تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند شامل 120 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل آیت الله بهجت(ره) از زبان فرزند :

منتخب مصاحبه با حجت الاسلام و المسلیمن حاج علی بهجت فرزند آیت الله العظمی بهجت رحمه الله علیه

س) دلیل سکوت ایشان چه بود و آیا در مورد ثمرات آن مطلبی می فرمودند؟
ج) ایشان اینطوری که یک مقداری برای ماها می گویند، نقل کردند، حالا من معمولاً هم در نقل مطالبم چون یک خصیصه ذاتی را داشتم که باید هر چیزی را چون رشته ام فلسفی بود علم برایم باشد. شاید روزی دهها نفر کرامت می آمدند برای من از آقا نقل می کردند. من درست مثل این که بشنوم که یک چیز خیلی عادی است. اصلاً برای من، برای من نبود که جلب توجه بکند و بسیار رویش… حتی برای آن طرف خیلی مهم بود، خیلی اساسی بود، باور شدنش برای من مشکل بود و دنبال باور شدن هم نبودم. حالا این عنایت خود آقا بود برای این که راحت بشود از شرّ من یا این که خود من هم ذاتاً چون این طوری بودم، این جور بود. یادم هست که خب بعضی ها نقل می کنند که چون ایشان ممنوع شد از نماز شب به استاد مراجعه می کند که این در برای من بسته شد. ایشان می فرمود نماز شب این برای یک انسان مستعد، برای یک کسی که راه افتاده است، برای یک سالک، برای وصول به مقصد ممدّ است. می فرمود شما این کارها را می کنید، این کارها را می کنید، اگر می خواهید که مثلاً یک دنده فوق العاده ای هم داشته باشید نماز شب است. کمک دهنده ای داشته باشید که با همه دنده هایتان کمک کند، نماز شب است. نظرش این بود. ایشان این در برایش بسته می شود، که یقیناً هم بسته شده. تا پدرش زنده بود نماز شب نخواند. این را یقین داریم. عبادت های دیگر را هم بعضی ها نقل می کنند، آدم های موثقی اند من جمله آقای فهری و دیگران نقل کردند که ایشان اختصار بر واجبات می کرده است. ولی با این حال عبادت های دیگر هم مفصل داشته است. حالا حاضر نبود اینها را بیان کند (که) چه جور اینها را جمع می کرده است. آن وقت ایشان پیش استاد می رود، درب سکوت را برای ایشان باز می کند. این را جایگزین نماز شب می کند. خود ایشان درباره سکوت به خود من می فرمود اگر توانستی بدوزی، درهای دیگر برایت باز می شود. این درب را بدوزی، حتی بعضی ها که الان یک خرده با آقا سلام و علیک هم داشتند، فقط من یادم هست که آقا به ایشان می گفت که یک نخ و سوزن بردار بدوز. بارها به او تذکر داده بود نخ و سوزن بردار بدوز و این است که ناراضی بود. حالا فعلاً، مفاتیحاً این جوری بود.

س) نظر ایشان درباره پیگیری اموری که منتهی به کسب کرامات می شود یا یادگیری علوم غریبه چه بود؟
ج) ببینید خود سالک وقتی که یک چیزی را می بیند اگر گرفتار همان بندی که رسیده بشود، مثل این می ماند که شما در معبرتان در حال حرکت، به یک ویترین مغازه خوش آب رنگی می رسید آنجا توقف کنید، بایستید. ساعتها دانه دانه این، ولو این که بلور است، ولو این که بسیار تراشیده و لطیف است، ولو این که هر چی هست، به دانه دانه این اثاثیه ویترین نگاه کنید. قهراً ظهر می شود وقت می گذرد، دانشکده از دست می رود، هدف فراموش می شود. ایشان اصرار داشت انسان نباید توقف کند. اینها را که دید نباید محل بگذارد. اینها ارزش ندارد. حتی بعضی وقتها این مقامات را مقام نمی دانست. اصلاً جای توقف نمی دانست که هیچی، اصلاً چیزی قابل توجه نمی دانست و هیچ حاضر نبود و حتی حرکت برای طلب این را هم می گفت بسیار نکوهیده است. ما برویم که طی الارض یاد بگیریم، برویم که این مقامات را داشته باشیم، اصلاً خیلی خیلی اینها را باهاش مخالف بود. حالا دنبال علوم غریبه رفتن یا یک چیزهایی در آن زمینه آموختن را احساس می کردم مخالف نبود. چون برای من پیش آمد برای علوم غریبه، هیچ علاقه ای به علوم غریبه نداشتم. ایشان دیدم که این علاقه نداشتن من را تأیید نکرد. شاید هم عباراتش هم این بود که مثلاً حالا چه اشکالی دارد. ولی دنبال این مقامات معنوی را با سلوک و عبودیت خیلی قبول نداشت.

س) علت سکوت ایشان چه بود؟
ج) سکوت را هم نمی توانستیم ازش سؤال کنیم. چرا؟ برای این که یقیناً ایشان بسیار ماهر بود در این جهت که همیشه آن چرا که می خواهیم رد کند، ولی به عبارت دیگری. خیلی به شما نشان ندهد که می خواهم رد بکنم. خودش که سکوت داشت ما مثلاً اعتراض داشتیم. گاهی هم مادرم می فرمود حالا کارهایت تمام شد، خسته شدی، اینجا حالا مثلاً برای ما سکوت آوردی. اغلب صحبت می کرد. حالا گاهی که. حالا من اعتراض نمی کردم. من می نشستم. برایم سؤال بود که چرا؟ ایشان می فرمود که حضرت آدم… همیشه ایشان جواب های نگفته انسان را یا جواب های گفته انسان، هر دو را، مانند مثنوی با داستان می گفت، با ذکر می گفت. حتی من یادم هست که مطلبی را هشتاد سال پیش شنیده بوده، این شعر را نگه داشته. بعد از هشتاد سال فقط یک بار آن هم برای خبر مرگش به عیالش استفاده کرده. اینجا داشت اینجوری: (می فرمود) حضرت آدم علی نبیه و آله السلام نشسته بود، خب عمر طولانی داشت اولاد اولاد و اولاد، خب اولادش فوت کرده بودند. به واسطه نوه ها و نتیجه ها خیلی شلوغ بود، جمعیت بود. اینها هم همه با هم بازی می کردند، کشتی می گرفتند، خیلی شلوغ بود. حضرت ساکت بود. اینها هم این همه بازیها… چند تا از این نبیره ها و ندیده ها و این کنجکاوهایی که خب هزار سال عمر بوده است و عمر طولانی بوده، اینها آمدند پیش او و به بغض و گریه، گفتند بابا بزرگ چرا شما حرفی نمی زنی؟ حالا یا بیا بازی کن، حرفی بزن. چرا حرف نمی زنی؟ ساکتی؟ گفت که دوستم جبرئیل وقتی که من از مقام خودم بیرون شده بودم خیلی در اندوه بودم. به من گفت اگر می خواهی برگردی به جایگاه خودت لب ببند. این عبارت سکوت خودش را اگر دلیلی می خواستی این جمله را از حضرت آدم می گفت. حالا آن داستان سکوت را ما در درونمان طالب بودیم. حالا برای چی مثلاً حرف نمی زنی؟

س) آیا از ایشان درباره این که چرا ذکر غالبشان یاستار است نپرسیده بودید؟
ج) حالا ما از یا ستار بپرسیم چی می گوید؟ یقین می دانستیم چون خودمان جوابش را می دانستیم. چی بپرسیم؟ معمولاً خودمان هم به قول معروف شکسته یا اصطلاح عامیانه اش این است که خیلی کنف نمی کردیم. چون می گذاشتیم که سوال ما عزیز باشد که اگر یک دفعه پرسیدیم یک خرده رو دروایسی کند، خجالت بکشد جواب بدهد! که آن هم الحمدلله نمی کشید! اگر یا ستار را می پرسیدیم، می فرمود که بله خدا اگر بخواهد ما را افشا بکند، اگر بخواهد ما را نشان بدهد، چی می شود. اصلاً ستار خاصیتش این است که از خدا طلب می کنیم که آن درون ما را بیرون نریزد. خب معنایش همین است. ستار یعنی همین. خب این را برای ما می گفت. خب خودمان بلد بودیم دیگر احتیاج نداشت که ایشان بگوید! ما آن چیزی را که خودش برای این جهت می گفت آن را که به ما نمی گفت.

س) آیا اهل مزاح کردن با دیگران و یا اهل هدیه دادن به بچه ها و یا دوستان بودند؟
ج) ایشان مزاح را زیاد داشتند. منتهی خیلی لطیفش را، خیلی لطیفش را. یا آن چیزهایی را که شاید برای ماها خیلی چیز نبود برای ایشان تبسم ایجاد می کرد. حتی با بچه های کوچک، حتی با افراد بزرگ، با همه اینها به هر نحوی یک نوع مزاح داشتند. ولی هدیه دادن به بچه ها و خانواده و این ها… به دیگران هدیه می داد. به بچه ها خیلی… بچه ها را با هدایا… مگر این که هدایایی گیر می آوردند، به آنها می دادند. خیلی اهل هدیه دادن نبودند. اگر هم بودند چیزهای خیلی بسیطی را می دادند.

س) رفتار ایشان در مقابل رفتارهای ناپسند دیگران با ایشان چگونه بود؟
ج) از بس او آدم عطوفی بود، نه به خانواده، به همه این قدر عطوف بود که شاید برای من صدها مورد مراجعه می کردند که آقا شما نمی دانید ایشان چه قدر با ما محبت دارد. و حتی این قدر عطوف بود که آن کسی که حالا دیشب آقا از او ناراحت شده بود پا شده رفته. چون وقتی در مجلسی ناراحت می شد نمی ماند برخورد بکند، تغیر بکند یا خودش را خالی کند. با همان ناراحتی پا می شد می رفت. مجلس را ترک می کرد. فردا که آمده چنان به او محبت می کرد که اصلاً (انگار) دیشب همچین خبری نبوده. اگر من بودم شاید تا یک هفته نمی توانستم صحبت کنم. برخورد این چنینی را. تا یک هفته اصلاً با طرف حرفم نمی آمد. این جور گستاخی کرده باشد و این جور کرده باشد. ولی نه، ایشان، حالتان چه طور است؟ این طور. تا این انداره احوال پرسی می کرد که اصلاً آن شک می کرد که نه عجب ما کاری نکردیم. هیچ کار نکردیم. این جور می شد.

س) حالت غالب بر ایشان به هنگام مطالعه و عبادت چگونه بود؟
وقتی مطالعه می کرد یا عبادت می کرد خیلی غرق بود. گفت یک آقایی که ما با هم در یک منزلی بودیم. سال های اول ایشان یک اتاقی را از یک منزلی اجاره می کرد و با آن دوست شان بودند. یک اتاق آن، یک اتاق این، یک اتاق مشترک مثلاً مال مهمان ها داشتند. می گفت که بچه حرکت کرده بود، این بچه همسایه آب را روی پایش ریخته بود. من جوان بودم به این بچه علاقه مند بودم رفتم گفتم خانم چه خبر است؟ گفت: بچه پایش سوخته است. بچه را بغلش کردیم دکتر بردیم. پا را پانسمان کرد. وقتی برگشتیم آمدیم بچه بغل من بود. تازه بردم تو اتاق سلام کردم خیلی نسبت دوری هم داشتم بردم سلام کردم گفت چیه؟ آقا این قدر غرق بوده، متوجه نشده است این بچه پایش سوخته است، گرفتیم بردیم آوردیم. این آقا تعریف می کرد بردم آنجا پهلویش گذاشتم غرق مطالعه کار خودش بوده است. حالا من البته تو ذهنم فکر می کردم آن موقع که می بردند آقا را ندیده است. حالا چه طور می شود. ولی اینجوری بود. ولی پسر مرحوم کمپانی همچین حالتی را از آقایش نقل می کرد. می گفت وقتی که صدا می کرد آقا محمد! می گفتم بله. دفعه دوم باز هم صدا می کرد آقا محمد! من می گفتم بله. بعد می گفت چند بار بگویم آقا محمد؟! معلوم می شد که هر دفعه من را صدا می کند فوری فرو می رود، بله من را نمی شنود. همچین تو چیز فرو می رود. من آن فرو رفتن را یک مقدار احساس می کردم ایشان می رفت. زود هم عمیق می شد. ما نمی توانیم زود متمرکز بشویم و عمیق بشویم. ولی ایشان ماشاءالله زود عمیق می شد.

س) در مورد لطافت ایشان اگر خاطره ای دارید بفرمایید.
ج) ایشان بارها هر چی را ما توی منزل از این جوجه حیوانات کوچولو بود، هر چی بود، نه حالا جوجه، همه چیزها، این قدر رئوف بود که یکی از جهتی که فکر ایشان را به خودش مشغول کند، امورات این حیوانی است که تو منزل آمده. این باید تأمین بشود. نه این که حالا دستور بدهد تأمین کنید تمام بشود. یا مثلاً تقاضا کند که… دائماً این را می خواست کنترل کند و ما می خواستیم ایشان افکارش خالی باشد، به عبادتش برسد، به مطالعه اش برسد، نگران چیزی نباشد. نخیر. حالا که می آمد، به اینها غذا دادید؟ حالا یک جعبه کوچولو چهار تا جوجه مرغ تویش هست. از این جعبه های یک وجب در یک وجب. از این جعبه شیرینی ها. حالا گذاشتیم تو گوشه اتاق، هوای زمستان است مثلاً فرض کنید گذاشتیم آن گوشه اتاق است. خب اینها غذایشان را خوردند؟ اینها هست؟ خب حالا شاید آنجا دلشان گرفته باشد. باز کن بیایند توی اتاق یک گشتی بزنند! ساعت دوازده شب است! آقا مگر اینجا جای مرغ است؟! همین هم که اینجا آمده باید خدا را شکر کند. یک باری گذاشتم اینها را بیرون که دیگر ایشان گفتند هوا امشب شاید نزدیک صبح سرد بشود چرا اینها را بیرون گذاشتی؟ تازه هم شاید گربه بیاید اینها را بخورد. گفتم خب خدا اینها را خلق کرده گربه بخورد. گربه باید چی بخورد؟ از همینها بخورد. یک نگاه عاقل اندر صفیحی کرد، انگار این گربه یک انسانی را می خواهد بخورد! پا شد و رفت خودش آنها را برداشت آورد. خوردش رفت. دید که ما یک خرده با طنز داریم رفتار می کنیم. اصلاً تحمل این را نداشت حتی یک جوجه، حتی مگس. تو خانه صبح، صبحانه، شام، مگس را دائماً با عصایش رد می کرد. گاهی با بادبزن تابستان رد می کرد. خب اگر من اشتغالاتم طوری بود زودتر متوجه می شدم، می آمدم با یک پیف پاف مسائل را حل می کردم و این طوری نباشد. وقتی که نبود خب اینها بودند یک چند تایی روی غذا ایشان نمی خواست بنشیند. اینها را هی می پراند. من با یکی از این مگس کشها اینها را می زدم. می گفت اینها را نکش، بیرون کن. بار دوم باز هم می زدم. سوم می زدم. می گفت نگفتم اینها را نکش، اینها را بیرون کن؟ می گفتم حاج آقا من اینها را بیرون کردم. با یک نگاه این جوری، این چه جور بیرون کردن است؟ گفتم ما از حیات و زندگی بیرون کردم رفت! ما این قدر کارگر نداریم که بیاید اینها را هی بیرون کند. حالا من تعبیرات مفصلی راجع به قضیه داشتم به حاج آقا که حاج آقا مگس اسم عربیش زباب است. از هر طرف برود دوباره همان جا برمی گردد. ما کارگر نداریم که هر دقیقه اینها را بیرون بکند. لذا ما سعی می کردیم… اصلاً تو زندگیش می خواست مگسی کشته نشود. مگس کشته نشود. دیگر حالا حساب بقیه کارها را شما بکنید. و حتی شب، نصف شب. توی هوای سرد اصرار داشت که مرغی باشد، خروسی توی خانه باشد. خروس معمولاً مقید بود باشد. این خروس را نصف شب هم شده است گاهی می خواست برود، می خواست خاطرش جمع بشود می رفت سر می زد که این جایش خوب است. سردش نشود. سرما نخورد. حالا خودش هم باید یکی مواظب باشد. حالا دنبال آن می رفت. خیلی عصبانی می شدیم. خیلی تحملش برای ما مشکل بود. آقا آخر این کارها را چرا با خودتان می کنید؟ چرا فقط موذی برایش بد بود که دستور بود آن موذی رفع بشود. در غیر موذیش کاری نداشت و پذیرایی آنها را هم حرفی نداشت. حتی این اندازه که پاشود برود تو هوای سرد گوشه حیاط برود، چلوکباب هم باشد ما حاضر نبودیم برویم برداریم بیاوریم بخوریم. ایشان پا می شد برود این را بپوشاند که پوشیدن اینها ممکن است یادتان رفته باشد. آقا خب می پرسیدید. نه من گفتم شاید یادتان رفته باشد. همین اندازه هم به کسی تحمیل نمی خواست بکند.

س) آیا در منزل تحکم و ریاست از طرف ایشان وجود داشت؟
ج) گفتم ایشان تحکمش فقط خیلی در حلال و حرام بود. من از آن موقعی که بالغ شدم، پانزده سالم شد، ایشان هرگز نگفت که یک نانی بخر. برو یک نانی بخر. برو یک نان بخر. معمول است دیگر. ما عضو یک خانواده ایم دیگر. باید یک قسمتش را تأمین کنیم دیگر. تنها عبارتی که بود این بود که اگر نانی باشد شاید اینجا صرف بشود، شاید مصرف شود. یا فلان چیز را مادرت مایل است داشته باشد، توی خانه باشد. تا این اندازه و من هم ذاتاً آدم خوش خدمتی بودم، نسبت به این مسائل زود مسخر می شدم و داوطلب انجام کار بودم. تا دبستان که بودم یادم هست که سر سفره مادرم می گفت مثلاً فلانی آب گرم است. آقا خوشش نمی آمد من بلند بشوم، ولی مخالفت هم نمی کرد. می گفت پس یک بشقابی روی غذایش بگذارید که سرد نشود. پا می شدم آب را از خانه بیرون می آمدم، مسجدی که نماز می خواند چهل و چهار پله پایین می رفتم، یک ظرف آب، خود آن ظرف مسی بود، چهار پنج کیلو وزنش بود من هم بچه دبستانی می رفتیم دو کیلو آب تویش می ریختیم، از آن پله ها نفس نفس کنان با عشق و علاقه برای ایشان توی منزل می آوردم. حتی یک دفعه همین آقای داماد مرحوم آقای قاضی، آقای شریفی یا شیخ ابراهیم، ایشان توی همان جا بالا آمده بودم، خسته شده بودم، زمین گذاشته بودم، من را شناخته بود. ظرف آب را گرفت، دست من را گرفت، من را خانه آورد، سفارش من را به حاج آقا کرد. مثلاً ذاتاً این طوری بودم ولی ایشان خودش مایل نبود این را بگوید. ولی دستور و تحکم بیشتر با آنها بود. حکم ایشان کمتر داشت.

س) ایشان در خانه چگونه پدر و همسری بودند؟
ج) ببینید در خانواده من برای شما چی عرض کنم؟ گاهی این تشبیه به نظرم می آید. این قدر برای دیگران لطیف بود، با این که معمولاً پسر از پدر تقاضاهای زیادی دارد و پدر چون اجابت نمی کند قهراً کینه پدر را به دل می گیرد. قهری است. ما از بچگی تا بزرگی بالاخره همه یا سه چرخه داشتند، دوچرخه داشتند، هر چی می خواستند. ایشان با تغیر نه نمی گفت. یک بار به عمرش پول بستنی به من نداد، ولی با تغیر هم نگفت نمی دهم. مثلاً آقا یک پولی بدهید. حالا آن پول برای بستنی شاید آن موقع یک ریال بود. گفت می خواهی چی کار کنی؟ گفتم بستنی بخرم. گفت حالا نمی شود باز کردنی بخری؟! حاج آقا نه می خواهم بستنی بخرم. نه باز کردنی بخر. آقا جان نه، می خواهم بستنی بخرم. نه آقا جان شما باز کردنی بخر. خب شما پول به من بدهید باز کردنی بخرم. پول نمی خواهد آب بخور قشنگ باز می کند! این قدر تو این موارد لطیف بود. یعنی اجابت نمی کرد. قهراً ما باید از دستش ناراحت بشویم ولی این قدر لطیف بود هیچ، کمتر دلمان می آمد از دستش ناراحت بشویم. توی منزل که می آمد نه به عنوان پدرسالار بود، نه به عنوان فلان بود، نه به عنوان… اگر کسی به کسی ظلمی، تعدی می کرد، اینها را خیلی نگرانش می شد. ولی وقتی نشسته بود آن جا من گاهی فکر می کردم که حالا ایشان را به که می ماند؟ چون ایشان وقتی توی منزل می رفت مشغول کار خودش بود، فقط مواقع وعده های غذا می آمد. با اینها می نشست، صحبت می کرد، حرفهایشان را گوش می داد، حرفهای بی ربط را گوش می داد. ما هم خوشمان نمی آمد آن حرفها را گوش بدهیم، گوش می داد. ولی خیلی کم می شد که دیگر حالا حرف بود می گفت اووو حالا ما این قدر وقت صرف کردیم بگوییم چی فکر کردیم چی این جوری خیلی کم از این چیز می شد. یادم است که بارها ایشان را در این تشبیه کردم که ایشان مثل این که یک مغازه ای بیرون دارد، یک متر در دو متر، یک متر و نیم در دو متر و از این کاسه های، پیاله ی ماست سالم می فروشد. ماست هایش را فروخته آمده تو خانه نشسته است. اِ یک پیرمرد ساده بی آلایشی که ماستش را فروخته، آمده است تو خانه نشسته است. این کارش است. آن که برای هیچ کس حاضر نبود باشد تو خانه هم نداشت. تمام تعینات خودش را می برید همه را، کم می کرد که هیچ تعین و تشخصی نباشد و حتی یک موقع من از آنها خیلی ناراحت شده بودم، برای من همین داستان حاج آقا رضا همدانی را با آن خصوصیات را فرمود که بعد که رفتم چرا برای من گفت؟ چرا با لذت می گفت؟ چرا این قدر لذیذ بود برایش، این را با عشق می گفت؟ یک دفعه دیدم اِ آن سوال من است تو ذهن من که آقا این چه قیافه ای است؟ این چه مثلاً چیزی است، که مردم دلشان می خواهد مرجعشان را در چه احوالی ببینند؟ در چه قیافه ای ببینند؟ شما هیچ مراعات آنها را هم نمی کنید؟ منتهی جواب آن سوال من است. حالا یک دفعه بشود آن را چیز کنی. لذا هیچ در او شأنیت و تشخص و منیت و بالاتر هستم و اصلاً که “من” نداشت تو زندگیش. “تو” هم خودش می گفت آقای بروجردی می گفت تو نگو مگر به تفنگ. شاید می خواست همین را برساند که من “تو” هم یادم نمی آید به کسی گفته باشد. “من” را دو بار از او شنیدم، دو تا موقعیت حساس برای دو نفر که تکفلش را می خواست قبول کند گفت “من”. دیگر “من” در تمام عمر نشنیدم.

س) ظاهراً زمانی که شما جوان بودید ایشان توصیه های مکتوبی را جهت انجام امور روزانه به شما داشته اند، در این باره توضیح بفرمایید.
ج) من اصلاً آن نوشته را فراموش کرده بودم. بعداً تازه گی این را بعد از فوتشان گشتم پیدا کردم. توی چیزهایی که می گشتم دیدم این هست. که حتی چون با خط خودشان است آن برادرم گفت شاید به من توصیه کرده است. گفتم که، آن بزرگتر از من بود، گفتم که نوشته است که مثلاً کتابخانه نرو با برادر بزرگترت (برو). تو برادر بزرگترت کو؟! گفت اِ پس برای چی این توصیه کرده است که با برادر بزرگترت (برو)؟ گفتم من کوچک بودم گفته با برادرت، تنها نرو. کتابخانه هم می خواهی بروی با برادر بزرگترت، با برادرت برو. ایشان آن سال های اوایل تحصیل طلبگی را مراقبت می کرد و حتی خودش در ادبیات بسیار قوی بود. اصلاً ما در آن حوزه سالهای ۴۰ استاد ادیب نداشتیم و ادبیات بسیار ضعیف بود. ایشان برای این کار به من توصیه می کرد که تو حالا که داری اینجا می خوانی آن ادبیاتت را هم بیا اینجا برای ما بخوان. روزی یک چند ساعت بیا این درسها را برای من بخوان، معنا کن. روزی فلان درس را بخوان، این جوری بکن. روزی چه قدر قرآن بخوان. هفته ای دو بار حرم برو؛ یک بارش شب جمعه یا ظهر جمعه باشد. این را یادم هست. فلان کتاب احیاء را هفته ای یک دفعه برای من بخوان و معنا بکن. خب علتش هم این بود که ایشان مطلب می فرمود و ما هم بچه بودیم بازی گوش بودیم، سنی نداشتم آن موقع، شاید اوایل بلوغم بود. آن موقع طغیانم بود. خیلی تیز بودیم. اینها یادم هست. مادرم پرسید آقا ناراحت است که حرفش را گوش نکردی. گفتم بابا، آقا هر روزی فرمایشی دارد. من هم که چیزی ندارم که اینها را جایی حکاکی کنم یادم نرود. برای ما بنویسد تا ما بفهمیم چی کار کنیم. ایشان نوشته برنامه هفتگی به آسانی ان شاءالله تعالی. بعد یکی یکی برای ما نوشته درس را چه جوری بخوان، روزی چند تا درس بیشتر نخوان، این قدر بخوان. این هم این جوری مطالعه اش کن، بعد بیا به من پس بده. حالا من خودم یادم نیست دیگر چیست. نشان شما دادم. ایشان ماشاءالله همه حافظه های ماها را ایشان برده بود. من هم بچه بودم حافظه ام خیلی قوی بود. منتهی حالا نمی دانم چه طور شد که ایشان هفتاد سال پیش را دقیقاً یادش بود که آن آقا آمدند، شما دو نفر آمدید چه صحبت کردید. هفتاد سال پیش علامه طباطبایی با آقای خویی تو مجلس یک بحث کردند یادش هست بحثش چی است و در چه موردی بود. آن چی گفت، این چی گفت هم یادش بود. ما هم مثلاً اگر آقا ده دقیقه پیش یک مطلبی را به من فرموده بود، دم در خانه می آمدم شاید یادم می رفت. دو تا تلفن دیگر رویش می آمد آنها پاک می شد.

س) در مورد تواضع و فروتنی ایشان بفرمایید.
ج) بعضی از آقایان را آمدند و بعد رفتند و بعد که فوت کرد، گفت خدا بیامرزدش ایشان در کاظمین مباحثه منظومه ما شرکت می کرد. این را خودش یادش بود. من بچه بودم، پسر مرحوم آشیخ عباس قمی، آقای محدث زاده، حاج آقا علی محدث زاده بالای منبر بود. آقا هر وقت مجلسی می رفت، بی سر و صدا و تا کسی بلند نشده، متوجه نشده سریع می رفت یک گوشه ای می نشست. تو مجلس بر خلاف دیگران این جوری بود که خصیصه اش این بود. او تا آمد نشست، آن آقا دید، گفت عجب من فکر می کردم قم جای علم است، جای پرورش علم است، پرورش عالم است، فلان و این حرفها. عجیب است که ایشان… می دانید توی مجلستان کی آمد؟ چی آمد؟ ایشان این طوری بود. بنا کرد به تعریف کردن از ایشان که در نجف که بود این طوری بود حالا اینجا…

س) ویژگی خاص تدریس ایشان چه بود؟
ج) (آقای محدث زاده) گفت من کفایه را پیش ایشان در نجف خوانده بودم و زیر سی سالگی از فضلای اساتید سطوح بالای حوزه نجف بوده است. این درس نجفش بوده است. قم که می آید شروع می کند درس دادن و الان بعضی از مراجع شاگردشان بودند آن موقع ولی گفتند ما به علت این که درسشان سنگین بود، ترک کردیم. نمی فهمیدیم. چون متوجه نمی شدیم نه اینکه چون متوجه می شدیم درس را ترک کردیم. دیگری آقای آسید جلال آشتیانی با یک واسطه برای ما نقل کرد که من همان اوایل که ایشان قم آمده بود، تو درس آقای بروجردی آن موقعیت علمیش را متوجه شده بودند، فکر کردیم از ایشان تقاضا کنیم که مطالب استادشان را برای ما بگویند. مطالب مرحوم کمپانی را اغلب تو حوزه نمی فهمیدند و نمی فهمند. از ایشان تقاضا کنیم که درس ایشان، مطالب ایشان را برای ما بگوید. دیدیم که ایشان آمد و درس شروع کرد. اصلاً به مطلب استاد اشاره می کند. بعد شروع می کند نقل کردن. می گفت من دو سه ماه آمدم دیدم اشکال درس آمدن من دو تا مشکل ایجاد کرده است، یکی درس استاد را نمی فهمیدم که خب مطلب درس آقای کمپانی را نمی فهمیدم. ایشان بدون توضیح شروع می کرد نقد آن مطلب، نقدش هم از خودش مشکل تر بود. خود مطلب را متوجه نشدیم. ایشان معتقد بود که اینها را باید فارغ التحصیل باشد درس بیاید و لذا درس ایشان را کسی طاقت نداشت. مثل درس خود مرحوم کمپانی شاید به عدد یک اتاق پر نمی شده است. اخص خواص می توانستند درک کنند. ایشان هم از همان موقع شروع کرده، درس خارج و درس دیگران می رفته است. ولی یکیش برای احترام بوده است. اولش هم برای این بوده است که وقتی که گفتند قم آمدند، گفتم مگر شما به تحصیل در قم نیاز داشتید؟ فرمودند نه، ولی آدم باید به کاری مشغول باشد دیگر. خب تازه آمده بوده است غریب بوده است، کسی را نمی شناخته است دیگر. درس آن آقا می رفته، آن درس را می نوشته است و جواب خودش را هم زیرش می نوشته است، نظر خودش را زیر درسش می نوشته است. این بوده است.

س) آیا هیچ گاه به تدریس دروس عرفانی هم اشتغال داشتند؟
ج) درس عرفانی را هم ایشان برای کسی اصلاً معتقد نبود و مثلاً خودش را هم از این جهت خیلی مبرّا می دانست. می فرمود من آمدم قم نمی خواستم به کسی بگویم من پیش آن آقا بودم. نمی دانم کی به این کار من را معروف کرد. چرا، اوایل این آقای خمینی، ایشان هی از آن آقا از من سوال می کرد. اوایل یک خرده تعجب کردم، بعد یک خرده ای تحمل کردم دیدم نه، اهل است. خود ایشان هم اهل است. گفتم یعنی ایشان هم طی کرده بود؟ اربعینی طی کرده بود؟ گفت بله، بله. اولین کسی که یک خرده سؤال کرد ایشان بود. گفت نمی دانم کی ما را اینجا معروف کرد.

س) نحوه ارتباط ایشان با شاگردانشان چگونه بود؟
ج) با شاگردانشان هم معمولاً تو درس با تک تک ارتباط داشتند. ارتباطشان هم دو گونه بود؛ یکی ارتباط گویا بود. از ایشان می پرسید، احوالشان را می پرسید. یکی از اقوامشان مریض بود دیگر سالها از ایشان می پرسید. مدتها از او می پرسید. دیگر ولش نمی کرد. حتی بعضی از این، این اواخر بعضی این طور بودند که یک دفعه با ماشینش ایشان را رسانده بود هر دفعه می آمد سلام بکند، می گفت والده حالشان چه طور است؟ ما اصلاً یادمان نیست مادرش کی بوده. ولی ایشان کسالت قلب داشته، به ایشان گفته التماس دعا. این هر دفعه ما را می دیده، ماشاءالله حافظه اش هم خوب بود و دقیقاً هر کسی را به همان چیز رابطه برقرار می کرد. غیر از این که خود ایشان هم رابطه ناگفتنی با استادش داشته، با شاگردانش هم برقرار می کرده است. شاگردها از چیزی ناراحت بودند، مشکلی برایشان پیش آمده بود، سؤالی توی ذهنشان بود، اینها را معمولاً ناگفته به ایشان می گفت؛ یا مستقیم یا خیلی کم می شد اغلب در ذکر داستان جواب آنها را می داد، تذکر می داد، مطلب را حل می کرد.

س) درباره کم گویی و سکوت ایشان توضیح بفرمایید.
اما این کم گویی و مختصرگویی ایشان را که سؤال کرده بودید، نمی دانم ایشان از کجا این را دارد. ولی یک نامه ای را پیدا کردم که مال حدود شهریور ۱۳۲۰ یا ۲۱ است. یعنی مال بعد از شهریور ۲۰ یا ۲۱ است که مرحوم شهید دستغیب از ایشان بزرگتر است، برایش از شیراز به نجف نامه می نویسد. اگر ۲۱ باشد ایشان بیست و شش ساله بوده است. تقاضای دستوری، برنامه ای می کند و خیلی احترام شدیدی از ایشان می کند. شهید دستغیب این کوتاه گویی و موجزگویی را سه مرتبه توی آن نامه ازش می نالد. التماس می کند. این مطالب را بسیار موجز و “کما هو دعوکم الشریف”. معلوم می شود آن در سنه ۲۰ یا ۲۱ شمسی دارد به آقا می گوید که این روش شما بوده است حالا چه قدر با هم ارتباط داشتند، این قدر این جمله مختصر است که من نتوانستم از آن چیزی به دست بیاورم. “کما هو دعوکم الشریف”. و هی التماس می کند، اصرار می کند و بعد هم خیلی عجیب است از آقا بزرگتر است. چه می دانم همه این نامه هایش را آقا از بین برد و الا ما برای روان شناسی و سبک شناسی گذاشته بودیم. همه حرکاتش و اینها و اینها سازمان دهی می شد، نوت برداری می شد، یادداشت برداری می شد، زمان بندی می شد، می فهمیدیم سیر فکریش تا کجاها رسیده است. چون نامه های پدرش بود. این ها همین جور بود و نامه های علمای بزرگ هم پیشش بود. این نامه هست ولی این نامه ای که از آقای دستغیب است تاریخ ندارد، ولی می گوید که الان شیراز قحطی شده و مرگ و اینها. معلوم است زمان ناصرالدین شاه که نبوده است، همین زمان جنگ جهانی دوم است که حمله کردند مردم زیاد می میرند و می ترسند. عجیب است آقای قاضی هم زنده بوده است. من نگران این هستم که در اینجا مبادا قائله ای اتفاق بیفتد، نتوانیم دو مرتبه خدمت شما برسیم. خیلی برایم… کسی که خودش پیش نماز شیراز است به یک بچه بیست و پنج ساله بگوید که… و خیلی مهم است و یکی دیگر این که آقا کجاست؟ نجف است، حرم حضرت امیر است. استادش آقای قاضی هم هست. این حرف برای چیست؟ خیلی برایم… من آن را دارم. آن را مثلاً پیش ما مانده. لذا این روش، روشی بوده است که ایشان از اول هم داشته، موجزگویی است. مثل خود ابن سینا هم اگر ببینید. لذا خود ایشان ابن سینایی فکر می کرد بر خلاف نظر این دوست محترممان ایشان به اسفار خیلی علاقه نداشت. به روش ابن سینایی و اشاراتی علاقه داشت که دانه دانه مدلل، مبرهن، همه اینها بود. و می گفت که حالا سر قضیه آقای کمپانی بیاید آن مطلب را بیان می کنم که ایشان هم همین عمل را کرده بود با … فلسفه اینها و همه را مستدل و مبرهن. آن جور خوشش می آمد. می گفت فلسفه یعنی این و الا آن ذوقیات را کسی بخواهد آن جا بیاورد، آن جایش اینجا نیست.

س) طرز برخورد ایشان در بروز کرامات چگونه بود؟
ج) من ایشان را در کلامش این را می دیدم که ایشان می گوید تغییر دادن قضا و قدر… حتی مرحوم نخودکی اواخر معتقد شد که به ما چه ربطی دارد تغییر بدهیم. او اعمال می کرد و افشا می کرد. آقا افشا نمی کرد. هیچ کرامتی را نشد ظاهر بکند و به خودش منتصب بکند. هیچ و هیچ هم حاضر نشد. هر تصرفی هم می کرد هر دعایی. بیشتر به دعا بود، بیشتر اینها مستجاب بود. تا انجام می داد به او می گفت که شما آب زمزم و تربتی تهیه کنید، همه اش فلش بود، منصرفش می کرد. آب زمزم تهیه کنید دو تا قطره صبح، دو تا قطره شب بخورید، خوب می شوید. حالا بعضی هایشان اصلاً نگرفته خوب شده بودند. بعد برای کسان دیگر آب زمزم خوب نشده بودند آمده بودند. اینها زیاد اتفاق می افتاد ولی ایشان حاضر نبود یک ذره ای این مسائل را به خودش نسبت بدهد. همه اش آنجا یک چیزهایی برای انحراف اذهان عمومی از خود یا به اهل بیت یا به خدا می گذاشت. هیچی چیزی نداشت. لذا عملاً هم همین طور بود.

س) سیره اخلاقی ایشان در بیرون از منزل چگونه بود؟
ج) اما سیره اخلاقی ایشان در بیرون از منزل، این که داخل منزل بود. بیرون از منزل هم ببینید ایشان دقیقاً تمام پا؟؟؟ ها و نشان های خودش را می کند. هرچه معروف تر شد هم عمامه اش کوچکتر شد هم ریشش کوتاه تر شد. این قدر کوتاه شد من گفتم حاج آقا اجازه بدهید ماشین کنیم دیگر. اقلاً یک دست می شود. گفت بله. آن وقت این یک کاری که داشت در هر مجلسی هر که وارد می شود معمولاً روش این است که یک جوری بکند که دیگران متوجه بشوند کسی آمده است. ایشان دقیقاً جوری برعکس می کرد کسی متوجه نشود. چه طور؟ ایشان وقتی وارد مسجد می شد می خواست توی محراب برود چنان با سرعت از در خود مسجد عبور می کرد و خودش را به محراب می رساند. قبل از اینکه آنها بلند شوند به محراب رسیده بود اغلب تا توان داشت کارش این بود که نمی گذاشت اینها را حتی برای تواضع از جایشان بلند شوند. از جلویشان رد می شد اینها پاشوند. همان اندازه هم راضی نبود. از نظر ظاهری هم با وقار و خیلی در این مسائل مقید بود. نه پشت سر نگاه کند نه این طرف و آن طرف نگاه کند. خیلی با وقار حرکت می کرد. ولی خیلی افتادگی داشت. این دو تا را با هم جور می کرد. من به شما عرض کنم این قدر نشان ها را کنده بود که بعد یکی از آقایانی که آمده بود دیده بود گفته بود چرا مردم به دنبال بهلول راه افتادند؟ وقتی به او گفتند، آن بقال محل به او گفته بود بهلول کی است؟ گفته بود همین که… گفته بوده است این آقای بهجت است؟ راست می گویی؟ این آقای بهجت است؟ می گفت این بنا کرد از همه آنها سریع تر دویدن. آدم محترمی بود. بعد از این که رفت و برگشت آمد اینجا یک ربع دیگر آقا تا در منزلش مردم می رفتند. از منزل پیاده می رفت. گفت که، برگشت به من گفت که عجب هیچ باور نمی کردم خوب شد گفتی ها. اصلاً بهش نمی آید آقای بهجت باشد. اصلاً بهش نمی آید آقای بهجت باشد. یعنی این قدر بی تعین، بی تکلف بود که اصلاً بیننده احساس غربت نمی کرد. فکر می کرد یک آدم معمولی است، بسیار معمولی است. حالا نه بیننده، حالا من خیلی دارم در این مطالب که علمای بزرگ هم تو این به شبهه افتاده بودند که ایشان حتی از نظر علمی چیزی بارش نیست. اهل تشخیص، آنها که اهل تشخیص بودند. این خودش یک داستان دارد.

س) درباره تواضع و فروتنی ایشان در برخورد با شاگردان بفرمایید.
ج) اما تواضع و فروتنیش حالا این جوری بود شاگرد خود ایشان رساله داشت چنان به او احترام می کرد که انگار این شاگرد او بوده است. من این را نمی دانستم. یک سفری در مشهد بودیم یک آقایی را تعریف کرد رفتم پیشش یک کسی سؤالی کرد دیدم یک سوال خیلی پیش پا افتاده مثل این آقایان چیز جواب می دهد. آیه قرآنی بود من گفتم احتمال نمی دهید یک معنایی یک خرده عمیق تر داشته باشد؟ این باشد؟ گفت بله. این مطلب بسیار خوبی است. من حالا تو ذهنم بود. یک مطلب بسیار خوبی است. محی الدین در فلان جا این مطلب را گفته. ببین خب مشهد بود و آنها با این مطالب ایشان مخالف بودند. حاج آقا هم تعریف این آقا را به من کرده بود که اهل ذوق است اهل فلان است ما سفری که از نجف به کربلا پیاده می رفتیم ایشان هم بود. با رفقایش مشاعره می کرد. به جای یک شعر یک غزل می خواند. این قدر قوی بود. ولی از آنها پرسیدم. (گفتند) آقا دائماً در راه ساکت بود. یا در ذکر بود یا در سکوت بود. با کسی حرف نمی زد. آنها درباره این می گفتند ایشان درباره آنها. از آن آقا پرسیدم، بعد گفت فلان آقا شنیدم در قم رساله داده است؟ مال سال ۵۲ است یا ۵۱. گفتم بله سالهاست. گفت از پدرت خجالت نکشید؟ گفتم پدر من برای چی؟ گفت آخر این سال های سال شاگرد آقایت بود. اگر معلوماتی داشته باشد از آقایت گرفته است. عجب. گفت نمی دانستی؟ اصلاً احتمال نمی دادم. گفت چرا؟ گفتم آقا این جور احترامی که به این می کند من فکر کردم برعکس است. رو کرد به آنهای دیگرش گفت ببینید این پسر آقای بهجت است. این هم نمی دانسته فلان کس شاگرد بابایش هست. به بچه اش هم نگفته است.

س) درباره حلم و صبر و کظم غیظ ایشان بفرمایید.
ج) اما ویژگی هایش زیاد است. من بخواهم آنها را ذکرکنم شما حلم و صبر را از من مثلاً پرسیدید. ایشان واقعاً در جایی که ظلم به او می کردند، یا تعدی می کردند، یا بسیار گستاخانه مثلاً به ایشان چیزی می کردند لعن نمی کرد. خیلی ناراحت می شد، می گفت به خدا پناه می برم. به خدا پناه می برم. حاضر نبود که مطلب را برگرداند.

س) برخورد ایشان در مواردی که به ایشان تعرض یا گستاخی می شد چگونه بود؟
ج) زیاد پیش می آمد. فقط یک کمی می گفت اگر آنها شکایت می کردند و اینها، می سپرد از او تعهد بگیرند دیگر با کسی این کار را نکند. حتی می آمدند می گفتند آقا ما یک غیبتی از شما کردیم شما راضی هستید؟ (می فرمودند) به شرطی که توبه کنید از غیبت، با احدی این چنین نکنید. الان توبه کنید که غیبت احدی را نکنید. مال من نه، مشکلی ندارد ولی مال دیگران… و در گفتار ایشان که خب معلوم بود یا “من” نداشت و “تو” هم نداشت. خیلی رعایت می کرد و در مقام تذکر به نحو احسنش کارش این بود که آن چه را که می خواست تذکر بدهد یا بیان کند، بیشتر به صورت داستان می گفت یا مثل می گفت. کمتر تصریح می کرد. شبیهی دارد که مثلاً آن وضو درست نمی گرفت. حسنین علیهم السلام وضو گرفتند، به این گفتند، دعوا کردند الکی پیش این که وضوی من درست است، او گفت وضوی من درست است. بعد به آن نشان دادند. آن گفت نه، مال هر دو درست است، مال من نادرست بود. شبیه این را با یک مثالی بیان می کرد. حالا چه جوری این مثالها را در می آورد ما مانده بودیم.

س) آیا خاطراتی به ذهن دارید که اوج یقین وتوکل و طمانینه ایشان در مخاطرات را نشان دهد؟
ج) اما درباره توکل ایشان، خیلی عجیب بود. بارها بر ما گذشت که ایشان هیچ برای زن و بچه نداشت تو خانه. هیچی. نه برنجی بود نه عدسی. هیچی. هیچ چیزی برای پختن تو منزل نبود وجود نداشت و هیچ پولی هم برای تهیه اینها نبود. هیچ پولی هم توی منزل ولو امانت هم نبود که بشود از او قرض کرد. ایشان با کمال، انگار همه چیز هست و هیچ کمبود نداریم، یادم هست ایام تعطیل بود مشغول مطالعه اش بود، همین جامع المسائلش را در حال تدوین بود. هیچ، اصلاً انگار تمام. ساعت بین ده و نیم و یازده مادرم به من پیغام می داد که به آقا بگو، شاید همان ایامی که داشتم به ایشان درس تحویل می دادم، سال ۴۰ و خرده ای بود. نه وجوهات استفاده می کرد نه اموال خودش را به او می دادند، اموال خودش را بالا کشیده بودند، رعیت ها خورده بودند. می خوردند نمی دادند. حتی آن کسی را هم که ایشان امین گذاشته بود او هم می خورد. او هم به مادرم نمی گفت آن یارو خورده، نداده است. گفت که به آقا بگویید که ناهار هیچ نداریم. گفتم حاج آقا برای نهار ظهر هیچ نداریم. یک دفعه گفتم. (گفت) هان؟ چون مشغول فکر است، از فکرش در می آمد. گفتند می آیند برای ظهر ما هیچی نداریم. نه سیب زمینی داریم بپزیم بخوریم. نه نان داریم. هیچی. گفت خدا کریم است. این جوابش بود. تو فکرش فرو می رفت. ظهر که می رفت وضو بگیرد برای نماز برود، گفت برو از فلان بقال دو تا تک تومانی، دو تا ده ریال بگیر، بیست ریال قرض کن. می رفتم از این یارو قرض می کردیم. یک تومانش را نان می خریدیم می آوردیم و تا مدتها کارش همین بود. که آن یارو می گفت یک دفعه پنجاه تومان، صد تومان بگیرید. این توکلش بود. که هیچ انگار که همه چیز تأمین است.
حالا شاید هم یک همچین چیزهایی را از آقای قاضی تعریف کرده باشند. یا قبل از غروب می فرستاد برو همین کار را بکن. قم بمباران شده بود همه فرار کرده بودند، همه رفتند. آقایان رفتند پیش نمازها فرار کردند رفتند. همسایه ها اغلب رفتند. کوچه دیگر خالی شده بود. خلوت. ماند، ماند. بقالها رفتند، نانوایی ها دیگر رسیدند به تعطیل دیگر آذوقه تهیه کردن دیگر توی شهر مشکل بود. آن وقت ما به مشهد رفتیم. هیچ، انگار که اصلاً بمبارانی نیست. دائماً نگران می شد، خدا رحم کند به مردم، خدا دعا می کرد فلان می کرد. ولی خودش مانده بود. عجله ای برای رفتن نداشت.

س) در باره روحی ثبات قدم و جزم ایشان آن گونه که هم از جوانی به مقامات علمی و معنوی رسیدند، توضیح بفرمایید.
ج) احساس می کنم ببینید آن موقع که جوان بوده است آنجا آن آقا می گوید بیست تا مقام فوق العاده خدا به ایشان داده که کسی نفهمیده است. خب. او به زحمت درآورده است. ایشان که آمده این همه ریاضت کشیده، این همه کار کرده است. عبادتش نصف شبانه روزش را گرفته است. نصفه شبانه روزش که همه بیداریش را گرفته است. یعنی اصلاً از آنجا تا اینجا می آمد می خواست برود آن کتاب را از آنجا بردارد تا اینجا می آمد هم تازه داشت یک ذکری می گفت یا فکری داشت. اصلاً ما تو ایشان خالی نداشتیم. آن وقت حالا تو این احوال یک همچین شخصی یقیناً یک چیزی گیرش آمده است دیگر. ولی آقای قوچانی نبود که از ایشان بپرسد چه چیزی گیرتان آمده است. او که نبوده است. او که اینجور بوده است. ضعیف بوده است. زیاد مریض می شده است. کسی نبوده است به او غذای درستی بدهد. کسی نبوده است که کارهای او را بکند. خودش هم، تو عمرش تو خانه ما نبود که بگوید امروز ناهار برای من یک غذایی درست کنید. مگر این که دلش شدید درد می کرد مثلاً می گفت من چیزی نمی خورم یک فرنی اگر باشد مثلاً چیز نرمی باشد. این آخرین درخواستش بود. سر ظهر که می آمد آرزو داشتند تو خانه که بگویند که مثلاً امروز برای من قیمه درست کنید. ولی سر ظهر که می آمد حالا بله من چیزی میل ندارم بخورم. یک نیمرویی یا اشکنه ای باشد. این آخرین تقاضایش بود. آن وقت چه می توانیم در بیاوریم؟ چی بگوییم؟ من شروع کردم یک چیزهای کوچولو کوچولو خصیصه هایی که دانه دانه یادم می آمد، نوشتم. شد چهار پنج صفحه A4.
لذا خیلی معتقد هستم نه برای شما آنجا می فرمایید، برای حوزه ما (مهم است). یک دهم از ابعاد کارهای آقا را هیچ کس نمی داند. یک جوری هم فوت کرد که کسی نبود بگوید.

س) دلیل جذب مردم به ایشان چه بود؟
ج) یکی از سؤال هایتان این بود که مردم چه طور مجذوب مطالب ایشان می شدند عامل جذب آنها چی بود؟ من فکر می کنم که شاید این را از آن آقا بهتر باشد نقل کنم. یکی از علمای مشهد یک روزی بعد از چندین سال به من

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *