تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل حمزه (ع) عموی پیامبر (ص)؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل حمزه (ع) عموی پیامبر (ص) با 77 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل حمزه (ع) عموی پیامبر (ص):

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل حمزه (ع) عموی پیامبر (ص) به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل حمزه (ع) عموی پیامبر (ص) با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل حمزه (ع) عموی پیامبر (ص) تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل حمزه (ع) عموی پیامبر (ص) را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل حمزه (ع) عموی پیامبر (ص) :

حـمزه فرزند عبدالمطلب، عموی پیامبر اسلام، یک از شجاع ترین مردان عرب و از قهرمانان رشید و افسران دلیـر اسـلام بـود که دوشادوش برادرزاده خود، رسول گرامی خداوند، اسلام را یاری کرد و در سخت ترین شرایط دست از دفاع آیـین پیامبر و رسالتی که بر دوش نهاده بود، بر نداشت. سران قریش و بزرگان آن قـبیله از ابهّت و شجاعت او در بیم و هـراس بـودند.

او بود که با قدرت هر چه تمام تر، پیامبر را در لحظات حسّاس در مکه از شرّ بت پرستان حفظ کرد و برای گرفتن انتقام از ابوجهل که به پیامبر توهین و جسارت کرده بود، سر او را شکست، اما کسی قـدرت مقاومت در برابر او نداشت.

حمزه در جنگ بدر، بزرگ ترین قهرمان قریش یعنی «شیبه » را از پای در آورد، گروهی را مجروح کرد و عده ای را به دیار باقی فرستاد.

خانواده حمزه

مادر حمزه بن عبدالمطلب بن هاشم، که سلمی نام داشـت، دخـتر عمروبن زید بن لبید بود. از میان برادران او می توان عبدالله، عباس، ابوطالب، ابولهب و. .. نام برد. خواهران او نیز عبارت بودند از عاتکه، امیمه، صفیّه و برّه.

برادر رضاعی پیامبر

«ثوبیه» کنیز ابولهب، که حـمزه را شـیر داده بود، با شیری که به پسرش «مسروح» می داد، چند روزی رسول خدا را شیر داد.[۱]

از طرف دیگر، حمزه در میان قبیله «بنی سعد» شیر خواره بود. روزی مادر رضاعی حمزه که پیش از آن حمزه را شـیر داده بـود، رسول خدا را که نزد دایه اش «حلیمه» بود، شیر داد. لذا حمزه از دو جهت برادر رضاعی رسول خدا شد: هم از جهت «ثویبه» و هم از «شیرده سعدیه»[۲].

خواستگاری برای پیامبر

خدیجه که زنی تجارت پیشه و شـرافتمند بـود، روزی رسـول خدا را همراه غلامش«میسره » بـه سـوی شـام فرستاد. میسره که در این سفر کراماتی را از رسول خدا مشاهده کرده بود، پس از بازگشت به مکه خدیجه را از مشاهدات خود آگاه ساخت. خدیجه شـخصی را نـزد رسـول خدا فرستاد و علاقه مندی خود را به ازدواج با پیامبر اظـهار داشـت. رسول خدا هم با عمو هایش مشورت کرد، سپس با حمزه نزد«خویلد بن اسد بن عبد العزی » رفت و خـدیجه را خـواستگاری کـرد.[۳]

حمزه و کفالت فرزند

در سالی که قریش به سختی و خشکسالی شـدیدی گرفتار شدند، ابوطالب مردی عیالوار بود. از این رو، رسول خدا به عمویش، عباس که از ثروتمندان بنی هاشم بود، فـرمود:« بـیا نـزد برادرت ابوطالب برویم و برای یاری او، من یکی از فرزندان او را بگیرم و تو هـم یـکی دیگر را، و آن دو را تحت کفالت خود درآوریم».

عباس پذیرفت. خبر به حمزه رسید. او نیز همراه آنان نـزد ابـوطالب رفـت. ابوطالب گفت:«عقیل را برای من بگذارید، فرزندان دیگرم را خودتان انتخاب کنید». رسـول خـدا، عـلی را انتخاب کرد که همراه خویش ببرد و عباس، طالب را و حمزه، جعفر را برگزید.[۴]

اسلام آوردن حمزه

پس از مـبعوث شـدن مـحمد۹ به پیامبری، حمزه نیز به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر شهادت داد و به دین برادرزاده اش ایـمان آورد. پس از اسـلام آوردن حمزه بود که پیشنهادهای قریش یکی پس از دیگری به رسول خدا شروع شـد؛ زیـرا آنـان دیدند که شجاع ترین فرد، به پیامبر ایمان آورده است و دیگر امیدی به پشتیبانی حمزه از خـویش نـداشتند، اما پیامبر هیچ یک از پیشنهاد های آنها را نپذیرفت.

پس از سخنرانی ابوجهل در میان قبیله قـریش، آنـها تـصمیم به کشتن پیامبر گرفتند.

روزی ابوجهل، رسول خدا را در صفا دید و به او ناسزا گفت. پیامبر بدون اعـتنا بـه او راهی منزل شد. کنیز «عبدالله بن جدعان » که این جریان را مشاهده کـرده بـود، هـمان روز ناسزاگویی ابوجهل را به حمزه اطلاع داد. سخنان او تأثیر عجیبی بر حمزه گذاشت. از این رو، بدون تأمل در عـواقب کـارش تـصمیم گرفت انتقام برادرزاده اش را بگیرد. به همین دلیل، از همان راه که آمده بود بـرگشت و ابـوجهل را دید که در میان اجتماع قریش نشسته است. او بدون اینکه با کسی حرف بزند، به طرف ابـوجهل رفـت و با کمان شکاری خود محکم بر سر او کوبید. سر ابوجهل شکست. سـپس حـمزه گفت:«به پیامبر ناسزا می گویی؟! من به او ایـمان آوردهـ ام و بـه راهی که او رفته است، می روم. اگر قـدرت داریـ با من ستیزه کن». ابوجهل رو به اجتماع قریش کرد و گفت:«من در حق مـحمد بـد رفتاری کردم. حمزه حق دارد نـاراحت شـود ».[۵]

به عـلّت پیـشرفت روز افـزون اسلام، ناراحتی قریش شدیدتر و آزار و اذیّتشان افـزوده مـی شد. حتّی عموی ایشان «ابولهب» و همسر او نیز آسیب های بی سابقه ای به او می رساندند، به ویـژه آنـکه آنها در همسایگی خانه پیامبر بودند و از ریـختن هر گونه زباله بـر سـر و صورت پیامبر دریغ نمی کردند، حـتی بـچّه دان گوسفندی را بر سرش ریختند که البته حمزه، همان کار را با ابولهب انجام داد.

حـماسه آفـرینی در جنگ ها

اولین سریه: رسول خـدا روز دوشـنبه ۱۲ ربـیع الاول از مکه به مـدینه هـجرت کرد و نخستین لوای پیامبر، بـه رنـگ سفید بود که در ماه رمضان، آغاز ماه هفتم سال اول هجرت آن را به عمویش حمزه سـپرد. «ابـومرصد کنّاز بن حصین غنوی» که از پیـشگامان مـسلمانان و دوست و هـمسنّ و سـال حـمزه بود، آن لوا را به دوش خـود می کشید. پیامبر، حمزه را با سی نفر از مسلمانان مهاجر به سریّه فرستاد. حمزه به قصد جـنگ بـا کاروان سیصد نفر قریش به راه افـتاد. ایـن کـاروان کـه ابـوجهل سردمدار آن بود، از سـفر شـام به مکه بر می گشت. در یکی از روستاهای ساحل دریای سرخ، دو کاروان با هم رو به رو شدند. در این مـیان، «مـجدیّ بـن عمرو جهنی» که با هر دو کاروان پیـمان دوسـتی داشـت، بـه مـیانجی گری پرداخـت و آنقدر با این دو گروه صحبت کرد که آنها را از جنگ منصرف ساخت.

اولین غزوه: در ماه صفر سال اول هجری، پیامبر در غزوه «ابواء» (که محلی است میان مکه و مدینه در ۳۷ کـیلومتری جحفه)[۶] که اولین غزوه وی بود، شرکت کرد و لوای سفید را حمزه به دست داشت. در این غزوه پیامبر صلی الله علیه و آله به قصد مقابله با کاروان قریش عزیمت کرد، ولی با دشمن برخورد نکرد.

غزوه ذوالعشیره: در جـمادی الاخـر سال دوم هجری پیامبر به غزوه ذوالعشیره رفت و لوای سفید را به دست حمزه داد. او با ۱۵۰ نفر از مسلمانان داوطلب مهاجر حرکت کرد. این کاروان جمعاً سی شتر داشت که هر کدام به نـوبت بـر آنها سوار می شدند. وقتی پیامبر و یارانش به ذوالعشیره رسیدند، چند روزی بود که کاروان قریش از آنجا گذشته بود. هنگام بازگشت هم، این کاروان از کـنار دریـا گریختند و با پیامبر و یارانش رو بـه رو نـشدند.[۷]

غزوه بدر: هفده رمضان سال دوم هجرت روزی بود که غزوه بدر، میان دو لشکر کفر و اسلام، اتفاق افتاد. هنگامی که رسول خدا صفوف سپاهیان اسلام را مـرتب کـرد، بادی شدید وزیدن گـرفت کـه تا آن زمان بی سابقه بود. این باد شدید دو بار دیگر نیز تکرار شد: اول، جبرئیل بود با هزار فرشته در خدمت پیامبر. باد دوم میکائیل بود با هزار فرشته در پهلوی راست رسول خدا و بـاد سـوم اسرافیل بود با هزار فرشته در پهلوی چپ پیامبر. همه فرشتگان عمامه هایی از نور داشتند، به رنگ های سبز، زرد، سرخ و شکرآویز، عمامه ها را میان دوش خود آویخته بودند و در پیشانی ستوران ایشان طرّه های پشم و مو آویـخته بـود. پیامبر بـه یارانش فرمود:«فرشتگان بر خود نشان زده اند، شما هم نشان بزنید». مسلمانان نیز بر کلاه خود های خود نـشان هایی از پشم و پر زدند.[۸]

از مسلمانان، نخستین کسی که به جنگ آمد، مهجَع (غـلام آزاد شـده عـمر بن خطاب) بود. مشرکان فریاد برآوردند که: ای محمد! کسانی را از خویشاوندان ما که همتای ما باشند، به جـنگ مـا بفرست. پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به بنی هاشم فرمود: «به پا خیزید و در پناه حقی که پیـامبر شـما را مـبعوث کرده، با باطلانی که برای خاموش کردن نور حق آمده اند، ستیز کنید».

حمزه بن عـبدالمطلب، علی بن ابی طالب و عبیده بن حارث بن مطّلب بیرون آمدند و به طرف آنـها رفتند. چون هر سـه تـن کلاه خود و مغفر داشتند، شناخته نشدند. عتبه گفت: سخن بگویید تا شما را بشناسیم. حمزه گفت: من حمزه پسر عبدالمطلب، شیر خدا و شیر رسول خدایم. عتبه گفت: همتایی بزرگواری! این دو تن که بـا تو هستند کیان اند؟ حمزه گفت: علی بن ابی طالب و عبیده بن حارث. عتبه گفت: هماوردانی بزرگوارند!

آن گاه علی علیه السلام در مقابل ولید بن عتبه قرار گرفت و با ردّ و بدل کردن دو ضربه، علی علیه السلام او را کشت. سپس عتبه پیـش آمـد که حمزه با او رو به رو شد. او نیز با دو ضربه، عتبه را کشت. عبیده بن حارث که در آن زمان سالخورده ترین اصحاب پیامبر بود، در برابر شیبه ایستاد. شیبه ضربتی به پای عبیده زد و ماهیچه پای او را برید. حمزه، ایـن شـیر مرد خدا و رسولش، همراه حضرت علی به شیبه حمله برده، او را کشتند.[۹]

در این جنگ، عبدالرحمان بن عوفی(بلال حبشی)، «امیه بن خلف» و پسرش را اسیر کرده بود. بلال می گوید: در همین حـال کـه من در میان امیه و پسرش بودم و دست آن دو را گرفته بودم، از من پرسید: در میان شما که بود که با پر شترمرغی در سینه اش خود را نشاندار ساخته بود؟ گفتم: حمزه بن عبدالمطلب. گفت: هم او بود کـه ایـن بـلاها را به سر ما آورد.

غزوه بـنی قـینقاع: نـیمه شوال سال دوم هجری بود. قبیله بنی قینقاع، گروهی از شجاع ترین یهودیان زرگر بودند. آنها، هم با عبدالله بن اُبی هم پیمان شـده بـودند و هـم با پیامبر صلی الله علیه و آله، ولی پس از جریان جنگ بدر کینه و حسد خـود را نـمایان ساختند و عهد خود را نادیده گرفتند. خداوند آیه ۵۸ سوره انفال را بر پیامبر نازل کرد که: «اگر بترسی از قومی به خـیانتی، پیـمان ایـشان را با مساوات لغو کن که خدا خیانتکاران را دوست ندارد ».[۱۰]

پیـامبر نیز با نزول این آیه از بنی قینقاع بیمناک شد. لوا را به دست حمزه سپرد و با جمعی از یارانش به طـرف آنـها رهـسپار شد. این گروه نخستین یهودیانی بودند که علیه اسلام شوریدند، امـا پیـامبر چنان آنها را محاصر کرد که در دلشان ترس عجیبی افتاد و تسلیم پیامبر و یارانش شدند. قرار شد امـوال آنـان بـرای مسلمانان باشد. سپس پیامبر ۹ فرمود: «رهایشان کنید. خداوند آنان و عبدالله بن ابـیَ را لعـنت کـند!»[۱۱]

غزوه احد: اواخر شوال سال دوم هجرت، جنگ احد واقع شد. حمزه، افسر رشید اسـلام، قـبل از شـروع جنگ گفت: «به خدایی که قرآن را نازل کرده، امروز غذا نخواهم خورد تا آنـکه بـا دشمن مبارزه کنم».[۱۲]

در این غزوه طلحه بن ابی طلحه، صاحب لوای مشرکان، ندا داد: چـه کـسی بـا من مبارزه می کند؟ علی بن ابی طالب به جنگ او رفت و ضربتی بر سر او زد که پیشانی اش شـکافت و بـر زمین افتاد. (طلحه به قوچ لشکر معروف بود). پیامبر چندان خشنود شد کـه نـدای تـکبیر سرداد. مسلمانان نیز تکبیر گفتند. لوای مشرکین را عثمان بن ابوطلحه به دست گرفت. حمزه بر او حـمله ور شـد و با شمشیر چنان بر کتف او زد که دست و شانه اش افتاد و شمشیر تا تـهیگاه او فـرو رفـت و شُش او بیرون افتاد. حمزه بازگشت؛ در حالی که چنین رجز می خواند:«من فرزند ساقی حاجیانم».[۱۳]

حـمزه در آن جـنگ، مـشرکان زیادی را کشت؛ از جمله پرچمدار لشکر «بنی عبد الدّار» (ارطاه بن عبد و عثمان بـن ابـی طلحه) و نیز «سبّاع بن عبدالعزّی» و «عمرو بن فضله» را به جمع کشتگان شرک فرستاد.

وحشی حبشی

«جـبیر بـن مطعم» غلامی داشت به نام «وحشی» که زوبین خود را مانند حبشیان مـی انداخت و کـمتر خطا می کرد. در جنگ احد، جبیر به غـلام خـود گـفت:«همراه این سپاه برو. اگر حمزه عـموی مـحمّد را به جای عموی من «طعیمه بن عدی» (که در جنگ بدر کشته شده بـود)، بـکشی، تو را آزاد می کنم. هند دختر «عـتبه» نـیز به وحـشی پیـشنهاد کـرد که یکی از سه نفر (پیامبر، عـلی و حـمزه) را برای گرفتن انتقام خون پدرش از پای در آورد. وحشی در جواب گفت:«من هرگز به محمد نـمی توانم دسـترسی پیدا کنم. علی نیز در میدان نـبرد بسیار هوشیار است، ولی حـمزه در جـنگ به حدّی دچار خشم و غـضب مـی شود که متوجه اطر

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *