم و نیازی به کلیسا نیست. مونتی بر علیه آنها شکاکیت باستان و خصوصاً شکاکیت پیرونی را زنده کرد و فهم بشر را از اصالت انداخت. او بر دیوار اتاقش نوشته بود: «آنچه متقین است این است که هیچ چیز متیقن نیست». شکاکیت مونتنی بیشتر صبغه اخلاقی داشت؛ چراکه درصدد بود بفهماند بدون کلیسا نمی توان درست را از نادرست تشخیص داد. بنابراین باید حرف کلیسا حجت باشد و اگر دینی وجود دارد، نباید آن را تغییر داد و از این جهت او نسبیت اخلاقی را دامن زد.
ب. شکاکیت دکارتی
دکارت در محیط شکاکیت مونتنی تنفس می کرد و می خواست به این شکاکیت پاسخ بگوید؛ که با شک دستوری در همه اندیشه ها شک کرد و به گزاره ای پایه در نظر خود رسید که: می اندیشم، پس هستم. اما عملاً نتوانست آتش شک گرایی را خاموش کند؛ بلکه خود به شکاکیت دیگر منجر شد.
ج. شکاکیت هیومی
در قرن هجدهم میلادی هیوم با شکاکیت جدید وارد میدان شد؛ که در طول تاریخ تفکر خود به دو نوع شک گرایش داشته است: ۱. شکاکیت تمام عیار؛ ۲. شکاکیت محدود.
او در آن زمانی که در دربار همه تصدیقات و باورها سخن می گوید، شکاکیت تمام عیار را تجربه می کند؛ اما در آنجا که از علم تجربی در مقابل متافیزیک سخن می گوید، به گرایش پوزیتیویستی گراییده است که لازمه اش شک در امور فراحسی است.
د. شکاکیت معاصر
این شکاکیت مولود بحران هایی است که بر شک گرایی غرب گذشته است. نقش کانت بعد از هیوم همانند نقش دکارت بعد از مونتنی است؛ با این تفاوت که کانت به پاسخی رسید که نتیجه اش مسدودشدن باب علم در متافیزیک بود و با تحلیل های خود از علیت و وجود و دیگر مفاهیم فلسفی، غبار یأس را بر چهر رئالیسم کلاسیک نشاند.
اگر شکاکان را به سه دسته تقسیم کنیم:
– شکاکانی که به «تصدیق صادق موجه» هجوم آورند و آن را مورد شک قرار دادند.
– شکاکانی که به «تصدیق موجه»حمله کردند.
– شکاکانی که حتی به «تصدیق و فهم» حمله و هجمه می کنند.
شکاکیت معاصر در وضعیتی است که این سه مرحله را تجربه می کند. برخلاف شکاکیت گذشته که بیشتر ناظر به «تصدیق صادق موجه» بود و این نکته فارق اصلی شکاکیت گذشته و معاصر است (عارفی، ۱۳۹۵، ص ۳۳۴۰)، برخلاف فلسف غرب، در فلسف اسلامی مسئله امکان شناخت از بدیهیات شمرده شده است (فارابی، ۱۴۰۷ق، ص ۸۱۸۲)؛ و سخن شکاکان و نسبی گرایان مطلق، خود سخنی متناقض قلمداد می شود (ابن سینا، ۱۳۷۵ق، ص ۱۱۸). به طورطبیعی هیچ انسان عاقلی در امکان شناخت دچار تردید نمی شود؛ به همین جهت است که علوم مختلف در ادوار و زمان های گوناگون با تفکر و عقل بشر گسترش یافته و در حقیقت کسی که در این مسئله شک می کند گرفتار شبهات و وسواس فکری شده است.
هنگامی که به استدلال های شکاکان مراجعه می کنیم خلاص مطالبشان این است که: ما از طریق حواس اداراکاتی را کسب می کنیم؛ بعد متوجه می شویم که بعضی از این ادراکات خطا بوده و مطابق با واقع نبوده است؛ سپس دچار تردید می شویم که از کجا معلوم سایر ادراکات حسی ما مطابق با واقع باشد؟ از طرفی دیگر با عقلمان مطالبی را درک می کنیم؛ پس از مدتی برایمان آشکار می شود که آن مطالب خطا بوده است؛ سپس دچار تردید می شویم که ازکجا معلوم سایر ادراکات عقلی ما مطابق با واقع باشد؟ بنابراین به این نتیجه می رسیم که به طورکلی ادراک حسی و عقلی فاقد اعتبار است و به همین جهت شناخت ممکن نیست. در پاسخ می گوییم شکاکان با بیان این استدلال، هفت علم را التزاماً پذیرفته اند. اول، اینکه استدلال بر مطلبی اقامه شود؛ یعنی علم به نتیجه حاصل می شود. از طرفی دیگر شکاک، با این استدلال می خواهد خصم خود، شک را بپذیرد؛ یعنی علم به صحت ادعای خود پیدا کند؛ درحالی که آنها امکان شناخت را منکرند. دوم، در ضمن استدلال بیان شد که برخی ادراکات اعم از حسی و عقلی خطاست. معنای این کلام این است که علم به خطا بودن ادراک برای ما حاصل است. سوم، وقتی می گوییم ادراکی خطاست؛ یعنی مطابق با واقع نیست. لازم این حرف آن است که ما علم به وجود واقع داریم. چهارم، لازمه دیگر این استدلال علم به ادراک خطا و صورت ذهنی آن است. پنجم، علم به وجود خطاکننده و حس و عقل او نیز واضح است. ششم، اقامه استدلال عقلی به معنای معتبر شمردن عقل و ادراکات عقلی است. هفتم، علم دیگری که در این استدلال وجود دارد این است که ادراک خطا در عین خطا بودن، نمی تواند صادق و مطابق با واقع باشد؛ یعنی علم به استحاله اجتما
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.