تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی شامل 80 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل خاطرات همسایه شهید حاج قاسم سلیمانی :

شهید محمد حسین یوسف الهی همان شهیدی است که سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی وصیت کرده بود که پیکرش در کنار وی در گلزار شهدای کرمان دفن شود. شهید یوسف الهی در سال در کرمان متولد شد. او در خانواده ای فرهنگی بزرگ شد و همه فرزندان از همان کودکی با حضور در مساجد و جلسات مذهبی با اسلام و قران آشنا می شدند و علاقه زیاد و ارتباط عمیق شهید محمد حسین یوسف الهی با نهج البلاغه نیز ریشه در همین دوران داشته است. شهید یوسف الهی در زمان جنگ ایران و عراق در لشکر ثارالله و در واحد اطلاعات و عملیات مشغول به فعالیت و بعد ها نیز به عنوان جانشین فرمانده این واحد انتخاب شد. این شهید بزرگوار در طول جنگ تحمیلی نیز پنج مرتبه به شدت مجروح شده بود. کتاب «حسین پسر غلامحسین» زندگینامه شهید محمدحسین یوسف الهی که به قلم «مهری پورمنعمی» توسط انتشارات مبشر منتشر شده است، گزیده ای از زندگی و زمانه شهید یوسف الهی و همچنین خاطرات فرماندهان و همرزمان محمدحسین یوسف الهی را روایت می کند. فصل دوم این کتاب که عنوان «محمدحسین به روایت سردار سرافراز سپاه اسلام حاج قاسم سلیمانی» را دارد، شامل چندین خاطره از سپهبد شهید قاسم سلیمانی در خصوص شهید یوسف الهی است.

قبل از عملیات والفجر یک

قبل از عملیات والفجر یک بود. زمان عملیات نزدیک می شد و هنوز معبر ها آماده نشده بودند. فاصله ما با عراقی ها در بعضی نقاط هفتاد متر و در بعضی جاها، حتی کمتر از پنجاه متر بود. این باعث می شد بچه های اطلاعات نتوانند معبر باز کنند و دشمن را خوب شناسایی کنند. خیلی نگران بودم. محمد حسین یوسف اللهی را دیدم و با او از نگرانی خودم صحبت کردم. او راحت و قاطع گفت: «ناراحت نباشید! فردا شب ما این قضیه را حل می کنیم».

شب بعد بچه های اطلاعات طبق معمول برای شناسایی رفته بودند. آن قدر نگران بودم که نمی توانستم صبر کنم آن ها از منطقه برگردند. تصمیم گرفتم با علیرضا رزم حسینی جلو بروم تا به محض اینکه برگشتند از اوضاع و احوال با خبر شوم. دو تایی به طرف خط رفتیم. وقتی رسیدیم، گفتم «من همین جا می مانم تا بچه ها از شناسایی برگردند و با آن ها صحبت کنم و نتیجه کارشان را ببینم». یک ساعتی نگذشته بود که دیدم محمد حسین آمد، با همان لبخند همیشگی که حتی در سخت ترین شرایط روی لبانش بود. تا رسید گفت: دیدید من همان دیشب به شما گفتم که این قضیه را حل می کنم؟

با بی صبری گفتم: خب چی شد؟ بگو ببینم چه کردید؟

خیلی خسته بود نشست روی زمین و شروع کرد به تعریف کردن: امشب یک اتفاق عجیبی افتاد موقع شناسایی وقتی وارد میدان مین شدیم و به معبر عراقی ها برخوردیم، هنوز چیزی نگذشته بود که سر و کله خودشان هم پیدا شد آن قدر به ما نزدیک بودند که ما نتوانستیم کاری بکنیم. همگی روی زمین خوابیدیم و آیه وجعلنا را خواندیم. ستون عراقی ها در آن تاریکی شب هر لحظه به ما نزدیک تر می شد. بچه ها از جایشان تکان نمی خوردند. نفس در سینه ها حبس شده بود. عراقی ها به ما نزدیک شدند و از کنار ما عبور کردند. یکی از آن ها پایش را روی گوشه ای از لباس یکی از بچه های ما گذاشت و رد شد. ولی با همه این حرف ها متوجه حضور ما نشدند، بی خبر از همه جا به سمت خط خودشان رفتند. ما هم معبرشان را خوب شناسایی کردیم و برگشتیم. خوشحالی در چشمان محمد حسین موج می زد. گروه دیگری هم که در سمت راست آن ها کار می کردند با عراقی ها برخورد می کنند و به خاطر فرار از دست دشمن مجبور شده بودند که روی زمین غلت بزنند، اما نکته عجیب اینکه هیچ یک از مین ها منفجر نشده بود و بچه ها خود را سالم به خط خودی رساندند.

قرار شد همان اول شب من و محمدحسین با همان گروه سمت راست که حدود صد متر با دشمن فاصله داشت بار دیگر به شناسایی برویم. این کاری بود که معمولا ما در همه عملیات ها انجام می دادیم، یعنی تا آنجا که ممکن بود به دشمن نزدیک می شدیم و تمام موقعیت ها را بررسی می کردیم.

آن شب داخل محور تا پشت میدان مین عراقی ها پیش رفتیم. موانع عمق خاک دشمن و سایر مسائل را شناسایی کردیم. زمان برگشت به شیاری رسیدیم که از قبل برای خوابیدن نیرو های عمل کننده پیش بینی شده بود. همین که وارد شیار شدیم یک دفعه دیدم تمام بچه ها روی زمین افتادند. فکر کردم حتما به گشتی های عراقی برخوردیم. به اطراف نگاه کردم، می خواستم خودم را روی زمین بیندازم، اما دیدم خبری از دشمن نیست و بچه ها خیز نرفته اند، بلکه در حال سجده هستند گویا سجده شکر بود. بعد همگی بلند شدند و دو رکعت نماز هم خواندند. خیلی تعجب کردم! محمد حسین را کناری کشیدم: «این چه کاری بود که کردید؟!» گفت: «سجده شکر به جا آوردیم و نماز شکر خواندیم این کار هر شب ماست». گفتم: خب! چرا اینجا؟! صبر می کردید تا به خط خودمان برسیم، بعد! گفت «نه ما هر شبی که وارد معبر می شویم، موقع برگشت همان جا پشت میدان مین یک سجده شکر و دو رکعت نماز به جا می آوریم و بعد به عقب بر می گردیم». این نمونه ای از حال و هوای بچه های اطلاعات بود؛ حال و هوایی که بیشتر به برکت وجود محمدحسین ایجاد شده بود.

عملیات بدر

یک هفته بیشتر به عملیات بدر نمانده بود. این بار هم کار شناسایی با مشکل مواجه شده بود. دو کمین عراقی با فاصله خیلی کمی از هم راه بچه ها را سد کرده بودند. کمین ها روی دو پد داخل آب بودند. محمدحسین حدود دو ماه تلاش کرد تا بلکه بتواند راهی برای نفوذ پیدا کند، اما نشد، چون فاصله بین این دو کمین تنها یک برکه بود که آبی صاف داشت یعنی هیچ نیزاری نبود که بچه ها بتوانند به آن اتکا کنند و پشتش پنهان شوند.

زمان می گذشت و عملیات نزدیک می شد. من باز هم نگرانی خودم را با محمدحسین در میان گذاشتم. همان شب با دو نفر دیگر از بچه ها دوباره برای شناسایی راه افتاد، اما این بار با یک بلم کوچک دو نفره وقتی برگشت خیلی خوشحال بود. فهمیدم که موفق شده است. گفتم: «چه کار کردی حسین آقا؟» گفت: «رفتم جلو تا به کمین ها نزدیک شدم. دیدم هر کاری کنم عراقی ها من را می بینند راهی هم نداشتم. جز اینکه از وسط آن ها عبور کنم. خودم را به یکی از پد هایی که کمین های عراقی روی آن سوار شده بود رساندم. از سمت راستش آهسته خودم را جلو کشیدم، عراقی ها کر وکور متوجه من نشدند توانستم خیلی راحت بروم و برگردم».

رودخانه کنگاکش

شناسایی دیگری که ما با بچه های اطلاعات رفتیم اطراف رودخانه کنگاکش بود. در این منطقه ما خط پیوسته ای نداشتیم، یعنی نیرو ها روی تپه های پراکنده اطراف رودخانه مستقر بودند. هم گشتی های عراقی برای شناسایی می آمدند و هم بچه های ما می رفتند. آن شب قرار بود محمد حسین منطقه را به ما و تعداد زیادی از فرماندهان دیگر نشان بدهد. به سمت رودخانه کنگاکش حرکت کردیم. نزدیک رودخانه در زمین پستی به راهمان ادامه می دادیم که یک دفعه متوجه شدیم یک گروه ده، پانزده نفری از سمت شمال به ما نزدیک می شوند. تعدادمان تقریبا برابر بود، اما آن ها به خاطر موقعیتشان بر ما مسلط بودند. نمی دانستیم که خودی هستند یا عراقی، ولی به خاطر شرایط حساس منطقه و حضور فعال گشتی های عراقی احتمال می رفت که از نیرو های دشمن باشند.

بچه ها سریع متوقف شدند آن ها هم با دیدن ما ایستادند. در واقع هر دو طرف به هم شک کرده بودیم. باید احتیاط می کردیم نمی شد بی گدار به آب زد. نشستیم تا با مشورت یکدیگر راهی پیدا کنیم. محمد حسین گفت: من و اکبر قیصر با سید محمد تهامی و یکی دو نفر دیگر از بچه ها به سمتشان می رویم. شما هم بکشید روی تپه پشت سر. اگر آن ها عراقی بودند که ما درگیر می شویم و شما در این فاصله دوکار می توانید بکنید: یا از همان بالای تپه درگیر می شوید و به کمک هم از بین می بریمشان یا اینکه سعی می کنید لااقل خودتان را نجات دهید. اگر هم عراقی نبودند چه بهتر! تکلیف را روشن می کنیم و بر می گردیم.

طبق معمول او به خاطر نجات بقیه برای خطر کردن پیش قدم شده بود و فکر خوبی هم کرده بود و غیر از این هم راهی نداشتیم. محمدحسین و چند نفری که مشخص شده بودند راه افتادند. من و بقیه فرماندهان هم به طرف تپه ای که پشت سرمان بود رفتیم. هر چند لحظه یک بار بر می گشتیم و بچه ها را نگاه می کردیم. منتظر بودیم که هر لحظه درگیری ایجاد شود. محمد حسین خیلی راحت و بدون ترس راه می رفت. انگارنه انگار که هر لحظه ممکن است به طرفش تیر اندازی شود حتی حاضر نبود خم شود و یا سینه خیز برود پیش از اینکه ما خودمان را بالای تپه بکشیم آن ها رسیدند. فرصتی نبود، همان جا توقف کردیم و منتظر شدیم تا ببینیم نتیجه چه می شود.

وقتی بچه ها به گروه مقابل نزدیک شدند هیچ درگیری پیش نیامد و ما فهمیدیم که حتما خودی هستند. با هم کمی صحبت کردند و دوباره برگشتند. ما هم از دامنه تپه پایین آمدیم. وقتی محمد حسین آمد گفت: آن ها بچه های شناسایی ارتش بودند که با دیدن ما گمان کردند عراقی هستیم. توقف کردند تا چاره ای پیدا کنند که ما به سراغشان رفتیم و تکلیف هر دو طرف روشن شد. این اولین و آخرین باری نبود که چنین ایثار و شجاعتی از محمد حسین دیدم. همه او را خوب می شناختند و می دانستند که تنها ترسی که در وجودش هست ترس از خداست.

والفجر سه – شیار گاوی

شجاعتی که محمد حسین و چند نفر از بچه های اطلاعات عملیات در والفجر سه از خودشان نشان دادند فراموش شدنی نیست. عملیات ناموفق بود و لشکر منطقه را خالی کرده بود. فقط بچه های اطلاعات که حدود هشت نفر می شدند در شیار گاوی بالای تکبیران مستقر بودند. وقتی عراق پاتک کرد نوک حمله خود را به سمت شیار گاوی قرار داد. محمدحسین این هشت نفر را در خطی به طول هفتصد متر چید و در مقابل دشمن ایستاد. او می دانست که اگر این خط سقوط کند شهر مهران در خطر است. این هشت نفر طوری مقابل دشمن ایستادند که عراقی ها فکر کردند شیار گاوی پر از نیرو است بالاخره بچه ها آن قدر مقاومت کردند تا بعد از دو سه ساعت نیرو های کمکی رسیدند و عراقی ها را مجبور به عقب نشینی کردند آن روز اگر محمدحسین و نیروهایش چنین رشادتی از خود نشان نمی دادند قطعا مهران سقوط می کرد و دوباره به دست عراقی ها می افتاد.

هور

در هور چند مرتبه نزدیک بود عراقی ها محمد حسین را بگیرند. یکبار رفته بود برای شناسایی خطی که دست بچه های لشکر کربلا بود و می بایست آن را پوشش دهیم. موقعیت ما در هور طوری بود که تمام سنگر ها پخش بودند و شکل خیلی منظمی نداشتند. وضعیت بدی بود عراقی ها خیلی راحت می توانستند سنگر ها را دور بزنند و داخل منطقه شوند. آن روز محمد حسین به همراه دو نفر دیگر از بچه ها رفته بودند تا سنگر های خالی خط کربلا را شناسایی کنند و موقعیت را برای استقرار نیرو های لشکر خودمان بسنجند. آن ها طبق برنامه در آبراه مورد نظرشان پیش می روند، اما به سنگر ها نمی رسند. همین طور به راهشان ادامه می دهند که یک مرتبه از دور سنگری را می بینند. وقتی خوب نزدیک می شوند، یک دفعه عراقی ها از داخل سنگر به طرف بچه ها تیراندازی می کنند. آن ها هم بلافاصله رگباری روی دشمن می بندند و بعد با سرعت دور می زنند و به طرف خط خودمان حرکت می کنند. عراقی ها سوار قایق موتوری می شوند و آن ها را تعقیب می کنند. بچه ها موقع رفتن بدون اینکه متوجه شوند از یک کمین عراقی عبور کرده بودند. این دو کمین با هم در تماس بودند و زمانی که محمد حسین و بقیه از دستشان فرار می کنند کمین اول باخبر شده و سر راه بچه ها منتظرشان می شوند. موقعیت طوری بود که به راحتی می توانستند آن ها را بزنند، اما گویا می خواستند اسیرشان کنند. محمد حسین وقتی به کمین بعدی می رسد به همراه دوستانش کف قایق می خوابد و سنگر می گیرد و با مهارت خاصی که در هدایت قایق داشت سعی می کند تا از مهلکه بگریزد، اما وقتی کمین را رد می کنند و فاصله می گیرند یک مرتبه بنزین تمام می کنند، به هر مصیبتی ذره ذره خود را به سمت خط خودی می کشند تا به حاج یونس و علی نجیب زاده که آنجا مشغول کار بودند بر می خورند. حاج یونس هم آن ها را کشانده بود و به خط خودمان آورده بود. اتفاقاتی این چنین برای محمد حسین زیاد پیش می آمد، اما هر بار به لطف خدا و با زیرکی خاصی خود را از دست عراقی ها خلاص می کرد.

جزیره مجنون جنوبی

یک نمونه دیگر از سختی هایی که بچه های اطلاعات متحمل می شدند مربوط به شناسایی هایی بود که در جزیره مجنون جنوبی انجام می دادند. خب! من به خاطر اهمیت کار اطلاعات سعی می کردم تا همیشه با بچه های این واحد ارتباط داشته باشم و معمولا محل استقرارم را نزدیک آن ها تعیین می کردم تا پیگیر کارشان باشم و حتی

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *