تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل رویکردی به اصالت ریاضی نزد دکارت :

مقدّمه

بیش تر کتاب هایی که به صورت مستقل و یا اشاره ای به دکارت پرداخته اند، اگرچه در مورد اندیشه او در برخی مسائل اختلاف نظر دارند، اما همه آن ها در یک موضوع اتفاق دارند: از این که در انتقال از قرون وسطا به دنیای جدید یا دست کم از عصر نوزایی به عصر جدید، بیش از شخصیت های دیگر قرن هفدهم تأثیر داشته است؛ زیرا دکارت زمانی به نگارش و انتشار افکار خویش پرداخت که فکر به واسطه حکومت اندیشه های متحّجرانه قرون وسطایی، به مدت دو قرن به خواب فرو رفته بود.(۱)

دکارت افکار نوین را به هم پیوند داد و باب حوزه جدید فلسفی را گشود. او پس از شیوع رویکرد انتقادی پیشینیان نسبت به فلسفه ارسطویی و پس از به حاشیه راندن تفکر فلسفی ارسطویی و تسلط مکتب شکّاکیت توسط شکّاکان(۲) جدید، «این الهام غیر مترقّب را به جهانیان عرضه داشت که حتی بعد از سقوط فلسفه قرون وسطا، تفکّر فلسفی سازنده، هنوز امکان دارد.»(۳)

اما دکارت، برخلاف بیکن، صرفا یک منتقد نبود، بلکه یک مبدع و نوآور نیز بود و از این رو، وی پس از نقد فلسفه ارسطویی و تن ندادن و تسلیم نشدن در برابر مکتب شکّاکیت موجود، منطق جدیدی ارائه داد که بعدها به «منطق و شیوه دکارتی» شهرت یافت، تا آن جا که هالینگ دیل (Hollingdale) او را «بنیان گذار فلسفه نوین» خوانده است.(۴) اما ژیلسون ترجیح می دهد او را فقط در انتقال شکّاکیت مونتنی به دوران تازه ای از تفکرات سازنده فلسفی مؤثر بداند، نه، تنها فرد مؤثر در انتقال از همه عصر نوزایی به عصر جدید؛(۵) زیرا فلسفه دکارت پاسخی مستقیم به شکّاکیت مونتنی است، هرچند خود دکارت از اندیشه مونتنی بی نصیب نبوده است، بخصوص از این جمله

مونتنی که نوشته بود: «در میان همه مواهبی که طبیعت به انسان داده، قوّه قضاوت (حسّ تشخیص) عادلانه تر از هر چیز دیگر قسمت شده است؛ زیرا هیچ کس از بهره خویش ناخشنود نیست.»(۶) این همان قوّه ای است که دکارت به کمک و اعتماد آن، فلسفه خویش را بنا نهاد و همه تلاش خویش را در نظم بخشیدن به او مصروف داشت و اساس و پایان کار خویش را قاعده مند کردن ذهن می دانست؛ چنان که در این خصوص، کتابی به نام قواعد (اداره) هدایت ذهن تدوین نمود؛(۷) همچنان که ریشه شک مطلق دکارت همان شک مونتنی بود، از جمله آن که مونتنی گفت: «فلسفه به ما می آموزد که با تظاهرات به حقیقت، درباره همه چیز سخن بگوییم، و سبب می شود تا افرادی که بهره کم تری از علم دارند ما را بستایند… حتی یک چیز را در آن (فلسفه) نمی توان یافت که محل نزاع و خلاف و در نتیجه، مشکوک نباشد.»(۸)

به هر حال، دکارت، این نویسنده نخستین اثر بزرگ فلسفی به زبان فرانسه، مجموع آراء و عقاید خویش را در دو کتاب به نام های گفتار در روش (۱۶۳۷م) و تأمّلات در فلسفه اولی (۱۶۴۱ م) بیان نموده است.

او شدیدا به ریاضیات علاقه مند بود و حتی نظام معرفت یقینی را فقط محصول تفکر و اندیشه ریاضی می دانست و سایر رشته های علوم را فاقد توانمندی برای دست یابی به معرفت به اندازه توانمندی ریاضی می شمرد و از این رو، تلاش داشت تا روش ریاضی را در تمام رشته ها به کار گیرد تا شاید آن ها در دست یابی به معارف دقیق توانمند شوند؛ زیرا معتقد بود: نه تنها دیگر رشته ها قوّت دقت ریاضی را ندارند، بلکه تنها معرفت دقیق و یقینی معرفت ریاضی است. به همین منظور، تصمیم گرفت حتی فلسفه را مبنی بر روش ریاضی بنا نهد تا به تصور خویش آن را بر اصول تردیدناپذیر بنیاد نماید. و این بنیاد همان نقطه عطف عصر خردگرایی غربی گردیده است که در میان اندیشمندان به «اصالت ریاضیات دکارت»(۹) شهرت یافته است.

در این نوشتار، تلاش شده است تا گوشه هایی از زندگی شخصی، علمی و تا حدی سیاسی اجتماعی دکارت و اندیشه های فلسفی حاکم بر دوران او نقل شود تا مقدّمه ای باشد برای بیان زمینه هایی که دکارت را به منطق ریاضی و روش دکارتی کشاند. سپس به شرح و تفسیر مختصر «اصالت ریاضیات» اواشاره شده و در نهایت، اندیشه او نقد گردیده است.

نگاهی به زندگی شخصی دکارت

رنه دکارت، سومین فرزند مشاور پارلمان (دادگاه) بریتانی (Brittany)، در روز سی و یکم مارس ۱۵۹۶، در محلّه لاهی (Lahaye) در نزدیکی شهر تورن تورز (Touraine Tours) در فرانسه متولّد گردید، در دورانی که اروپا دایم در حال جنگ بود و غبار غم و خفقان و اختلافات سیاسی و مذهبی همه جا را فرا گرفته بود.(۱۰)

او را نجیب زاده، سرباز و ریاضی دان معرّفی کرده اند و جان استوارت میل صفت ریاضی دان جوان را به او داده است.(۱۱)

دکارت تحصیلاتش را ابتدا به صورت متفرقه انجام داد، تا این که وارد مدرسه «لافلش» (La – fleche) گردید که زیر نظر «ژزوئیت ها» و تحت مدیریت پرشارله (Pere charlet) قرار داشت. در آن جا نیز به دو دلیل به صورت پراکنده و غیر منظم تحصیل می کرد: یکی به دلیل ضعف جسمی، و دیگری به دلیل نجیب زادگی که خود را ملزم به نظم مدرسه نمی دانست. به هر حال، در نهایت، در سن شانزده سالگی، در ماه اُوت سال ۱۶۱۲ م. او مدرسه را ترک گفت، در حالی که بیش از سه سال در آن مدرسه تحصیل نکرده بود، و با مجموعه ای از سؤال ها و پرسش های بی پاسخ و شک های مضاعف به خانه بازگشت.(۱۲)

دکارت وقتی از مدرسه و درس و بحث به خانه بازگشت، به جای ادامه مسیر کسب دانش، روی به قمارخانه، می گساری و خوش گذرانی آورد. اما دوران عیش نیز مثل همه مظاهر دنیا، خسته کننده و زودگذر به سرعت، به پایان رسید و از آن مرحله نیز عبور کرد و وارد پاریس شد و در منطقه ای مجلّل به مدت دو سال سکونت گزید تا در خلوت خویش به گذشته علمی خود برگردد و در پی پاسخ به سؤالات و شبهات خویش برآید، اما یاران دوره می گساری او را پیدا کردند و خلوت او را با سر و صدا و رفتارهای غیرمعقول خویش به محیطی غیرقابل تحمّل تبدیل نمودند. به این دلیل، دکارت ناگزیر شد تا از آن مکان کوچ کند. در این برهه، زندگی او وارد یک مرحله جدیدی شد و آن ورود به عرصه نظامی گری و جنگاوری بود. او همگام با شرکت در میادین جنگی، ذهن جست وجوگر خویش را به استراحت مطلق واننهاد، بلکه هم در پی تعلیم آموخته های خویش به دیگران بود و هم در پی یافتن پاسخ برای پرسش ها و شبهات خویش.

عصر نظامی گری دکارت نیز به پایان رسید و سن او در این هنگام، قریب ۳۲ سال بود، در اثنای حضور در میان سربازان وطنی یا هم مسلک، دو حادثه مهم برایش رخ داد؛(۱۳) حادثه هایی که پاسخی به نیاز درونی و عاملی برای حرکت او به جلو بودند. حادثه اول همان حادثه مهم رؤیای سه گانه دکارت است. در سال ۱۶۱۹، زمانی که او تقریبا بیست ساله بود، شب عید «سن مارتن» (saint – martin) در عالم رؤیا سه موضوع را مشاهده کرد:

الف. در اثر طوفان شدید، او از کلیسا به منطقه امنی به بیرون کلیسا رانده شد.

ب. پس از رسیدن به نقطه امن، به جای وحشت از این طوفان و اخراج، در همان عالم رؤیا، در پی تحلیل آن حادثه برآمد.

ج. آن گاه به یاد شعر اُوزن (Auson) افتاد که گفته بود: «چه راهی را باید در زندگی تعقیب کنم؟»

حادثه مهم دیگر دیدار او با کاردینال ریشلیو و نیز دیدار با دو کاردینال دیگر فرانسوی، به نام های دو برال (De – Brulle) و دو بانیه (De – Bogne) می باشد؛ کسانی که کوشش بسیار کردند تا توانستند دکارت را از حالت بی قیدی و عدم بهره وری صحیح از توانایی خویش خارج کنند؛ زیرا این روحانیان کاتولیک مذهب و علاقه مند به علم و دانش بودند، بر خلاف پروتستان های مستقر در آلمان، که افرادی متعصّب و مانع هرگونه توسعه و پیشرفت علم و دانش بودند. پس از این آشنایی، در طی شب های متوالی، در منزل آن عالمان نشست های علمی تشکیل می شد و نبوغ دکارت شروع به شکفتن کرد و همان وقت بو دکه به طور آزادانه، از اندیشه های خویش دفاع کرد و با شخصی به نام شاندو (chandoux) بحث و مناظره می کرد. در این مناظرات بود که دکارت نبوغ و توانمندی فوق العاده خویش را نشان می داد و گاهی برای تأیید نظریه ای که خلاف مشهور بود، ده ها دلیل ذکر می کرد و گاهی به عکس، در ردّ نظریه های متعارف، ده ها دلیل اقامه می نمود، تا آن جا که مخاطبان را به اظهار عجز و ناتوانی در دفاع از اندیشه های خویش وامی داشت. پس از این زورآزمایی های علمی و فلسفی، شروع به ابراز وجود معرفتی کرد، مبنی بر این که «من ابزار و روشی خاص ابداع کرده ام که می توانم به واسطه آن، هم افکار صحیح را بشناسانم و هم می توانم به کمک آن از اندیشه صحیح و حق دفاع کنم.» او مدعی بود آن روش چیزی جز همان روش ریاضی نیست.

در این برهه، در مناظراتش با تشویق بی حدّ و حصر مخاطبان خود مواجه شد و در پی مکتوب کردن اندیشه خویش برآمد و حتی آن عالمان کاتولیک او را از آتش و عذاب الهی برحذر می داشتند، از این که نخواهد در خدمت به خلق اندیشه خود را به صورت منسجم و مکتوب ارائه دهد.

به هر حال، این رؤیای دکارت، گویا مهر پایانی بود بر ذهن آشفته او؛ یعنی کنار گذاشتن اندوخته های کلیسایی و مدرسی یسوعیان، و زدن مُهر پایان بر همه دانش های گذشته و نقطه آغاز دانشی دیگر. البته برای این منظور، تعبیر صحیح «بازسازی معرفت و دانش گذشته با منطق و روش ریاضی» است و باید گفت: او با این روش، می خواست معرفت به جای مانده از گذشتگان را پالایش کند، اما ابتدا با شک و تردید در همه آثار علمی به جای مانده و فرض بر ناصحیح بودن همه آن ها، کار خود را آغاز کرد.

شک؛ مهم ترین آموزه دکارت

مونتنی، که از کشمکش های دینی و سیاسی عصر، بخصوص از گسستن انسجام اجتماعی و متلاشی شدن ارزش های اخلاقی، سخت آشفته بود، می گفت: «سرچشمه اصلی همه این مصایب جزم تقلیدی»(۱۴) است، و از این رو، معتقد بود: به دلیل همین جزم اندیشی، «مردم آن چنان در آراء خویش راسخند که در نابود ساختن یکدیگر درنگ روا نمی دارند؛ گویی کشتن خصم، کشتن اعترافات اوست.»(۱۵)

این هرج و مرج در اندیشه، عمل و اخلاق، مونتنی را به سوی شک در حقّانیت آراء و اندیشه های موجود سوق داد؛ شک در این که پس کدام حق است؟ و از این رو، می گفت: «آموختن در نیاموختن، حکم نکردن و شکّاکیت است»(۱۶) و یا اظهار می داشت: «من فقط می توانم یک نظر را تأیید کنم، اما نمی توانم انتخاب کنم.»

این آشفتگی ذهنی و عدم توان پاسخ دهی به سؤالات خود، در نهایت، مونتنی را در عرصه اندیشه، جزو مؤسسان مجدّد شکّاکیت قرار داد. بدین روی، او معتقد بود: اگر دینی وجود دارد، به چه دلیل، باید آن را تغییر دهیم، در حالی که حقّانیت هیچ دینی و یا برتری دینی را برای جای گزینی، نمی توان اثبات کرد. این رویکرد بود که او را وادار کرد تا باور کند «شک بارزترین نشانه حکمت است» و یا بگوید: سخن در این نیست که من «می دانم» و یا «نمی دانم»، بلکه حرف در این است که اصولاً «چه می دانم» و این همان شک است.(۱۷)

قرار شد دکارت در مکتب چنین شکّاکی در مدرسه «لافلش» آموزش ببیند. طبیعی است که نتیجه چنین آموزه هایی برای نوجوان حسّاسی مثل دکارت چیزی جز شک نباشد: این که او نیز در پایان تحصیلات مدرسه نتیجه گرفت هیچ نیاموخته است و یا دست کم چیزی که سودمند برای زندگی او باشد نیاموخته است و یا بگوید: «… از آن پس، خود را با آن اندازه از شکوک و خطا گرفتار دیدم که فهمیدم از آن همه جدّ و جهدی که در راه آموختن به کار برده بودم، هیچ طرفی نبسته ام، جز این که روز به روز بیش تر به جهل خویش واقف شده ام.»(۱۸)

فرق شک دکارتی با شک دیگران

چنان که گذشت، مونتنی نه تنها شکاک و احیاکننده نهضت جدید شکاکیت بود، بلکه استاد شکّاکیت دکارت بود، اما شک مونتنی او را به توقّف و محافظه کاری در عرصه اندیشه و عمل واداشته بود.

شک در زمان سقراط، طرف داران مکتب شکّاکیت را به «عدم صداقت در اندیشه و عمل» منتهی ساخته بود(۱۹) که این برخورد غیرصادقانه آن ها به عنوان حکیمان زمانه، موجب ایجاد حسّ بدبینی و بی اعتمادی مردم نسبت به فلاسفه آن روزگاران که به «سوفسطاییان» مشهور بودند گردید و به تعبیر هالینگ دیل، «شاید بدگمانی عمیق به فیلسوفان، در بدگمانی توجیه پذیر مردم آتن به سوفسطاییان، ریشه داشته باشد.»(۲۰)

شک در زمان پروتاگوراس (Protagoras) در قرن ۵ ق.م. منتهی به لاأدری گری و نوعی نسبیت و انسان محوری گشت؛ زیرا او شکّاکیت غلیظی را نسبت به دین و امکان معرفت حقیقی ابراز می داشت و عقیده داشت: آدمی نمی تواند بداند که آیا خدایان وجود دارند یا وجود ندارند؛ یعنی مصداق همان لاأدری گری.(۲۱) به عبارت دیگر، حقیقت مطلقی که امکان شناخت او باشد، وجود ندارد؛ زیرا سرشت هرکس در داوری هایش تأثیر می گذارد و از این رو، باور داشت: «انسان میزان همه چیزهاست.»(۲۲)

مکتب شکّاکیت در زمان پورهون الیسی،(۲۳) در قرن سوم میلادی، در مقام ردّ اندیشه های جزمی فلسفه بود که برای خوش بختی انسان بنا نهاده شده است. او پس از درگیری و تنازع با فلسفه های جزمی زمانه خود، به این اندیشه رهنمون شد که معتقد شود: «جست وجوی حقیقت کاری بی حاصل است» و می گفت: «برای تمیز دادن ادراک های حسّی درست، از نادرست و تصمیم گرفتن درباره این که از آراء در حال ستیز، حق با کدام است، هیچ ضابطه عینی وجود ندارد، بلکه تحصیل معرفت دینی محال است. بنابراین، تلاش برای جستن حقیقت، با هدفی که فلسفه در راهش می کوشد، یعنی رسیدن به فراغت بال و آسودگی خیال، منافات دارد. پس باید از جست وجوی حقیقت دست برداشت.»(۲۴) این باور و رویکرد در مرز اندیشه، پورهون را به سوی اعتقاد به دو قاعده یا دو نظریه کشاند: در عرصه شناخت و معرفت، می گفت: «نمی توان به حقیقت پی برد»(۲۵) و در عرصه اخلاق، توصیه می کرد: «نباید در پی حقیقت بود»؛(۲۶) یعنی از لحاظ هستی شناسی، نمی توان حقیقت را شناخت و به لحاظ اعتقادی و نگاه دستوری، نباید به دنبال حقیقت بود. به عبارت دیگر، او شکّاکیت را قانونمند کرد و به صورت یک نظریه مدوّن ارائه داد.

نقطه اشتراک همه مکتب ها این بود: «شک هیچ گاه اثر شناختی و یا منشأ شناخت نمی گردید، بلکه موجب توقّف و ایستایی می شد.»

اما شک برای دکارت، نقطه آغاز تحوّل، پویایی و حرکت به سوی حقیقت بود؛ زیرا او در پی شک، به دنبال «اصل تردیدناپذیر» بود. شک مونتنی او را وادار نمود تا بیندیشد که آیا شک نقطه پایان معرفت است، یا نقطه آغاز تلاش برای رسیدن به حقیقت. پس از مدت ها تلاش، او به این نتیجه رسید که شک، نقطه آغاز است و از این رو، خود در مورد کارکرد شک روشمند، دستوری و مثبت چنین می نویسد: «… [شک] ما را از هرگونه پیش داوری نجات می دهد و راه بسیار ساده ای پیش پای ما می گذارد تا ذهن عادت کند که خود را از حواس برهاند و سرانجام، سبب می شود که هرگز نتوانیم در اموری که یک بار صحّت آن ها را به دست آورده ایم، بار دیگر تردید روا داریم… ذهنی که با استفاده از آزادی مخصوص خود تمام اشیایی را که کم ترین شکّی در وجود آن ها داشته باشد معدوم می انگارد، می بیند مطلقا محال است که در همان حال، خودش موجود نباشد. این هم خود منفعتی است بسیار بزرگ؛ زیرا ذهن از این راه، آسان می تواند میان امور متعلّق به خودش، یعنی متعلّق به طبیعت عقلانی، و امور مربوط به جسم، فرق بگذارد…»(۲۷)

کاپلستون، مورّخ شهیر تاریخ فلسفه غرب، در توضیح، شرط و بسط شک دکارتی، که آن را «شک روشی» نامیده، چنین می نویسد:(۲۸)

دکارت فکر می کرد که به عنوان مقدّمه ای برای طلب یقین مطلق، شک ورزیدن درباره هرچیزی که قابل شک باشد، لازم است و موقتا باید همه اموری را که شک درباره آن ها جایز است، کاذب تلقّی کرد. بدین روی، می گوید: چون می خواستم خود را کاملاً وقف طلب حقیقت کنم، فکر کردم که برای من لازم است مسیر ظاهرا معکوسی در پیش گیرم و هرچه را درباره آن کم ترین مجالی برای شک می توانستم تصور کنم، به عنوان کذب محض تلقّی کردم تا ببینم که آیا پس از آن در عقاید من چیزی کاملاً یقینی باقی می ماند یا نه؟ بنابراین، شکّی که دکارت آن را توصیه و تجویز می کند و خود بدان عمل کرده، شکی است عام؛ بدین معنا که به نحو عام در همه اموری که قابل شک باشند به کار می رود؛ شکی «روشی و دستوری».(۲۹)

دکارت معتقد است که هدف از شک، بازاندیشی مجدّد فلسفه و از نو آغاز کردن آن است و برای چنین کاری لازم است که به امید یافتن شالوده ای مطمئن و مستحکم برای پی ریزی بنای معرفت، همه عقاید خود را به نحو منظّم مورد مداقه و بررسی قرار دهیم. حال سؤال این است که بر اساس عقیده دکارت، دامنه شک را تا چه حد می توان بسط داد؟ دکارت می گوید: در بادی امر، می توانم بگویم: هرچه را از طریق حواس آموخته ام، مورد شک قرار می دهم، ولی این شک در قضایای ریاضی تأثیر نمی کند؛ زیرا خواه من در خواب باشم یا بیداری، دو به علاوه سه، همیشه مساوی پنج است و مربع هرگز نمی تواند بیش از چهار ضلع داشته باشد و ظاهرا ممکن نیست که حقایقی این چنین واضح و آشکار بتواند مظنون به شک و تردید باشند، مگر با مسلّم دانستن یک فرضیه مابعدالطبیعی مبنی بر این که دیو پلیدی همه نیروی خود را در فریفتن من به کار گرفته و تصرف در قضایای ریاضی کرده و من دچار فریب شده باشم.

تا این جا مشخص گردید که شک دکارت عام و فراگیر است، اما این شک او مقدّمه است برای رسیدن به حقیقت، و از این رو، تلاش می کرد تا به حقیقت برسد. در مورد این موضوع، خود چنین می نویسد: «در این باب به طریقه شکاکان نمی رفتم که تشکیک آن ها محض شک داشتن است و تعهد دارند که در حال تردید بمانند، بلکه به عکس، منظور من این بود که به یقین برسم.»(۳۰) او پس از تعمیم این شک به تمام اجزای معرفتی خود و رها شدن از تمامی قیود افکار پیشین، به این مسأله رسید که آیا در این که «شک می کنم» می توانم شک کنم و در این که «در شک کردن می توانم فکر کنم» می توان شک کرد؟ پس از این پرسش اساسی بود که به این نتیجه رسید که «من فکر می کنم، پس هستم.»(۳۱) این قضیه یعنی همان رکن رکین و اصل محکم دکارتی است که با شهود به آن دست یافت، و به زعم خودش، هیچ شکی دیگر در آن راه ندارد و بی واسطه به اثبات وجود خود می رسد؛ یعنی او با شک خود، عینیت جهان خارج را به عینیت ذهن تبدیل کرد و آن را بر اساس اعتبار «من اندیشنده» بنا نهاد و اصل شک مطلق و یا نفی مطلق را، دست کم به یک یقین تبدیل نمود و آن نفی و شک مطلق را نقض کرد و از اطلاق انداخت.

گمشده دکارت در فلسفه

پس از طرح بحث شکّاکیت، اکنون به راحتی می توان دریافت که دکارت در فلسفه به دنبال چه بود؛ همان گونه که خود در یک جمله کوتاه می گوید: «من شایق بودم که خود را یکسره وقف جست وجوی حقیقت کنم.»(۳۲) البته همان گونه که در مورد شک دستوری بیان شد، او به دنبال یافتن و کشف کثرت حقایق ناپیوسته نبود، بلکه مراد او بسط سلسله ای از قضایای حقیقی بود که در آن همه چیز بالذات بدیهی و غیرقابل شک باشد، تا بتواند کاخ علم خود را بر قواعدی مطمئن استوار کند و در برابر تأثیر مخرّب و فرساینده شکّاکیت، نفوذناپذیر گردد. بدین روی، در دیدگاه او، «فلسفه به معنای مطالعه حکمت می باشد و مراد از حکمت، نه فقط حزم و احتیاط در امور عملی، بلکه به معنای معرفت کامل همه اموری است که انسان، هم برای راهبرد زندگی خویش و هم برای حفظ صحّت خویش و هم برای کشف همه فنون و صناعات می تواند به آن علم داشته باشد.»(۳۳)

از این رو، دکارت فلسفه را منحصر در فهم مابعدالطبیعه نمی دانست، بلکه علم طبیعت یا فلسفه طبیعی را نیز مندرج در آن می دانست و بر این اساس، نسبت مباحث مابعدالطبیعه با دیگر مباحث، نزد وی نظیر نسبت تنه درخت با ریشه ها بود، و شاخه های آن را نظیر علم طب، علم مکانیک و علم اخلاق می دانست.

اما راه رسیدن به این گم شده چیست؟ دکارت بهترین راهی را که در پیش می گیرد و به اعتقاد خویش معتبرترین شیوه می باشد، شیوه قطع ارتباط با گذشته است، و بدین روی، عزم کرد تا کارش را از نو آغاز کند و بر حجیّت فیلسوفان گذشته اعتماد ننماید، بلکه بالاتر از این، او حتی کسانی را که به گذشته اعتماد نمودند متّهم می کرد که نظر نخبگان گذشته، به ویژه ارسطو، را دقیقا نفهمیده اند؛(۳۴) ارسطویی که محور اندیشه پیشینیان بود. حال، خود برای رسیدن به حقیقت، پس از قطع ارتباط با گذشته، تلاش کرد تا با کسب تصوّرات واضح و متمایز، اندیشه آتی را بر آن بنا کند؛ یعنی بر اساس همان دو اصلِ «وضوح» و «تمایز» که مشهور به دو اصل دکارتی هستند. اما به عقیده او، امکان دست رسی به این دو اصل در متون تاریخی وجود نداشت. به همین دلیل، همیشه به علوم نقلی حمله می کرد.

البته دکارت منکر صدق همه قضایای فلسفی به جای مانده از گذشتگان نبود، چنان که همه آن را صادق نیز نمی پنداشت، بلکه معتقد بود: طبق روش خود، باید آن قضایا را نیز ارزیابی کند تا صدق و کذب آن ها را دریابد. به هر حال، مشکل اصلی او حکمت مدرسی و سنّتی نبود، بلکه مشکل اصلی او شکّاکیت بود؛ شکاکیتی که آن را دشمن علم می دانست و برای طرد و نفی عالمانه شکّاکیت، بنا داشت از نو همه حکمت مدرسی را ارزیابی کند تا ثابت نماید که در عالم اندیشه، حقایق وجود دارند. به همین دلیل، کمال مطلوب او از فلسفه، تدارک یک نظام معرفتی وحدانی مرتبط، منسجم و مشتمل بر حقایقی بود که با روش علمی مختص به خودش اثبات شود؛ حقایقی که دارای نظم و ترتیب باشند؛ نظم و ترتیبی که ذهن بتواند از آن حقایق بالذات و بدیهی، به حقایق دیگری که مورد استلزام آن حقایق اولیه اند برسد؛ یعنی از معلوم به سوی حل مجهول حرکت کند. البته این بینش و حرکت منظّم ذهنی از معلوم به مجهول را تا حد زیادی مدیون تفکر و اندیشه ریاضی گروی خود می دانست و از این رو، بنا به اظهارنظر نویسنده سیر حکمت در اروپا، دکارت «ریاضیات را نمونه و خرد کامل علم می داند و معتقد است که برای کشف مجهولات، باید به همان راهی که ریاضیون پیش می روند، کارکرد؛ به ملاحظه این که علم جز حاصل عقل چیزی نیست. پس همچنان که عقل انسان یکی است، علم هم یکی بیش نیست… پس راه کسب آن هم یکی است؛ یعنی همان روش ریاضی. و به این مناسبت، دکارت علم واحد را در نظر داشت و به دلیل مذکور، آن را بعضی اوقات “ریاضیات عمومی” خوانده است… این منظور را دارد که همه علوم را به اصول ریاضی باید دنبال کرد.»(۳۵)

زمینه های شکل گیری توجه دکارت به ریاضی

در مکتب و مدرسه یسوعیان در برنامه آموزشی دوره تحصیلی «لافلش» از جمله موارد آموزشی، ریاضیات بود. اصل توجه به ریاضی، آن هم به طور مستمر، خود بستری برای آشنایی افراد با ریاضیات بود، و برای برخی افراد دغدغه دار به لحاظ اندیشه و ذهن پرسشگر مثل دکارت بسیار مؤثر و مفید واقع می شد و آن را مغتنم می شمردند. علاوه براین، به اعتقاد ژیلسون، شیوه آموزش ریاضی در «لافلش» شیوه ای کارامد و مؤثر بود. بر این دو عامل، عامل سومی نیز مؤثر بود و آن عبارت بود از: برخورداری از استادی که صاحب مکتب ریاضی و سرامد روزگار در این دانش بود و آن کسی جز کریستوفر کلاوْیوس (Christopher clavius) نبود. این استاد صاحب نام، محیط بر اندیشه ریاضی بود و معتقد بود: نظام های متقن ریاضی هرچیزی را که قابل بحث باشد، با قاطع ترین برهان مبرهن و مدلّل می سازند، به طوری که در ذهن دانشجو تولید علم می کنند و هرگونه تردیدی را از آن می زدایند.

نکته قابل توجه این است که آیا شیوه آموزش و اندیشه کلاویوس، خود بسترساز روح معترض دکارت بود و به تعبیر ج میل هود: «وقتی می بینیم دکارت از تعالیم مدارس سرخورده و شیفته فراگیری نوع دیگری از تعالیم است، آیا این سرخوردگی و آن شیفتگی، خود مولود همان آموخته های قبلی او نیست؟»(۳۶) واضح است این تأکیدات و اندیشه تقدّس دادن به ریاضی، آن هم قداست حقیقت یابی صفتی که گمشده همه انسان هاست در کنار روح حاکم شک گرایی در همه علوم، محرّک، بلکه مشوّقی بود برای امثال رنه دکارت، تا توجه خاصی به ریاضیات داشته باشند.

به هر حال، ریاضی محوری متولّد گردید؛ زیرا عملاً به مخاطبان خود می آموخت که اگر بخواهید به حقیقت دست یابید، فقط از راه ریاضیات میسّر است و هر معرفتی را اگر توانستید به روش ریاضیات به دست آورید، درآن صورت به حقیقت مربوط به آن موضوع علمی دست یاف

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *