توضیحات
فایل پاورپوینت کامل داستان حماس? سوسنگرد؛ انتخابی هوشمند برای ارائههای حرفهای
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل داستان حماس? سوسنگرد، محتوای خود را در قالب 106 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟
- چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل داستان حماس? سوسنگرد با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را بهخوبی درگیر محتوا میکند.
- صرفهجویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل داستان حماس? سوسنگرد آمادهی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچگونه ویرایش.
- نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل داستان حماس? سوسنگرد بهگونهای است که در هر صفحهنمایشی عالی بهنظر میرسد.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل داستان حماس? سوسنگرد ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل داستان حماس? سوسنگرد، کیفیت تضمینشده دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل داستان حماس? سوسنگرد :
من اولین سرباز عراقی بودم که پای در شهر سوسنگرد گذاشتم و تنها کسی هستم که در آن واقع وحشتناک زنده ماندم؛ واقعه ای که چون رعد غرید و چون برق ناپدید گشت. تندری که در سر راه خود همه چیز را به آتش کشید و نابود کرد. حماسه ای که اعجاب ارتش ما را برانگیخت و از آن پس هیچ سرباز عراقی در این سرزمین خواب راحت نکرد.
من سرباز احتیاط، رحیم طالع، بیست و چهار ساله، دیدور گروهان ۳ گردان فاروق از تیپ ۶ پیاد لشکر ۴ مکانیزه ارتش عراق بودم و گروهبان یکم(کریم فضلی) اهل دیوانیه عراق فرماند دسته ما بود.
تمام امکانات تدارکاتی رزمی برای حمله به سوسنگر آماده گشته و کلیه گردانهای پیاده نیروهای خود را با تجهیزات کامل در پشت تانکها، به حال آماده باش صددرصد قرار داده بودند. گروههای اطلاعات عملیات، گزارشاتی مبنی بر احتمال مقاومت از سوی نیروهای ایرانی در حاشیه غربی شهر را برای فرماندهان مخابره کرده بودند؛ در این گزارشات به وجود سنگرهای کمین نیز اشاراتی شده بود و محورهای غربی شهر اصلی ترین مواضع اجرای این تک به شمار می رفت. پنج مرد جوان که گفته می شد از اهالی سوسنگرد هستند، برای واحد اطلاعات لشکر عراق جاسوسی می کردند. فرماند لشکر یک دستگاه جیب لندکروز در اختیار آنان قرار داده بود تا آن پنج نفر به هر جا که دلشان خواست رفت وآمد کنند. چندبار آنان را دیدم که به راحتی به مقرهای فرماندهی و ضد اطلاعات رفت و آمد می کردند. در بین سربازان عراقی شایع بود که این پنج نفر دارای یک باند قاچاق مواد مخدر در استان خوزستان می باشند.
و اکنون به نفع گروهی به نام خلق عرب کار می کردند. بیشتر افسران و درجه داران ارتش عراق از آنان مواد مخدر خریداری می کردند و آنها با پول بدست آمده در بغداد به خوشگذرانی می پرداختند. اکثر خبرهایی که می آوردند درست و مهّم بود و فرماندهان رده های بالا به آنان سخت اعتماد داشتند. حدود یک هفته بود که چندین واحد توپخانه، شهر سوسنگرد را زیر آتش سنگین خود قرار داده بودند. بعد از یک هفته دیدبانها خبر دادند که شهر تقریبا خالی از سکنه گشته و تنها تعدادی پاسار و بعضی از خانواده ها موفق به فرار نشده اند.
بلافاصله فرمان حمله به سوسنگرد صادر شد و ما پیش روی به سوی شهر را آغاز کردیم.
طبق خبرهایی که آن پنج جاسوس آورده بودند، قرار بود که شهر بدون مقاومت سقوط کند و تعدادی از بزرگان سوسنگرد به عنوان خیرمقدم جلوی پای ما گاو و گوسفند قربانی کنند، ولیکن نیروهای ما با سه روز مقاومت سخت روبرو شدند. البته گفته می شد که گروههایی هم از شهرهای دیگر استان به کمک اهالی سوسنگرد آمده اند.
بعد از این سه روز فرماندهان تصمیم گرفتند که دو نفر از جاسوسان را به شهر بفرستند تا اطلاعاتی از اوضاع نیروهای موجود در شهر کسب کرده و ارتش عراق را در جریان قرار دهند. دو نفر از جاسوسان با موتورسیکلت به شهر رفتند و از محور شرقی وارد شهر شدند. بهان آنان برای ورود به شهر، سرکشی به خانه هایشان بود. طی یک آتش بس شش هفت ساعته جاسوسان توانستند خبرهایی از شهر برای نیروهای عراقی بیاورند.
من در پشت یک خاکریز موقت سنگر گرفته بودم که کریم فضلی فرمانده دسته در کنارم قرار گرفت و شروع کرد به صحبت کردن. البته او گاهگاهی با من صحبت و شوخی می کرد. سیگاری روشن کرد و در حالیکه لبخند می زد گفت: «آی پسر، سعی کن زنده بمانی و شهر سوسنگرد را ببینی».
پرسیدم: «مگر چطور شده؟ دیگر شهری باقی نمانده که دیدنی باشد.» دود سیگارش را به صورتم فوت کرد و گفت: «همین امشب در یک حمل سنگین تمام نیروهای پیاده به سوی شهر پیشروی خواهند کرد. به تمام واحدهای خمپاره انداز دستور داده شده تا یک ساعت دیگر شهر را زیر آتش خود بگیرند. فرمانده تیپ دستور داده است که امشب حتما باید وارد شهر بشویم.» گفتم: «مثل اینکه خبرهای جدیدی بدست فرماندهان رسیده است، بخصوص که ما از استعداد دفاعی شهر کاملا بی اطلاع هستیم. مردم هم که شهر را تخلیه کرده اند و لذا ممکن است که اکنون شهر پر از نیروهای نظامی باشد. در چنین وضعی کار ما بسیار دشوار خواهد بود. حالا بگو ببینم که چگونه ممکن است ما بتوانیم امشب شهر را به تصرف خود درآوریم؟» همچنان که لبخند می زد جواب داد: «هیچ نگران نباش بچه جان، من هم اکنون از مقر فرماندهی می آیم. آن دو جاسوس ایرانی از شهر مراجعه کرده اند. آنها می گویند هیچ نیروی منظم نظامی در شهر وجود ندارد. اصلا ایرانی ها که ارتش ندارند. فقط تعدادی پاسدار و تعدادی غیرنظامی از شهر دفاع می کنند. حتی آنها می گفتند که هنوز هم شهر کاملا خالی از سکنه نشده است و تعداد زیادی زن و بچه در شهر باقی مانده اند.»
گفتم: «پس چگونه آنها توانسته اند اینهمه تلفات به ما وارد کنند؟ آنها تاکنون بیش از بیست تانک ما را با موشک تاو منهدم کرده اند، تعداد زیادی از نفرات پیاد ما تاکنون به دام سنگرهای کمین آنها افتاده و قتل عام شده اند. اکنون سه روز است که ما با تمام قوا برای تسخیر این شهر کوچک معطل هستیم. حالا تو می گویی که هیچ نیروی نظامی در شهر نیست؟ پس اینها کیستند؟» جواب داد: «خب معلوم است، ما از اول درست عمل نکرده بودیم. ما باید اول سنگرهای کمین را منهدم می کردیم، بعد دست به پیشروی می زدیم. این انفجارها و تیراندازی ها را می شنوی؟ کماندوهایی هستند که دارند سنگرهای کمین را منهدم می کنند. البته کار آسانی نیست، لیکن نتیجه خوبی دارد.» گفتم: «خب گیرم که سنگرها منهدم شدند، موشک های تاو را چه می کنید؟ آنها هیچ تانکی را سالم نخواهند گذاشت.» سیگارش را زیر پا له کرد و گفت: «و اما موشکهای تاو، طبق آخرین خبر آنها چند موشک بیشتر ندارند. از عقب جبهه نیز کمک خواسته اند، ولی هنوز جواب مناسبی نرسیده است. چرا که بعضی از فرماندهان ارتش به دستور بنی صدر این منطقه را به عنوان خاک سوخته اعلام کرده اند. اما آن طوریکه خبر آورده اند گروهی از ارتشی های متمرد خود را به سوسنگرد رسانده اند که این موشکها توسط آنان پرتاب می شود. تعدادی از آنها همه کشته و زخمی شده اند و کار شهر امشب تمام خواهد شد. فکر کنم که تا نیمه های شب ما در شهر سوسنگرد باشیم.»
در حالیکه با دوربین شهر پر از دود و آتش سوسنگرد را زیرنظر داشت گفت: «جاسوسها می گویند که در سوسنگرد می توانید با برپایی بساط عیش وعشرت و کامجویی، روزهای خوشی را در پیش داشته باشید. خلاصه سعی کن زنده بمانی. در سوسنگرد می توانیم خستگی جنگ را از تن خود بیرون کنیم.»
با پرخاش گفتم: «چه می گویی سرگروهبان؟ خجالت دارد. کام جویی از کی؟ آنها که گروهی زن و بچ بی دفاع عرب هستند. مگر شعار ما و حتی انگیز ما از حمله به ایران، نجات خلق عرب از سلط حکومت ایران نبوده است؟ هیچ می دانی که اگر این موضوع بگوش فرماندهان برسد چه بلایی برسرت خواهند آورد؟» خند بلندی کرد و محکم روی شانه ام زد و گفت: «عجب آدم ساده ای هستی تو که می گویی اهل کربلا هستی، شنیده ام که اهالی کربلا مردمانی زیرک هستند!آخر پسر جان نجات خلق عرب یعنی چه؟ ! اهمیت حمله به ایران خیلی بالاتر از این حرفهاست. موضوع نابود ساختن انقلاب ایران است. وگرنه فرماندهان ارتش خیلی بیشتر از من در این سرزمین به فکر خوشگذرانی هستند. یالا دسته را آماده کن، سوسنگرد در انتظار ماست».
از شنیدن حرفهای کریم فضلی غرق در حیرت شده بودم. احساس اینکه تا حالا فریب خورده و آلت دست قرار گرفته ام رنجم میداد. تازه می فهمیدم که تا اینجا هم از روی جناز صدها و شاید هزاران عرب گذشته و به سوسنگرد رسیده ایم.
به محض صدور فرمان حمله، سیلی از نیروهای عراقی از خاکریزها به سوی شهر سرایز گشت. وقتی به سنگرهای کمین رسیدیم، مشاهده کردیم که کماندوها کار خود را انجام داده و تمام سنگرهای کمین را منهدم کرده بودند. لیکن از جنازه های فراوانی که از کماندوها بر روی زمین ریخته بود معلوم شد که با مقاومت شدید سنگرهای کمین روبرو شده اند.
ما خیلی زود به دیوارهای شهر رسیدیم. پشت دیوار شهر نیز مقاومت مختصری از سوی ایرانیان به عمل آمده، لیکن با دادن تعداد اندکی کشته و مجروح وارد شهر شدیم. چون من دیدور بودم زودتر از دیگران وارد شهر شدم. سرتاسر شهر از جنازه زنها و بچه هایی که در اثر اصابت ترکش کشته شده بودند انباشته گشته بود.
عده ای از زنها نیز در حالیکه کودکان خود را در آغوش داشتند به این سو و آنسو می دویدند و صدای شیون و فریاد از هرسو شنیده می شد. تمام مدافعان شهر کشته شده و یا به شدت جراحت برداشته بودند. زنان و کودکان وحشتزده به هر طرف که فرار می کردند با نیروهای ما روبرو می شدند. در کنار پیاده رو مادر و دختری را دیدم که در کنج دیوار پناه گرفته اند. یک کودک تقریبا دو ساله در آغوش مادر جیغ می کشید. خوب که دقت کردم دیدم دست کودک قطع شده و مادر با یک کهنه جای قطع شده را برای جلوگیری از خونریزی بسته است. صدای انفجار و رگبار مسلسل هنوز هم قطع نگشته بود. خیلی از زخمی ها در حال جان دادن بودند. کماندوها با شتاب بر مغز آنان تیر خلاص شلیک می کردند. بی اختیار به طرف مادر و دختر رفتم. دخترک به سرعت خودش را پشت مادرش پنهان کرد. با مهربانی گفتم: «از من نترسید، کاری با شما ندارم، منهم مثل شما عرب هستم. اهل کربلا، آمده ام به شما کمک کنم. اجازه می دهید کودک شما را به واحد بهداری منتقل کنم؟ در آنجا کودک شما را معالجه خواهند کرد.» دختر کاملا در پشت مادر پنهان شده و مادر نیز کودک مجروحش را محکم در آغوش می فشرد در حالیکه شراره های خشم از چشمانش شعله می کشید گفت: «برو کنار خبیث، عرب بودن تو برای ما هیچ اهمیتی ندارد. و مسلمان بودنت را باور نداریم. لازم نیست که شما کودک مرا معالجه کنید. اول بچه های ما را تکه تکه می کنید، بعد برایمان اشک می ریزید و دلسوزی می کنید؟ از ما دورشو بی شرف، از ما دورشو متجاوز.»
به شدت شرمگین شده بودم و از خودم بدم آمده بود. سرم را به زیر انداختم تا بار دیگر چشمان مظلوم آنان را نبینم. در همین موقع لندکروز در کنار توقف کرد و سه نفر از آن پنج مرد جاسوس به سرعت پیاده شدند. به طرف زن حمله کردند، یکی از آنها دخترک را با زور به طرف لندکروز برد، و دیگری کودک مجروح را از آغوش مادر جدا کرد و محکم به زمین کوبید. کودک در یک آن جان داد. مادر فریادکنان به سوی کودک رفت، یکی از جاسوسان به مادر حمله کرد و در حالیکه او را روی زمین می کشید به داخل لندکروز انداخت. مادر حمله کرد و در حالیکه او را روی زمین می کشید به داخل لندکروز انداخت. مادر فریاد کشید: «دستم را رها کن جاسوس، گم شو، خائن، وطن فروش، بی غیرت، قاتل، اجنبی پرست.» همگی سوار شدند، مادر در حالیکه فریادهای جان خراش در حلقوم داشت، مشت های محکم خود را به شیشه لندکروز می کوبید و چشم از جنازه خون آلود کودکش که در کنار جوی افتاده بود برنمی داشت. هنوز صدای خشم آلودش در گوش جانم طنین انداز است که می گفت: «عرب بودنت برای ما هیچ اهمیتی ندارد، و مسلمان بودنت را باور نداریم.» راستی آن جاسوسان با من چه فرقی دارند. فکر کردم که تمام انسانهای پست در این واقع یک وجه مشترک دارند. نه عرب هستند و نه مسلمان، آخر این کودک چه جرمی مرتکب شده بود که عربهای آن سوی مرز دستش را قطع کردند و جاسوسان عرب این سوی مرز سرش را به زمین کوبیدند و مغزش را متلاشی کردند. آیا این کشته ها که در خیابانهای سوسنگرد به خون خویش غلتیده اند عرب نبودند؟ غبار غم بر چهر رنگ پرید کودک نشسته بود. و چشمانش که از وحشت بازمانده بودند در زیر گرمای خورشید طراوت خود را از دست می دادند. نتوانستم جلوی خود را بگیرم، در کنار جناز کودک نشسته و گریه می کردم، که سنگینی دستی را بر شانه ام احساس کردم و بعد صدای گروهبان کریم فضلی که نفس زنان می گفت: «احمق نشستی برای یک بچ مرده گریه می کنی؟ بلند شو بدبخت، بلند شو که از قافله عقب می مانی، بلند شو که در زیر تمام این سقفها ثروتی عظیم نهفته است. طلا، پول، تلویزیون، یخچال، یالا بلند شو، حماقت نکن، من یک کامیون هم پیدا کرده ام، اگر کمک کنی حاضرم همه چیز را با تو شریک باشم.» مقداری زینت آلات زنانه را با ولع در جیبش جابه جا می کرد و من بی اعتنا روی زمین نشسته بودم که فریاد کشید: «بلند شو احمق وگرنه از عملکردت گزارش می دهم تا به جرم جبان بودن اعدامت کنند.»
چند نفر سرباز با عجله یک کامیون را بار می کردند. من نیز به دنبال گروهبان فضلی به طرف یکی از کوچه ها حرکت کردم. سپیده صبح دمیده بود که تمام شهر به تصرف ما درآمد. هوا که روشن شد، نوشته های روی دیوارها نمایان گشت. اکثر عبارات با عجله و سرعت بر دیوارها نوشته شده بود. بر سر در چند خانه نوشته بودند (اماتت الله و رسوله) تنم به لرزه افتاد. خدایا ما چه کرده ایم؟ وای بر ما. به امانات خدا و رسول خیانت می کنیم و نامش را نجات خلق عرب می گذاریم. به یادم آمد که یک سرهنگ ضد اطلاعات در سخنرانی خود می گفت: «ایرانیان مجوس هستند، آتش پرستند و مخالف قرآن و اسلام.»
به اطراف که نگاه کردم همه چیز را در حال سوختن و ویرانی دیدم. مسجد، حسینیه، خانه، مدرسه، مغازه ها و جنازه ها.
ناگهان کریم فضلی از درون یک خانه سرش را بیرون کرد و گفت: «بیا… بیا اینجا، چرا ماتت برده؟ چرا در و دیوار را نگاه می کنی؟ بیا تو احمق»
وارد خانه شدم، یک زن جوان که از ناحیه پا و شکم مجروم شده بود، در وسط حیاط ناله می کرد. کریم فضلی در حالیکه لبخندی شیطانی بر لب داشت، گفت: «بیا تو، این یکی بدرد نمی خورد، یکی دیگر هست که به درون اطاق گریخته است. بیا تو» جلوی در اطاق که رسیدیم، پیرمردی محاسن سپید، بر روی یک صندلی چرخ دار نشسته بود و دو دستش را بر دو طرف در نگه داشته بود تا ما وارد اطاق نشویم. وقتی ما را دید با لهجه غلیظ عربی گفت: «خجالت نمی کشید؟ شما نام خود را عرب گذاشته اید، لیکن برای نابودی ما از هیچ کاری روی گردان نیستید؟ من زمانی به عرب بودن افتخار می کردم، اما از روزی که شما را دیدم، از خودم خجالت می کشم، از هموطنانم خجالت می کشم، از مسلمانان خجالت می کشم.»
گروهبان نوک تفنگ را روی سین پیرمرد گذاشت و گفت: «خفه شو احمق شما عربهای خوزستان به آرمان اعراب خیانت کرده اید. خوزستان یکی از استانهای عراق است ولی شما سالها سکوت کردید. شما آرمان مقدس اعراب را نادیده گرفتید.» پیرمرد شال سبز را از کمرش باز کرد و با خشم گفت: «از کدامین آرمان مقدس حرف می زنی. مگر فراموش کردی که آرمان اعراب جنگ با اسرائیل است؟ حالا شما لوله تفنگ خود را به سوی اصلی ترین دشمن اسرائیل گرفته اید؟ اجداد من بدست افرادی مثل تو کشته شدند افتخار می کنم که امروز منهم به دست مردم بی وفا و ناآگاه کوفه کشته شوم، مرا بکش نامرد.» شالش را به صورت گروهبان کوبید و گروهبان نیز انگشتش را بر ماش مسلسل فشار داد. صدای رگبار در فضای کوچک اطاق پیچید، سینه پیرمرد سوراخ شد و گلوله ها از پشت صندلی گذشت و دیوار روبرور را سوراخ سوراخ کرد. خون در دشداش سفید رنگ پیرمرد دوید و سرش تا شانه خم گشت. فریاد دخترک از سقف اطاق گذشت و بر آسمان برخاست. گروهبان با چند ضرب قنداق تفنگ دخترک را ساکت کرد و در حالیکه یک ریز ناسزا می گفت کشان کشان او را به طرف حیاط برد. زن مجروح در وسط حیاط پای کریم فضلی را گرفت و شروع کرد به التماس کردن.
کریم فضلی لگد محکمی به صورت زن مجروح زد و زن به درون حوض خالی افتاد. با زحمت دستش را بر لب حوض گرفت که کریم فضلی با شلیک چند گلوله مغزش را متلاشی کرد و دخترک را به سوی کوچه برد. من حال دیوانه ها را پیدا کرده بودم و دیگر نمی فهمیدم که در اطراف چه می گذرد. وقتی به خیابان رسیدیم تعدادی از سربازان عراقی دیدم که در کنار دیوار به صف ایستاده اند و گروهی از کماندوها نیز به سوی آنان نشانه رفته اند. یک سرهنگ که فرماند چند واحد کماندویی بود روی یک جیپ ایستاده بود. سرهنگ با صدای بلند گفت: «این عده به جرم ترسو بودن و دلسوزی برای دشمن و همچنین تمرد از دستور ما فوق، به مرگ محکوم می شوند تا درس عبرتی برای سایرین باشد. عبرت برای آنان که موقعیت فعلی ارتش عراق را درک نمی کنند. گوش به فرمان من، جوخه، هدف نفرات مقابل، آتش…» بعد هم جنازه سربازان را در درون یک کامیون ریختند و به سوی بغداد بردند. تا شب بار دیگر هم جوخه اعدام برپا شد و تعدادی سرباز و درجه دار هم اعدام شدند. هی
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.