توضیحات
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل در جستجوی نسخ کتاب شاهزاده و زاهد :
چکیده
در شهرهاله آلمان، نسخه ای خطّی از روایت عربی بلوهر و بیوذسف به دست آمد که ادوارد رهاتْسِک آن را از عربی به انگلیسی ترجمه کرد و در نشریه انجمن آسیایی سلطنتی (لندن، ۱۸۹۰ م) به چاپ رسید. یکی از شرق شناسان بر آن است که روایت عربی مذکور به صورت مستقیم از یک نسخه اصلی پهلوی ترجمه شده، و دیگری بر این عقیده است که این روایت نثری، مأخوذ از روایت منظوم یک فرد مسلمان است. آن چه در زیر می آید، ترجمه فارسیِ حکایتِ یاد شده بلوهر و بیوذسف است. ترجمه از برگردان انگلیسیِ ادوارد رهاتسک صورت گرفته است.
کلید واژه: روایت عربی بلوهر و بیوذسف، دستنویس هاله آلمان.
مقدّمه مترجم
روایت بِلَوْهَر و بوذاسْف از داستان های پرآوازه در ادبیات و عرفان ایران است. این روایت در عین حال در تار و پود ادبیات و عرفان اروپا و فرهنگ های دیگر نیز تنیده شده و درمهاجرت و گردش خود بدل به چهار راهی فرهنگی شده است که کاروانهای ملّت های بسیار از آن گذر کرده و می کنند. امّا با همه آوازه روایت، داستان در خود ایران و میان فارسی زبانان به اندازه کافی شناخته شده نیست و از آن بدتر، آگاهی چندانی بر نقش آفرینی آن در فرهنگ های دیگر وجود ندارد.
یک علّت این وضعیت، شاید دردست نبودن متنی فارسی از بِلوهر و بوذاسْف تا چندی پیش باشد. این مشکل در سال ۱۳۸۱ با انتشار کتاب بِلوهر و بُیوذَسْف به کوشش محمّد روشن و از سوی مرکز نشر میراث مکتوب تاحدّی برطرف گردید. اثبات وجود متنی به زبان فارسی و انتشار آن برای اولین بار به خودی خود گامی به جلو در پژوهش های تبارشناختی روایت است.
امّا واقعیت این است که متن انتشاریافته، که از روی تنها یکی از دو نسخه موجود فارسی صورت گرفته است،۱ آن قدر دچار کاهش و به ویژه افزایش های بی رویه و نامربوط گردیده است که شناختن چهره اصلی اثر را در آن مشکل می کند. نیز، به دلیل وجود افزوده های فراوان، که در شرح های موجود و قدیمی تر جایی ندارند، متنی مشکل و متکلّف فراهم شده است که باید پذیرفت، خواندن آن خواننده عادی را خوش نمی آید و کمتر ممکن است از صفحات نخستین کتاب جلوتر رود.
اینجانب با ارائه مقاله ای ذیل عنوان «بلوهر و بوذاسف: گذرگاهی فرهنگی» به دومین همایش پژوهش های زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت مدرّس، کوشیدم تا با معرفی نسخه های موجود، خود روایت، سیر آن در فرهنگ اروپا و جایگاه آن در ادب ایران اطلاعات اوّلیه ای درباره کتاب به دست دهم و به یاری دلالت های درون متنی موجود در شرح یونانی، ایرانی بودن اصل روایت را ثابت کنم.
هم چنین در مقاله مفصّل دیگری که در دوّمین کنگره بین المللی نقش و جایگاه تمدن تورانی در دانشگاه متناس در بیشکک، پایتخت قرقیزستان (۱۵۱۳ مهر ۱۳۸۳) ارائه داده ام، علاوه بر معرفی نسخه تازه انتشاریافته فارسی، با کمک شواهد درون متنی آن در تأیید اصل ایرانی اثر استدلال نمودم.
اینک در ترجمه ای که به دنبال می آید، برگردانی از ترجمه انگلیسی نسخه ای عربی را تقدیم می کنم که به دلیل این که در یک نسخه خطی در شهر هاله۲ آلمان یافت شد، به نسخه هاله معروف است. با این اقدام هم خواسته ام شرح دومی را در کنار نسخه منتشره توسّط استاد محمّد روشن به دست دهم تا دستیار مطالعات پژوهشگران در مورد اثر باشد، و هم متنی بدون اضافات در اختیار خواننده بگذارم و رغبت خواندن آن را برانگیزم.
در برگردان متن، تمام تلاشم آن بوده است که آن را آنچنان که هست بنمایانم. زبان متن در بیشتر جاها بسیار فصیح و شاعرانه است و گاه آن چنان به ایجاز می رسد که فهم سخن ممکن است دشوار شود. در مواردی نیز، جملات آن قدر طولانی می شوند که رشته کلام ممکن است از دست به در رود. تلاش کرده ام با اعراب گذاری، خواندن متن را آسان تر کنم. در چند جای نیز خود متن ابهام دارد. بزرگترین اشکال این متن آن است که برگ یا برگ های پایانی آن افتاده و ناتمام است.
عبارات درون قلاب [ ] از مترجم انگلیسی است. برخی از آنها را وی برای کمک به خواننده در موارد ایجاز آورده است. در موارد اندکی، که در انتقال مفهوم برای خواننده ایرانی مشکلی وجود نداشت، این افزوده ها را ترجمه نکردم، امّا بقیّه را نگاه داشته ام. در مواردی نیز مترجم انگلیسی از متن، خوانِشی بودایی کرده است و با علامت پرسش آورده است. برای مثال، در تمام موارد، مقابل عبارت «آیین» افزوده «[بودایی؟]» گذاشته است. اینگونه موارد تفسیری نیز ترجمه نشده اند. ترجمه انگلیسی مربوط به دوره ای است که پژوهش های مربوط به داستان هنوز پیشرفت چندانی نکرده بود. شماره های درون قلاب به صفحات نشریه ای که این متن در آن چاپ شده است، ارجاع می دهند.
منبع متن نشریه انجمن آسیایی سلطنتی، لندن، ۱۸۹۰ م است و توسط ادوارد رِهاتْسِک از عربی به انگلیسی برگردان شده است.
حوزه مطالعات ایران شناسی از پژوهش در مورد این روایت، و تأثیرات ژرفی که بر فرهنگ و ادب ایران و سایر ملت ها گذاشته است، سود بسیار خواهد برد.
مقدمه متن انگلیسی۳
[۱۱۹]
این واقعیت قابل توجّه که بودا به صورت رسمی در فهرست قدّیسان کلیسای مسیحی گنجانده شد، به خودی خود توجّه زیادی را به کتابی که این نتیجه عجیب مرهون آن است، جلب نموده است. این کتاب، که رُمانسْی۴ به زبان یونانی است، و بر شرح بودایی ناشناخته ای از زندگی بودا استوار است۵، در برخی از دست نوشته های بعدی به قدّیس یوحَنای دمشقی۶ منسوب شد و این نظری بود که دانش پژوهان تا انتشار تک نگاری استادانه م. ه . زوتنبرگ ملاحظاتی بر کتاب بارِلعام و یَهوشافات۷ داشتند. او در آن کتاب ثابت می کند که یوحنایی که مؤلف رمانس است یوحنای دمشقی نبود، بلکه راهبی بود از دیرسابِه قدّیس نزدیک اورشلیم که آن را در آغاز سده هفتم میلادی۸ به کتابت درآورد. این رمانس که شخصیت اصلی آن، هرچند در واقع بودا، با چنان قوّتی عواطف مسیحیان را جلب نمود که او را به مقام قدّیس بالا بردند، در کنار شرحی از زندگی و شخصیت قهرمان، دربردارنده تعدادی افسانه است که برخی از آنان در کتاب جاتَکَه۹ بودایی یافت شده، درحالی که منبع برخی دیگر هنوز ناشناخته مانده است. با این توضیح، تعیین قدیمی ترین صورت داستان از اهمیت بزرگی برخوردار می شود. اکنون پذیرفته می شود که روایت های متعدد آن در زبان های مختلف اروپایی (که فهرستی از آن در کتاب من داستان های تولّد بودا۱۰ جلد ۱، صفحات ۹۵ به بعد داده می شود) از متن یونانی یوحنای سابه قدّیس گرفته شده اند [۱۲۰]هم چنین روایتی عربی به نثر وجود دارد که فردی مسیحی آن را نوشته است و م. زوتنبرگ نشان داده است که آن نیز بر اساس متن یونانی است (متن پیش گفته، صفحات ۷۹ ۸۱). این متن در شعری عربی نوشته یک مسلمان مورد تقلید قرار گرفت و این شعر که اکنون گم شده است به نوبه خود، نگارش اثری عِبری به نثر را باعث شد که شاهزاده و زاهد نام دارد.
دکتر فریتز هومل۱۱ در کنگره شرق که در ۱۸۸۸م در وین برگزار شد، مقاله ای درباره نسخه عربی منثوری از داستان خواند که فردی مسلمان آن را نوشته است، و دکتر بِلو۱۲ قبلاً در ۱۸۵۸م آن را از روی دست نوشته ای در مالکیت «انجمن شرقی آلمان۱۳» توصیف نموده بود. درصورت جلسات کنگره، دکتر هومل متن این نسخه را نیز با عنوان شاهزاده و زاهد، که باور دارد به صورت مستقیم از یک نسخه اصلی پهلوی ترجمه شده و به طور کامل از رمانس یونانی مستقل باشد، منتشر نمود. از طرف دیگر، م. زوتنبرگ بر این نظر است که این شرح نیز بر اساس شعر عربی گفته شده در بالاست. این اثر اکنون به زبان انگلیسی در شرحی از آقای رهاتسک، اهل بمبئی، به خوانندگان تقدیم می شود و در دنباله آن، البته متن عربی به صورتی که توسط دکتر فریتز هومل منتشر شد، داده می شود.۱۴
ضرورتی ندارد که هم به سودمندی و هم بهره این کار که برای آن مدیون آقای رهاتسک هستیم، اشاره شود. این متن البته نمی تواند بر این پرسش هنوز حل ناشده که چه وقت و در کجا قهرمان داستان، بودا، در زمره قدّیسان مسیحی درآمد، نوری بیفکند، امّا از نظر دو مسأله دیگر که در انتظار حل شدن هستند، یعنی مهاجرت اولیه خود رمانس و رابطه افسانه های آن با داستان های جاتکه بودایی، از بزرگترین اهمیت برخوردار است.
در اینجا توجّه را به بحث بسیار جالبی از تاریخ رمانس جلب می کنم که [۱۲۱ [توسّط م. امانوئل کُسکین۱۵ در دوره مسایل تاریخی۱۶ برای اکتبر ۱۸۸۰م از منظری اکیداً کاتولیکی نوشته شده است. مقاله پرفسور ماکس مولر در مورد آن در مقالات منتخب او، و خلاصه نویسی خودم در مقدّمه بر کتابم داستان های تولد بودا را نیز می توان نام برد.
ت. و. ریس دیویدز۱۷
کتاب شاهزاده و زاهد
بسم اللّه الرحمن الرحیم
این کوتاه شده ای از کتاب یکی از حکیمان برجسته هندوستان است. کتابی است با تلمیحاتِ شیوا، آموزه های دلپذیر، و معانی زیبا. ان شاءاللّه که از آن بهره مند گردیم. آمین!
مؤلّف آن آورده است که در کشورِ هندوستان پادشاهی بزرگ بود که بر اثر عشق شدیدش به دنیا، چنان از تأمل در باب ابدیت، به [امور] پادشاهیش روی گردان شد که کسی را جرأت نبود از او خطایی بجوید. او پیروان آیین را رانده، و پیروانِ اَصنام را گرد می آورد. روزی جویای فردی از اهل دربارش شد که عادت به مشورتِ هرروزه با او داشت. او را گفتند که همانا وی ترکِ دنیا، اهل و اولاد و اموال کرده، و به زاهدان پیوسته است. شاه را این خبر به غایت گران آمد. همان دم در پی او فرستاد و با آمدنش، در هیأتِ زاهدان، این چنین موردِ سرزنش قرار داد: تو که از خواصِ مُلکِ من بوده ای، جانت را پَست کرده، از اهل و اولاد بریده و باطل را پیش گرفته ای.
زاهد پاسخ داد: ای شاه! هرچند تو را در قبال من وظیفه ای نباشد، در عین حال بر تو فرض است بدونِ خشم سخنانم را شنیده، و آنگاه هر جور مناسب بدانی عمل کنی؛ زیرا که خشمْ خصمِ عقل است، و حجابی است میان [۱۲۲] او که زیر تأثیر آن است، و میان آن چه باید بشنود و بفهمد. شاه پاسخ داد: بگو!
آن گاه زاهد ادامه داد: آیا آثار گناهی که مرا متهم به آن می نمایی بر من می افتد یا بر تو؟ گفت: بر تو و برمن؛ زیرا هرگاه کسی بخواهد دست به خودکشی زند، من نبایست راه را بر او باز بگذارم که چنین کند. نابودی زندگی او در نظرِ من مانندِ نابودیِ زندگیِ هر انسانِ دیگری است، زیرا من مدّعی و قاضی له و علیه او هستم. براین اساس، بر تو داوری کرده و تو را برای نابودی زندگی یکی از رعایایم که زندگی خودِ تو باشد، تنبیه می کنم؛ برای خسارت و اندوهی که بر اهل و اولادت وارد می کنی.
زاهد در پاسخ گفت: گمان ندارم بتوانی جز با حجّت مرا تنبیه کنی، و حجّت را تنها قاضیان، توانِ تصدیق دارند. گرچه اکنون هیچ داورِ انسانی را توان رنجه تو نیست، خود دوتای آنان را مالکی، که مایلم به حکم یکی از آنان گردن گذارم. پرسید: کیانند آن دو؟ زاهد ادامه داد: او که به حُکمش گردن خواهم گذارد عقلِ توست، و آن که مایلم از او معاف گردم، غضبِ توست.
شاه پاسخ داد: بگو آن چه می خواهی، امّا مرا قدری خبر ده، و بگو از چه هنگام بر این عقیده بوده ای و چه کس تو را بدان یاری کرده است؟
زاهد ادامه داد: از بابِ خبر، آن است که در سالهای جوانی سخنی شنیدم که در گوشِ جانم افتاد، و هم چون بذری شد افشانده؛ سپس رشد کرد و شاخ و برگ داد تا درختی شد که می بینی. یعنی، شنیدم که سخن رانی می گوید: نادانان چیزی را که هست، نیست، و آنچه را که نیست، چیزی می پندارند. آن کس که آنچه را که نیست خوار نشمارد، آنچه را که هستْ نخواهد یافت. آن کس که برای آنچه که هست نَنْگرد، جانش از ترکِ آن چه که نیست خرسند نخواهد شد. آن چه هست ابدیت است، و آن چه نیست دنیاست. این گفته بر من اثر نهاد، امّا خودِ گفته، و انگیختگی ناشی از آن، و تأمّلِ بر آن، مغلوبِ شهوات شدند تا دنیا را، آن گونه که در حماقتم می پنداشتم، چیزی دیدم، حال آن که نیست است؛ زیرا که به من نشان داد حیاتش مرگ، ثروتش فقر، شادی اش اندوه، سیری اش گرسنگی، عافیتش بیماری، تواناییش ضعف، [۱۲۳] عزّتش پستی، و لذّتش دَرد است. و چرا نباید حیاتش مرگ باشد، وقتی که گرایش حیات در آن به سوی مرگ است؛ و چرا ثروتش نیازِ شدید نباشد وقتی که هیچ کس چیزی از آن بدونِ نیاز به چیزِ دیگر فراچنگ نمی آرد تا آن را قابل استفاده سازد، همان طور که صاحبِ حیوان، نیازمندِ غذا برای آن، قیمت برای آن، مکانی برای بستنِ آن، و وسایلی برای آن است. پس، برای استفاده از تمام این چیزها او نیازمند چیزِ دیگری است، به گونه ای که وقتی نیاز برطرف شود، و هیچ چیز از اهل و اولاد و اموالش، و از ضرورت، بر سرش نبارد، نیازهای دیگر احاطه اش می کنند و چگونه شادیش اندوه نباشد، وقتی که در انتظارِ هرکسی نشسته است که شادمانی دنیا از آن بر او در رسیده است تا با اندوه در تعاقبش باشد؛ و نه هیچ کس معتادِ امنِ دنیاست تا هنگامی که رویدادی سرورآمیز را تجربه می کند، این تجربه مصیبتی برایش نیارد. پس اگر به نحوی غیر قابل اجتناب لازم می شود از اهل و عیال، اولاد و اموال گسست، و این جدایی به اجبار به طُرقی صورت می گیرد که با بدی های زیادی همراه است، آیا ارزشمندتر نیست، با توجّه به آنچه هم اینک گفته آمد، که انسانِ فهمیده آنها را به اختیار رها کند، پیش از آن که یکی از طرقِ تازه گفته شده، که اغلب روی می دهند، بر سرش بیایند، و او نبایستی اندوهگین باشد اگر آن [سعادت دنیوی[ را به دست آورده باشد، و نه برعکس، آرزوی آن را کند، و طمعِ را در دل بپرورد اگر به دستش نیاورده باشد؟ و چگونه انباشتگیش گرسنگی نباشد وقتی که بدن را می گدازد، و اگر آبی نیابد که بدانش فرو نشاند، جسمش را به تحلیل می برد، و اگر آن را بخوردن و نوشیدن از تحلیلِ جسمش باز بدارد، این توانی برای تکرارِ گداختنی مشابه خواهد بود؛ و عادتِ سیریْ ضعفِ در گرسنگی است. و چگونه عافیتش ناخوشی نباشد، زیرا عافیتش به تعادلِ اخلاط گردآمده در یک جا بسته است که در صفاتِ خود متخاصمند؛ و مرتبط تر از هر چیز، و از همه چیز آشکارتر به زندگی خون است. خون مرتبط ترین چیز به مرگ ناگهانی، طاعون، ورم گلو، چرک گلو، . سرطان و به ذات الجنب است [۱۲۴] و چگونه تواناییش ضعف نباشد وقتی که به ضرورت در معرضِ تحلیل است؟ و چگونه عزّتش پستی نباشد وقتی که هیچ گاه در آن عزّتی نمی بینیم جز این که با خواری پایان می یابد و چه پستی ای بدتر از عَزلِ از عزّت؟ و چگونه لذّتش درد نباشد وقتی که توقفِ درد است، و با پایان یافتن در کوتاه ترین زمان، همان دردی به دنبال می آید که تازه متوقف کرده بود، و هنگامی که ما این را در زندگی پادشاهان می بینیم، و پایانِ کار آنان، روزهای عزّت شان را در مقایسه با پستی شان و پستیِ پایان کارشان کوتاه می یابیم.و برجانم سوگند، آن که از دنیا شادی دیده است باید آن را بیشتر خوار بدارد، زیرا چنان ممکن است که در هر روزی خصمِ مال، اهل و عیال، فرزندان، یا کرامت و جسم و جان او شود. چرا نباید دنیایی را خوار بدارم که هر آنچه را می بخشد پس گرفته، به پایان بدی می آرد، آنچه را به کس داده از او می رباید، و رسوایی بر سرش می آرد؛ آن را که بلند می گرداند به زیر می کشد، و اندوهگین می سازد؛ پیوند را با عاشقِ خود می گسلد، و ندامت در پی می آید؛ گمراه می سازد آن را که طاعتِ او می کند، و زبونی سر به دنبال او می گذارد؛ با هرزگی ها دعوت به افتادنِ به دام هایش می کند، و مستلزم فرسودگی و رنج برای خلاصی از آن می شود. معاشرِ غدر است و راه تباهی؛ چارپایی بسیار لرزان است و سفینه ای درهم شکسته، خانه پر از مار، و بیشه پر از ددان درنده. لازم گرفته می شود، امّا ضروریِ هیچ کس نیست؛ معشوقه ای است که دل به کس نمی بازد؛ با همراهش بازی می کند و به او می خوراند، حال آن که تقدیرش را خورده شدن کرده است؛ او را خادمِ خود می کند درحالی که وانمود به خدمتِ او می کند. او را می خنداند، بعد بر او می خندد؛ او را خوار می دارد، و آن گاه موردِ آزارش قرار می گیرد؛ او را می گریاند، بعد برایش می گرید و در حالی که دست خود را برای هدیه ای دراز نموده است، هان! آن را برای گدایی و فقر پیش آورده است؛ تاجی برسر او می بندد، آن گاه سرش را به زیر خاک می کند؛ دستان و پاها را به طلا می آراید، آن گاه بَندِ آهنینی بر آنان می شود؛ آدمی را روزی بر تخت نشانده [۱۲۵] و فردایش به زندان می نشاند. بامدادان تخت زربفت برایش می گسترد، و شباهنگام زمین را زیراندازش می کند. سرایندگان و بازیگران و مدیحه گویان در بَرَش گرد می آرد، آن گاه کسانی را جمع می کند که بر سرش مرثیه بسرایند، بگریند و نوحه بخوانند. اهل و اولادش را مشتاقِ حضورش می کند، سپس آرزویِ غیابش را به دلشان می اندازد. رایحه اش را امروز معطّر و فردا عَفَن می کند. جانش را در بامداد از امید و مُشتش را از هدایای خود پر می کند، و جان و مُشتش را در غروب به یغما می برد. از تبدیلِ کلّی هر چیزی خرسند است و پَست را به جای ممتاز جا می زند. ملّتی را از کمیابی به فراوانی، و نیز از آسایش به فرسودگی، و از گرسنگی به سیری می رساند، و هنگامی که این تبدیلِ معکوس رخ می دهد، فراوانی ربوده می شود، حائلی میان آنان و تغذیه آسان قرار می گیرد، آن چنان که به حقیقتْ تواناییِ پس از وفور از آنان دور می شود، و آنان به طاقت فرساترین کار بازمی گردند.
در بابِ این سخنِ تو، ای شاه! که اهل و اولادم را به نابودی کشیده و آن را تَرک کرده ام، به راستی که من نه آن را نابود و نه ترک کرده ام، بلکه بدان پیوسته، و به آن ]از دیگران] سوا شده ام؛ زیرا من با چشمیْ مسحور می نگریستم، نه فرقی میانِ آشنا با غریبه میانِ دوستان و دشمنان می گذاشتم. امّا هنگامی که چشمی بصیر یافتم، نگریستم و هان! آنانی را که آشنایان، همراهان و برادران می انگاشتم، جانورانِ درنده بودند که اندیشه ای جز بلعیدنِ من یا [ترس از] بلعیده شدن توسّط من نداشتند. فرقشان در نسبتِ فزونیِ تواناییشان بود، برخی در شجاعتْ شیران را ماننده بودند، یا در درنده خوییْ گرگان را، یا سگان را، که گاه از خشم پارس سر داده بودند و گاه به تملّق دَرِ چاپلوسی می کوفتند، و برخی هم در مکر و دزدی روباه را می مانستند؛ نیّت امّا یکی بود هرچند بروزش متفاوت.
شاها! اگر می خواستی وضعِ خودت را بدانی، درمی یافتی که افراد خانواده ات و آنانی که طاعتِ تو می کنند، به تو بدترند از غریبه ها و اشخاص دور؛ امّا در بابِ وضع فعلی خودم، [۱۲۶] آشنایان، برادران و پشتیبانانی دارم که مرا دوست دارند، و من دوستشان دارم، آن چنان که در میان ما عشق است، که نه گُم و نه گسسته می شود. آنان در خدمتِ من، و من در خدمتِ ایشانم، برای پاداشی که از آن کوتاهی نمی شود؛ در نتیجه خدمت هیچ گاه منقطع نمی شود. همه ما در اشتیاقِ آن چیزی هستیم که برخورداریِ مشترک از آن ممکن باشد؛ و نه کسی از میان ما از گردآوردنِ چیزی برای خود که دیگری هم گرد می آرد، بازداشته شده است، به گونه ای که نه ستیزی میانِ ما هست، و نه رشکی در بابِ روشی که کس آن را گرد می آرد. اینان حکیمانِ آیینند که من بدانان پیوسته ام، و در آرزوی سلامتِ روح خود بوده ام هم چنان که آنان بوده اند. امّا آنها که بدانان پشت کرده و از ایشان گسسته ام متابعانِ دنیایند، که نیست است، و به راستی که تو صفات و اعمالش را می دانی. پس اگر شایقی درباره آن چه هست «تو را شرح دهم آماده شنودنِ آن باش».
آن گاه شاه به حکیم گفت: تو چیزی را تمیز نداده، و تنها زبونیِ کوتاه مدت، امیدِ باطل و محرومیتِ بالمآل می اندوزی. از قلمروِ من دور شو، زیرا که تو تباهی.
تولّد شاهزاده، باشد که تأییدات الهی شامل حال او گردد
شاه را در آن ایّام پسری به دنیا آمد و از این بابت بسیار خوشنود شد، زیرا که آرزومندِ داشتنِ اولادِ پسر بود. پس ستاره شناسان و علما را گردآورد تا طالعش معلوم کنند، و آنان خبر دادند که این مولود به مقامی بالاتر از هر شاهی از پادشاهانِ زمین رسد. استادی از میانِ آنان گفت: گمان نمی دارم شأنی که این پسر بدان دست خواهد یافت از نوعی باشد که در دنیا کسب می شود، و بر این اعتقادم که او پیشوایی در آیینِ ریاضت خواهد شد، و در درجه بالایی در آیین در میانِ درجاتِ ابدیت.
با این گفته، سُرورِ شاه از پسر ناپدید گشت؛ پس به دستور وی شهری جداگانه برایش برپا کردند، و برای خدمت به او و تربیتش نگهبانان موردِ اعتماد انتخاب نمود و آنان را به حضور خواست و دستور داد هیچ گاه در میانِ خود [۱۲۷] ذکری از مرگ یا ابدیت، یا آیین و آیینِ ریاضت، و نیز رفتن [ از این جهان] و رجعت بر زبان نیارند؛ و چنانچه دریابند کسی از میان آنان شک و شکایت را به او القا می کند، به طردش از میانِ خود بشتابند، تا از دهانِ خود ذکر آنچه را ممنوع کرده است بِبُرَند. از این روی هنگامی که پسر به فهم سخن رسید، هیچ چیز از آن گونه بر زبانشان جاری نمی شد.
شاه را وزیری بود که به نحوِ مطلوبی امور را برایش تمشیت می نمود، امّا نزدیکانِ شاه بر او رشک می بردند. وزیر عازمِ شکار شد، و زمین گیری را دید و از او پرسش کرد، و وی او را آگاه نمود که جانوری درنده معیوبش کرده است. وی به وزیر گفت: مرا بَسته خود گردان تا از من سود بری. پس وزیر دستور داد که او را به سکونت گاهش بردند.
از قضا وزیر، معتقدی حقیقی [به آیینِ ریاضت] بود، امّا از روی خرد، ایمان خود را پنهان می نمود. پس حاسدان نزدِ شاه بدگوییِ وزیر را کردند که او طمع در مُلکْ بسته است و گفتند: او را با بیان این که میل به رَهرویِ آیینِ ریاضت و ترکِ پادشاهی داری بیازمای، تا بلکه ببینی او تو را بدان تحریص می کند. این را گفتند، زیرا از اعتقاد وزیر به آیینِ ریاضت و ترکِ دنیا آگاهی داشتند.
هنگامی که وزیر وارد شد، شاه گفت: ای وزیر! به راستی که تو شاهد آزِ من بر دنیا از هنگامی که به مردی رسیده ام بوده ای، و همانا که من بر آنچه گذشته است غور کرده ام، امّا در دستم چیزی از آن نیست، و آنچه [ از عمرم] مانده است، شباهت به همان دارد که منقض شده است، و آن نیز به قطع از دستم خواهد گریخت؛ لذا در نظر دارم آن را که تاکنون به امرِ دنیا داشته ام در کارِ ابدیت کنم، و بدین راهی جز ترکِ پادشاهی و مردمانش، و پذیرشِ زندگیِ زاهدانه نمی یابم؛ رأی تو بر چه باشد؟
وزیر پاسخ داد: شاها! آن چه می مانَد، هرچند بدان امید است، در وجودْ نیست، امّا سزاوارِ جستجو است؛ و آن چه نابودشدنی است، هرچند در وجود است، شایسته نفی است. آن گاه اثرِ سنگینی که این پاسخ [۱۲۸] گذارد، خود را در چهره شاه نشان داد، و وزیرْ ترسان به خانه بازگشت و نمی دانست چه کند. پس با مردِ زمین گیر به رایزنی نشست، و او را از آن چه گذشته بود، آگاه ساخت.
مرد پاسخ داد: من بر این عقیده ام که شاه گمان می برد نیتِ تو گرفتنِ جای وی در سلطنتِ اوست؛ بنابراین، بامداد که برمی خیزی، می باید این جامه های خود را به دور انداخته، کسوت زاهدان دربر کرده، و سر خود را بتراشی؛ آن گاه در اَنظارِ مردم به قصر شاه بروی. این کار مردم را شگفت خواهد آمد و خبرِ حالتِ تو به شاه خواهند برد، که تو را خواسته و در بابِ این کرده ات بپرسد. پس بگوی: این همان است که تو مرا بدان خوانده ای، زیرا بایسته است که آن کس که همراه و سَرورِ خود را به انجام امری مشورت می دهد، نباید در اشتراکِ آن با او درنگ ورزد؛ پس با ما برخیز، زیرا فکر می کنم آنچه مرا بدان خوانده ای، عقلانی ترین و عالی ترین باشد در آنچه هستیم.
وزیر به گفتِ مردِ عاجز عمل کرد و بر اثر آن، خشمی را که شاه از او در جانِ خود داشت بیرون ریخت، و در رنجشِ خود او را به مکانی از زاهدان تبعید کرد که ساکنانش در قلبِ مردم جای داشتند. آن گاه به آنان دستور داد از سرتاسر قلمروَش به تبعید روند، و در صورت نافرمانی مرگ را مُهیّا باشند؛ از این رو آنان سر به فرار و روی پنهان کردن گذاردند. شاه عازمِ شکار شد و با دیدن دو نفر در دوردست، دستور داد تا آنان را به حضور آرند و هان! هر دو زاهد بودند. پس از ایشان پرسید: چرا در رفتن درنگ ورزیده اند؟ آنان به پاسخ گفتند: ما ضعیفیم، نه چارپا داریم، و نه زادِ راه.
شاه گفت: آنکه از مرگ می هراسد، بی زادِ راه بشتابد. آنان هر دو ادامه دادند: ما از مرگ نمی هراسیم، بلکه منتظر آن، و از آن خرسندیم، امّا آنچه را باعثِ شادیِ ساکنانِ خاک است ترک کرده ایم، آن را رها کرده و بدان باز نمی گردیم. پرسید: پس شما به واقع از ترسِ مرگ نگریخته اید؟ و ایشان پاسخ دادند: خیر! ما گریخته ایم، زیرا نمی خواستیم تو را بر خود یاری رسانیم. پس شاه دستور داد آنان را بسوزانند، و [۱۲۹ [سوزاندن و خاکستر نمودنِ همه زاهدانی را که در قلمروِ او یافت شوند، اعلان نمود. از اللّه مسئلت داریم از هر دوِ آنان خوشنود باشد.
رسیدنِ شاهزاده به سنِّ بلوغ
شاهزاده با تنی بسیار زیبا بزرگ شد، در تربیت کامیاب گشت، و در یادگیری پیشرفت نمود، امّا پی برد که بیرون رفتنِ او، دیدن و شنیدنش را می پایند. پس گفت: شاید آنان بهتر بدانند کدام چیز برای من خوب است؛ امّا سنّ، تجربه و عقلش که افزون شد، گفت: در آنان مزیّتی بر خود نمی بینم، و نباید اداره امور خود را بدانان واگذارم، و اختیار را برای خودم نگه می دارم؛ امّا باید رأی شان را جویا شده، و آنان را در آن مجال مشارکت دهم. او قصد کرد از پدرش بپرسد چرا آنان احاطه اش کرده اند و گفت: این موضوع تنها از او نشأت گرفته است، و مرا از آن آگاه نکرده است؛ و من باید این را از کسی که می تواند با وعده دلخوش و از تهدیدْ هراسان شود، معلوم گردانم.
پس به سوی یکی از آنانی که در معاشرت او بود توجّه نمود؛ بر معاشرت و محرمیت بیشتر افزود، و آنگاه او را گفت: چنان که می بینی شاه به دیدارِ من می آید، و پادشاهی بر مدارِ من خواهد گشت، و اگر طاعتِ من کنی در سعادتمندانه ترین موقعیت، و چنانچه اکنون یا بعداً، به مخالفتِ من برخیزی، به بدترین عذاب دچار خواهی گشت. پس حقیقت را از او دانست، و بر وفاداریش اعتماد نمود. بعد از آن گفتگویی دراز داشتند، تا از هر چیزی خبر گرفت و او را سپاس گفت.
هنگامی که دیدارِ پدر فرا رسید، گفت: پدر گرامی! به راستی که تو از ناسزاواریِ موقعیتِ من، و التهابِ روحِ من در این زندان آگاهی! هنگامی که تو در موقعیتی مشابه بودی، در این وضع نبودی، و در آن بسر نمی بردی؛ تبدیل، چنان که می بینی، مدام است.
پس پدرش دانست که زندانی کردن او تنها ناخشنودی اش را افزایش خواهد داد و گفت: پسرم! می خواستم بلایا را از تو دور بداریم، تا تنها آن را ببینی و بشنوی که [۱۳۰ [خوشنودت می گرداند. آن گاه شاه به درباریانش دستور داد تا به زیباترین وجه به گردشش برند، و هر منظره بدی را از سر راهش دور بدارند، و نیز سرایندگانِ زیبا بر او گرد کنند.
پس از چندین بار گردش، مردم از دردسرِ برداشتن بیماران و زمین گیران از سرِ راه او به تنگ آمدند. پس روزی با دو نفر که با هم تقاضای صدقه می کردند، ترتیباتی دادند. یکی از آنان آماس کرده بود، با غده های بسیار، و بامنظری زشت، که سختْ زاری می نمود؛ و دیگری مردی کور، که از راهنمایش می خواست او را زود از راه به کناری برد. شاهزاده آنان را که دید از منظره هراسان شد، و پرسید: آیا امکان دارد که چون این دو بر سرِ دیگران هم بیاید؟ و پاسخ آری بود، و براثر آن او اندک اندک آغاز به نفرت از حیات و سبک شمردنِ قدرتِ پادشاهی نمود.
پس از آن، مرد سال خورده ای را دید که گذرِ سالیان پشتش را دو تا، مویش را سپید، و پوستش را چرمینه کرده و نیرویش را به تحلیل برده بود. پس پرسید: این چیست؟ او را گفتند که این فَرتوتی باشد.
باز پرسید: «چند به درازا می کشد تا انسان به آن رسد؟» گفتند: «حدود صد سال.» باز پرسید: «و بعد چه می شود؟» و با شنیدن این که مرگ به دنبال است، ادامه داد: «چه تند روزان را ماه ها، و ماه ها را سالیان و سالیان را زندگی دنبال می کند؛ کار با آنچه ما می کنیم متفاوت است.» آن گاه رفت درحالی که این کلمات را تکرار می نمود و آرزوی برخورداری از دنیا و شهواتش او را ترک نمود.
او فردِ پیش گفته را که با او معاشرت و محرمیت یافته بود، دیدار نمود و پرسید: آیا کسانی را می شناسی که موضعشان با ما فرق کند؟ پاسخ داد: آری! زاهدان، که به دنیا پشت کرده و ابدیت را می جویند. آنان صاحب دانش و سُخَنَند، امّا مردم خصم آنانند، و پدرت شاه، آنان را از وطن رانده و به آتش سوزانده است.
با این حرف، شاهزاده هم چون کسی شد که گم گشته ای را می جوید، و شهرتِ زیبایی، کمال، فهم، نجابت، علم و پرهیزش از دنیا [۱۳۱] در نواحی دوردست معروف گشت، تا به گوشِ حکیمِ زاهدی در جزیره سَراَنْدیب۱۸ رسید که نامش بِلَوْهَر۱۹ بود. او گفت: باید این انسانِ زنده را از میانِ مردگان رهایی بخشم. پس به سوی او سفر کرد، و به شهر شاهزاده که رسید، کسوتِ زاهدان به دور انداخت، و جامه بازرگانان پوشید. بر گردِ دروازه شاهزاده گردید تا با پرده داران آشنایی به هم رساند، و ادب به کار برد تا مردِ پیش گفته آشنا با شاهزاده را نهانی دیدار کرده و بدو گفت: من غریبه ای از سَراَنْدیبم، و با کالایی غریب و بسیار اصیل وارد گشته ام؛ سودش آن است که بیمار را شفا می بخشد، کور را بینا می کند، و ضعیف را توانا. نظر به زیبایی و کمالِ شاهزاده کسی را ارجمندتر از او برای تملّک آن نمی بینم. پاسخ داد: تو از چیزی شگفت می گویی، و نظر به فراستت، عیبی در آن نمی بینم، و سخنانت عالی هستند، امّا تا متاعت را نبینم خبر از تو نخواهم برد. او گفت: علاوه بر سوداگری، من پزشک هم هستم و می بینم که سویِ چشمِ تو ضعیف است؛ کالای من درخششی دارد که چشمِ ضعیف را شفا می بخشد، امّا شاهزاده جوان است و سوی چشمی قوی دارد، و باید دریابم که آیا این [مداوا [را می خواهد.
آن گاه پیشکار وارد شد، و خبر او را به شاهزاده داد. جانِ شاهزاده به او گفت که اینک آرزویش برای دانشِ آیینِ ریاضت برآورده خواهد شد، و دستور داد تا او را نهانی بپذیرند. حکیم بِلوهر با خود بسته ای شاملِ کتاب آورد، و گفت که: این متاعِ اوست.
هنگامی که بلوهر وارد شد و پیشکار بیرون رفت، شاهزاده او را به بهترین نحو پذیرا گشت، احترام گذاشت و بلند گردانید. آنگاه بلوهر گفت: ای شاهزاده! هر آینه من بر این باورم که از همه مردمِ کشورت بیشتر تو به من احترام گذاشته ای. پاسخ داد: به خاطرِ مهمی که امیدِ آن را از تو دارم. او ادامه داد: ای شاهزاده! مَثَلِ تو با من [۱۳۲] مثل شاهی است که دو مَردِ بی نوا را براساسِ آیینِ خود احترام کرد.
نخستین تمثیل بلوهر حکیم زاهد
شاهزاده پرسید: و آن چگونه بود؟ زاهد پاسخ داد: آورده اند که شاهی بود که خوبی را دوست داشت، و توسّط مردانِ پرهیزگار و با فضیلت بدان انگیخته می شد. روزی، هنگامی که با درباریانش روان بود، از کنارِ دو نفر پای برهنه، که جامه فرسوده در بر، امّا نشان درستکاری و فضیلت بر چهره داشتند گذر می کرد. ایشان را که دید از مَرکب خود فرود آمد، در بَرِشان گرفت و احترام کرد، کاری که درباریانش را پسند نیامد. شاه را برادری نابِخرَد بود که شأنِ حکیمانِ زهد و عبادت را نمی دانست، امّا از برادر فروتر بود و مصدرِ کاری نبود. پس ملتزمینِ رکابِ شاهِ فاضل به نزدِ او رفته و گفتند: به راستی که شاه جانِ خود را خوار داشته، و مردمِ وطنِ خود را با فرودآمدنش از مرکب به خاطر دو فردِ بی نوا بدنام کرده است. پس او را سرزنش کن مبادا کردار مشابهی را دگرباره تکرار کند. او اجابت نمود، وهنگامی که سخن خود را به پایان برد، پاسخی دریافت نمود، امّا بی اینکه بداند شاه خشمگین یا خوشنود گشته است دور شد. کمی بعد، شاهِ فاضل به منادیِ مرگ فرمان داد دربرابرِ عمارتِ برادر فرمانی را جار بزند، و بر دروازه عمارتش طبلِ مرگ بکوبد؛ این رسمی بود در میان آنان هنگامی که می خواستند کسی کشته شود.
بر اثرِ آن، زنانِ سوگوار در سرایِ برادرِ شاه مویه سر دادند و او نیز با پوشیدنِ کفنْ گریان به سوی خانه برادر، شاهِ فاضل، روان گشت. به حضورش که رسید بر خاک افتاد، زاری نمود، و دست لابه بالا گرفت. آن گاه شاه گفت: چه چیز آشفته ات کرده است ای بی خرد؟ پاسخ داد: به آشفتگی ام ملامت می کنی هنگامی که مرگم را اعلام می داری؟ شاه گفت: آیا تو را منادی آشفته کرده است [۱۳۳] که دستوراتِ مرا جار می زند، مراکه برادرِ توام، درحالی که می دانی تو را آن چنان خطایی در حقِ من نرفته است که سزاوارِ مرگ باشی؟ آن گاه مرا از آشفتگیِ دیدنِ منادیِ پروردگارم سرزنش می کنی؟ و تو بر خاک افتاده ای، آشفته گشته ای زیرا من مرگی را به یاد آوردم که از گاهِ تولّد در تهدیدِ اویم. پس، دورشو، زیرا وزیرانِ من تو را بسیار گمراه کرده اند و خطایشان ظاهر خواهد گشت.
تمثیل چهار صندوق، خوب و بد
زاهد گفت: پس شاه فرمان هایی داد، و چهار صندوق برایش آماده نمودند. دو تای آنها را به آبِ طلا و دوتا را به قیرْ اَندود؛ آن گاه این دو تای آخر را با طلا و جواهر، و آن دوی دیگر را با لاشه متعفن پر کرد. پس وزیرانش را خواست، صندوق ها را به آنان نمود، و دستور داد بهایشان را معلوم کنند. امّا ایشان گفتند: معلوم است که از روی ظاهر نمی توانیم هیچ قیمتی بر صندوق های طلا به خاطرِ عالی بودن شان، نیز به صندوق های قیری بر اساسِ پستی شان بگذاریم.
پس آنگاه فرمان داد صندوق های قیراندود را بگشایند، و خانه از گوهرْ نورانی شد.
پس گفت: این مَثَلِ دو شخصی است که شما به خاطر لباسِ پستِ بیرونی و ظاهرِ بیچاره شان خوار داشتید، حال آن که آنان سرشار از راستکاری، خرد، و تمامی فضایلی هستند که در ارزش از همه این گوهرها برترند.
بعد فرمان داد دو صندوقِ زراندود را بگشایند، که براثر آن روائح بدبو از آنان متصاعد شد، و هیئت های منزجرکننده، ناخوشآیند، استحاله یافته و ملالت انگیز نمایان شد. آنان از منظره روی گرداندند، و از بوی تعفّن شکایت کردند. پس گفت: این مَثَلِ آنانی است که بیرون شان آراسته است و به این جسم های فاسدِ فانی می بالند، درحالی که اندرون شان انباشته از نابخردی و تباهی، و همه نوع مفاسدی است که استحاله یافته تر و ناپاک تر از این لاشه است. پس ایشان گفتند: به راستی که ما بیدار و متنبّه شده ایم.
و این مَثَلِ توست، شهزاده، از برای پذیرشِ محترمانه ای [۱۳۴] که مرا بجا آوردی. پس شاهزاده برپا خاست و گفت: من اینک یقین دارم که آنچه را در جستجویش بوده ام یافته ام؛ مرا از آن بیشتر ده.
تمثیل برزگر
زاهد گفت: برزگر بیرون شد تا بذرِ نیک خود را بیفشاند. هنگامی که دستِ خود را از بذر پر کرد و آنها را افشاند، قدری از آن بر کناره راه افتاد، و اندکی بعد مرغان آن را چیدند و بُردند. قدری از آن بر سنگی ریخت، و در اثرِ رطوبت و خاک جوانه زد؛ امّا هنگامی که ریشه ها به سنگ رسید پژمرد. قدری از آن بر خارها افتاد، و درموقع ثمردادنْ خارها قوّت کردند و او را کُشتند؛ امّا کمترین مقدار آن، که در خاکِ خوبِ پاکی افتاده بود، ایمن ماند، پاک شد و بار داد.
برزگر حاملِ سخن است، بذرِ خوب درستیِ سخن است. آنچه بر زمین افتاد و چینه مرغان شد، آن است که از شنیده شدن فراتر نمی رود، و بر می گردد و گم می شود. آنچه بر سنگ افتاد و با رسیدن ریشه به سنگ پژمرد، آن است که او، دریافت کننده آن، در هنگامی که به گوشش رسید، نیتِ پایداری در آن داشت، امّا نیتِ خود را به آن پیوند نداد. آنکه نمو کرد، و تقریباً بار داد، امّا خار بوته ها نابودش کردند، آن است که دریافت کننده اش آن را نگه داشت تا نتیجه، یعنی ثمر آن را، شهوات و هویها خفه کردند و نابود شد؛ امّا آنچه ایمن و پاک ماند و بار داد، آن است که پذیرای چشم و گوش شد، و با فهم و یاد نگه داری شد، و با عزم جزم، تأمل و بصیرت، عزیز داشته شد، تا چیزِ دیگری سهیم آن نگردید.۲۰
شاهزاده گفت: امیدوارم که سرگذشت من چون بذری باشد که ایمن می مانَد، پاک است و بار می دهد. پس برایم مَثَلِ [۱۳۵] دنیا و فریبِ ساکنان آن را بگو، و غرض از آنها چیست.
تمثیل فیل و مرد
زاهد گفت: روایت کنند که مردی به بیابان رفت، و هم چنان که پیش می رفت پیلی گَشْنْ بر او حمله آورد. او دوان شد و پیل در دنبال، و با دیدن چاهی بدان فرو، و بر دو شاخه ای آویزان شد که در حاشیه آن روییده بود، و دو پای خود بر چیزی در دو سوی چاه گذاشت. وقتی که به روشنی آن دو شاخه را دید، نزدیک شان دو موش دید، سیاه و سفید، که بی وقفه آنها را می خایند. پس به چیزی که پایش را بر آن گذاشته بود نظر کرد، و هان! چهار افعی دید. پس به ژرفای چاه نظر انداخت، اَژدَهایی دید با دهانِ گشاده، خواهانِ بلعیدنش. پس سر به سوی دو شاخه بلند کرد، و هان! بر آنان اَنگبین دید، و قدری از آن چشید، و لذتِ شیرینی آن فکرش را از دو شاخه ای که بر آ
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
فایل پاورپوینت کامل واژه های گناه در قرآن
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.