تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» شامل 120 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل گلشن اشعار؛ «مناسبتهای ماه محرم الحرام» :

ورود به ماه محرم

پیراهن سیاه تو دارم به تن، حسین

روحی دمیده در تنم این پیرهن، حسین

با اشک و روضه شیر به من داده مادرم

تربت گذاشته پدرم در دهن، حسین

قلبی شکسته، دیده تر، سینه ای کبود

دارم نشان عشق تو را در بدن، حسین

از ماتم تو عاقبتم جان سپردن است

پس حک کنید بر لحدم عشق من، حسین

وقتی کنار جسم کفن پوشم آمدید

گریه کنید و ندبه که ای بی کفن، حسین

***

دوباره دست گرفتی دوباره فرصتم دادی

هزار شکر که بر گریه رخصتم دادی

به پیش مادر سادات نام من بردی

دوباره ماه محرم خجالتم دادی

***

کسی که مُحرم این خیمه گشت مَحرم شد

میان روضه نشستم سیادتم دادی

مرا که رانده ام از هر دری صدا کردی

حسین گفتم و دیدم که قیمتم دادی…

***

اشک من در ماتمت از آب زمزم بیشتر

با غمت من خوش ترم آقا بده غم بیشتر

لحظه های عمر من در داخل هیأت گذشت

در تمام سال مجنونم، مُحرّم بیشتر

هر چه کردم در قبال تویقین دارم کم است

کن حسابش لااقل یک خورده از کم بیشتر

هم بِحار و هم مقرّم هم لُهُف را خوانده ام

آن دو تا آتش به جانم زد، مقرّم بیشتر

اشکِ چون سیل رباب، ارباب را بیچاره کرد

خواهرش زینب ولی با اشک نم نم بیشتر

***

شب اول: حضرت مسلم(ع)

مسلمت دارد به روی دار خیلی حرفها

کار من را کرده اینجا زار خیلی حرفها

دست من بسته لبانم خشک چشمم تار شد

کشته من را موقع افطار، خیلی حرفها

باز هم کوچه، علی، آتش، به جان تو قسم

جا ندارد که شود تکرار خیلی حرفها

جان اصغر از سه شعبه از سر نیزه بترس

می کند کار تو را دشوار خیلی حرفها

نیزه های کوفیان بر سینه تو می دود

مانده روی سینه ام ای یار، خیلی حرفها

***

ای فخر من دلشده از خاک در تو

در غربت این شهر شدم دربدر تو

از عشق تو سر می دهم این آخر عشق است

این هدی ناقابل من نذر سر تو

ای کاش نسیمی برساند به تو پیغام

از عاشق در لج خون غوطه ور تو

بازار پر از نیزه و شمشیر و سنان است

ای کاش در این شهر نیفتد گذر تو

دیگر به لب مرد و زن اینجا سخنی نیست

غیر از سخن جایزه از بهر سر تو

برگرد از این راه که ترسم بگذارند

داغ علی اکبر تو بر جگر تو

اینجا به همه حرمله با دست نشان داد

تیری که جدا کرده برای پسر تو

***

چقدر فاصله دارد سر من و سر تو

خدا کند که بیفتد دوباره محضر تو

اگر که نامه نوشتم بیا، پشیمانم

میا که کوفه گرفته بهان سر تو

میا که نقشه کشیدند مردمان یهود

برای بردن خلخال پای دختر تو

میا که نیزه فروشان شهر می خوانند

دعای رزق به پای گلو و حنجر تو

میا که حرمله دارد سه شعبه می سازد

برای بوسه گرفتن ز حلق اصغر تو

***

دردی به دل دارم ولی درد آشنا نیست

حرف وفاداری است امّا با وفا نیست

در کوچه ها پچده رنگ و بوی غربت

جز طوعه در این شهر با من هم نوا نیست

هم چون علی من نیز در کوفه غریبم

در قلب من جز مهر و عشق مرتضی نیست

ارزان ترین کالا شده شمشیر و نیزه

انگار کوفه جز به قتل تو رضا نیست

بر روی دیوار غریبی سر نهادم

زیرا همه بیگانه اند و آشنا نیست

محمد حسین رحیمیان

***

کوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

آن چه مانده ست مرا غیر پشیمانی نیست

کارم این است که تا صبح فقط در بزنم

غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست

جگرم تشن آب و لبِ من تشن توست

بین کوفه به خدا مثلِ من عطشانی نیست

من از این وجهِ شباهت به خودم می بالم

قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست

من روی بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضی از این شیو قربانی نیست

کاش می شد لبِ گودال نبیند زینب

بر بدن پیرُهنِ یوسفِ کنعانی نیست

علی اکبر لطیفیان

***

شب دوم: ورودیه کربلا

دلِ من غرق تمناست بیا برگردیم

عاشقی با تو چه زیباست بیا برگردیم

سرزمینی که تو را عاقبت از من گیرد

آری ای یار همین جاست بیا برگردیم

بین هر خیمه که رفتم جگرم سوخت حسین

همه جا نال زهراست بیا برگردیم

حیف از حنجر شش ماهه که تیرش بزنند

حرمله روبه روی ماست بیا برگردیم

مشک عباس اگر تیر خورَد باکی نیست

حیفِ آن دید سقاست بیا برگردیم

***

آسمان در نظرم تیره و تار است حسین

هر طرف می نگرم بوت خار است حسین

تا رسیدیم اخا تشنگیم افزون شد

این عطش حاصل نفرین بهار است حسین

آن سیاهی که نمایان شده نخلستان نیست

پس چرا دشت پر از نیزه سوار است حسین

خند حرمله در دشت طنین افکنده

به گمانم که پی صید شکار است حسین

***

خواهرم اینجا زمین کربلاست

سرزمین غصه و درد و بلاست

این زمین بوی جدایی می دهد

خاتمه بر آشنایی می دهد

خواهرم اینجا اسیرت می کنند

در همین ده روزه پیرت می کنند

می شوی تو غرق ناله غرق آه

می زنم من دست و پا در قتلگاه

شعله ها بر باغ و گلشن می زنند

در همین جا سنگ بر من می زنند

***

با احتیاط لال ما را پیاده کن

عباس جان، سه سال ما را پیاده کن

با احتیاط بار حرم را زمین گذار

زانو بزن وقار حرم را زمین گذار

با احتیاط تا که نیفتد ستاره ای

می ترسم آنکه گیر کند گوشواره ای

علی اکبر لطیفیان

***

وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چیست؟

این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟

بی اختیار باز دلم شور می زند

با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟

شاید رباب بشنود آرام تر بگو

آن تیرهای چله نشینِ مهیب چیست؟

حالا که تیغ خنجرشان برق می زند

فهمیده ام که معنی شیب الخضیب چیست

حسن لطفی

***

کاروان بهشتیان آمد کربلا میهمان نوازی کن

متبّرک شدی به عطر حسین برترین خاک؛ سرفرازی کن

کربلا دجله را خبر کن زود قافله با شتاب آمده است

تکّه ای ابر سایبان بفرست شیرخوار رُباب آمده است

یاد تیغ و تُرنج افتادی به تو حق می دهم که حیرانی

قدو بالای دیدنی دارد علی اکبر است می دانی

بوی شهر مدینه را حس کن این دو آئین سخا هستند

مثل من بُغض کرده ای آری یادگاران مجتبی هستند

وحید قاسمی

***

شب سوم: حضرت رقیه(ع)

بر روی زخمم جز نمک مرهم ندیدم

خیری از این دنیا و از عمرم ندیدم

با اینکه از این دشمنان بد دهانت

حرف بد و بی احترامی کم ندیدم…

اما به من آموخت عمه تا بگویم

“من غیر زیبایی در این ماتم ندیدم”

مانند مادر در کنارم بود عمه…

تا بود عمه در کنارم غم ندیدم

از ازدحامی که به دورت بود بابا…

یک گوشه ای از پیکرت را هم ندیدم

هر چه صدایت می زدم: بابای خوبم…

چیزی به غیر از سیلی محکم ندیدم

حالا که از راه آمدی کنج لبت کو…؟

هر چه سرت را پشت و رو کردم ندیدم!

یاسین قاسمی

***

سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟

که در اینجا دهنم زخم شد آنجا گوشم

چار انگشت که مردانه و نامحرم بود

پلی از درد زده از دهنم تا گوشم

نبض دارد هم صورتم از کثرت درد

شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم

پای تا سر همه از شوق تو چشمم اما

به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم

شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم

شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم

ارث پهلوی شکسته که رسیده است به من

من هم انگار که رفته است به زهرا گوشم

***

دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود

گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی

هیچ کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را

ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب

پاسخم جز کعب نی، جز سیلی اعدا نبود

دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت

عمه آیا در کنارت بود بابا، یا نبود

جان بابا، هم مرا، هم عمه ام را می زدند

ذره ای رحم و مروت در دل آنها نبود

***

کودک کوچکتان حال مکدر دارد

کنج ویرانه نگاهی به عقب تر دارد

به زمانی که نگهبان حرم عباس است

دور و اطراف خودش قاسم و اکبر دارد

چه خیالی است اگر آب ندارد خیمه

لااقل در بغلش حضرت اصغر دارد

نه دویده است نه خاری به کف پایش هست

نه شباهت به رخ نیلی مادر دارد

ترسی از لشکر دشمن به دلش نیست هنوز

چون پدر هست هنوزم به تنش سر دارد

محسن روشنایی

***

پلکی مزن که چشم ترت درد می کند

پر وا مکن که بال و پرت درد می کند

آن تن که بود خسته این راه درد داشت

حتما که قلب خسته ترت درد می کند

می دانم این که بعد تماشای اکبرت

زخمی که بود بر جگرت درد می کند

با من بگو که داغ برادر چه کار کرد

آیا هنوز هم کمرت درد می کند؟

مانند چوب خواهش بوسه نمی کنم

آخر لبان خشک و ترت درد می کند

لبهای تو کبود تر از روی مادر است

یعنی که سینه پدرت درد می کند

می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت

یادم نبوت زخم سرت درد می کند

با سر چرا به دیدن این دختر آمدی؟

پای تو مثل همسفرت درد می کند؟

کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو!

از هجمه های سنگ سرت درد می کند

***

برگ و برت دست کسی برگ و برم دست کسی

بال و پرت دست کسی بال و پرم دست کسی

خیرات کردن مال من خیرات کردن مال تو

انگشترت دست کسی انگشترم مال کسی

نه موی تو شانه شود نه موی من شانه شود

موی سرت دست کسی موی سرم دست کسی

بابا گرفتارت شدم از دو طرف غارت شدم

آن زیورم دست کسی این زیورم دست کسی

رختت به دست حرمله رختم به دست حرمله

پیراهنت دست کسی و معجرم دست کسی

***

میل پریدن هست اما بال و پر نه

هرآنچه می خواهی بگو اما به پر نه

حالا که بعد از چند روزی پیش مایی

دیگر به جان عمه ام حرف سفر نه

یا نه اگر میل سفر داری دوباره

باشد برو اما بدون هم سفر نه

با این کبودی های زیر چشمهایم

خیلی شبیه مادرت هستم مگر نه

از گیسوان خاکیم تا که ببافی

یک چیزهایی مانده اما، آنقدر نه

دیشب که گیسویم به دست باد افتاد

گفتم بکش باشد ولی از پشت سر نه

علی اکبر لطیفیان

***

شب چهارم: حّر بن ریاحی؛ فرزندان حضرت زینب(ع)

بی دام و آب و دانه کبوتر گرفته ای

از پَرشکسته آمده ای پَر گرفته ای

نگذاشتی که من برسم، پیش آمدی

دستِ مرا به دستِ مُطّهر گرفته ای

برداشتی ز گردنِ من چکمه های شرم

اشک مرا همان جلویِ در گرفته ای

این خواب نیست، درست دیده ام، حسین

حُرّ را به سینه مثلِ برادر گرفته ای؟

سنگِ تمام گذاشتی، آقا سرِ مرا

بر زانویت به لحظ آخر گرفته ای

این عاقبت بخیریِ زیبا برای حرّ

از مصحفِ رضایتِ خواهر گرفته ای

حالا که رویِ زخمِ سرم دستمالِ توست

دلشوره مرا به عرصه محشر گرفته ای

***

گرچه خارم ای گل زهرا تو دستم را بگیر

من که افتادم زغم ازپا تو دستم را بگیر

من به امید نگاه رحمت تو آمدم

قطر ناچیزم ای دریا تو دستم را بگیر

چکمه های خویش را برگردنم آویختم

کن نظر یک لحظه حالم را تو دستم را بگیر

سربه خاک آستانت می گذارم یا حسین

بر نمی دارم سر از اینجا تو دستم را بگیر

گر رهت را بستم و قلب تو را بشکسته ام

آمدم شرمنده ای مولا تو دستم را بگیر

***

سوار گمشده را از میان راه گرفتی

چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

شبیه کشتی نوحی، نه! مهربان تر از اویی

که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود

حسین فاطمه! می گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیر بگیرم

مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت

تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی

قاسم صرافان

***

فرزندان حضرت زینب(ع)

می رود سمت برادر به تنش تب دارد

دو پسر دارد و یک زمزمه بر لب دارد

به فدای سر تو! هرچه که دارم این است

چه کنم؟ هست همین هرچه که زینب دارد

ارث زینب قد خم بود، قسم داد و گرفت

إذن خود را هم از آن قدّ مورّب دارد

حق همین است که قربانی اکبر بشویم

زینب است این که دو فرزند مؤدب دارد

***

آخر خودت بگو چقدر ربنا کنم

با چشمهای خیس خدا یا خدا کنم؟

وقتی که بی کسی به سراغ تو آمده

در خیمه ام نشینم و دائم دعا کنم

درد غریبی تو به جانم شرر زده

این درد را بگو که چگونه دوا کنم؟

شاگرد مادرم که برای امام سوخت

وقتش رسیده است به او اقتدا کنم..

روح و روان من جگرم را قبول کن

لطفی نما دو تاج سرم را قبول کن..

سید محمد میرهاشمی

***

الا ای آسمان عشق بنگر اختر خود را

بلا گردان اصغر کن دو طفل خواهر خود را

بیا و بر مگردان این کفن پوشان زینب را

که نزد فاطمه بالا بگیرد او سر خود را

تو هر جا رفتی و زینب کنارت بود و ما بودیم

به دنبالت بِبَر بر نی سر دو یاور خود را

بدان غیرت ز حیدر، رزم از عباس تو داریم

نظر کن رزم شاگردان میر لشگر خود را

سعید پاشازاده

***

دو تا نهال دو تا سرو ایستاده شدند

دو خوش نرسیده دو جام باده شدند

مقام زینب کبری ببین که این دو پسر

فقط به خاطر مادر امامزاده شدند

تمام آبروی باغبان همین دو گل اند

که در حفاظت از باغ استفاده شدند

به دست دایی اگر چه سوار اسب شدند

به دست نیزه و شمشیرها پیاده شدند

کنار اکبر و قاسم میان دارالحرب

دو طفل باعث تکمیل خانواده شدند

***

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست

باشد محل نده قسم مرتضی که هست

وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست

چادر نماز حضرت خیر النسا که هست

یک گوشه می نشینم و حرفی نمی زنم

بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست

از دردِ گریه تکیه نده سر به نیزه ات

زینب نمرده شانه دارالشفا که هست

قربانیان خواهر خود را قبول کن

گیرم که نیست اکبر تو، طفل ما که هست

***

شب پنجم: عبد الله حسن(ع)

وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد

از درد تو تمام تنم تیر می کشد

طاقت ندارم این همه تنها ببینمت

وقتی که چلّه چلّه کمان تیر می کشد

این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی

پای مرا به بازی تقدیر می کشد

ای قاری همیش قرآن آسمان

کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد

این که ز هر طرف نفست را گرفته اند

آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد

برخیز ای امام نماز فرشته ها

لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد

حامد اهور

***

عمو رسیدم و دیدم؛ چقدر بلوا بود!

سر تصاحبِ عمام تو دعوا بود

به سختی از وسط نیزه ها گذر کردم

هزار مرتبه شکر خدا کمی جا بود!

ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود

سرِ زبان همه جمل – بفرما – بود

عمو چقدر لبِ خشکتان ترک دارد!

چه خوب می شد اگر مشک آب سقا بود

بلند شو؛ که همه سوی خیمه ها رفتند

من آمدم سوی گودال، عمه تنها بود

وحید قاسمی

***

ابری رسید و پیکرت را بر بدن دوخت

بر پیکر ارباب گوئیا کفن دوخت

تیری رسید و جسم عبدالله را هم

بر پیکر ارباب جای پیرهن دوخت

سر را به سر، دل را به دلبر حرمله وای

با تیر بی رحمش دهن را بر دهن دوخت

گودال جای جنگ بیش از یک نفر نیست

در جنگ نامردی شد و تن را به تن دوخت

در اصل عبدالله با اهدای بوسه

لب را به لبهای عمو جای حسن دوخت

***

رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم

رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم

رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی

نشان حرمله و خولی و سنان بدهم

دلم قرار ندارد در این قفس باید

کبوتر دل خود را به آسمان بدهم

عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو

من آمدم که حسن را نشانتان بدهم

عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است

خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم

سپر برای تو با سینه می شوم هیهات

اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم

صدای مرکب و نعل جدید می آید

عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم

***

شب ششم: حضرت قاسم(ع)

چنان که از فلک افتد زُحل به روی زمین

کشید از اسب تنش را اجل به روی زمین

چنان یکی شده با خاکهای دشت انگار

که بوده است تنش از ازل به روی زمین

بلند کردنش از روی خاکها سخت است

خدا کند که نریزد عسل به روی زمین

چنان که پخش شده عضوعضو او گویی

قصیده ای شده چندین غزل به روی زمین

نمی شود که بلندش کنی , عمو ناچار

گرفته است تنش را بغل به روی زمین

***

مرکب سوار کوچک کرب و بلا شدی

زهرا شدی، علی شدی و مصطفی شدی

دلها شکست و غصّه حرم را فرا گرفت

وقتی که از کنار عمویت جدا شدی

در بین معرکه چقدَر نیزه خوردی و

پرپر شدی خلاصه شدی نخ نما شدی

یک نیزه دار جسم تو را بر زمین زد و

بر زیر نعل کشت بی انتها شدی

تشییع پیکرت چقدر دردسر شد و

آخر میان تکّه حصیری تو جا شدی

آن خاطرات کوچه دوباره مرور شد

وقتی به زیر پای عدو جابه جا شدی

***

ای یادگارِروی قشنگِ برادرم

جان کندَنت روی زمین نیست باورم

وقتی که استغاث جانسوز تو رسید

هفت آسمان شکست و فرو ریخت برابرم

پُر شد فضا زعطر گلابِ تنت عمو

عطر تن تو زنده کند یادِ اکبرم

پا بر زمین نکش که دلم ریش می شود

پرپر نزن مثال کبوتر برابرم

در استخوان خُردِ جناقِ تو دیده ام

تصویر درب و سینه و مسمار و مادرم

یا قد کشیده ای تو به زیر سُمِّ ستور

یا من خمیده جسم تو را خیمه میبرم

***

تا لاله گون شود کفنم بیشتر زدند

از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود

گفتم که بچ حسنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود

گفتم علی و بر دهنم بیشتر زدند

می خواستند از نظر عُمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

علی اکبر لطیفیان

***

درست لحظ آخر در این محل افتاد

و قطره قطر اهلاً من العسل افتاد

میان عرص میدان عجیب غوغا شد

مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد

چقدر خون چکد از ریش ریش پیروهنت

شکست گوش ابرو… شکسته شد دهنت

خمیدگی تنت کار نیز خصم است

اگر چه درد کمر بین ما دگر رسم است

و ناگهان ز قفا تیغ آهنین خوردی

ز نصفه های کمر خم شدی… زمین خوردی

ز تارهای گلویت مرا صدا زده ای

چقدر در وسط صحنه دست و پا زده ای

چرا تمام تنت را چنین به هم زده ای

مگر محل قصابها قدم زده ای؟

***

شب هفتم: حضرت علی اصغر(ع)

وقتی لبان کوچک تو بی جواب شد

مادر به جای آب، ز شرم تو آب شد

بیهوده پا به سین من می زنی مکوش

پیش لبان خشک تو دریا سراب شد

مثل همیشه بوسه زدم روی گونه ات

اما لبم ز گرمی رویت کباب شد

وقتی عمود خیم عباس را کشید

گفتم رباب: خیم عمرت خراب شد

محمد سهرابی

***

تو رفتی مادرت حیران شد ای وای

تمام خیمه ها ویران شد ای وای

مگر تیر سه شعبه خنجری بود

سرت بر پوست آویزان شد ای وای

***

اگر بستند راه چاره ات را

به خون شستند حلق پاره ات را

تسلای دل مادر نموند

شکستند عاقبت گهواره ات را

***

نمودی بر پدر یاری عزیزم

از او کردی طرفداری عزیزم

الهی مادرت دورت بگردد

چه قبر کوچکی داری عزیزم

***

غمت بر سینه بر دل نیشتر بود

جگر از دل دل از او ریشتر بود

عزیزم با که گویم این مصیبت

قد تیر از قد تو بیشتر بود

علی اکبر لطیفیان

***

کاش این قبر تو گم باشد و پیدا نشود

اگرم شد سر نبش قبر، بلوا نشود

از تو گهواره ای مانده ببرندش غارت

ولی ای کاش سر راس تو دعوا نشود

گفته بودم بنشینی به سر تیغ پسر

که به سرنیزه سر کوچک تو جا نشود

کاش با دیدن تو در هم راه، علی

بیش از این قامت خم گشت من تا نشود؟

من هنوز از نگه حرمله ها می ترسم

کاش دیگر کسی مشغول تماشا نشود

لب به گریه نکنی باز اگر می خواهی

بوس چوب به لبهای تو پیدا نشود

گر چه خالیست علی جای تو در آغوشم

ولی بهتر که زآغوش زهرا نشود

مسیح شاه چراغی

***

لالا برای آن که خواب ندارد چه فایده؟!

ماندن برای آن که تاب ندارد چه فایده؟!

گیرم تو را حسین بگیرد، بغل کند

وقتی دو قطره آب ندارد چه فایده؟!

احساس مادری به همین شیر دادن است

آری! ولی رباب ندارد چه فایده؟!

انداخته حرز، اگر چه به گردنت

تا صورتت نقاب ندارد چه فایده؟!

پرسش نکن سه شعبه برایم بزرگ بود

وقتی کسی جواب ندارد چه فایده؟!

با چه سر تو را به نی بند می کنند

زلفی که پیچ و تاب ندارد چه فایده؟!

***

شش ماهه ترین تشنه به دست پدر آمد

با لب زدنش گری هر سنگ در آمد

در فاصل کوچک یک بوسه به سرعت

بی تاب شد و حوصل تیر سر آمد

این عرض گلو لازمه اش تیر سه شعبه است؟

یا آهن سرد است؟ چرا شعله ور آمد؟

می خواست که کم تر بشود زحمت شمشیر

با این همه شدت به گلویش اگر آمد

در رگ رگ حلقوم چه سرسخت گره خورد

بابا چه کشیده است که تا تیر در آمد

مادر شوی و منتظر آن وقت ببینی

قنداقه خونین شده ای از پسر آمد

علی اکبر لطیفیان

***

سنگینی داغ تو ماتم را به هم ریخت

این روضه چندین بار آدم را به هم ریخت

قلب ملائک را به درد آورد اشکت

سوز گلویت عرش اعظم را به هم ریخت

خسته شد از بس خیمه ها را مادرت گشت

هاجر که شد، آیات مریم را به هم ریخت

اصلا همین که از عطش کردی تلظّی

داغ لبت در مکه زمزم را به هم ریخت

صیاد هر تیرش برای یک شکار است

پس حرمله اصلی منظم را به هم ریخت

بارید این بار از زمین بر آسمانها

خون گلویت نظم عالم را به هم ریخت

ذاکر دو دم می داد: شش ماهه، سه شعبه

یک سینه زن با گریه اش دم را به هم ریخت

***

ای تیر، خطا کن! هدفت قلب رباب است

یا حنجر سوخت تشن آب است؟

کوتاه بیا تیر سه شعبه، کمی آرام

هوهو نکن این شاپرک تب زده خواب است

او آب طلب کرده فقط، چیز زیادی است؟

گیرم که ندادند ولی این چه جواب است؟

رنگش که پریده، دو لبش مثل دو چوب است

نه، تیر! تونه، چار کارش فقط آب است

این طفل گناهی که نکرده کمی انصاف

اینجاست، ببینید که حالش چه خراب است

این مرثیه را ختم کنید آی جماعت!

یک جرعه نه، یک قطره دهیدش که ثواب است

سید محمد بابا میری

***

حسین آمد به میدان و علی اصغر در آغوشش

چو ابری، بر رخ ماهی، عبای شاه رو پوشش

لب خاموش او گوید، ز سوز دل حکایتها

ز بی تابی و بی آبی، سرش خم گشته بر دوشش

لبش بی رنگ و، دل پر خون، نگاه مات او محزون

هوای کربلا برده، همه صبر و همه هوشش

نه می نالید ز بی شیری، نه می گرید ز بی آبی

در آغوش پدر دیگر، شده مادر فراموشش

زبان خویش را گاهی، برون آرد به آرامی

مگر مرطوب گرداند، لبان خشک خاموشش

رباب از انتظار آندم برون آمد، که شاه آمد

سراپا غرقه در خون و، علی اصغر در آغوشش

حسانا جُور بی حد بین، که این مهمان عطشان را

سه شعبه تیر زهر آگین، دریده گوش تا گوشش

***

شب هشتم: حضرت علی اکبر(ع)

چگونه روضه نخواند دلی که تنها شد

چگونه راه رود آنکه قامتش تا شد

عصای دست منی روی خاک افتادی

ز جای خیز که پیر از غم تو بابا شد

به خیمه روض غم می کند به پا زینب

که داغ اول این دشت سهم لیلا شد

بلند تا به کنار تو یا علی گفتم

به نام فاطمه درخیمه ها چه غوغا شد

برای بوس روی تو غبطه ها خوردم

عجب که فرصت آن اینچنین مهیا شد

***

هر کجا می نگرم جسم تورا می بینم

صد علی اکبر دیگر به خدا می بینم

قول دادی که مرا مثل عصایم باشی

حال بر روی زمین چند عصا می بینم

تا که گفتی علی ام سنگ به سمتت آمد

مثل مادر روی پهلوی تو پا می بینم

تو نبی بودی و اکنون، به روی لبِ تو

مانده ام جای رَدِ نعل چرا می بینم!!!

خواهرم آمده از خیمه که من جان ندهم

عمه ات را تو ببین، بین که ها می بینم

***

پا بر زمین نکش، جگرم تیر می کشد

ای نور دیده، پلک ترم تیر می کشد

گفتم عصای پیری من می شوی، نشد

یاری رسان مرا، کمرم تیر می کشد

ای میو دلم چقدر آه می کشی!

این سینه از غمت پسرم، تیر می کشد

با خود نگفتی آخر از این دست و پا زدن

قلب شکست پدرم تیر می کشد!؟

پهلوی تو چه زود مرا تا مدینه برد

زخمی کبود در نظرم تیر می کشد

ای پار تنم چقدر پاره پاره ای

با دیدنت علی جگرم تیر می کشد

مصطفی متولی

***

با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند

ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

سنگها روی لبِ خشک تو جا خوش کردند

این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی

سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

تا به حالا نشده بود جوابم ندهی

وای

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *