تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) شامل 93 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر هرمنوتیک(۱) :

چکیده

«هرمنوتیک» یعنی «هنر تأویل». در اصل ارائه نظریه و روش درباره تأویل کتاب مقدّس و دیگر متون دشوار بود. ویلهلم دیلتای آن را به تأویل تمامی اعمال و دستاوردهای انسانی، از جمله تاریخ و تأویل زندگی انسانی گسترش داد. هایدگر در وجود و زمان (۱۹۲۷)، تأویلی از وجود انسانی ارائه کرد؛ وجودی که خود می فهمد و تأویل می کند. هرمنوتیک تحت تأثیر او به عنوان مسئله ای اساسی در فلسفه قارّه ای مطرح و موجب بحث و مناقشه های بسیاری گردید. در تأویل یک متن، آیا از اندیشه ها و نیات مؤلف پرده برمی داریم و خود را در جایگاه او تصور می کنیم؟ یا آن را با یک کل گسترده تری که به آن معنا می بخشد، مربوط می سازیم؟ دیدگاه دوم از دور هرمنوتیکی سربرمی آورد: نمی توان به فهم یک کل (مثلاً، یک متن) رهنمون شد، مگر آنکه اجزای آن را فهمید، و نمی توان اجزای آن را فهمید، مگر اینکه به فهم کل آن راه یافت. هایدگر دور دیگری را کشف کرد: از آن رو که ما به طور اجتناب ناپذیر پیش فرض ها را بر آنچه قابل تأویل است، تحمیل می کنیم، آیا این بدان معناست که هر تأویلی پایان ناپذیر است، دست کم بی نهایت قابل بازنگری است؟

۱. خاستگاه های هرمنوتیک

واژه یونانی «هرمنویین» (hermeneuein) به معنای بیان کردن، توضیح دادن، ترجمه کردن یا تأویل نمودن است. «هرمینیا» (hermeneia) به معنای تأویل و مانند آن، غالبا به معنای تأویل پیام قدسی است. افلاطون (Plato) شاعران را «هرمینس» یعنی پیام آوران خدایان می خواند. فیلسوفان، هومر (Homer) را به صورت رمزی (تمثیلی) تأویل می کردند. آگوستین (Augustine) با استفاده از مفاهیم نوافلاطونی(۲) و ارتقا دادن نفس از سطح لفظی و اخلاقی متن به معنای معنوی آن، عهد عتیق را به عنوان حکایتی رمزی (تمثیلی)(۳) تأویل کرد. تأویل رمزی در سراسر سده های میانه رایج بود. بانهضت اصلاح دینی،(۴) به ویژه در آلمان، تأویلْ روشن تر و نظام مندتر گردید. واژه «هرمنوتیکا» یعنی «هنر تأویل» در عنوان اثر جی. سی. دانهاور (J.C. Dannhauer) هرمنوتیک قدسی: روش تفسیر کتاب مقدّس(۵) در سال ۱۶۵۴ ظاهر شد، پروتستان ها باید تفسیر درستی از کتاب مقدّس ارائه می کردند. آنان علیه مذهب کاتولیک رومی به کتاب مقدّس متوسّل شدند و تأویل رمزی را رد کردند. آن ها به امید این که معنای متن را به دور از تحریف های پدید آمده از سوی کلیسا و مکتب مدرسی احیا کنند، بر الفاظ متن پای می فشردند. تفسیر کتاب مقدّس از تأویل متون دیگر به دور باقی نماند. اسپینوزا (Spinoza)، در رساله در باب الهیّات و سیاست (۱۶۷۰ ch.VII: p94)، تصریح کرد که «تفسیر کتاب مقدّس می تواند تنها معیار عقل مشترک برای همگان باشد.» از نظر اسپینوزا، تفسیر کتاب مقدّس تبدیل به نقد کتاب مقدّس گردید و نقد متضمّن تاریخ بود. از آنجا که حکایت معجزات معیارهای عقلانی باور را تنزّل می دهد، باید توضیح داد که چرا مؤلّفان کتاب مقدّس و معاصران ایشان معتقد به معجزه بوده اند.

یوهان ارنستی (Johann Ernesti) در هرمنوتیک خود (۱۷۶۱:۷) اعلام کرد که «معنای لفظی»(۶) کتاب مقدّس باید به همان روشی معیّن شود که معنای کتاب های دیگر را معیّن می کنیم. متون دیگری که نیازمند تأویل بودند مدارک و اسناد حقوقی و آثار کلاسیک عصر باستان بودند، و این رشته ها نیز با هرمنوتیک پیوند می خوردند.

دو پیرو مکتب کلاسیک، فردریش آست (Friedrich Ast) و فردریش آگست وُلف (Friedrich August wolf)، موجب پیشرفت های مهمی گردیدند. آست، در کتاب مبانی دستور، هرمنوتیک و نقد (۱۸۰۸ م)، سطوح متفاوت فهم یک متن را مشخص کرد. سطح نخستِ [فهم]، تاریخی است که از طریق مقایسه نوشته های گوناگون و بر اساس علم تاریخ و دیگر دست نوشته های آن دوره اصالت متن را اثبات می کند. این [سطح] فهم مطابق با «هرمنوتیک نص صریح» است. سطح دوم [فهم]، به دستور زبان مربوط می شود و مطابق با «هرمنوتیک معنا» است: معنای واژگان و جملات را در متن می فهمیم. سطح سومِ [فهم]، معنوی است؛ [در این سطح] از معنای ظاهری(۷) به روح(۸) (Geist) مؤلّف و جامعه وی صعود می کنیم. («روح» به معنای «چشم انداز»، «ذهنیت» و «جهان بینی» است که لازم نیست دلالت ضمنی روان شناختی یا کلامی داشته باشد.)

وُلف در خطابه های خود در باب «دانش نامه مطالعات کلاسیکی» که از سال ۱۷۸۵ تا ۱۸۰۷ ایراد کرد، هرمنوتیک را به مثابه «علم به قواعدی که از رهگذر آن معنای نشانه ها فهمیده می شود» تعریف کرد. (۱۸۳۱:۲۹۰)

هدف هرمنوتیک «دریافت اندیشه های نوشتاری یا حتی صرفا اندیشه های گفتاری شخص دیگر است؛ درست همان گونه که آن ها را دریافته است.» (۱۸۳۱:۲۹۳) این امر نه تنها متضمّن شناخت زبان متن، بلکه شناخت تاریخی، یعنی شناخت زندگی مؤلّف، شناخت تاریخ و جغرافیای کشور وی نیز می باشد. تأویل کننده باید به نحو مطلوبی هر چه را که مؤلف از آن آگاه بوده است، بداند. وُلف قواعد بسیاری برای حلّ مشکلات تأویل پیشنهاد کرد، اما اصرار داشت که تأویل کننده نیازمند «نورانیت نفس» است که «به سرعت، خود را با اندیشه های بیگانه هماهنگ کند.» (۱۸۳۱:۲۷۳) شناخت قواعد کافی نیست، ما در به کارگیریِ قواعد، نیاز به مهارتی داریم که هیچ قاعده ای نمی تواند آن را تضمین کند.

۲. شلایر ماخر

فردریش شلایر ماخر این نظریات ناقص و پراکنده را در رشته واحدی گرد آورد که تأویل تمامی متون را، قطع نظر از نوع و آموزه های آن، شامل می شد. (او به تأویل هراکلیتس (Heraclitus) و افلاطون و نیز کتاب مقدّس پرداخت.) ما در سطحی از تأویل، درگیر دور هرمنوتیکی(۹) هستیم و نمی توانیم قرائت درست یک عبارت را در متنی بدانیم، مگر اینکه این متن را به عنوان یک کل کمابیش بدانیم و نمی توانیم متن را به عنوان یک کل بفهمیم، مگر اینکه فرازها و عبارت های جزء را بفهمیم. نمی توان معنای واژه ای را دریافت، مگر آنکه معانی واژه های مجاور و معنای متن را به عنوان یک کل فهمید. فهم معنای کل مستلزم فهم تک تک واژه هاست. نمی توان به طور کامل به فهم متن راه یافت، مگر اینکه زندگی و آثار مؤلّف را به عنوان یک کل دانست، بلکه این مستلزم شناخت متون و دیگر رویدادهایی است که زندگی او را می سازند. نمی توان متنی را کاملاً فهمید، جز آنکه راجع به کل فرهنگی که این متن از آن برخاسته است، شناخت داشت، اما این شناخت کل فرهنگ، مستلزم شناخت متون و امور دیگری است که فرهنگ را شکل می دهند. نه تنها در هر سطحی از تأویل دور وجود دارد، بلکه میان سطوح [مختلف] نیز دور وجود دارد. زمانی می توان راجع به قرائت درست عبارت خاصی تصمیم گرفت که از پیش، چیزی درباره معنای آن و نیز زندگی و فرهنگ مؤلّف دانست. اما تا زمانی که به این گونه متون دست رسی نداریم، چگونه می توانیم به این شناخت برسیم؟

دور هرمنوتیکی کمتر از آنچه اغلب تصور می شود اسرار آمیز است. یک متن لازم نیست به طور یک دست پیچیده باشد. یک دست نوشته کاملاً تحریف شده (یا کتاب دارای غلط چاپی) چه بسا قابل فهم نباشد. اما اگر دست نوشته ها بیش از متن قابل اعتماد باشند، تأویلگرِ شناخت، این بخش را بر بخش هایی که در آنجا دست نوشته ها تحریف شده اند مسلّط می کند. کلمات و جملات به طور یکسان گنگ نیستند؛ قابل فهم نسبی، سر نخی از گنگ نسبی به دست می دهد. از سوی دیگر، فهم مقوله ای ذومراتب است. نمی توان کاملاً به فهم یک متن راه یافت، جز آنکه به طور کامل هر واژه و جمله ای را فهمید، و نمی توان به طور کامل هیچ واژه و جمله ای را فهمید، مگر اینکه کل آن را دریافت. اگر فهم کامل و عدم فهم کامل تنها شقوق بودند، امکان نداشت متنی مشکل و پیچیده را فهمید. اما فهم این گونه نیست، بلکه می توان کمابیش متنی را بدون فهم کامل آن فهمید و فهم تقریبی، ما را قادر می سازد که از معنای اجزای معینی سر در آوریم.

شلایر ماخر در سال ۱۸۱۳ نوشت: «اندیشه و بیان آن در اصل و در ذات کاملاً یکسان هستند.» (۱۹۵۹: ۲۱) این مطلب حاکی از آن است که آنچه را ما می فهمیم، معنای ظاهری متن است؛ یعنی چیزی که این کلمات آن را می رسانند. وی در سال ۱۸۱۹ نوشت: «هنر می تواند قواعدش را تنها از طریق فرمول اثباتی گسترش دهد؛ یعنی از طریق بازسازی تاریخی و پیش گویانه،(۱۰) عینی و ذهنی یک بیان(۱۱) خاص.» (۱۹۵۹:۸۷) این سخن شلایر ماخر بیان می دارد که چه بسا در اندیشه مؤلّف [چیزی] بیش از معنای کلماتِ سخنِ او باشد، و تأویلگر باید این اندیشه را کشف نماید. اندیشه به چند دلیل از معنای کلمات متفاوت است: مؤلّفان چه بسا سخن خود را [به دلیل] لغزش قلم یا زبان، [یا به خاطر] فقدان سلاست در زبان یا اشتباه سهوی به خوبی بیان نکنند. (وقتی کسی عبارت «mitigating against» را می گوید یا «it is worth nothing that…» را می نویسد، تصور می کنیم که مقصود از آن ها «militating against» و «it is worth noting that…» است.) برای فهمیدن کامل سخنی، اغلب از معنای کلمات فراتر می رویم و از نیات مؤلّف آن پرسش می کنیم: آیا مؤلّف، آن سخن را به طور جدّی قصد کرده است یا به عنوان شوخی؟ آیا مقصود او از این کلمه این معناست، یا آن معنا؟ آیا مؤلّف تلویحا از این و آن استفاده می کند؟ در مقابل، این امکان نیز وجود دارد که در کلمات مولّف چیز بیشتری بیابیم تا به طور قابل قبولی بتوانیم به اندیشه های آگاهانه وی و به اندیشه های ناآگاهانه یا «روح» مؤلّف یا فرهنگ وی استناد کنیم یا به مخاطبان متوسّل شویم. این پرسش را که «معنای متن چیست؟» می توان به دو صورت توسعه و بسط داد:

۱. «مقصود مؤلّف از این متن چیست؟»

۲. «متن برای مخاطبان (خوانندگان) آن به چه معناست؟»

این دو پرسش، که حاصل بسط پرسش پیشین اند، به نوبه خود می توانند به طرق گوناگونی تأویل شوند. چه چیزی مؤلّف و مقصود (پیام) او را تشکیل می دهد؟ ممکن است مقصود مؤلّف را به اندیشه ها و نیات آگاهانه وی محدود کنیم، یا چه بسا اندیشه ها و نیات نیمه آگاه یا حتی روح عصر وی را، که به طور ضمنی در تألیف وی سهیم است، منظور کنیم. مخاطبان چه کسانی هستند؟ خوانندگان و مخاطبان ممکن است معاصر مؤلّف باشند، یا کسانی پس از او مانند خود ما باشند. اگر مؤلّف و خوانندگان متعلّق به دوره ها و فرهنگ های متفاوتی باشند، پاسخ به این دو پرسش بعید است یکی باشد. مقصود شکسپیر در هملت آن چیزی نیست که خوانندگان دوره جدید از آن می فهمند، مگر اینکه خوانندگان متشکّل از نظریه پردازان متخصص هرمنوتیک باشند. اگر خوانندگان، معاصر مؤلّف باشند، پاسخ ها به احتمال زیاد باهم مطابقت دارند. بنابراین، مؤلّف و خوانندگان از روح کلیسایی برخوردارند، حتی اگر آنان از قدرت خلّاقه یکسانی برخوردار نباشند.

هنگامی که شلایر ماخر با این باور که اندیشه و بیان آن یکی هستند، قصد بازسازی معنای لفظی متن را داشت، به این پرسش که «متن برای خوانندگان فرهیخته معاصر آن چه معنایی دارد» پاسخ می گفت. هنگامی که بر پایه این باور که لازم نیست اندیشه مؤلّف عین بیان آن باشد و می کوشید اندیشه مؤلّف را بازسازی کند، به این پرسش که «مراد مؤلّف از متن چیست؟» پاسخ می گفت. چگونه می توانیم مراد شکسپیر را (یعنی آنچه را او در ذهن داشته است) بدانیم؟ آیا می توانیم مراد شکسپیر را به همان صورتی بفهمیم که مقصود یک شخص معاصر را که با وی در حال گفت وگو هستیم، می فهمیم؟ ذهن ما کاملاً با ذهن شکسپیر تفاوت ندارد؛ میان ما «قرابت معنوی» وجود دارد. اگر دانش کافی در مورد زندگی و آثار او به دست آوریم، می توانیم خیال پردازانه پا جای پای او بگذاریم و به بازآفرینی اندیشه او بپردازیم. پا جای پای دیگری گذاشتن ممکن است. رمان نویسان اغلب چنین می کنند. این که برای انجام این کار لازم است از اندیشه کسی آگاهی داشته باشیم، محل تردید است. می دانیم که سگ استخوان می خواهد، بدون اینکه خیال پردازانه این خواست او را در خود باز آفرینیم.

۳. دیلتای

ویلهلم دیلتای (Wilhelm Dilthey) آشنایی با هرمنوتیک را وامدار آموزش خود در باب الهیّات است، اما او از هرمنوتیک برای پاسخ به این پرسش که «علوم اجتماعی یا علوم انسانی چه تفاوتی با علوم طبیعی دارند» استفاده کرد. در حالی که علوم طبیعی به تبیین (erklaren) [پدیده های طبیعی [می پردازد، علوم اجتماعی به فهم (Verstehen) [متون و عناصر فرهنگی] راه می برد. عالمان اجتماعی نه تنها متون و سخنان را می فهمند، بلکه هرگونه «عینیت»(۱۲) یا «بیان»(۱۳) معناداری از زندگی انسانی، مانند نشانه ها، کنش ها، زندگی خود و دیگران، نقاشی ها، نهادها، جامعه ها و رویدادهای گذشته را می فهمند.

دو نوع فهم وجود دارد: نوع نخست، فهم بیان های ساده از قبیل یک گفتار، یک کنش یا نشانه ترس است. در اینجا، هیچ گونه شکاف و فاصله ای میان بیان و تجربه(۱۴)ای که بیان می شود، وجود ندارد؛ [یعنی [آن را مستقیما بدون هیچ گونه استتناجی می فهمیم. چنین فهمی واسطه مشترک میان «من» و «تو»، یعنی «روح عینی»(۱۵) را که در درون آن بیان و فهم صورت می گیرد، پیش فرض قرار می دهد: زبان و فرهنگ مشترک.

نوع دوم «صورت های برتر فهم»اند که به کل های پیچیده ای همچون زندگی یا اثر هنری می پردازند. یک جزء دارای معنایی(۱۶) است که از رهگذر فهم ابتدایی درک می شود. یک کل دارای مفهومی(۱۷) است که از ترکیب منظم اجزای آن به دست می آید و از رهگذر فهم برتر(۱۸) درک می شود. ناکامی فهم ابتدایی اغلب باعث فهم برتر می گردد. اگر من به طور مستقیم نتوانم کنش شخصی را بفهمم، [در آن صورت] فرهنگ یا زندگی وی را به عنوان یک کل بررسی می کنم. اگر قادر به فهم جمله ای نباشم، چه بسا به تأویل کل کتاب بپردازم.

اغلب وقتی فهم ابتدایی با شکست مواجه می شود، به این دلیل است که شخص مؤلّفِ یک متن، یک نشانه یا یک عمل غیرعادی است و با معیارهای متعارف روح عینی قابل فهم نیست. برای فهم آنچه مؤلف می گوید یا انجام می دهد، لازم است او را در حالت فردیت(۱۹) وی بفهمیم. بنابراین، فهم برتر معمولاً متضمّن فهم فردهای مستقل است، نه صرفا فهم عام متناسب با زندگی روزمرّه. من همچنین خودم را می فهمم؛ با فهم ابتدایی و بدون توسّل به بیانات خودم بی واسطه می فهمم که گرسنه، حسود و مانند آن هستم. از طریق فهم برتر، خودم و زندگی ام را به عنوان یک کل درمی یابم. ناکامی فهم بی واسطه چه بسا دوباره فهم برتر را برانگیزد: از خود می پرسم چگونه می توانم حسود باشم یا چگونه توانسته ام این کار را انجام دهم؟ در فهم برتر از خود، از فردیت خودم، یعنی از آنچه مرا از دیگران متمایز می سازد، آگاه می شوم.

دیلتای در دهه ۱۸۹۰ روان شناسی را بنیاد علوم اجتماعی دانست. بعدها هرمنوتیک جای روان شناسی را گرفت. آنچه در علوم

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *