تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل بانوی رزمنده از فرماندهی سپاه تا نامه امام به گورباچف؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل بانوی رزمنده از فرماندهی سپاه تا نامه امام به گورباچف انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 96 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل بانوی رزمنده از فرماندهی سپاه تا نامه امام به گورباچف:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل بانوی رزمنده از فرماندهی سپاه تا نامه امام به گورباچف آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل بانوی رزمنده از فرماندهی سپاه تا نامه امام به گورباچف با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل بانوی رزمنده از فرماندهی سپاه تا نامه امام به گورباچف از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل بانوی رزمنده از فرماندهی سپاه تا نامه امام به گورباچف، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل بانوی رزمنده از فرماندهی سپاه تا نامه امام به گورباچف :

از اول «نشد» توی کارش نداشت. هر جا می خواستند پاپیچش شوند که تو دختری و دخترها از این کارها نمی کنند نتوانستند ساکتش کنند. خط قرمزش شرعیات بود. نه پا را فراتر می گذاشت نه پا پس می کشید. مبارزه برایش دختر و پسر نداشت. بعدها هم که ازدواج کرد و حتی ۸ تا بچه به دنیا آورد باز هم آرام نشد. جنگجو بود. هرچه می گذشت جنگجو تر و قوی تر. پس آن قدر رفت جلو که نه فقط در زمان خودش بلکه هنوز هم که هنوز است کسی نتوانسته حتی پا جای پایش بگذازد و یگانه شد. «مرضیه حدیدچی» یا «مرضیه دباغ» زن مبارزی که خیلی از ما در کودکی با صدای بم و دو رگه اش می شناختیم. همان زن عینکی و رو گرفته ای که فرمانده امام بود. امام «خواهر طاهره» صدایش می کرد و به او ماموریت های مهمی می داد. از فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تا یکی از مامورین ویژه برای ارسال نامه امام به گورباچف. همان زنی که به گورباچف جور عجیبی دست داد و ماجرایش مشهور شد. جای سالم در بدنش نداشت. تنش رنجور از تیر و ترکش جنگ و شکنجه ساواک بود. آرام آرام عقب نشست.

«خواهر طاهره» حالا ۴سال است که رفته است. رفته است اجر همه دردهایی که کشید و مجاهدت هایی که کرد را از پروردگارش بگیرد و ما هرسال که اسم دهه فجر و هفته دفاع مقدس می آید یادش می افتیم. یاد اینکه امام خمینی (ره) یاری داشت که همه جسم و جانش را برای انقلاب گذاشت. به بهانه دفاع مقدس روایت زندگی این بانوی رزمنده را مرور کردیم.

به دخترها خواندن یاد می دادند نوشتن یاد نمی دادند!

در آخرین روزهای بهار سال ۱۳۱۸ در همدان به دنیا آمدم. خانواده ام مذهبی بود. پدرم کاغذ و کتاب می فروخت و اینطوری گذران زندگی می کرد. همین شد که من همیشه در میان کاغذ و کتاب بزرگ شدم. در یکی از محلات همدان مکتب خانه ای بود که خانمی به نام «آجی ملا» در آن درس می داد. یک روز بین بچه ها برگه پخش کرد تا از آنها امتحان بگیرد. اما به من و یکی دیگر برگه امتحانی نداد. گفت خانواده شما دو نفر از من تعهد گرفته اند که فقط به شماها خواندن یاد بدهم نه نوشتن. صدایم در آمد وقتی رفتم خانه به پدرم معترض شدم که چرا این کار را کرده است. پدرم هم گفت همین که خواندن یاد بگیری کافیست. برای دختر نوشتن لازم نیست. خدای ناکرده ممکن است فردا کسی نامه ای برایش بنویسد و شیطان گولش بزند و بخواهد جواب دهد و هیچ خوبیت ندارد. آن موقع ها اینطور بود. درس خواندن دخترها هزار محدودیت داشت. من اما توی کتم نمی رفت. با هزار زحمت تکه کاغذهایی که در خانه بود را جمع می کردم. شب ها که همه خواب بودند پاورچین پاورچین زیرزمین می رفتم و چراغی می بردم و یواشکی مشق می نوشتم تا یاد بگیرم. هیچ کس نمی فهمید چون همه از آن زیرزمین می ترسیدند.

شوهرم گفت برو درس بخوان جواب سوال هایت را بگیر‍!

حاج آقا دباغ آن زمان لوازم التحریرش را از پدر من می خرید. وقتی آمد خواستگاریم چون پدرم او را می شناخت نظرش مثبت بود. لحظه عقد از هم جدا بودیم و من بله را گفتم و رفتیم خانه خواهرشوهرم چند روز ماندیم. ۱۵ سال اختلاف سنی داشتیم ولی من از همان روزهای اول فهمیدم مرد بسیار خوبیست و می توانم کنارش رشد کنم. شغلش تهران بود. شاگرد مغازه تاجر پوست های دباغی شده. همین شد که آمدیم تهران زندگی کنیم. همیشه از بدعدالتی نسبت به زن ها گله داشتم. سوالهای زیادی داشتم. یک روز شوهرم گفت که نمی تواند سوالهایم را جواب بدهد برای همین پیشنهاد داد که بروم و در رشته علوم دینی تحصیل کنم تا به جواب برسم و من هم به پیشنهاد یکی از دوستان شوهرم نزد امام جماعت محله رفتم و خواندن جامعه المقدمات و منطق را آغاز کردم.

گفتم او همان سید است که من در خواب دیدم!

ابتدای دهه ۴۰ که رسید آیت الله بروجردی به رحمت خدا رفت و بحث انتخاب مرجع اعلم مطرح شد. آن روزها به دلیل سخنرانی های خاص حضرت امام خمینی حرفشان همه جا مطرح بود و من نسبت به ایشان حساس بودم و خیلی دلم می خواست ببینم شان. تا اینکه یک شب وقتی خواب بودم. خوابشان را دیدم. خواب دیدم در یکی از اتاق های تودرتوی خانه مان سیدی نورانی روی تشک خوابیده است و از درد ناله می کند. بعد به شوهرم گلایه کردم که چرا خبر ندادی مهمان داریم تا چیزی فراهم کنم. از خواب که بیدار شدم بسیار هراسان شدم. شنیده بودم ایشان در قم دیدار دارند. کلی اصرار کردم که یک روز به قم برویم و آقا را ببینیم. شوهرم چون سخت کار می کرد برایش به لحاظ زمان سخت بود تا اینکه با اصرارهای من یک روز دوتایی به قم رفتیم اما وقتی رسیدیم گفتند ساعت ملاقات تمام شده است. خیلی غصه خوردم. کلی راه آمده بودیم و بی نتیجه باید برمی گشتیم. رفتیم و حرم حضرت معصومه که زیارت کنیم و من توی دلم گله می کردم که چرا این توفیق از من گرفته شد؟ با دلخوری سوار مینی بوس شدیم تا پر شود که راننده گفت آقا برای ختم شهدا به مسجد آمده هرکه می خواهد آقا را ببیند بجنبد. وقتی آقا را دیدم گفتم خودشان هستند. او همان سیدی است که در خواب دیدم.

آیت الله سعیدی همسرم را برای فعالیت هایم راضی کرد

بعد از دیدار آقا خیلی به هم ریختم آرام و قرار نداشتم. دوست داشتم کاری کنم ولی نمی توانستم. آنقدر که مریض شدم و ۴۰ روز به حالت اغما افتادم. بعضی می گفتند حصبه است. هرچه بود سخت سرپا شدم. می خواستم همسرم را راضی کنم هر ازگاهی قم برویم من با نهضت امام بیشتر آشنا شوم. اما نمی شد. سرانجام شوهرم یک روز آمد و گفت:«مرضیه! برای مسجد محله امام جماعتی آمده که از شاگردان آقای خمینی است. بیا برویم و خواهش کنیم تو درس هایت را در محضر او یاد بگیری.» همین شد که من شاگرد شهید آیت الله سعیدی که شاگرد امام خمینی بود شدم. شهید سعیدی هم که علاقه به من به فعالیت های سیاسی را دید مرا تشویق کرد و از آن جا بود که من مبارزه علیه رژیم طاغوتی را آغاز کردم. شهید سعیدی هم کارهای مختلفی از جمله رونویسی از کتاب های امام و نوشتن مقاله و کمک برای برگزاری اردو به من می داد و من همه کارها را با علاقه آغاز کردم. تا اینکه به خاطر مشغولیت هایی که داشتم گاهی دیرتر به خانه می آمدم و از انجام امور خانه باز می ماندم و شوهرم مخالف حضور من شدم. من هم قبول کردم. یک روز که آقای سعیدی با خانواده تماس گرفت به ایشان گفتم که نمی توانم بیایم چون همسرم مخالف است. ایشان گفتند که بگویید امشب به مسجد بیایند. حاج آقا دباغ هم به مسجد می رود. آقای سعیدی می گویند یک نفر تجارت پرسودی دارد و دنبال شریک است. شما با او شریک می شود؟ حاج آقا دباغ می گوید من که پول شراکت با چنین کسی ندارم. آقای سعیدی می گوید پول نمی خواهد فقط می خواهد با او شریک شوید. شوهرم می گوید این چه کسی است؟ آقای سعیدی می گویند همسرستان کار بزرگی می کند و استعداد بالایی دارد اگر مانع او نشوید در ثواب بزرگی شریک هستید و نزد خدا اجر دارید. حاج آقا دباغ همانجا می گوید که چشم اگر اینطور است من هیچ مخالفتی ندارم و حمایتش می کنم. تا آخر هم همینطور شد.

آخوند قلابی ساواکی!

برای مبارزه همه کار می کردیم و تا آنجا که می توانستیم اعلامیه پخش می کردیم. ساواک هم همه جا بود. یک روز برای کاری قم رفته بودم و که اعلامیه بگیرم. بعد از خواندن نماز صبح در مسجد جمکران همه جا اعلامیه گذاشتم و راه افتادم بیایم تهران. در راه منتظر بودم که ماشین بگیرم که روحانی نگهداشت و گفت تهران می رود و من عقب نشستم. گفت که زشت است و مردم می گویند روحانی چرا یک خانم را سوار کرده که جلو نشستم. در راه هم می خواست حرف بزند که من حرفی نمی زدم و گفتم برای زیارت آمدم و باید قبل از ساعت مدرسه برسم تهران و بچه هایم را راهی مدرسه کنم. یک جایی از مسیر نگهداشت. صندوق ماشین را بلد زد و لباس هایش را در آورد و جین پوشید و موهایش را مرتب کرد و نشست. مشکوک شدم و حرفی نزدم ولی دلم گواهی داد که ساواکی است. در راه پرسید چرا نپرسیدی لباس عوض کردم. گفتم من چه کار دارم؟ مگر من فضولم؟ آخر خواست با من قرار بگذارد و یک جورهایی دوستی کند. من هم گفتم بد نیست این ساواکی دروغگو را گوشمالی دهیم. قبول کردم و برای روز بعد قرار گذاشتیم. تهران که رسیدیم به برادران مبارز گفتم. اتفاقا سر قرار هم رفتم وقتی آن آخوند قلابی مرا دید آمد جلو و خواست حرف بزند. یکی از برادران هم مثلا نقش برادر مرا بازی کرد و آمد جلو و جوریی که انگار مرا در آن وضعیت دیده و غیرتی شده؛ آن ساواکی را به باد کتک گرفت که چرا خواهر مرا از راه به در کردی. طوری کتک کاری کرد که کارشان به پاسگاه رسید!

استادم گفت دیگر نیا اینجا درس بخوان، خانمم دلش می خواهد درس بخواند!

یک روز در محضر آیت الله سعیدی بودیم که از ساواک به یکباره ریختند و دستگیرش کردند. من توانستم از آنجا فرار کنم. بعد از چند وقت هم خبر شهادتشان رسید و حسابی به هم ریختیم. نظم گروهمان هم بهم ریخت. من دیگر حتی استاد هم نداشتم. چند وقت بعد استادی پیدا کردم و مدتی نزدش درس می خواندم. یک روز که برای درس خدمتشان رسیدم همسرش گفت که استاد دیگر مرا نمی پذیرد. علت را جویا شدمو گفتم باید به من بگویند که مگر من چه اشتباه کردم که مرا درس نمی دهند. استاد آمد و گفت از وقتی شما اینجا می آیید همسر من هم دوست دارد درس بخواند. من صلاح نمی دانم و ترجیح می دهم به امور بچه ها رسیدگی کند. شما هم بروید استاد دیگری پیدا کنید. من خیلی ناراحت شدم اما گفتم همان بهتر که استادی با چنین تفکری نداشته باشم!

وقتی ساواکی ها مهمانمان شدند

با مراکز دانشگاهی مختلفی در ارتباط بودم. از دانشگاه علم و صنعت تا دانشگاه آریامهر (شریف) و با مبارزان آنجا همکاری داشتم و فعالیت هایمان حسابی جدی شده بود. از طرفی برای آنکه خانه های امن زیاد داشته باشیم به ازدواج دختر و پسرهای گروه کمک کردیم و از قضا مراسم ازدواج یکی از آنها در خانه ما برگزار شد. فردای آن روز رفتم خواستم زباله ها را بیرون بگذارم که یک نفر پایش را گذاشت لای در و ساواکی ها آمدند خانه. با هزار بهانه که سر دخترهایم باز است و بگذارید بروم روسری سرشان کنم جلویشان را گرفتم و رفتم اعلامیه ها را جاساز کردم اما دو نفر را که بالای خانه بودند دستگیر کردند و بعد گفتند چندروزی مهمان خانه ما هستند تا مراقب ما باشند. روزهای سختی بود. روز اول به یکی از پسرها چادر دادم و گفتم بین دخترانم خودش را قایم کند و در نهایت یواشکی فرار کرد. روزهای بعد سعی کردم با فرستادن دخترانم به بیرون و قایم کردن نامه لای کاسه میوه و پول به بهانه خرید و رفتن به خانه همسایه به بقیه اطلاع بدهم که سراغ خانه ما نیایند. یکبار هم به دخترم گفتم خودش را به دندان درد بزند و با یکی از ساواکی ها دندان پزشکی رفتیم و آنجا با هزار زحمت و عوض کردن چادر دخترم یکسری امانتی دادم که دست کسی برساند. آخرین گروه اعلامیه ها را هم دور کمر خواهر شوهر پیرم بستم و به بهانه آمپول با مصیبت ردشان کردم. تا اینکه بعد از ۶ روز بالاخره دست از سرمان برداشتند و رفتند.

پیرزن ۳۴ ساله

چندوقت بعد آماده شام بودیم که پرویز یکی از همان ساواکی ها آمد و دستگیرم کرد به بچه هایم گفت که تا شام بخورید مادرتان می آید. اما مرا دستگیر کردند و تا توانستند شکنجه دادند. وحشیانه ترین شکنجه هایی که نمی توانید تصورش را بکنید. شلاق و باتوم به دست تا می توانستند می زدند. بعد مجبور می کردند که راه برویم تا پایمان ورم نکند و بتوانند باز بزنند. از شدت جراحت تمام بدنم عفونت شده بود. روزی متوجه شدم رضوانه دخترم را هم دستگیر کرده اند او از رادیوی عراق چیزهایی در دفترش نوشته بود و هنگام تفتیش خانه آن را دیده بودند و دستگیر کردند. حجاب از سرمان برداشته بودند و به خاطر همین از پتوهایی که آنجا بود به عنوان چادر استفاده می کردیم. آنها هم مسخره مان می کردند و می گفتند مادر و دختر پتویی! در سلول تنها بودم و صدای فریادهای از شکنجه رضوانه مرا حسابی به هم ریخته بودم. جگرگوشه ام اسیر آن آدم های حرام لقمه بود که او را همه جوره آزاد می کردند. فریاد می کشیدم و دعا می کردم رضوانه شکنجه ها را تاب بیاور وقتی از ته وجودم فریاد می کشیدم صدای تلاوت دلنشین قرآن آیت الله ربانی از یکی از سلول ها بلند شد که می خواند: وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاهِ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلَی الْخَاشِعِینَ

این آیه آرامش خاصی به من داد تا به این مصیبت صبر کنم. چند روز بعد رضوانه را از من جدا کردند. من گمان کردم آزادش کردند ولی او را به زندان قصر برده بودند. تمام زخم هایم عفونت کرده بود آنقدر که سلولم بو گرفته بود. یک روز نصیری رئیس ساواک وقتی برای سرکشی به زندان سر زد در سلولم را باز کردند. نصیری از بوی داخل سلولم گفت: این پیرزن این جا چه می کند. چه بوی تعفنی دارد! ۳۴ سال بیشتر نداشتم ولی از بس شکسته و فرسوده شده بودم که مرا پیرزن صدا کرد. بعد مرا اتاق بازجویی بردند که چرا اینجا هستم. من خودم را به بی سوادی زدم که حتی سواد خواندن نوشتن ندارم و فقط می خواستم بچه هایم را زیر پروبالم بگیرم. برای اینکه مطمئن شود راست می گویم گفتم تو رو خدا اگر می خواهید مرا آزاد کنید از شوهرم تعهد بگیرید سرم را نبرد. می ترسم سرم را ببرد یا طلاقم دهد چون اصلا دوست ندارم پایم به اینجور جاها باز شود. حالا که اینطوری شده می ترسم.

دوباره زندان، دوباره شکنجه

بعد از آزادی هیچ جای سالمی در بدنم نداشتم. آنها رضوانه را آزاد نکرده بودند و رضوانه هنوز زندان بود. در بیمارستان آریا بستری شدم. تمام وجودم ملتهب و عفونت زده بود. پزشکان مجبور شدند از پوست رانم به کمرم پیوند بزنند. از شدت عفونت بدنم رحمم را هم خارج کردند. چهل روز در بیمارستان بستری شدم تا اینکه حالم بهتر شد. وقتی آزاد شدم متوجه شدم که چقدر طرد شده ام. هیج جا دعوت نمی شدم و همه با نگاه تحقیرمان می کردند. مشکلات مالی زیادی داشتیم قوت قالب مان نان و ماست و سیب زمینی بود اما هیچ نمی گفتیم و شکر می کردیم. چهارماه سوختیم و ساختیم و دم نزدیم اما ساواک که دید تعقیب و مراقبتش بی نتیجه است و آزادی من هیچ سودی برایشان ندارد دوباره مرا دستگیر کرد تا دوباره شکنجه و زندان بکشم و زخم های کهنه سر باز کنند. در زندان فهمیدم که دستگیری ام به خاطر اعترافات یکسری از دانشجویان جوان و تند و تیز بود که نتوانسته بودند زیرشکنجه دوام بیاورند. خودم یکی شان را دیدم که داشت درباره من افشاگری می کرد. چشمهایش بسته بود و مرا نمی دید. به زندان قصر منتقل شدم. آنجا رضوانه جگرگوشه ام را دیدم. دو روز بعد از انتقال من آزاد شد.

به فرح پهلوی نامه زدند این زندانی را از اینجا ببرید

افراد مختلفی در زندان وجود داشتند. گاهی زندانیان سیاسی را برای اینکه بترسانند با قاتل ها و جیب برها هم بند می کردند. از همه گروه های سیاسی بودند. چپ ها فعالتر بودند ولی دین نداشتند. نماز نمی خواندند. رو

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *