تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل درسهایی از سرگذشت مادر بزرگوار امام زمان علیه السلام؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل درسهایی از سرگذشت مادر بزرگوار امام زمان علیه السلام انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 74 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل درسهایی از سرگذشت مادر بزرگوار امام زمان علیه السلام:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل درسهایی از سرگذشت مادر بزرگوار امام زمان علیه السلام آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل درسهایی از سرگذشت مادر بزرگوار امام زمان علیه السلام با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل درسهایی از سرگذشت مادر بزرگوار امام زمان علیه السلام از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل درسهایی از سرگذشت مادر بزرگوار امام زمان علیه السلام، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل درسهایی از سرگذشت مادر بزرگوار امام زمان علیه السلام :

مقدمه

پیگیری سرگذشت حیرت انگیز «نرجس خاتون» یکی از مصادیق بارز این آیه است: «لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی الْأَلْباب»[۱] «به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است.» که برای نسل جوان، به ویژه دختران، آموزه های بی نظیری دارد.

در این نوشتار سعی شده است ضمن آشنایی با این بانوی کرامت، درسها و پیامهای سرگذشت ایشان را ارائه کنیم.

جناب نرجس خاتون، همسر امام حسن عسکری(ع) و مادر بزرگوار امام زمان(ع)، شاهزاده ای رومی بود و برای آنکه شناسایی نشود، سوسن، صیقل، ریحانه و ملیکه[۲] نیز نامیده می شد. پدرش «یشوعا» پسر قیصر روم شرقی و مادرش، از نوادگان شمعون (یار حضرت مسیح(ع) و وصی او) به شمار می رفت.

از امام هشتم (ع) پرسیدند: قائم شما اهل بیت کیست؟ فرمود: «الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی ابْنُ سَیدَهِ الْإِمَاءِ یطَهِّرُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ مِنْ کلِّ جَوْر؛[۳] چهارمین فرزند از فرزندان من و پسر سید کنیزان است. خداوند توسط او زمین را از هرستمی پاک خواهد کرد.»

این دختر سعادتمند و یگانه همسر امام حسن عسکری (ع) با اینکه در کاخ زندگی می کرد، چنان پاک و با عفّت بود که از حیث اخلاق و رفتار به خانواد مادری اش شباهت داشت و همچون جدّش شمعون با الهام از حضرت عیسی و مریم(ع)، سرشار از معنویت و پاکی بود.

این دختر نجیب، همواره دوست داشت با خانواده ای پاک و موحّد وصلت کند و خداوند او را یاری کرد تا به طور معجزه آسایی، خود را به امام حسن عسکری(ع) برساند. هنگامی که به خان امام هادی(ع) وارد شد، حضرت وی را به خواهرش «حکیمه خاتون» سپرد تا آموزه های اسلام را به او تعلیم کند.

مادر امام عصر (ع)

«محمد بن عبد الجبار» روایت می کند: به محضر سرورم امام حسن عسکری (ع) عرض کردم: ای پسر رسول خدا! جانم به فدایت باد! من دوست دارم بدانم بعد از شما امام و حجت خدا بر بندگان کیست؟ فرمود: «إِنَّ الْإِمَامَ وَ الْحُجَّهَ بَعْدِی ابْنِی سَمِی رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ کنیهُ الَّذِی هوَ خاتِمُ حُجَجِ اللَّه؛ امام و حجت خدا بعد از من، فرزند من است، که همنام رسول خدا و هم کنی آن حضرت می باشد. او [پایان بخش و] آخرین حجج الهی [و خلیفه از خلفای پروردگار] است.»

پرسیدم: مادرش چه کسی خواهد بود؟ فرمود: «مِنْ اِبْنَهِ ابْنُ قَیصَر مَلَک الرُّوم، ألا أنَّهُ سَیولَدُ وَ یغِیبُ عَنِ النَّاسِ غیبَهً طوِیلَهً ثُمَّ یظْهَرُ؛ از دختر پسر قیصر، نو امپراطور روم. آگاه باش که او در آینده ای نزدیک متولد می شود، و بزودی غایب می شود از میان مردم، غیبتی طولانی سپس ظاهر می شود.»[۴]

نرجس در حدیث لوح

«جابر بن عبد الله انصاری» می گوید: به محضر حضرت فاطمه زهرا وارد شدم تا ولادت حسین(ع) را تهنیت گویم که ناگاه صحیفه ای در دست آن حضرت دیدم. عرض کردم: ای سرور زنان! این صحیفه ای که در دست شما می بینم، چیست؟ فرمود: اسامی ائمّه از فرزندان من در آن است، گفتم: آن را به من بدهید تا در آن بنگرم. فرمود: ای جابر! اگر منهی نبود، چنین می کردم؛ ولی نهی شده است که جز پیامبر یا وصی و یا اهل بیت به آن دست بزند؛ ولی به تو اجازه داده می شود که روی آن را بنگری و بدانی. جابر می گوید: آن را تا آنجا خواندم که به نام مادر دوازدهمین وصی رسول خدا(ص) رسیدم. در آن نوشته بود: «…. أَبُو الْقَاسِمِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ هُوَ حجَّهُ اللَّه تَعَالَی عَلَی خَلْقِهِ الْقَائِمُ أُمُّهُ جَارِیهٌ اسْمُهَا نَرْجِسُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِمْ أَجمَعِینَ؛[۵] ابو القاسم فرزند حسن و او حجّت خدا بر خلقش می باشد. مادرش جاریه ای به نام نرجس، صلوات الله علیهم اجمعین است.»

هجرت برای خوشبختی

«بشر بن سلیمان» از فرزندان «ابو ایوب انصاری» یکی از یاران و همسایگان امامین عسکریین(ع) در شهر سامرا می گوید: روزی کافور، غلام امام هادی(ع) نزد من آمد و مرا به محضر حضرت دعوت کرد. چون خدمت حضرت رسیدم، فرمود: ای بشر! تو از اولاد انصار هستی.[۶] دوستی شما نسبت به ما اهل بیت(ع) پیوسته برقرار بوده است و فرزندان شما آن را از همدیگر به ارث می برند و شما مورد اعتماد ما می باشید. می خواهم تو را امتیازی بدهم که در مقام دوستی با ما بر سایر شیعیان پیشی گیری و رازی را با تو در میان می گذارم.

سپس نام زیبایی به خط و زبان رومی مرقوم فرمود و سر آن را با خاتم مبارک مهر کرد و کیس زردی که دویست و بیست اشرفی در آن بود، بیرون آورد و فرمود: این را گرفته، به بغداد می روی و صبح، فلان روز در کنار پل فرات می ایستی. چون کشتی حامل اسیران نزدیک شد و اسیران را دیدی، می بینی بیش تر مشتریان، فرستادگان اشراف بنی عباس و برخی از جوانان عرب می باشند. در این موقع مواظب شخصی به نام «عمر بن زید» برده فروش باش که کنیزی را با اوصافی مخصوص که از جمله دو لباس حریر پوشیده و با حفظ حجاب، خود را از دسترسی مشتریان نگه می دارد به مشتریان عرضه می دارد.

در این وقت صدای نال او را به زبان رومی از پس پرد رقیقی می شنوی که بر اسارت و هتک احترام خود می نالد. یکی از مشتریان به «عمر بن زید» خواهد گفت: عفّت این کنیز رغبت مرا به وی جلب نموده، او را به سیصد دینار به من بفروش! کنیزک به زبان عربی می گوید: اگر تو حضرت سلیمان و دارای حشمت او باشی، من به تو رغبت ندارم. بیهوده مال خود را تلف مکن! فروشنده می گوید: پس چاره چیست؟ من ناگزیرم تو را بفروشم. کنیز می گوید: چرا شتاب می کنی؟ بگذار خریداری پیدا شود که قلب من به وفاداری و امانت وی آرام گیرد.[۷]

در این هنگام نزد فروشنده برو و بگو: من حامل نام لطیفی هستم که یکی از اشراف به خط و زبان رومی نوشته و کرم و وفا و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است. نامه را به کنیز نشان بده تا دربار نویسند آن بیاندیشد. اگر به وی مایل گردید و تو نیز راضی شدی، من به وکالت او کنیزک را می خرم.

بشر بن سلیمان می گوید: طبق رهنمودهای امام(ع) عمل کردم و همانطور شد که امام(ع) پیش بینی کرده بود. جلو رفته، خود را معرفی کردم و نامه را به آن کنیز نشان دادم.[۸]

معرفت به مقام اهل بیت(ع)

چون نگاه آن دختر اسیر به نام حضرت افتاد، اشک در چشمانش حلقه زد و به شدت گریست. گویی که منتظر همان لحظه بود. سپس به عمر بن زید رو کرد و گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش! من وارد معامله شدم و در تعیین قیمت او با فروشنده گفتگوی بسیار کردم تا به همان مبلغ که امام(ع) به من داده بود، راضی شد. من پول را به وی تسلیم کردم و با کنیز که خندان و شادان بود، به محلی که در بغداد اجاره کرده بودم، آمدیم. در آن حال، با بی قراری زیاد نام امام هادی(ع) را از جیب بیرون آورده، می بوسید و روی دیدگان خود می نهاد و بر بدن و صورت می کشید. من گفتم: عجبا! نامه ای را می بوسی که نویسند آن را نمی شناسی! گفت: ای درماند کم معرفت! به مقام فرزندان پیامبران گوش فرا ده و دل سوی من بدار. من ملیکه، دختر یشوعا، پسر قیصر روم هستم. مادرم از فرزندان حواریین است و به شمعون، وصی حضرت عیسی(ع) نسب می رسانم. بگذار داستان عجیب خود را برایت نقل کنم.

جد من قیصر می خواست مرا که سیزده سال بیش تر نداشتم، به برادرزاده اش تزویج کند. سیصد نفر از رهبانان و کشیشان نصارا از دودمان حواریین عیسی بن مریم(ع) و هفتصد نفر از اعیان و اشراف و چهار هزار نفر از امرا، فرماندهان، سران لشکر و بزرگان مملکت را جمع کرد. آنگاه تختی آراسته به انواع جواهرات را روی چهل پایه نصب کرد. پسر برادرش را روی آن نشاند. صلیبها را بیرون آورد و اسقفها پیش روی او قرار گرفتند و انجیلها را گشودند. ناگهان زلزله ای عجیب آمد، صلیبها از بلندی بر روی زمین فرو ریخت و پایه های تخت درهم شکست. کاخ لرزید و هر کسی که روی تخت نشسته بود، سرنگون شد. خود امپراطور و پسر عمویم با حالت بیهوشی از بالای تخت بر روی زمین افتادند و رنگ صورت اسقفها دگرگون گشت. سخت لرزیدند و وحشت عجیبی حاضران را فرا گرفت. یکی از کشیشان بزرگ به حضور امپراطور آمد و عرض کرد: پادشاها! ما را از مشاهد این اوضاع منحوس که نشان زوال دین مسیح و مذهب پادشاهی است، معاف بدار؛ جدم نیز اوضاع را به فال بد گرفت. با این حال، به اسقفها دستور داد تا پایه های تخت را استوار کنند و صلیبها را دوباره برافرازند.

این بار امپراطور تصمیم گرفت که مرا به همسری برادرزاد دیگرش درآورد، و با خود گفت: شاید این حادث زلزله برای آن بود که ملیکه همسر برادرزاد اوّلی نگردد؛ بلکه همسر برادرزاد دومی شود، پس دستور داد مجلس را مثل سابق آراستند. دربانان و خدمتکاران در جایگاهی مخصوص قرار گرفتند، تخت مخصوص را نیز در جای خود گذاشتند. روحانیون برجست مسیحی با دست گرفتن شمعدانها و لباسهای مخصوص، در کنار تخت قرار گرفتند. پسر عموی دیگرم بر تخت مخصوص نشست. همین که مراسم عقد شروع شد و کشیشان خواستند عقد بخوانند، بار دیگر زلزله رخ داد و حاضران پریشان شدند. رنگها پرید، مجلس به هم ریخت و تختها واژگون شد. امپراطور و برادرزاد دومی از تخت بر زمین افتادند و همگی وحشت زده از کاخ بیرون آمده، به خانه های خود رفتند.

امپراطور بسیار ناراحت شد و در اندوه فرو رفت و لحظه ای این دو حادث عجیب را فراموش نمی کرد. چون بزرگ اسقفها این صحنه را مشاهده کرد، رو به جدم کرد و گفت: پادشاها! ما را از مشاهد این اوضاع منحوس که نشان زوال دین مسیح و مذهب پادشاهی است، معاف بدار!

جدم باز اوضاع را به فال بد گرفت. پس مردم پراکنده گشتند و جدم با حالت اندوه به حرم سرا رفت و پرده ها بیفتاد.

شیرین ترین رؤیا

حضرت نرجس در ادامه فرمود: شبی در خواب دیدم که حضرت عیسی(ع) و شمعون، وصی او، و گروهی از حواریین در قصر جدم قیصر، اجتماع کرده اند و در جای تخت، منبری که نور از آن می درخشید، قرار دارد. چیزی نگذشت که پیغمبر خاتم و داماد و جانشین او و جمعی از فرزندان وی وارد قصر شدند. حضرت عیسی (ع) به استقبال شتافت و با حضرت محمد(ص) روبوسی کرد. پیامبر (ص) فرمود: یا روح الله! من به خواستگاری دختر وصی شما شمعون، برای فرزندم آمده ام و در این هنگام به امام حسن عسکری(ع) اشاره نمود. حضرت عیسی(ع) به شمعون نگاه کرد و گفت: شرافت به سوی تو روی آورده است. با این وصلت مبارک موافقت کن! او گفت: موافقم.

پس محمد(ص) بالای منبر رفت و خطبه ای انشا فرمود و مرا برای فرزندش تزویج کرد، سپس حضرت عیسی (ع) و فرزندان خود و حواریون را گواه گرفت.

بعد از این رؤیای شیرین از خواب بیدار شدم؛ ولی ماجرای این خواب را به هیچ کس و حتّی جدم نگفتم، مبادا به من آسیبی برسانند؛ ولی شب و روز در فکر این خواب عجیب بودم، و با خود می گفتم: من در این جا، و امام حسن عسکری(ع) در شهری بسیار دور. چگونه به خان او راه می یابم؟ محبّت امام عسکری(ع) سراسر دلم را پر کرده بود. تنها به او می اندیشیدم تا اینکه بیمار و رنجور شدم. تمام پزشکان روم را به بالین من آوردند؛ ولی معالج آنها بی نتیجه ماند؛ چراکه بیماری من، جسمی نبود! کم کم لاغر و رنجور گشتم و بیماری ام سخت شد.[۹]

اندیشه های ارزشمند و معنوی

اغلب دختران آرزوهای فراوان مادی و ظاهری دارند؛ رسیدن به رفاه، داشتن همسری با جایگاه اجتماعی بالا، خان مجلل و تشریفاتی، رسیدن به یک زندگی ایده آل و… ؛ امّا ملیکه، این شاهزاد سعادتمند، افکار ارزشمند و معنوی را در سر می پروراند.

او در ادام خاطرات خود می گوید: روزی پدرم که از زنده ماندن من ناامید شده بود، به من گفت: آیا هیچ آرزویی داری تا آن را برآورم؟ گفتم: آرزویم این است که به زندانیان مسلمان

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *