تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱)؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱)، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱) با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱) آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱) به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱) ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱)، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱) را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل جایگاه خانواده در غرب(۱) :

مقدّمه

از جمله نهادهای مهم در جامعه خانواده است؛ زیرا متشکل از افرادی است که در کنار آن ها شما می توانید برای انجام هر کاری بی نزاکت یا حتی بدتر از آن احساس آزادی کنید. ما اغلب ادعا می کنیم که با اهمیت ترین مسئله درباره خانواده عشق اعضای آن به یکدیگر است، اما این امر تنها بخشی از حقیقت است. زیباترین و باارزش ترین لحظه های زندگی شما ممکن است با خانواده باشد، اما برخی از بدترین لحظه ها نیز ممکن است با آن ها باشد و آن لحظه ها نیز به همان اندازه مهم هستند. هر کس شما را در بدترین حال ببیند و همچنان به یاد داشته باشد، برای شما مهم است.

خانواده از جمله نهادهای مهمی است که ما در این جا مطالعه می کنیم. یک نهاد عبارت است از: ترکیبی از ارزش ها، هنجارها، موقعیت ها، نقش ها وانتظاراتی که پیرامون یک نیاز اساسی جامعه گسترش می یابد. نهادها اجزای تشکیل دهنده جامعه هستند. علاوه بر خانواده، ما آموزش و پرورش، دین، سیاست، اقتصاد و قانون را به عنوان نمونه های دیگر نهادها می شناسیم.

خویشاوندی و ازدواج: رشته هایی که پیوند می خورند

وسیع ترین گروه خانواده که شخص به آن تعلق دارد، «شبکه خانواده خویشاوندی» یا خویشاوندان نامیده می شود. این گروه یا شبکه شامل کلیه افرادی است که خود را از طریق خون یا ازدواج به هم وابسته می انگارند. خویشاوندی از روابط میان افرادی تشکیل می شود که بر تباری از اجداد مشترک، ازدواج یا فرزندخواندگی استوار است. خویشاوندی در همه جوامع وجود دارد. خاله ها، عمه ها، پدربزرگ و مادربزرگ ها، دختر عمو و پسرعموهای درجه دو، و گونه ای از افراد دیگر را البته در کنار همسران و همشیره ها به عنوان خویشاوندی می شناسیم. بسیاری از جوامع دیگر دامنه روابط خویشاوندی را به مراتب وسیع تر می دانند. جوامعی که از لحاظ تکنولوژی پیشرفت کمی داشته اند، (مثل بوشمن های آفریقایی و استرالیایی) نظام های خویشاوندی بسیار پیچیده تری از نظام خویشاوندی جوامع مدرن دارند. در واقع، در چنین جوامع «ابتدایی» روابط انسانی در خلال روابط خویشاوندی سامان می یابد. خانواده گسترده تر، علاوه بر این که یک اجتماع دینی، واحد سیاسی و تنها نهاد آموزشی است که افراد آن به رسمیت می شناسند، کلیه کالاهایی را که اعضای آن نیاز دارند تولید و توزیع می کند. در چنین قبیله ای فرد نمی داند با یک غریبه چگونه رفتار کند، مگر این که معلوم کند دختر یا پسرِ کیست.

ما همچنین می توانیم در درون این شبکه های خویشاوندی عریض، واحدهای کوچک تری را شناسایی کنیم، مثل خانواده محلی؛ افرادی که با خون یا ازدواج پیوند خورده اند و در حال حاضر به عنوان یک خانواده با هم زندگی می کنند. تعریف ما از خانواده محلی این است: زن و شوهر بدون فرزند یا با فرزندانی که هرگز ازدواج نکرده اند؛ یک پدر یا مادری که به همراه یک یا چند تن از فرزندان ازدواج نکرده خود فعلاً در یک محل زندگی می کنند. این تعریف، شامل یک زن مطلقه یا بیوه ای هم می شود که با فرزندان زندگی می کند، همچنین شامل زوج های تازه عروس دامادی است که در منزلِ خود یا با فامیل هایشان زندگی می کنند و نیز زوج های سالخورده ای که فرزندانشان خانه را ترک کرده اند. اما فرد مجردی را که بدون فرزند، به تنهایی زندگی می کند یا زوج های همجنس باز و یا گروهی از دوستان غیر خویشاوند را که در یک خانه زندگی می کنند، شامل نمی شود. اگرچه بسیاری از اعضای چنین خانوارهایی ممکن است احساس کنند که شبیه یک خانواده هستند.

در ارتباط با خانواده محلی دو واحد دیگر وجود دارد که هنوز به گونه ای دیگر تعریف می شوند و آن ها عبارتند از: خانواده هسته ای و خانواده گسترده. تقریبا در هر جامعه ای یک نوع خانواده دو نسلی یافت می شود که دانشمندان علوم اجتماعی آن را خانواده هسته ای می نامند: دو بزرگسال از جنس مخالف در قالب یک رابطه جنسی مورد تأیید جامعه به همراه یک یا چند تن از فرزندان یا فرزند خوانده های مجردشان زندگی می کنند… در کشور کانادا، همه کانادایی ها در خانواده ای هسته ای بزرگ نمی شوند؛ بسیاری از کودکان، بخصوص امروزه، در خانواده های تک والدی زندگی می کنند؛ خانواده ای که فعلاً از یک والد مجرد و یک یا چند تن از فرزندان ازدواج نکرده تشکیل شده است. با آن که چنین خانواده هایی خانواده های هسته ای نیستند، ولی بر اساس سرشماری کانادا به عنوان خانواده های محلی یا به صورت ساده «خانواده ها» به شمار می روند.

به هر حال، مادامی که در کانادا هنوز فرزندان جوان در خانه هستند، خانواده های هسته ای معمولاً به عنوان نظام مطلوب نگریسته می شوند، حتی به نظر افرادی که خانواده هسته ای آن ها از هم پاشیده شده است.

در طول تاریخ بلند بشر، واحد اصلی خانواده، نه هسته ای بلکه گسترده بوده است؛ یعنی گروه خویشاوندی از دو یا چند خانواده هسته ای خویشاوند شکل گرفته که همانند یک خانواده معمولاً والدین به علاوه خانواده های بعضی از فرزندان بزرگشان در کنار هم اقامت دارند.

درباره این که آیا خانواده هسته ای در همه جوامع بشری یک واحد شناخته شده است یا نه، بحث های زیادی بوده است. براینسلاو مالینوفسکی (Bronislaw Malinowski)، انسان شناس معروف، عقیده داشت که خانواده جهان شمول است و دیگران هم پنداشته اند که وی درست می گوید. جی پی مورداک (G.P.Murdock) جامعه را مطالعه کرده و مدعی است که همه این جوامع دارای خانواده هسته ای هستند. وی گروه هایی را معین کرد که: الف) عمل جنسی در آن مجاز است؛ ب) تولید نسل به طور قانونی روی می دهد؛ ج) از کودکان به عنوان یک تکلیف نگه داری می شود و د) کالاها همانند یک خانواده با هم تولید شده و با هم مصرف می شوند.

جهان شمول بودن خانواده هسته ای به عنوان استدلالی بر ضرورت بنیادی آن به کار برده شده است؛ و این هشداری است به کسانی که نقش سنتی روابط را تحریف می کنند. در مخالفت با این پنداشت محافظه کارانه، برخی از طرفداران حقوق زن ادعا کرده اند که خانواده هسته ای در همه جا به عنوان یک واحد اجتماعی شناخته شده نیست. بعضی زیناکنتکوزِ(۲) جنوب مکزیک را به عنوان نمونه مقابل ذکر کرده اند. زیناکنتکوز، خانه را واحدی می پندارد که ممکن است از یک تا بیست فرد را دربرگیرد. مردمان آنجا درباره والدین، کودکان یا همسرِ یک فرد حرف می زنند ولی فاقد هرگونه واژه ای هستند که اشاره ای به واحد والدین و کودکان باشد یا بدین طریق آن ها را از واحدهای مشابه متمایز کند. برخی از طرفداران حقوق زن خانواده ها را به همان شیوه ملاحظه می کنند و از اهمیت «خانواده هسته ای» می کاهند، که در هر صورت، اغلب بسیاری از افراد در آن زندگی نمی کنند.

دیدگاه های جامعه شناختی درباره خانواده

در این بحث دو دیدگاه کارکردگرا و تضاد (نظریه ستیز) را مطرح خواهیم کرد، سپس به تفاوت های عمیق این دو دیدگاه خواهیم پرداخت.

کارکردگرایی

نظریه کارکردگرا همه نهادهای اجتماعی را به یک اندازه، خوب توضیح نمی دهد، اما در تبیین خانواده به مثابه یک نظام می درخشد. خانواده در همه جوامع یافت می شود. در بین همه نهادها ساختار خانواده جهان شمول ترین نهاد اجتماعی است. خانواده پنج کارکرد حیاتی را به عهده دارد که عبارتند از: ۱. تنظیم رفتار جنسی و تولید مثل؛ ۲. اجتماعی کردن؛ ۳. محافظت؛ ۴. حمایت عاطفی؛ ۵. اعطای منزلت اجتماعی.

۱. تنظیم رفتار جنسی و تولیدمثل: هدف عمده خانواده ها عبارت از تولید نسل اعضای جامعه است. به هر حال، امروزه کمبود جمعیت وجود ندارد و بنابراین تأکیدی نیست که داشتن فرزند جزو وظایف زوجین باشد. با وجود این، اکثر مردم در هر صورت ازدواج می کنند گرچه برای بچه دار شدن برنامه ای نداشته باشند؛ چرا؟ به دلیل این که روابط جنسی موقت انرژی هیجانی بیش تری صرف می کند و در نهایت به ناکامی می گراید. [در مقابل]، ازدواج زمینه ای مناسب و مطمئن برای ایجاد رابطه جنسی ثابت، عرضه می کند. در عین حال، باید اذعان داشت که روابط جنسی خارج از زناشویی نسبت به سابق خیلی رایج است. این شیوع حاکی از یک انقلاب جنسی است؛ روندی که در طی چند دهه اخیر در تمام جوامع غربی به چشم می خورد و به سمت پذیرش بیش تر روابط جنسی با شریک های مجرد پیش می رود. بیش تر افرادی که همزیست بوده یا روابط جنسی متعددی دارند در صورتی که مجرد باشند، سرانجام ازدواج خواهند کرد. افزون بر این، اگرچه علائم زیادی وجود ندارد که انقلاب جنسی روی داده است؛ اما مطمئنا به زودی با یک «دوره ضدانقلابی» جایگزین خواهد شد که واکنشی علیه خطر در حال افزایش انتقال ایدز به وسیله رفتارهای جنسی با جنس مخالف است.

۲. اجتماعی کردن: نه تنها کودکان باید به دنیا بیایند بلکه برخی بزرگترها باید برای تربیت آن ها مهیا شوند. مسئولیت اصلی خانواده انجام چنین کاری است.

۳. محافظت: نوع بشر، بخش وسیعی از زندگی خود را در وضعیتی وابسته سپری می کند، به خصوص در دوران جوانی، یکی باید کرایه ماشین او را تأمین کرده و پول توجیبی پرداخت کند؛ برای فرد مریض و کسی که در اواخر زندگی نمی تواند نیازهای جسمانی خویش را برآورده کند، باید پرستاری معین شود.

۴. حمایت و ارتباط عاطفی: کیفیت تجربه انسان، در نهایت برحسب عمق برخورد وی با دیگران سنجیده می شود، جایی که تمایل به سپاس متقابل را به دنبال داشته باشد.

اهمیت سلامت عاطفی، شاید از طریق تأثیر آن بر طول عمر بهتر معلوم شود. شما از قبل می دانستید که سیگار کشیدن یک دلیل عمده مرگ و میر است، اما ممکن است ندانید که مطلقه بودن یا متارکه کردن تقریبا به همان اندازه برای سلامتی مضر است. کانادایی های متأهل از هر دو جنس در مقایسه با اشخاص مجرد، بیوه و مطلقه از میزان مرگ زودرس کم تری برخوردارند. مردان بزرگسال سفیدپوست اگر مجرد باشند، احتمال مرگشان به دلیل بیماری قلبی تقریبا دو برابر متأهل هاست. محروم بودن کودکان از خانواده نیز در بلندمدت بر سلامتی آنان تأثیر می گذارد. دانشجویان چنان چه تک فرزند (خانواده) بوده یا قبل از ورود به دانشکده، یکی از والدین یا هردوی آن ها را از دست داده باشند، احتمال مرگشان در اواخر عمر به علت سکته قلبی بیش تراست.

۵. اعطای منزلت اجتماعی: منزلت هر کودکی در درجه اول بر اساس منزلت اجتماعی خانواده وی در جامعه تعریف می شود.

کارکردگرایی و جست وجو برای اصول جهان شمول

اگر آن طور که کارکردگرایان ادعا می کنند، خانواده هسته ای در همه جوامع یافت شود باید انتظار داشته باشیم که اصول اخلاقی متعارف دیگری نیز وجود داشته باشند که رسمیت جهانی دارند؛ اصولی که در همه جا خانواده را گروهی معین و متمایز معرفی می کند. در واقع، مالینوفسکی و سایر دانشمندان کارکردگرا ادعا کرده اند که دو اصل از این اصول اخلاقی را مشخص کرده اند و آن ها عبارتند از: اصول مشروعیت و ممنوعیت زنای با محارم. ما این دو اصل را به علاوه یک الگوی رایج دیگر یعنی تعیین جنسیت، که ظاهرا توسط کارکردگرایی بهتر تبیین شده اند، مورد بحث قرار خواهیم داد.

مشروعیت

مالینوفسکی عقیده داشت که هر جامعه شناخته شده ای اصول مشروعیت را رعایت می کند؛ هر کودکی که به دنیا می آید بایستی به مردی منتسب شود (چه از نظر زیستی پدر او باشد یا خیر) که وی به عنوای قیم و سرپرست، کودک را حضانت کرده و به جامعه پیوند دهد. مالینوفسکی مدعی بود در تمام جوامع هر کودکی که از چنین پدری محروم باشد، از مقدار معینی از عزّت و احترام محروم می شود. تحقیقاتی که از زمان مالینوفسکی تاکنون انجام شده این تعمیم را تأیید کرده اند. تمام جوامع میان کودکان مشروع و نامشروع فرق می گذارند و همه جوامع به گونه ای نامشروع بودن را تصدیق می کنند؛ یعنی تولد کودکی از یک زن مجرد. تقریبا در همه جوامع، زنی که قبل از ازدواج آبستن شده، اما بعد از ازدواج فرزند به دنیا بیاورد، مشروع تلقّی می شود. در حقیقت، در بسیاری از جوامع، آبستنی شرط لازم ازدواج است. کینکاسلی دیویس (Kingsley Davis) اظهار داشته است که نامشروعی نتیجه همان قواعدی است که خانواده را مشروعیت می بخشد؛ چرا که در همه جوامع نیاز به پدر و مادر برای پذیرش مسئولیت فرزندان مشروع وجود دارد. پس آن ها قواعدی را لازم دارند تا مشخص کنند که کدام کودکان شایسته چنین حمایتی هستند و کدام یک نیستند. آیینی که پدر با آن، مسئولیت های والدینی را انجام می دهد هرچه می خواهد باشد اما کودکانی که تحت پوشش این آیین نباشند از منافع آن نیز بهره مند نخواهند شد. چنانچه از مطالبات کودکان مشروع حمایت شود، مطالبات کودکان نامشروع نمی تواند به همان اندازه مورد توجه قرار گیرد. کودک نامشروع هیچ وقت نمی تواند مثل یک کودک مشروع ادعای تبار کند و از حق ارث بهره مند باشد و معمولاً چنین کودکانی از طرف پدر کم تر حمایت می شوند. اگرچه کودک نامشروع در بعضی جنبه ها باید حمایت شود، اما به همین سان تأمین آن کودک، حقوقی را که جامعه می خواهد برای کودکان مشروع محفوظ نگه دارد، به چالش می اندازد.

این نوع تبیین کارکردگرا از نامشروعی نشان نمی دهد که نامشروعی از لحاظ کارکردی ضروری است، فقط ادعا می کند قواعدی که مشروعیت را معین می کنند ضروری هستند و این قواعد از لحاظ منطقی به نامشروعی اشاره دارند. اگرچه نظرات دیویس هنوز تعمیم های قابل دفاعی هستند؛ اما تغییرات زیادی در زندگی خانوادگی غربی رخ داده و شاید در خلال یک یا دو نسل، تولدهای خارج از زناشویی دیگر آن قدر ناپسند تلقّی نشود. به عنوان نمونه، دادگاه ها و مجلس کانادا از مدت ها پیش، خواهان تقلیل اختلاف میان مشروعیت و عدم مشروعیت هستند. از این رو، در نیوبرانسویک، آنتریو و کِبِک(۳) پدران، مسئولیت کودکان مشروع و نامشروع را به طور یکسان عهده دار می شوند. علاوه بر این، همراه با افزایش چشمگیر در تعدد چنین تولدهایی، نگرش درباره عدم مشروعیت در حال تغییر است. حدود ۱۶ درصد از کل متولدین کانادا در سال ۱۹۸۵ خارج از زناشویی بوده اند. چنین تولدهایی نسبت به سال ۱۹۵۱ بیش از ۴ برابر شده است. مطالعه ای در گتنیو کِبِک(۴) حاکی از روندی است که امروزه مادران نسبت به نسل قبلی مسن تر هستند. در واقع، نسبت تولدهای خارج از زناشویی که مادران ۳۵ ساله و بیش تر را نیز شامل می شد، در سال ۱۹۸۴ ده برابر بیش تر از سال ۱۹۸۷ بود. در حالی که، قبلاً مادران ازدواج نکرده عمدتا نوجوانان بودند. ولی امروزه غالبا زنان ۲۰ ساله یا بالاتر، جزو کسانی هستند که زایمان بدون ازدواج دارند. احتمالاً این دگرگونی نتیجه افزایش میزان روابط غیرقانونی است. کودکانی که از چنین زوج های ازدواج نکرده متولد می شوند، احتمالاً بسیاری از مشکلات را (همانند مشکلات سلامتی و فقر) تجربه نخواهند کرد هرچند کودکان متولد شده از مادران مجرد واقعی آن را تجربه می کنند.

در حقیقت، ممکن است فردی حتی موارد مذکور را به عنوان استثنایی برای اثبات اصل مالینوفسکی در نظر بگیرد؛ به این معنا که هرچند والدین در چنین مواردی از لحاظ قانونی ازدواج نکرده اند، ولی معمولاً رابطه کودکان با پدرشان مثل کودکان مشروع نزدیک است. مردان در چنین شرایطی از لحاظ اجتماعی همانند یک پدر عمل می کنند، چه کسانی که دارای گواهی ازدواج در مراکز ثبت شهرداری باشند، چه نباشند، همانند قیم و سرپرست، بچه را تربیت کرده و به جامعه تحویل می دهند.

ممنوعیت زنای با محارم

هر جامعه ای برای ممنوعیت ازدواج با محارم یا ایجاد روابط جنسی میان خویشاوندان نزدیک دارای قواعدی است. در ویژگی های این قوانین تفاوت هایی وجود دارد. برای نمونه در بعضی جوامع ازدواج پسر عمو و دختر عمو ممنوع است. در حالی که در جوامع دیگر انتظار این است که پسر عمو «باید» دختر عمو را برای همسری برگزیند. غیر قانونی بودن ازدواج بین هم شیره ها یا میان والدین و فرزندانشان تقریبا جهان شمول است. یکی از استثناءات کم نظیر در مورد فراعنه مصر بود که با خواهرانشان ازدواج می کردند. الوهیت مفروضشان همسری آن ها برای زنان فناپذیر محض، و احتمالاً تحمل ناپذیر را کاملاً غیر لازم شمرده است یا ایشان را فاقد صلاحیت برای چنین ازدواجی شمرده است.

جهان شمول بودن ممنوعیت زنای با محارم، اغلب جامعه شناسان را به این سمت سوق داده بود تا نتیجه بگیرند که استفاده از تبیین های کارکردگرایی لازم است. توجیهات متعددی ارائه شده که شایع ترین آن ها نوع تبیین زیستی اجتماعی است که بر پیامدهای منفیِ ژنتیکی درون همسری مبتنی است. و این امر بدین دلیل است که زمینه های بیولوژیکی فراوانی در مورد مضر بودن درون همسری وجود دارد. کمیسیون اصلاح قانون کانادا با بررسی مدارکی نتیجه گرفت که ارتکاب زنای با محارم به یک خطر بسیار بزرگی در تولد کودکان معیوب منجر می شود.

علاوه بر این، این نظریه که طبیعت به لحاظ زیستی شرایطی را برای انسان ها آماده می کند تا از زنای با محارم اجتناب کنند به وسیله این یافته تقویت شده است: کودکانی که در کنار هم در کیبوتیزم اسرائیل تربیت یافته بودند، بعدها به طور طبیعی از ازدواج با یکدیگر اجتناب ورزیدند، اگرچه به آن ها نیاموخته بودند که راجع به این موضوع به عنوان زنای با محارم بیندیشند. احتمالاً در میان انسان ها نوعی گرایش فطری وجود دارد که نمی خواهند باهم شیره ها یا حداقل با آن هایی که در دوران شیرخوارگی مثل یک عضو همان خانواده بزرگ شده اند، ازدواج کنند. به هرحال، این نظریه با قاطعیت مطرح نشده است. در واقع، دو تبیین دیگر نیز برای ممنوعیت زنای بامحارم ممکن است؛ یکی از این دو، ممنوعیت زنای با محارم را در توجیه ضرورت حفظ روشنِ نقش های خانوادگی، آن چنان که هر کس بداند که از دیگری چه انتظاری دارد، تبیین می کند. به عنوان مثال، اگر منع زنای بامحارم وجود نمی داشت ممکن بود زنی خواهر ناتنی خود را به دنیا آورد که [در این صورت]، سردرگمی حاکم می شد. تبیین دیگر به واقعیتی اشاره دارد که ازدواج تعهد با اهمیتی را در بین گروه های خویشاوندی به وجود می آورد. مردی که با خواهرش ازدواج کرده، برادر زنی نخواهد داشت.

تابو شکسته شد

علی رغم ارائه تبیین دقیق و معقول جهان شمول بودن منع زنای با محارم، واقعیت این است که این تبیین از وقوع زنای با محارم به طور کامل جلوگیری نمی کند. متأسفانه آمارهای فراوانیِ زنای با محارم، اغلب قابل اعتماد نیستند، چرا که آن ها بندرت بر نمونه گیری و روش های مصاحبه مطلوب مبتنی هستند. بدیهی است که کسی نمی تواند از هر کسی انتظار داشته باشد که چنین خاطرات تلخی را بازگو کند.

بررسی دایانا. ای. اچ راسل دقیق ترین تحقیق درباره این موضوع تا به امروز است؛ تحقیقی که در آن مصاحبه کنندگان مجرب با ۹۳۰ زن در سان فرانسیسکو در ایالت کالیفرنیا مصاحبه کرده اند. نتیجه این تحقیق معلوم کرد که بین ۱۶ الی ۱۹ درصد کل زنان به وسیله خویشاوندان از جمله پدر بزرگان، عموها، برادران، پسرعموها، ناپدری ها و امثال آن در سن ۱۴ سالگی مورد سوء استفاده جنسی واقع شده اند.

تنها دو درصد از موارد در میان گذاشته شده با مصاحبه گران راسل به پلیس گزارش شده و فقط در یک مورد به محکومیت منجر شده بود. و تنها ۲ درصد از مواردی که مورد سوء استفاده جنسی محارم قرار گرفته بودند، [نسبت به این مسئله [عقیده موافق یا بی طرفانه داشتند. اغلب آن موارد به ضایعه عاطفی ختم می شد که حتی از تجربه جنسی محارم که کاملاً ناخوشایند بود، نیز اسفناک تر بود. دختران طبقه متوسط احتمالاً به همان اندازه دختران طبقه پایین قربانی زنای با محارم می شدند.

ارتکاب زنای محارم بین دختر و ناپدری از لحاظ کثرت در مقایسه با پاسخ گویانی که توسط ناپدری تربیت شده بودند، هفت مرتبه بیش تر بود. همان وضعیت برای دخترانی با پدر خونی نیز صادق بود. سوء استفاده جنسی توسط خویشاوندان غیر خونی به همان اندازه سوء استفاده جنسی توسط خویشاوندان خونی دارای ضایعه روانی بود. ارتکاب زنای با محارمی که زنان آغازگر آن بودند، بسیار اندک (تنها ۵ درصد) بود و برحسب تعدد، اجبار به کار گرفته شده و اختلاف سنی بین خودشان و قربانی [تجاوز جنسی [به مراتب کمتر تجاوزکارانه بودند.

راسل اظهار می دارد که بیش تر قربانیان زنای بامحارم از آثار بلند مدت ناشی از این فاجعه رنج می برند. افرادی که بعدها در زندگی با آن ها رابطه تنگاتنگی دارند شوهر، دوستان، عاشقان و فرزندان آن ها نیز قربانی هستند، بدین طریق که ممکن است زنای با محارم بر روی همه روابط شخصی بعدی زن تأثیر داشته باشد.

باید خاطر نشان کرد که تحقیقات نظری خانم راسل با نظریه کارکردگرا در تضاد نیست. قربانیان زنای بامحارم که به سؤالات راسل پاسخ دادند نگفتند که چرا زنای با محارم غیرمجاز است، آن ها کاملاً از ممنوعیت آن آگاه بودند و می دانستند که در تجربه آنان نقض تابو فاجعه آمیز بوده است.

تخصصی شدن جنسیت در خانواده

در میان تمام نمونه هایی که تاکنون ارائه گردید، نظریه کارکردگرایی تا اندازه ای قانع کننده به نظر می رسد؛ اما تبیین کارکردی برای الگوی اجتماعی بعدی مرا کاملاً متقاعد نکرده است؛ یعنی تخصصی شدن نقش ها در خانواده بین مردان و زنان. یک تفاوت اساسی بین این نظریه و نظریه های پیشین وجود دارد: ممنوعیت زنای با محارم و اصول مشروعیت ظاهرا در همه جوامع شناخته شده اند، اما تخصصی شدن جنسیت از یک جامعه به جامعه دیگر تفاوت دارد و هیچ نوعی از تخصصی شدن جهان شمول نیست.

در طی دهه ۱۹۵۰ خانواده های کانادایی به سنتی بودن خویش مفتخر بودند. زنانی که کار می کردند می دانستند که حداقل باید چنین وانمود کنند که تمایلی به کارکردن ندارند. تنها شغل شرافت مندانه برای یک زن، خانه داری بود. همان گونه که تالکوت پارسونز و رابرت فرید بالس معتقد بودند خویشاوندی در جامعه مدرن کم اهمیت می شود؛ زیرا ما بیش تر بر روی موقعیت های اکتسابی تأکید می ورزیم تا موقعیت های انتسابی. به عنوان مثال، ما هرچه بیش تر بر اهمیت دستاوردهای شغلی تأکید کنیم، بر اهمیت روابط موجود در خانواده گسترده کم تر تأکید خواهیم ورزید. افزون بر این، آن ها ابراز داشتند که موقعیت کلیت خانواده هرچه بیش تر و به وسیله دستاوردهای پدر شوهر مشخص می شود. به دلیل دستیابی به این موقعیت است که والدین در خانواده هسته ای در کارهای مختلفی متخصص می شوند.

تقسیم کار در خانواده، تفاوت های عمده ای در بین نقش های زنان و مردان به وجود می آورد. پدر به عنوان مسئول ابزاریِ خانواده، مخصوص تأمین درآمد و تعیین سبک زندگی و حیثیت خانواده است. مادر به عنوان رهبر پر احساس خانواده، متخصص مسائلی همچون رشد عاطفی کودکان، نوع میز آن ها، رنگ مبل جدید، برنامه ریزی برای گشت و گذار و تفریح و فرستادن کارت تولد است. کارهای پراحساس صرفا خود به خود انجام می شوند، در حالی که کارهای ابزاری و هدفمند بنابر دلایل عملی و مفید انجام می شوند.

گرچه پارسنز و بالس چنین می پنداشتند که خانواده در قبال بسیاری از کارکردهای پیشین خود مسئولیتی را بر عهده نگرفته است، اما هنوز هم نقش خانواده را در حوزه های خاصی به ویژه در اجتماعی کردن کودکان، اساسی می دانستند. آنان معتقد بودند خانواده هسته ای مستقل از هر نوع دیگر خانواده در این موارد بهتر عمل می کند. به چه دلیل چنین بود؟ به علت این که خانواده هسته ای کوچک و جدا، ارتباط عاطفی با کودک برقرار می کند. خانواده متوسط و مدرن زیاد مسافرت می کنند. بنابراین، بالس و پارسنز نتیجه گرفته اند که این کار، شدت ارتباط اعضای خانواده را با دیگران محدود می کند. همسران تقریبا در همه حمایت های عاطفی و کمک به کودکان به یکدیگر وابسته اند.

همسران از طریق متخصص شدن در کارهای مختلف، در زنانگی و مردانگی تفکیک می یابند. آن ها نسبت به همدیگر وابستگی متقابل دارند تا مشابهت. طبق گفته پارسنز و بالس دلبستگی عاشقانه و جذابیت زنانه مورد تأکید هستند. افزون بر این، زنان در مادر بودن حرفه ای می شوند؛ کتاب ها و مجلات را به طور جدی مطالعه می کنند تا کارشناس کارآزموده ای برای پرورش فرزندان باشند.

از سوی دیگر، مردها مفیدتر می شوند؛ بدین معنا که در اداره روابط خانواده های خویش با جهان خارج متخصص می شوند. این تفکیکِ نقش ها، خانواده مدرن را به مجموعه خوبی برای بر عهده گرفتن چندین کارکرد باقی مانده اش تبدیل می کند.

نظریه ستیز

بنابراین، درمی یابیم که کارکردگرایی در تبیین همه جنبه های خانواده موفق نیست. ولی طبق معمول هر کجا کارکردگرایی اندکی افول پیدا می کند، نظریه ستیز در پی چرایی و علت آن برمی آید. نظریه پردازان ستیز به ما یادآوری می کنند که موجودیت قراردادهای اجتماعی همیشه به دلیل دارابودن سودمندی کارکردی آنان نیست، بلکه در بعضی از موارد به دلیل این است که گروهی قدرت کافی برای پیشبرد آن ها را دارند. بعضی ساختارهای اجتماعیِ واقعا بی فایده به سادگی اجتنباب ناپذیر هستند.

در واقع، چه به نظریه ستیز تمایل داشته باشیم و یا نداشته باشیم، باید این را بپذیریم که گاهی خانواده ها سد راه هستند؛ نه نظام های متقابل و دو جانبه. نظریه پردازان تندرو ستیز، که در باب خانواده قلم می زنند، حتی پا را فراتر از این نهاده اند: آنان اغلب بر این امر اصرار می ورزند که خانواده مادامی که دارای ساختار انعطاف ناپذیری باشد که زنان و مردان، والدین و بچه ها مجبور به پیروی از آن باشند، هرگز نمی تواند چیزی به جز عامل نگرانی و اندوه باشد. الهام بخش چنین دیدگاهی فریدریک انگلس، نزدیک ترین همکار کارل مارکس است.

در سال ۱۸۸۴ انگلس دیدگاه تکاملی و انقلابی خویش را در مورد دگرگونی های خانواده در طول تاریخ منتشر کرد. وی ادعا کرد که خانواده سرمایه داری بورژوا، اساسا یک نظام اقتصادی است که در آن مالکیت از عشق ورزی مهم تر بوده و زن برده شوهر خویش می باشد؛ چرا که وابستگی اقتصادی وی مانع رها کردن نان آور خویش می شود، حتی اگر از وی متنفر باشد. اقتدار شوهر توسط کلیسا و دولت پشتیبانی می شود که هر دو طلاق را ممنوع کرده اند.

انگلس پیش بینی کرد که زنان در یک جامعه سوسیالیست آزاد می شوند و خانواده دیگر یک واحد اقتصادی نخواهد بود. مالکیت خصوصی دیگر وجود نخواهد داشت، بنابراین، مردم مجبور نخواهند بود به منظور حفاظت از میراث خویش در کنار هم زندگی کنند. زنان هم پای مردان کار می کنند و هیچ انگیزه دیگری جز «تمایل دو طرفه» برای ازدواج ندارند و چنانچه تمایل دو طرفه پایان یابد باهم به سر نخواهند برد. ازدواج ها به آسانی پایان یافته و فرو می ریزد و مردم دیگر مجبور نخواهند بود که از طریق تشریفات دست و پاگیر طلاق از هم جدا شوند. البته کارِ کودکان نیز برچیده می شود و مردان، با پول و قدرت اجتماعی به هستی و حیثیت زنان دست نمی یابند و زنان مجبور به تسلیم در برابر هیچ مردی نیستند.

همان ایده ها امروزه توسط کسانی که هنوز خانواده سنتی را ظالمانه می نگرند به کار گرفته می شود. جامعه شناسان پیرو نظریه ستیز، مطالعه خانواده را به عنوان یک عرصه مبارزه ادامه می دهند. بر خلاف کارکردگرایان، که اقتصاد و خانواده را به مثابه سیستم های متفاوت می بینند، نظریه پردازان ستیز ادعا می کنند که شیوه تولید، نظام خانواده را به همان اندازه گذشته و حتی بیش تر از آن تعیین می کند. به عنوان نمونه، زنان هم چنان از لحاظ مالی به خاطر شرایط بازار کار بخصوص در جامعه سرمایه داری که دوره های اشتغال کامل و کسادی کار متغیرند، به ازدواج وابسته اند. هنگامی که اقتصاد شکوفا می شود برای زنان کار هست. در صورتی که ازدواج خیلی ناخوشایند باشد، آن ها می توانند طلاق بگیرند یا مستقل زندگی کنند، اما در دوره های رکود، این زنان هستند که از بازار کار بیرون رانده شده و به آشپزخانه هایشان باز می گردند. علاوه بر این، مردانِ دارای شغل به داشتن زن هایی که نیازهای زندگی و خانه آن ها را تأمین کنند وابسته هستند. در غیر این صورت مردان در وضعیتی نخواهند بود که انرژی کافی برای کارشان صرف کنند. دوروتی اسمیت (Dorothy Smith) و سایر مارکسیست های طرفدار حقوق زن می گویند: کار زنان متشکل است از تولیدمثل نیروی کار، مراقبت و مدیریت کارگران فعلی و کارگران آینده که هنوز در حال رشد هستند. پدرسالاری با همه تأثیراتش، به ویژه سوء استفاده از زنان و کودکان، موضوع روز است که طرفداران حقوق زن و دیگر نظریه پردازان ستیز مورد توجه قرار داده اند.

خانواده در تاریخ

طبق تعریف، مردم ما قبل تاریخ، هیچ پیشینه تاریخی به یادگار نگذاشته اند، به همین دلیل اطلاعات ما درباره گذشته های اجدادمان محدود است ولی از آثار عمده تغییرات تکنولوژی آگاهی داریم و البته تا حدی با مطالعه مدارک باستان شناسی و تا اندازه ای با بررسی جوامع موجودی که بر اساس همان فناوری ها شکل گرفته اند، می توانیم حدس بزنیم که زندگی در دوره های اولیه چگونه بوده است.

شکار و گردآوری

انسان ها حداقل دو میلیون سال و شاید بیش تر در روی زمین زیسته اند. انسان هوشمند از نوع خود ما، احتمالاً پنجاه هزار سال پیش پدید آمد و همانند همه اسلافش از طریق شکار و گردآوری خوراک امرار معاش می کرد. آن ها همواره در جست وجوی حیوانات و نباتات بودند. گروه های کوچکِ تقریبا پنجاه نفره با هم مسافرت می کردند. همه آن ها کار مشابهی انجام می دادند و غذای اضافی نبود. معمولاً سه روز در هفته کار می کردند. مردان اکثرا با نیزه و ابزار سنگی دیگر شکار می کردند. در حالی که، زنان به جمع آوری سبزیجات پرداخته و از کودکان و مجروحان یا سال خوردگان مرا

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *