توضیحات
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل «حرّ» های گمنام انقلاب و دفاع مقدس؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل «حرّ» های گمنام انقلاب و دفاع مقدس انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 74 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل «حرّ» های گمنام انقلاب و دفاع مقدس:
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل «حرّ» های گمنام انقلاب و دفاع مقدس آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل «حرّ» های گمنام انقلاب و دفاع مقدس با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل «حرّ» های گمنام انقلاب و دفاع مقدس از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل «حرّ» های گمنام انقلاب و دفاع مقدس، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل «حرّ» های گمنام انقلاب و دفاع مقدس :
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد/ چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد…
تمام ماجرا همین است؛ پرواز. کتاب تاریخ را که ورق بزنی، پر است از داستان انسانهای راهگمکرده اما فرصتشناس و خوشعاقبتی که در آستانه سقوط، قدر اندک مجالی که برایشان فراهم شد را دانستند، خود را از گذشتهای تاریک رها کردند و با یک پرش بلند، به قله نور رسیدند؛ طوری که همه را انگشتبهدهان گذاشتند. در نیم قرن اخیر تاریخ ایران هم سکوهای رفیع برای پرواز دلهای خسته از زنگارها کم نبوده؛ پیروزی انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و دفاع از حرم، همان بزنگاههای سرنوشتسازی بودند که درِ قفس را به روی بسیاری از مرغان خسته به آخر خط رسیده باز کردند. و چه داستانهای شورانگیز و حماسههای کمنظیری که در این از فرش به عرش رسیدنِ حُرهای زمانه ما خلق نشد. اما انگار دلشان پرمیکشید برای گمنامی که قصه پرفرازونشیب تحولشان در گذر زمانه، مخفی و مهجور ماند و کمتر کسی نامی از آنها شنید. با ما در مرور داستان تحول تعدادی از این مرغان ازقفسپریده همراه شوید.
از یوسفآباد تا دانشگاه برایتون انگلیس
«از همان دوره دبیرستان، «مهیار» با همه ما فرق داشت؛ هم در زمینه درسی باهوشتر و موفقتر بود و هم شرایط خانوادگی متفاوتی داشت. آنها حسابی اهل مُد روز و… بودند و میانهای هم با مسائل دینی و اعتقادی نداشتند. اینطور بود که راهمان خیلی زود از هم سوا شد. سال ۱۳۵۲ که دیپلم گرفتیم، مهیار به انگلیس رفت و در رشته هوافضا در دانشگاه برایتون مشغول تحصیل شد. از او بیخبر بودیم تا اینکه در سال ۱۳۵۴ روزنامهها نوشتند: یک دانشجوی ایرانی به نام مهرام در انگلیس به خاطر مصرف زیاد مواد مخدر به حالت کما رفت! اما مهیار نجات پیدا کرد و دو سال بعد همراه همسر انگلیسیاش به ایران آمد.»
«امیر»، دوست همکلاسی مهیار مهرام با اشاره به دستگیر و زندانی شدن او به جرم اعتیاد در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی، ادامه میدهد: «آزادی مهیار مصادف شد با آغاز جنگ. من در واحد مهندسی سپاه در مریوان مشغول فعالیت بودم و ازآنجاکه مهیار موضعگیریهای سیاسی ضد نظام داشت و حتی از منافقین حمایت میکرد، ارتباطمان کمرنگ شدهبود. با این حال، وقتی به مرخصی آمدم، به دیدنش رفتم. شرایط بدی داشت؛ همسرش از ایران رفتهبود و خودش هم با اینکه با مدرک مهندسی هوافضا، قصد استخدام در یگان بالگرد صداوسیما را داشت، به دلیل اعتیاد، داشت این فرصت را از دست میداد. پدرش با من صحبت کرد و خواست کاری برای دوستم انجام دهم.»
سنگربهسنگر برای ترک اعتیاد!
«نمیدانم چه شد که به مهیار گفتم: من میخوام برم جبهه، میای با هم بریم؟ او هم که در حال خودش نبود، گفت: باشه. در روز حرکت، پدرش یک شیشه آب سیاه به من داد و گفت: این شیره سوخته تریاک است. هر روز سه بار به او بده تا ترک کند! و بعد با ناامیدی ادامه داد: البته این دفعه چهاردهم است که قصد ترک کردن دارد! وقتی تعدادی قرص هم برای شرایط بحرانی کف دستم گذاشت، فهمیدم خودم را در چه مخمصهای انداختهام. در مسیر، به مهیار گفتم: آنجا که رسیدیم، الکی هم که شده، باید کنار من بایستی و خم و راست شوی و مثلاً نماز بخوانی وگرنه نمیتوانی در منطقه بمانی.
تا یک هفته، از این مقر به آن مقر میرفتیم تا موضوع اعتیادش لو نرود. حالش که بهتر شد، او را به یکی از مقرهای کوهستانی بردم. زمستان سال ۱۳۶۰ بود و چند متر برف روی کوهها نشستهبود. با این حال، مهیار در آن مقر کوهستانی ماند و در کنار چند بسیجی و مجاهد عراقی در واحد مخابرات مشغول شد. هوش و استعداد مهیار اینجا هم به کارش آمد و توانست در کار با بیسیم بهسرعت پیشرفت کند. مدتی بعد که به سراغش رفتم، حسابی با بسیجیها جور و شبیه آنها شدهبود. به نماز خواندنش که نگاه میکردم، باورم نمیشد؛ انگار یک عمر نمازخوان بوده! یک ماه که گذشت و از پاکشدن مهیار مطمئن شدم، همراه او راهی تهران شدیم.»
ضد انقلاب، حکم رستگاریاش را امضا کرد!
«در مسیر گفتم: اینجا دیگر کاری نداری. میتوانی بروی سراغ استخدام. اما فردای روزی که به تهران رسیدیم، مهیار تماس گرفت و گفت: اگه تو نمیری منطقه، من فردا برمیگردم. و با عصبانیت ادامه داد: این خواهران من هیچی نمیفهمند. یک عده جوان دارند آنجا جان میدهند و نان خشک میخورند تا امثال اینها در آرامش باشند، اما اینها نمیفهمند.
فردا با مهیار برگشتیم منطقه. او دو سال در کردستان ماند و مسئول مخابرات سپاه سروآباد، از شهرهای کردستان شد. مهیار دیگر اهل جبهه شدهبود. نماز اول وقتش ترک نمیشد. حالا او بود که به من تذکر میداد. وقتی به دیدنش میرفتم، میدیدم که برای نماز شب بلند میشد و حالوهوای عجیبی داشت.
گذشت تا پاییز سال ۱۳۶۲، کمی قبل از عملیات والفجر ۴، خبر دادند مهیار شهید شده. شوکه شدهبودم. رفتم ستاد شهدای سنندج و گفتم: شهیدی به نام مهیار مهرام دارید؟ گفتند: نه. خوشحال میخواستم برگردم که گفتند: اما چند تا شهید گمنام داریم که قرار است منتقل شوند تهران. رفتم بالای سرشان؛ هفت شهید بودند که تمام بدنشان توسط عناصر ضد انقلاب گلولهباران شده و با ماشین از روی سرشان عبور کردهبودند! مهیار را فقط از روی گردنبند نقرهای که از دوران انگلیس در گردنش بود، شناختم.
وقتی خانواده مهیار حاضر به تشییعش نشدند، پیکر او غریبانه در قطعه ۲۸ بهشت زهرا (س) دفن شد. بعد از اینکه مراسم ختمش هم با حضور فقط سیزده نفر، در اوج غربت برگزار شد، برای مراسم چهلمش سراغ بچههای لشکر رفتم و داستان این رزمنده خاص را برایشان تعریف کردم. اینطور بود که بسیجیهای لشکر در خیابان یوسفآباد دسته عزاداری راه انداختند و مهیار را از غربت درآوردند.
پسر جیران خانم مطرب شد، مادرش خانهخراب
داستان زندگیاش از آن قصههای کمنظیر و حسرتبرانگیز است؛ مصداق واقعی از فرش به عرش رسیدن. ۳۴ سال از رفتنش میگذرد اما هنوز آنقدر گمنام است که کمتر کسی از راز بزرگ زندگیاش باخبر است. هرچه جستوجو میکنی، کمتر از او نکتهای و عکسی و نقلی پیدا میکنی. خوب که نگاه کنی، میل خود و خانوادهاش هم بر حفظ این گمنامی است. علیاکبر، فرزند بانویی معتقد و اهل مجالس روضه بود. بانوی مومنهای که در دوران کشف حجاب، خود را در خانه حبس کرد مبادا آژانهای ازخدابیخبر چادر از سرش بکشند. علیاکبر اما در وادی دیگری سیر میکرد. برادرش، علیاصغر، میگوید: «علیاکبر از بچگی عاشق ضربزدن بود. کافی بود یک قابلمه دستش بدهی تا همه دورهمیهای فامیل را با ضربزدن و خواندنش گرم کند.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد. گذشت تا اینکه علیاکبر جوان کاملی شد. مدتی بود رفتارهایش تغییر کردهبود؛ شبها دیر میآمد و صبحها که همه سر کار بودند، در خانه میخوابید. مادرم که به او شک کردهبود، پاپیچش شد. علیاکبر گفت: خب، شبها میروم سر کار. اما هرچه مادرم اصرار کرد، نگفت چه کاری. یعنی جرات نداشت بگوید مطرب وخواننده کاباره شده است! مادرم، جیران خانم، وقتی فهمید، دنیا روی سرش خراب شد. شب و روزش شدهبود گریه و زاری. شبهایی که اکبر، مست به خانه برمیگشت، تا صبح خواب به چشم مادرم نمیآمد. گریههای مادر اما بالاخره اثر کرد و ورق زندگی اکبر برگشت.»
ادب علیاکبر و نَفَس گرم شیخ کافی
حاج «عباس نجمی»، مؤذن قدیمی و سپیدموی محله ولیآباد شهر ری، تنها کسی است که از راز تحول مطرب جوان داستان ما باخبر است. او دفتر خاطراتش را ورق میزند و به حدود ۵۰ سال قبل که میرسد، میگوید: «بچهمحل بودیم. مدتی بود فهمیده بودم علیاکبر، خواننده کاباره شده. دلم میخواست فرصتی پیش بیاید تا با او حرف بزنم و شب شهادت حضرت زهرا (س) خدا فرصتش را فراهم کرد. آماده رفتن به مجلس مرحوم کافی بودم که اکبر را در کوچه دیدم. آن موقع، مشتیها ولوتیها در شبهای شهادت ائمه (ع) به کاباره نمیرفتند. اکبر هم ادب کرده و آن شب کارش را تعطیل کردهبود. دلم را به دریا زدم و گفتم: اکبرجان همراه من بیا و امشب را طور دیگری بگذران. قول میدهم ضرر نمیکنی. کار خدا بود که قبول کرد. در مسیر، مدام در دلم دعا میکردم امشب دل اکبر بلرزد. وقتی مجلس شروع و چراغها خاموش شد، همه حواسم به علیاکبر بود. کمی که گذشت و صدای دلنشین مرحوم کافی دلها را آماده کرد، دیدم شانههای اکبر از شدت گریه میلرزد. آن شب گریههای علیاکبر تمامی نداشت و حتی در طول مسیر تا رسیدن به شهرری گریه میکرد. آن گریهها نشان میداد سیم دوست من حسابی وصل شده است.»
وقتی خواننده کاباره، مداح میشود
«صبح زود، با سر و صدای عجیبی از خواب پریدم. خودم را به حیاط رساندم. انبوهی از لباسهای زرقوبرقدار و آلتهای موسیقی وسط حیاط ریختهشدهبود و اکبر کبریتبهدست کنارش ایستادهبود. به مادرم میگفت: «دعاهایت مستجاب شد. من توبه کردم و دیگر حاضر نیستم پایم را در کاباره بگذارم.» علیاکبر آن لباسها و وسایل را آتش زد و مادرم تا میتوانست قربان صدقهاش رفت و دعایش کرد.»
آقا علیاصغر مکثی میکند و در ادامه میگوید: «تفاوت این اکبر با اکبر چند سال قبل، از زمین تا آسمان بود. باورمان نمیشد؛ به مادرم گفتهبود دلش میخواهد مداح اهل بیت (ع) شود و بالاخره هم این توفیق نصیبش شد. نمیدانید چطور مداحی میکرد… سوز صدایش هر مستمعی را به گریه میانداخت. خیلی طول نکشید که اکبر در مجالس اهل بیت (ع)، ارج و قرب پیدا کرد. دیگر یک محله ولی آباد بود و یک علیاکبر شاه کمالی با آن مجالس پرشور مرثیهسراییاش برای اهل بیت (ع). با همین وجهه و جایگاه، در مبارزات انقلاب هم پابهپای اهالی محله، بهویژه جوانترها ضد رژیم فعالیت میکرد.»
تو شروع کن، پایان قشنگش با ما
نمیشود میاندار مجالس اهل بیت (ع) باشی و صدای هل من ناصر حسین (ع) را نشنوی. دل علیاکبر قصه ما هم همینطور برای جبههها بیقرار شد. کولهبار شعر و سوزهایش را جمع کرد و به دل مناطق جنگی زد. مداحیهایش برای رزمندگان حسابی تماشایی بود؛ خاصه در شبهای عملیات.
حاج عباس نجمی میگوید: «علیاکبر مدت زیادی در جبهه بود. گذشت تا شب عملیات والفجر ۸ رسید. روضهخوانی علیاکبر برای حضرت عباس در جمع رزمندهها، شنیدنی بود. شب عملیات والفجر ۸ برای رزمندهها روضه خواند و حالوهوایشان را کربلایی کرد. اما انگار بیشتر از هرکسی، روح خودش تا کربلا پرواز کردهبود که فردا، خبر شهادتش دهانبهدهان در کل منطقه پخش شد. سرنوشت علیاکبر شاه کمالی، مصداق کامل عاقبتبخیری بود.»
آقای «میزنم، میکشم»!
لقب عجیبی داشت؛ «میزنم، میکشم». همین عنوان هم باعث شدهبود خیلیها از او بترسند. یدالله از همان نوجوانی جذب مشی و مرام لاتهای زنجان شد و هر کاری میکرد تا قدرت خود را به همه نشان دهد؛ حتی با دعوا و بزنبزن. زندانی شدن به خاطر این دعواها هم باعث نشد رویهاش را عوض کند.»
«مسعود بابازاده» که تحقیقات مفصلی درباره زندگی شهید یدالله ندرلو انجام داده، ادامه میدهد: «آقا یدالله اما چیزی در وجودش داشت که عاقبت نجاتش داد؛ ذات او با لوطیگری و مردانگی عجین بود. گرچه اهل دعوا بود اما همه قبول داشتند که لوطی، بامرام و ناموسپرست است. به کوچکتر از خودش زور نمیگفت و اغلب در دفاع از مظلوم با دیگران درگیر میشد و پای زندان رفتنش هم میایستاد. در ایام مبارزات انقلاب هم وقتی گاردیها به دختران دانشآموز در منطقه ا
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.