تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۸ ابومعین حمید الدین ناصر خسرو – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۸ ابومعین حمید الدین ناصر خسرو شامل 120 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۸ ابومعین حمید الدین ناصر خسرو گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۸ ابومعین حمید الدین ناصر خسرو با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۸ ابومعین حمید الدین ناصر خسرو از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۸ ابومعین حمید الدین ناصر خسرو با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۸ ابومعین حمید الدین ناصر خسرو را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل زن در آینه شعر فارسی؛ ۸ ابومعین حمید الدین ناصر خسرو :

چکیده:

حکیم ناصرخسرو قبادیانی، بی اعتناترین شاعر ادبیات فارسی به زن شمرده می شود که دیوان او در نگاه اول، خالی از حضور زن تلقی می گردد؛ لکن در لایه های ذهن او و در میان اشعارش می توان به طور غیرمستقیم سایه نامرئی زن را پیدا کرد. مقاله حاضر در جستجوی این سایه نامرئی است. نگارنده علاوه بر دیوان ناصرخسرو و مثنوی های او، همه آثار منثور وی را که از پرمایه ترین آثار ادب فارسی است، مورد بررسی قرار داده است تا از این راه، زوایای فکر شاعر را در روشنایی بکاود و نهفته های آن را آشکار سازد.

نقش عقاید شیعی شاعر در سرنوشت اجتماعی او و نیز تأثیر آن بر نگاه وی به زن، جامعه شناسی زنان روزگار از لابلای اشعار وی، حضور زن در نمادپردازی حکما و انعکاس آن بر ذهن و اندیشه شاعر از محورهای اصلی این مقاله است.

واژگان کلیدی:

شعر فارسی، ناصرخسرو، زن، تشیع، عفاف، مقام مادر، خانواده، زنان مشهور، گناه نخستین، زناشویی مراتب وجود.

ناصرخسرو (۳۹۴-۴۸۱ ه ) قصیده پرداز بزرگ ادبیات فارسی است که از نظر تحولات فکری و وقایع زندگی، موقعیت ویژه و منحصر به فردی در میان شعرا پیدا کرده است؛ به گونه ای که تحلیل شعر او بدون توجه به بازتاب این تحولات تعیین کننده، نتیجه مطلوبی به دست نمی دهد.

او در آغاز جوانی به دربار سلطان محمود غزنوی راه یافت و پس از وی در دربار پسرش مسعود به شغل دبیری پرداخت. سپس ملازم دربار سلجوقیان شد و همچنان به کارهای دیوانی ادامه داد.

حاصل این مشاغل، طبعاً نام و کام این جهانی بود و غفلت از پیامدهای آن جهانی. ناصرخسرو در دیوان اشعارش به شغل دیوانی خود و دورانی که به غفلت و معصیت در دربار شاهان سپری کرده بود، اشاره می کند.[۱] این دوران البته در کنار مسائل فوق، امکان برخورد و آشنایی ناصرخسرو را با جریان های سیاسی و عقاید و افکار مختلف موجود در جامعه آن روزگار که اتفاقاً بسیار هم متنوع و متعدد بود، فراهم می کرد و ذهن خردگرا و حقیقت جوی او را با سؤالات فراوان روبرو می ساخت.

چنانکه خود ناصرخسرو در مقدمه سفرنامه اش اشاره می کند، به دنبال خوابی که در حدود چهل سالگی دید، انقلابی درونی سراسر وجودش را فراگرفت؛ از خواب چهل ساله بیدار شد، دست از مشاغل دیوانی شست و در پی حقیقت، عزم سفر قبله کرد. در این سفر هفت ساله، چهار بار حج به جای آورد، بسیاری از کشورهای اسلامی را دید و با خردمندان و صاحبنظران فرقه های مختلف فکری، گفتگوها کرد. سه سال در مصر ماند و سرانجام مقصود خود را در مذهب اسماعیلی و کیش باطنیان یافت. مدارج مبلغان اسماعیلی را طی کرد، از سوی خلیفه فاطمی مصر «حجت» خراسان شد و برای تبلیغ آیین جدید خود به وطن بازگشت.

میزان حضور زن در شعر ناصرخسرو

عوالم، عواطف و گرایش های دوره اول زندگی ناصرخسرو، یعنی قبل از چهل سالگی او، در آثار منظوم و منثور وی دیده نمی شود. بعید به نظر می رسد که شاعر بزرگی چون او تا چهل سالگی شعر نسروده باشد؛ از این رو می توان نتیجه گرفت که او لااقل بخشی از اشعار آن دوره را که با اعتقادات جدید وی مطابقت نداشت، از بین برده است. یکی از تبعات این امر، حضورکم رنگ زن در اشعار ناصرخسرو است؛ زیرا زنان غالباً در ادبیات داستانی و اشعار بزمی دیده می شوند. از آنجا که اشعار موجود ناصرخسرو نه بزمی و عاشقانه است و نه داستانی، زن در اشعار او موضوعیت چندان مستقلی ندارد.

عدم حضور بارز زن در اشعار ناصرخسرو علت دیگری هم دارد. زندگی او پس از بازگشت از سفر ۷ ساله، چهره جدی و مبارزاتی پیدا کرد. پذیرفتن مذهب شیعه اسماعیلی و رسالت تبلیغی «حجت» زندگی او را دگرگون ساخت. او مصمم شده بود که نیرو، قلم و شعر خود را در راه تبلیغ این آیین و تبیین حکمت اهل باطن برای مردمی که به سطحی نگری عادت کرده بودند، صرف کند؛ اما نه جّو عمومی حاکم بر اعتقادات مردم این اجازه را می داد، نه علمای سنت و جماعت، و نه حکومتی که مبتنی بر ظاهربینی آنان بود. بنابراین وقتی به زادگاه خود بلخ بازگشت، استقبالی ندید. او که هفت سال قبل دبیر دیوان و جزو اعیان شهر بود، حالا به دشنام، شیعی، باطنی، غالی و قرمطی خوانده می شد و همین ها برای تهمت بی دینی و بددینی کافی بود. لذا گروهی متعصب درصدد کشتن او به خانه اش ریختند و غارت کردند. از ترس جان به نیشابور روی آورد که برخی از باطنیان در آنجا پنهان می زیستند؛ اما در آنجا هم عوام الناس به خون وی تشنه بودند. به مازندران رفت و پیروانی اندک پیدا کرد که بعدها به نام ناصریه مشهور شدند. تحریک مردم متعصب و پیشی گرفتن بر یکدیگر جهت کسب ثواب کشتن او همچنان ادامه داشت و آرامشی برای او باقی نمی گذاشت. سرانجام به ولایت بدخشان (در افغانستان امروزی) پناه برد و در دل کوههای یمگان مأوا یافت.

زندگی انزوایی ناصرخسرو در یمگان با دشواری های فراوانی همراه بود: دور از خانه و خانواده، بدون هیچ ثروت و زمین و دارایی و با دشمنانی که در کمینش بودند و او را بدون هیچ گناهی بدمذهب می دانستند، در حالی که خود جز ظاهری از دین و مذهب نداشتند:

بگذر ای باد دل افروز خراسانی بر یکی مانده به یمگان دره زندانی

اندر این تنگی بی راحت بنشسته خالی از نعمت وز ضیعت[۲] و دهقانی

روی برتافته زو خویش چو بیگانه دستگیریش نه جز رحمت یزدانی

بی گناهی شده همواره بر او دشمن ترک و تازیّ و عراقیّ و خراسانی

بهنه جویان[۳] و جز این هیچ بهانه نه که تو بد مذهبی و دشمن یارانی

آن همی گوید امروز مرا بد دین که بجز نام نداند ز مسلمانی[۴]

ملاحظه می شود که این زندگی سرد و خشن مجالی برای حضور گرم و لطیف زن باقی نمی گذاشت. دلخوشی ناصرخسرو در این زندگی بدان بود که به جای زن با حکمت، جفت گشته و با خلیفه فاطمی مصر پیوسته است:

اگر از خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشته ستم با حکمت لقمانی

داغ مستنصر بالله نهاده ستم بر بر و سینه و بر پهنه پیشانی[۵]

محرومیت ناصرخسرو از امکانات عادی زندگی از یکسو، مصمم بودن او بر مصروف ساختن عمر در راه حکمت باطنیان و عقاید اسماعیلیان از سوی دیگر، مهمترین عواملی بودند که مانع از حضور مستقیم زن جز در موارد خاص در ذهن و ضمیر شاعر می شدند. اما آیا می توان این نیمه هستی را به کلی از خویش دور کرد؟ قطعاً نه. لذا حضور زن و نگرش ناصرخسرو به وی را باید به طور غیرمستقیم در آثارش جستجو کرد؛ یعنی در مواردی که موضوع سخن «زن» نیست، ولی در تبیین و تحلیل آن پای زن به میان می آید. ذیلاً به بررسی ردّ پای زن در آثار ناصرخسرو می پردازیم:

حضرت فاطمه (س) و خلفای فاطمی

ادبیات فارسی تا قرن دهم عمدتاً تحت تأثیر مذهب حاکم بر روزگاران گذشته، یعنی تسنّن شکل گرفته است؛ از این رو عقاید شیعی را بندرت می توان در آثار شعرا دید؛ ناصرخسرو از این دیدگاه، شاعر ممتازی است که اعتقادات شیعی در آثار او به وضوح مشاهده می شود. به عبارت بهتر، او سخنی نگفته و شعری نسروده است، مگر آنکه در خدمت عقایدش بوده باشد که البته این عقاید، تشیع خردگرایانه و بینش باطنی اسماعیلی است.

اگر بخواهیم تأثیر عقاید ناصرخسرو را بر نگرش او به زن بررسی کنیم، نخستین و بارزترین این تأثیرات را در ارادت او به حضرت زهرا (س) خواهیم دید. یکی از القاب حضرت زهرا «سیده نساء العالمین» است؛ ناصرخسرو با توجه به این لقب، مانند هر شیعی دیگر معتقد است که آن حضرت سرور زنان عالم و برگزیده ترین آنهاست:

گزین و بهین زنان جهان کجا بود جز در کنار علی؟[۶]

و کفویت و همسری او با حضرت علی (ع) خاندان پیامبر را نتیجه داده است:

جز که زهرا و علی و اولادشان مر رسول مصطفی را کیست آل؟[۷]

وی همچنین از حضرت فاطمه با لقب «حورعین» که وصف زنان بهشتی در قرآن است،[۸] یاد می کند و باز به هم شأنی وی با حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) و ثمره خانوادگی آنها اشاره کرده می گوید:

قرین محمد که بود؟ آنکه جفتش نبودی مگر حور عین محمد

از این حورعین و قرین گشت پیدا حسین و حسن سین وشین محمد[۹]

حضرت علی (ع) خود شأن والایی دارد که ناصرخسرو اذعان می کند «قرین پیامبر» است و درجای دیگر هم تصریح می کند که پیامبر(ص) و علی(ع) شریف ترین انسان ها هستند؛[۱۰] با این همه وقتی به زناشویی زهرای اطهر و حضرت امیرالمؤمنین اشاره می کند، در واقع لحنی دارد که گویی همسر زهرا بودن را از امتیازات و فضایل علی (ع) می داند:

…ذوالفقار ایزد سوی که فرستاد به بدر؟ زن و فرزند که را بود چو زهرا و شبیر؟[۱۱]

«سلام و درود بر پدر آل و عترت رسول، و کفو دخترش فاطمه الزهراء البتول، خداوند ذوالفقار مشهور، ابن عم و داماد رسول مصطفی، الوصی المرتضی.»[۱۲]

ناصرخسرو شاعر جسوری است که وقتی تمام حاکمان روزگارش سنی مذهب بودند، او یک تنه در مقابلشان ایستاد و بنحو ستایش آمیزی از حریم عقیدتی خود دفاع کرد و البته تاوان این ایستادگی را هم تا پایان عمر در تنگنای غربت و تنهایی پرداخت. او در قصیده ای غرّا خردگرایانه به نقد عوام مسلمانان می پردازد که چگونه بت پرستان را لعن و نفرین می کنند و از بت پرستی ایشان در رنج هستند؛ در حالی که بت های تراشیده از سنگ به کسی ضرر و آسیب نمی رساند؛ اما بت هایی که مسلمانان تراشیدند، حقایق را ریشه کن کردند و فرزندان پیامبر را کشتند. وی در این قصیده به «بت نخستین» که جاهلان امت او را برگزیدند، لعنت می فرستد که فدک را از فاطمه گرفت و موجب رنجش و ناراحتی او شد. چنانکه قصیده نشان می دهد، وی را از این لعن برحذر می داشتند و او در پاسخ، با پافشاری بر مواضع عقیدتی خود، لعنت را مکرر کرده، به شهادت امام حسین به دست پیروان بت مزبور اشاره می کند:

لعنت کنم بر آن بت کز امت محمد او بود جاهلان را زاوّل بت نخستین

لعنت کنم بر آن بت کز فاطمه فدک را بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگین

لعنت کنم بر آن بت کو کرد و شیعت او حلق حسین تشنه در خون خضاب و رنگین[۱۳]

ماجرای فدک در شعر ناصرخسرو ازموضع کاملاً شیعی به عنوان سمبل غصب حقوق خاندان پیامبر (ص) مطرح می گردد و فاطمه و فدک می شود شاخص حق و ناحق. این مسأله در شعر فارسی سابقه نداشت و ناصرخسرو آن را به منزله یکی از مطالبات تاریخ تشیع مطرح می کند که خود به تنهایی می تواند مرز میان شیعه و غیرشیعه باشد. از این رو در علت همراهی نکردن با مخالفان خود می گوید: من شرم دارم با کسانی باشم که پیرو کسی هستند که او چنین فعلی را در حق فاطمه و فرزندانش مرتکب شده است:

آنک او به مراد عام نادان بر رفت به منبر پیمبر

گفتا که منم امام و، میراث بستد ز نبیرگان و دختر

روی وی اگر سپید باشد روی که بود سیه به محشر؟

ور می بروی تو با امامی کاین فعل شده است از و مشهّر،

من با تو نیم که شرم دارم از فاطمه و شبیر و شبّر[۱۴]

اصولاً حضرت فاطمه زهرا(س) در شعر ناصرخسرو بیش از شعر تمام شاعران کهن مطرح می شود. این مسأله علاوه بر ارادت شاعر به خاندان عصمت و طهارت، از وابستگی او به خلفای فاطمی مصر هم ناشی می شود. خلافت فاطمیان موفق ترین پیروزی سیاسی نهضت شیعیان اسماعیلی بود که از سال ۲۹۷ تا ۵۶۷ هجری در مناطقی از افریقا، شام و فلسطین حاکم بود.[۱۵] داعیان اسماعیلی، مبلغان فاطمیان بودند که در مناطق وسیعی از ایران، هند، یمن، حجاز، سوریه و شام فعالیت می کردند. اوج خلافت فاطمیان در عصر مستنصر، هشتمین خلیفه فاطمی بود که ناصرخسرو از طرف وی لقب «حجت خراسان» گرفت و برای تبلیغ آیین اسماعیلی روانه وطن خود شد.

فاطمیان خود را فرزندان فاطمه و از نسل اسماعیل فرزند امام جعفرصادق (ع) می دانستند، اما مخالفان ایشان این انتساب را قبول نداشتند و آنها را «عبیدی» و از نسل عبیدالله مهدی بنیان گذار سلسله فاطمیان می شمردند.[۱۶] برخی هم ایشان را به عبدالله بن میمون قداح منتسب می کردند که از نخستین داعیان و حامیان بزرگ اسماعیلی بود.[۱۷]

ناصرخسرو در اشعار خود به کرّات به نسبت مادر و فرزندی میان حضرت فاطمه زهرا (س) و فاطمیان مصر اشاره کرده است:

من همی نازش به آل حیدر و زهرا کنم تو همی نازش به سند و هند بدگوهر کنی

گر ببیند چشم تو فرزند زهرا را به مصر آفرین از جانْت بر فرزند و برمادر کنی[۱۸]

چنانکه در آموختن اسرار باطنی اسماعیلیان از خلیفه فاطمی که وی فرزند زهرا می داندش نیز به همین مسأله اشاره می کند:

شنودم ز میراث دار محمد سخن های چون انگبین محمد

دلم دید سرّی که بنمود از اول به حیدر دل پیش بین محمد

ز فرزند زهرا و حیدر گرفتم من این سیرت راستین محمد[۱۹]

او حتی در توصیف طبیعت بهاری هم از صور خیالی استفاده می کند که ضمن اشاره به عظمت و اقتدار فاطمیان آن روزگار، آنها را نبیرگان زهرا معرفی می نماید:

معزول گشت زاغ چنین زیرا چون دشمن نبیره زهرا شد

خورشیدْ فاطمی شد و با قوّت برگشت و از نشیب به بالا شد[۲۰]

بنابراین دور از انتظار نیست که به ارج و قربی که نزد آنان داشت، مباهات ورزد و در مقابل مخالفان، چنین به ستایش خود پردازد:

شاخ پربارم زی چشم بنی زهرا پیش چشم تو همی بید و چنار آید[۲۱]

چنانکه ملاحظه می شود، منظور از بنی زهرا و فرزندان فاطمه(س) یا پیامبر(ص) در شعر ناصرخسرو، خلفای فاطمی مصر است که خود را از نسل اسماعیل فرزند امام جعفرصادق(ع) و نهایتاً فرزند فاطمه زهرا (س) می دانستند. این نسبت مفروض با عواطف شیعیان به اهل بیت که تبلور آن، در وجود مبارک حضرت زهراست، پیوند می خورد و نه تنها به مبارزات سیاسی آنها در این دنیا صبغه کاملاً دینی می داد، بلکه سبب می شد مرارت های ناشی از مبارزات مزبور را تحمل کنند به امید آنکه شکایت بیداد مخالفان را در روز قیامت به پیشگاه حضرت زهرا(س) ببرند و حضرتش شفیع دادخواهی آنها نزد خداوند باشد:

…آن روز بیایند همه خلق مکافات هم ظالم و هم عادل بی هیچ محابا

آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع پیش شهدا دست من و دامن زهرا

تا داد من از دشمن اولاد پیمبر بدهد بتمام ایزد دادار تعالی[۲۲]

این عقیده که فاطمیان فرزندان فاطمه زهرا (س) هستند، تقدسی را برای آنها به ارمغان می آورد که موجب می شد پیروانشان، مثل ناصرخسرو، دوستداری آنها را دارای پاداش اخروی و مجوز ورود به بهشت بدانند:

چون به حبّ آل زهرا روی شستی، روز حشر نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا[۲۳]

و با خلوص نیت به آنان و مرام آنان پایبند باشند و تصور کنند که چاره تمام مشکلات آنها در دربار فاطمیان است:

داند به عقل، مردم دانا که بر زمین دست خدای هر دو جهان است فاطمی

ای دردمند دور مشو خیره از طبیب زیرا نشسته بر در عیسی مریمی[۲۴]

این خوش بینی مفرط و دل بستن به دربار فاطمی، البته تبعاتی داشت که فعلاً مجال پرداختن به آنها نیست.[۲۵]

دیگر زنان مشهور

چنانکه پیشتر گفتیم، زنان در شعر ناصرخسرو حضور بارز و فعالی ندارند؛ با اینهمه به برخی زنان مشهور اعم از منفی و مثبت در شعر او اشاره هایی شده است که ذیلاً به آنها می پردازیم:

الف) عایشه

همان گونه که حضرت فاطمه (س) در شعر ناصرخسرو، مظهر حق و معیار حقانیت است، عایشه نیز محور فتنه و باطل است. ناصرخسرو این دو زن را رهبر و پیشوای جناح های متخاصم روزگار خود می داند. به این معنی که فاطمیان و باطنیان را شیعه فاطمه زهرا (س) برمی شمارد و سنّیان و ظاهریان را شیعه و پیرو عایشه:

فاطمی ام فاطمی ام فاطمی تا تو بِدرِّی زغم ای ظاهری

فاطمه را عایشه مارَندر[۲۶]ست پس تو مرا شیعت مارندری

شیعت مارندری ای بد نشان شاید اگر دشمن دختندری[۲۷]

من نبرم نام تو، نامم مبر من بری ام از تو، تو از من بری[۲۸]

وی همچنین دوران جاهلیت و پرستش لات و هبل را که از بت های مشهور آن دوران بود، فرا یاد خواننده می آورد و می گوید نزد دانایان، شگفت انگیزتر از جنگ جمل نبود که عایشه و پیروانش بر ضد علی(ع) به راه انداختند. وی کار عایشه را نظیر حمله بردن ماده گوسفند بر شیر می داند و خطاب به پیروان وی که دشمنان خود شاعر نیز بودند، می گوید اگر تو بی خرد و دیوانه نیستی، چگونه بره آن ماده گوسفند شده ای:

حدیث هبل سوی دانا نبود شگفتی تر از کار حرب جمل

چگونه بَرد حمله بر شیر میش کسی این ندیده ست از اهل ملل

تو ای بی خرد گرنه دیوانه ای مرآن میش را چون شدستی حمل؟[۲۹]

با وجود سفارشی که قرآن به زنان پیامبر کرده بود، عایشه به جنگ علی(ع) آمد. ناصرخسرو معتقد است که او سوار بر ابلیس به جنگ علی(ع) آمده بود و علی(ع) البته ابلیس را پی کرد:

بیامد به حرب جمل عایشه برابلیس زی کارزار علی

بریده شد ابلیس را دست و پای چو بانگ آمد از گیرودار علی[۳۰]

ب) زن ابولهب

ناصرخسرو در جدال با مخالفان خود اشاره هایی کنایه آلود به زن ابولهب نیز دارد، بی آنکه منظورش زن مشخصی باشد:

بولهب با زن به پیشت می روند ای ناصبی[۳۱] بنگر آنکه زنْش را در گردن افکنده کَنَب[۳۲]

گرنمی بینی تو ایشان را ز بس مستی همی نیست رویی مرمرا از تو وزایشان جز هَرَب[۳۳]

به نظر می رسد منظور شاعر از این کنایه، بدترین دشمنان عقیدتی او باشد نه زنی خاص در روزگار وی؛ زیرا اولاً در شعر ناصرخسرو قرینه دیگری دال براینکه زنی معیّن با او دشمنی داشته باشد، وجود ندارد؛ ثانیاً ابولهب و زنش بدترین و سرسخت ترین دشمنان پیامبر بودند که در آن میان زن بولهب، یعنی ام جمیل خواهر ابوسفیان، نقش بیشتری در تحریک شوهرش و دشمنی با پیامبر داشت، تا جایی که آیه در شأن آنها نازل شد: تبت ید أبی لهب و تب… و امرأته حماله الحطب. فی جیدها حبل من مسد؛ «بریده باد دست های ابولهب و بریده باد … زن او بردارنده هیزم است و برگردنش بندی از لیف خرماست».[۳۴]

ناصرخسرو در جای دیگر نیز به زن بولهب اشاره کرده است. او خطاب به مخالفان خود و در تعریض به پیشوایان و رهبران آنها می گوید: خداوند درخت شریفی (کنایه از خاندان حضرت رسول) در بین اعراب پدید آورد تا به خلق خدا خیر برساند و شما در آن درخت آتش زدید و آن را سوزاندید. سپس می گوید:

تبّت یَدا اِمامِکَ روزی هزار بار کاین فعل کزوی آمد نامد زبولهب

عهد غدیرخم زن بولهب نداشت در گردن شماست شده سخت چون کَنَب

وامروز نیستید پشیمان زفعل بد فعل بد از پدر به تو مانده ست منتسب[۳۵]

این ابیات بهتر نشان می دهد که منظور شاعر اصلاً جنس زن نیست؛ بلکه «مکنیّ عنه» هستند. اما چه لزومی داشت که زن را «مَکنیّ به» برای مردان قرار دهد؟ برای روشن شدن مطلب، از تأویل های باطنی ناصرخسرو در آثار منثورش کمک می گیریم.

ناصرخسرو در آثار خود به کرّات پیامبر را شوی روحانی و معنوی امت دانسته و خلق را به منزله زن او برشمرده است. منطق این تأویل مبتنی بر چند چیز است:

۱ پیامبر فاضل تر از تمامی امت است؛ چنانکه مرد بر زن فاضل تر است. پیامبر به علت این فضیلت، قوّام بر امور امت است (همانطور که مرد بر زن قوّام است)؛ قرآن نیز می فرماید: یا أیها المدّثر، قم فأنذر.[۳۶]

۲ پیامبر فایده دهنده است و امت فایده پذیرنده؛ همان گونه که مرد فایده دهنده است و زن فایده پذیرنده، و همان گونه که افلاک و انجم، پدران آسمانی و فایده دهنده هستند و طبایع، مادران زمینی و فایده پذیرنده.[۳۷]

۳ اطاعت پیامبر بر خلق واجب است؛ همان گونه که اطاعت مرد بر زن واجب است.[۳۸]

ناصرخسرو این نسبت زن و شوهری معنوی را منحصر به رابطه پیامبر و امت نمی داند؛ چنانکه در ماجرای غدیرخم می گوید: در آن روز، پیامبر به منزله ولی امت بود که در یک نکاح نفسانی، همه امت را که به منزله زن بودند، به عقد وصی خود که به منزله شوی آنها بود، درآورد.[۳۹]

او همچنین رابطه زناشویی معنوی را به مراتب مبلّغان اسماعیلی تعمیم داده، می گوید پایین تر از حضرت رسول (ص) هر استاد، مرد معنوی شاگرد خویش است و هر شاگردی، زن معنوی استاد خویش است؛ زیرا از او فایده گیرنده است. چنانکه «ناطق» مرد است برای «اساس» و اساس زن است برای ناطق، اساس مرد است برای «امام»، امام شوی است برای «حجت» و حجت شوی است برای «داعی» و داعی شوی است برای «مأذون»، و مأذون شوی است برای «مستجیب».[۴۰]

چنانکه ملاحظه می شود، رابطه زناشویی در آثار ناصرخسرو نماد رابطه رهبری و پیروی، و مریدی و مرادی است. با این تأویل، زن بولهب که درشعر ناصرخسرو آمده است، نماد پیروان لجوج و سرسخت کسانی می شود که رهبر و علمدار دشمنی با خاندان رسول بودند. با مرور شعر ناصرخسرو این نتیجه تأویلی تأیید می شود؛ ناصرخسرو می گوید «تبّت یدا امامک»؛ بریده باد دست های «امام تو». پس «امام تو» را به جای بولهب می گذارد و «تو» را به جای زن بولهب که البته بدتر از زن بولهب است؛ زیرا زن بولهب از نظر وقوع زمانی، پیمان غدیرخم و ولایت علی را بر گردن نداشت، اما «تو» (=دشمنان ناصرخسرو) آن پیمان را دریافت کرده ای و با وجود آن به دشمنی با خاندان رسول و اسماعیلیان می پردازی. بدین ترتیب رابطه زناشویی، نماد رابطه رهبری و پیروی در جناح باطل نیز واقع می شود.

ج) مریم

بعد از حضرت فاطمه زهرا (س) بیشترین اشاره به زنان در شعر ناصرخسرو در خصوص حضرت مریم دیده می شود. البته این اشاره ها بیش از ۵ مورد نیست. یک مورد اشاره به پرهیزکاری مریم است که موجب شده او در قرآن جزو قانتان محسوب شود:

مریم عمران نشد از قانتین جز که به پرهیز برو بر زنی[۴۱]

این بیت برگرفته از قرآن است: و مریم ابنت عمران التّی أحصنت فرجها فنفخنا فیه من روحنا و صدّقت بکلمات ربّها و کتبه و کانت من القانتین: «]و خداوند مثال می زند[ مریم دختر عمران را که فرج خویش را حفظ کرد تا از روح خویش در آن دمیدیم، و نیز سخنان و کتاب های پروردگارش را تصدیق کرد و او جزو فروتنان بود.»[۴۲]

در بیت دیگر نیز که متأثر از آیه اخیرالذکر است و به پرهیزگاری مریم و به نحوه باردار شدن او توسط نفخه الهی اشاره کرده است، خطاب به باد می گوید: مریم با بصیرت خود دریافت که پدر فرزندش یعنی آن که وی را باردار کرده، تو هستی:

آیا همیشه به نوروز سوی هر شجری توناپدید و پدید از تو بر شجر اثری

تویی که جز تو نپنداشت با بصارت خویش عفیفه مریم مرپور خویش را پدری[۴۳]

مورد دیگر مربوط به صور خیال و تشبیه آسمان و ستاره هایش به کنیسه مریم[۴۴] و مورد دیگر فقط اشاره به اضافه بنوت میان عیسی و مریم است.[۴۵]

د) زلیخا

ماجرای یوسف و زلیخا در قرآن «أحسن القصص» خوانده شده است.[۴۶] یکی از زیبایی ها و عبرت های این داستان، فرجام نیک زلیخا از پس عصیان و گمراهی است. او بعد از فراق یوسف و از دست دادن جاه و مال و شوکت خاندان، به خدای یوسف ایمان آورد. سال های جوانی را پشت سر نهاد و به عجز و ناتوانی و نابینایی گرفتار شد، اما مهر یوسف همچنان در دلش بود.

روزی بر سرراهی که یوسف از آنجا می گذشت، به انتظار نشست. یوسف چون او را درنهایت فقر و بیچارگی دید، تفقدی کرد و پرسید چه حاجتی دارد تا برآورده سازد. زلیخا پاسخ داد: یک نگاه بر روی تو مرا از همه جهان خوشتر است. یوسف گفت: شگفتا که جوانی و جمال تو رفت، اما عشقت همچنان باقی است. زلیخا گفت: سرتازیانه بر سینه من بنه تا شگفتی ها ببینی. چون یوسف سر تازیانه بر سینه زلیخا نهاد، تپش قلب او از تازیانه بر دست یوسف رسید. یوسف به دعا و معجزه الهی، عزّ و توانایی و بینایی و جوانی زلیخا را به او بازگرداند و او را به زنی گرفت و سه فرزند از او یافت.[۴۷]

جوان شدن زلیخا از پس پیری، مضمونی است که طبع ناصرخسرو را خوش آمده و او به کرّات در شعر خود، آن را مبنای صورخیال قرار داده است:

گر نیست ابر معجزه یوسف صحرا چرا چو روی زلیخا شد؟[۴۸]

به من تازه شد پژمریده سخن[۴۹] چو ز افسون یوسف زلیخای زال[۵۰]

گرنه چو یوسف شده ست گل، چو زلیخا باغ چرا باز شد دوازده ساله[۵۱]

همچنین درباره عشق زلیخا به یوسف که زردرویی عاشقانه ملازم آن است، می گوید:

چودرتاریک چَه یوسف،منوّرمشتری درشب درو زهره بمانده زردوحیران چون زلیخایی[۵۲]

ه) لیلی

شعر ناصرخسرو ماهیتاً اجازه ظهور و بروز به عرایس شعری نمی دهد؛ اما وقتی در سفر ۷ ساله خود، خرابه های خانه لیلی را در نزدیکی طائف می بیند، زبان به تحسین برمی گشاید که «قصه لیلی و مجنون عجیب است».[۵۳] لذا در صور خیال او شعاع کمرنگی از حضور لیلی دیده می شود:

چون روی لیلی است گل و پیشش سرونوان چو قامت مجنونست[۵۴]

با اینهمه در جای دیگر، بنا به خط مشی کلی خویش، مخاطب را از این که مانند مجنون، خود را زبون زن سازد و تمام فکر و ذکرش لیلی باشد، بر حذر می دارد:

دریغ دار زنادان سخن که نیست صواب به پیش خوک نهادن نه منّ و نه سلوی

سخن ز دانا بشنو زبون خویش مباش مگیر خیره چون مجنون سخنت را لیلی[۵۵]

و) منیژه

می توان گفت ناصرخسرو به هیچ زنی، غیر از زنان ستوده دینی، کاملاً خوشبین نیست و اگر در جایی به دلیل خاصی زنی را بستاید، در جای دیگر همو را نکوهش می کند. نه تنها لیلی بلکه منیژه هم گرفتار کم لطفی وی شده است. ناصر خسرو در جایی که گل های باران خورده بهاری را توصیف می کند، چهره منیژه «مشبه به» مناسبی برای توصیف اوست:

چون روی منیژه شد گل سوری سوسن به مَثل چو خنجر بیژن[۵۶]

اما وقتی با مخاطبانش جدی سخن می گوید و از روزگار غدّار و دنیای دنی یاد می کند، جهان را زن جادوگر می داند و مردان را از فریب ایشان بر حذر می دارد. داوری وی را درباره منیژه و آنچه سر بیژن آورده، ببینید:

زن جادوست جهان، من نخرم زَرقش زن بود آنکه مر او را بفریبد زن

زَرق آن زن[۵۷] را با بیژن نشنودی که چه آورد به آخر به سر بیژن؟

همچو بیژن به سیه چاه درون مانی ای پسر، گر تو به دنیا بنهی گردن

چون همی برره بیژن رَوی ای نادان پس چه گویی که نبایست چنان کردن؟

صحبت این زن بدگوهر بدخورا گر بورزی تو نیرزی به یکی ارزن

صحبت او مخر و عمر مده زیرا جز که نادان نخرد کس به تبر سوزن

طمع جانْت کند،گرچه بدو کابین گنج قارون بدهی یا سپه قاون[۵۸]

این درحالی است که گناه منیژه در داستان، عاشقی است؛ ناموجه اما وفادار. منیژه به روایت فردوسی در ماجرای عشق پیشقدم می شود و بیژن را که میل عاشقی دارد، اما جسارت عاشقی نه، به قصر خود می برد. او پس از برملا شدن ماجرا و اسیر گشتن بیژن در چاه افراسیاب، تمام زندگی و آسایش خود را رها می کند و شاهدختی می شود در لباس گدایان، تا نان خشکی فراهم آورد و مانع از مرگ بیژن در چاه گردد. سرانجام نیز سبب نجات وی از چاه، خود منیژه است و از این نظر سمبل فداکاری محسوب می شود؛[۵۹] اما ناصرخسرو فقط به آغاز ماجرا که منیژه پای بیژن را به ماجرا باز کرده است، توجه دارد.

زن در صور خیال شعری

شعر ناصرخسرو در اثر چالش های فکری و عقیدتی شاعر و واکنش های اجتماعی که در برابر این چالش ها می دید، وضعیت خاصی پیدا کرده است؛ چنان که هم از نظر محتوا و پیام های شعری، هم از نظر عواطف و احساسات و هم از نظر انتخاب واژگان و موسیقی شعر، از نرمی و لطافت دور شده و پرخاش و مقاومت و تسیلم ناپذیری در برابر مخالفان را به خود گرفته است. در چنین وضعی، صور خیال شعر او به کمترین حد استفاده از عناصر زنانه اعتنا کرده است. در همین حد اندک هم آنچه جالب توجه است، استفاده از زنان بهشتی (حور و حورا) در این تصاویر است که نشان می دهد وی واقعاً از حضور مادی و جسمانی زن اجتناب می کرده است. او در توصیف بهار می گوید:

بستان بهشت وار شد و لاله رخشان به سان عارض حورا شد[۶۰]

و ستارگان آسمان را نیز زنان بهشتی در میان سبزه ها می بیند:

ندیدم تا ندیدم دوش چرخ پر کواکب را به چشم سردراین عالم یکی پرحورخضرایی[۶۱]

و گل ها و سبزه های باغ که تن به باران ابر سیاه می شویند، بدین گونه در ذهن او زنان سبزپوش بهشتی را تداعی می کند که پیراهن به آب چشم اهریمن شسته اند:

چون باد سحر تو[۶۲] را برانگیزد دیوی سیهی به لؤلؤ آبستن

امروز به آب چشم تو حورا در باغ بشست سبزه پیراهن

حورا که شنود ای مسلمانان پرورده به آب چشم آهرمن؟[۶۳]

باقیمانده تصاویر شعر او که نشانه ای از زن دارند، بسیار اندک و ساده و بیرنگ است مانند این نمونه در توصیف شب و ستارگان:

شاه رومی چون هزیمت شد زما شاه زنگی کینه خواهد آختن

زین قِبل می کرد باید هرشبی دختران آسمان را انجمن[۶۴]

جامعه شناسی زنان

نگاه جامعه شناسانه ناصرخسرو به زن، تفاوت زیادی با آنچه در جوامع آن روزگار رخ می داد، ندارد. با این نگاه، جوانب منفی ومثبت زیر را می توان دید:

الف) حجاب و عفاف

حجاب یکی از احکام الهی مربوط به زنان در اسلام است و ناصرخسرو به دلیل پایبندی و تعهد خویش به اسلام، طبعاً به این مسأله توجه مثبت نشان داده است. این توجه در صور خیال شعر او خود را نمایانده است. برای مفاهیم پوشیده قرآن که نیاز به تفسیر و تأویل دارد و تأویل آن هم در اختیار امام معصوم است، چه تصویر شعری مؤثرتر از این است که بگوید مفاهیم مزبور همچون دختران مستوری هستند که تأویل علی (ع) زیور و زینت آنهاست:

هر نهفته دختر تنزیل را معنی و تأویل حیدر زیور است[۶۵]

یا در معرفی «عقل» بگوید سخن به منزله چادر برای عروس عقل است و کسی که سخن دان و شعر شناس است، می تواند به خوبی چادر از روی این عروس بگشاید:

زیر سخن است عقل پنهان عقل است عروس و قول چادر

دانای سخن نکو کند باز از روی عروس عقل معجر[۶۶]

تعبیر «گشودن نقاب از چهره دختران درخت» هم از این قبیل تصاویر است که درباره قدرت خداوند در شکوفاندن جوانه ها و شکوفه ها به کار رفته است:

به نوبهار ز رخسار دختران درخت نقاب سبز تودانی گشاد هر سحری[۶۷]

پوشیده بودن و عفاف زنان و دختران هماره در جامعه اسلامی مورد توجه و تأکید بود، اما گاه با سختگیری هایی هم همراه می شد. ناصرخسرو که در سفر هفت ساله خود سرزمین های بسیاری از ممالک اسلامی را دیده و توصیف آنها را در سفرنامه اش آورده است، می نویسد عدل و امنیت را در عرب و عجم در چهار جا دیده است؛ یکی از آنها شهر طبس است که مردم در سایه عدل و داد امیر آنجا یعنی امیر ابوالحسن گیلکی عظیم آسوده بودند و هیچ دزد و خونی نبود؛ شهر دیواری نداشت و شب هنگام در خانه ها را نمی بستند و ستور در کوی ها رها بود. وی در تمجید از نهایت امنیت آنجا می گوید: «هیچ زن را زهره نباشد که با مرد بیگانه سخن گوید و اگر گفتی، هر دو را بکشتندی.»[۶۸] صرف نظر از نقد این سخن که آیا کشتن زن و مردی که با هم سخن می گویند، توجیه شرعی دارد و عادلانه است یا نه، چنین نتیجه می شود که حتی سخن گفتن زن و مرد بیگانه هم در آن روزگار جایز نبود. در چنان جامعه ای، دختران را طبعاً به گونه ای تربیت می کردند که در آینده زنان عفیفی باشند، همان گونه که جوّ عمومی می خواهد.

یکی از جلوه های این تربیت، پوشیده روی بودن آنها بود که در همه حال حجاب خود را حفظ می کردند و مادر، مأمور و مسؤول اجرای این تربیت بود. لذا می بینیم این امر در شعر ناصرخسرو مبنای آفرینش صور خیال می شود؛ او در توصیف دمیدن صبح، ستارگانی را که از آسمان محو می شوند و می گریزند، به دختران پوشیده رویی تشبیه می کند که مادرشان آنها را ناگهان روی گشاده ببیند و آنها خجالت کشیده پای به فرار بگذارند:

گریزان شد شب تیره زخیل صبح رخشنده چنان چون باطل از حقّی و ناپیدا ز پیدایی

خجل گشتند انجم پاک چون پوشیده رویانی که مادرشان ببیند روی بگشاده مفاجایی[۶۹]

البته این تصویر به گونه ای دیگر هم ذهن ناصرخسرو را به خود مشغول کرده است. این بار شب، زنگی پیر و زشتی است که ستارگان، دختران جوان و زیبای اویند و در غیاب مادر، پوشیده روی می مانند و آنگاه که مادر بیاید، احساس امنیت کرده، حجاب از چهره برمی گیرند:

تو[۷۰] چو یکی زنگی ناخوب و پیر دخترکان تو همه خوب و شاب

زادن ایشان ز تو ای گنده پیر هست شگفتی چوثواب از عقاب

تا تو نیایی ننمایند هیچ دخترکان رویَک ها از حجاب[۷۱]

ملاحظه می شود که این تصاویرمختلف، به طور غیرمستقیم تحت تأثیر نگرش شاعر به مسأله حجاب به وجود آمده است و تلقی های عمومی جامعه را از این حقیقت نشان می دهد. این امر، خود می تواند مدخلی بر تحقیقات و مطالعات جامعه شناسی ادبیات باشد.

ب) مقام مادر

تمام جوامع و همه افراد در ارج نهادن به مقام مادر متفق القول هستند؛ گرچه معیارهای ارزش گذاری به لحاظ تفاوت مبانی فکری و عقیدتی شاید اندکی متفاوت باشد. از این رو اگر کسی یافت شود که منکر ارزش این مقام باشد، باید علت خاص آن را جستجو کرد. ناصرخسرو نیز از این قاعده مستثنی نیست، لکن نظر او را درباره مادر باید به طور غیرمستقیم و از لابلای صور خیال و زبان شعری اش بیرون کشید. مثلاً باید دید «مادر»، استعاره یا مشبه به برای چه مفاهیمی قرار گرفته است. اگر آن مفاهیم مثبت باشند، نشان دهنده نگاه مثبت شاعر است و بالعکس. هنگامی که وی «دین» را به مادر تشبیه می کند و «قرآن» را به شیر وی، می گوید هرکس شیر مادر دین را رد کند، شیر مادر دنیا یعنی نعمت های این جهانی از او گرفته می شود،[۷۲]این سخن متضمن ارزشمندی شیر مادر و لزوم قدردانی و حق شناسی در برابر آن است و تناسب میان مادر و آنچه به فرزند می بخشد و نیز آثار آن را یادآوری می کند. یا وقتی که می گوید جان، مادر تن است و علم، مادر جان، تلویحاً به برتر بودن ارزش مادر از فرزندی که می زاید و نیز وابستگی فرزند به همان ارزش های مادر، اشاره می کند:

تن به جان زنده ست و جان زنده به علم دانش اندر کان جانت گوهرست

سوی دانا ای برادر همچنانک جان تنت را، علم جان را مادرست[۷۳]

در بررسی نمونه های کاربرد واژه مادر در شعر ناصرخسرو نکته جالب توجه آن است که وی با مادر نیز همچون دیگر مسائل عالم وجود، برخورد استدلالی و منطقی دارد و کمتر به جانب عاطفی و احساسی وی می پردازد. او وقتی می خواهد پلیدی و زشتی جهل و نادانی را بیان کند، با در نظر گرفتن قانون وراثت استدلال می کند که جهل و بی خردی (مستی) فرزند شراب است و از آنجا که مادر آن یعنی شراب، پلید است (الخمرأم الخبائث، به فرموده پیامبر)، پس فرزند هم پلید خواهد بود:

از نبید آمد پلیدی یْ جهل پیدا بر خرد چون بود مادر پلید، ناید پسر زو جز پلید[۷۴]

باز در تأیید استثناناپذیری قانون وراثت می گوید: وقتی که مادر هم مانند پدر نیکخو باشد، فرزند حتماً خوی کریم خواهد داشت:

فرزند جز کریم نباشد به خوی چون همچو مرد بود نکوخو زنش[۷۵]

در جای دیگر با تداعی حدیث «السّعید من سعد فی بطن أمّه و الشّقیّ من شقی فی بطن أمّه» که اتفاقاً اکتسابی بودن سعادت و نیکبختی را هم تأیید نمی کند، از موضع کاملاً خردگرایانه می گوید: جان تو که به منزله فرزندی در شکم مادر جسم است، باید سعی کند نیکبختی را در همان شکم مادر با اعمال نیک کسب کند؛ زیرا اگر کسی در این مرحله به غنا و بی نیازی برسد، هرگز پس از تولد به حرص و آز تمایل پیدا نمی کند، چون این نیکبختی مادرزادی است:

مادر تن را پسر، این جان توست مادر باقیّ و پسر رفتنی است

در شکم مادر خود بخت نیک چون که نکوشی که بحاصل کنی؟

طاعت و نیکیّ و صلاح است بخت خوردنیی نیست نه پوشیدنی

آز نگردد ابداً گرد آنک در شکم مادر گردد غنی

چون تو که باشد چو تو را بخت نیک مادرزادی بود و معدنی؟[۷۶]

چنانکه ملاحظه می شود، ابیات مذکور صرفنظر از چون و چرای کلامی و استدلالی نشانگر نقش تعیین کننده مادر در شخصیت و سرنوشت فرزند خویش است.

یکی از مفاهیمی که ناصرخسرو آن را به مادر تشبیه می کند، جهان، روزگار و فلک یا آسمان است که البته همه به یک معنا و مترادف هستند. مثلاً در مورد جهان می گوید:

مادرتوست این جهان بنگرکزین مادرهمی نیکبخت وجَلدزادی یابنفرین و خزی[۷۷]

و درباره گنبد گردون یا آسمان می گوید:

ای گرد گَرد گنبد طارونی یکبارگی بدین عجبی چونی؟

فرزند توست خلق و مر ایشان را تو مادر مبارک و میمونی[۷۸]

آنچه در این گونه کاربردها محل توجه و شگفتی است، نسبت دادن صفات منفی به مادر است؛ صفاتی مثل جادوگری، بدمهری، بدخویی، غداری، ستمکاری، فرزندخواری و غیره که ناصرخسرو در مقیاس بالایی آنها را به کاربرده است:

– فرزند توایم ای فلک ای مادر بدمهر ای مادر ما چون که همی کین کشی ازما؟[۷۹]

– چند گَردی گردم ای خیمه یْ بلند؟ چند تازی روز و شب همچون نوند؟

مادر بسیار فرزندی ولیک خوار داریشان همیشه کندمند

جز تو که شنیده ست هرگز مادری که به فرزندان نخواهد جز گزند[۸۰]

– گرگ آدم خوار گشته ست این جهان بنگر اینک گر نداری باورم

ای خردمندان که باشد در جهان با چنین بدمهر مادر داورم؟[۸۱]

یکی از صفات عجیبی که ناصرخسرو به مادر روزگار و فلک و… نسبت می دهد، فرزندخوار بودن آن است که آن را هم از فرزندخوار بودن گربه الهام گرفته است. او در جایی می گوید گربه بچه خود را به دلیل دوست داشتن می خورد، نه از سردشمنی؛ همچنانکه گرسنه طعام را می خورد و تشنه آب را؛[۸۲] اما آنچه در شعرش دیده می شود، مخالف این معناست:

کار و کردار تو ای گنبد زنگاری نه همی بینم جز مکر و ستمگاری

بچه توست همه خلق و توچون گربه روز و شب با بچه خویش به پیکاری

مادری هرگز من چون تو ندیدستم نیست مان با تو و نه بی تو مگر خواری[۸۳]

چنین مادر بی رحمی طبعاً شایسته آن است که از او بگریزند و اجتناب کنند؛ لذا توصیه می کند:

یکی فرزند خواره پیسه گربه است ای پسر، گیتی سزد گر با چنین مادر ز بار و بن نپیوندی[۸۴]

تعبیرات منفی ناصرخسرو درباره مادر روزگار و.. از آنجا ناشی می شود که وی در زندگی خود سختی و مرارت بسیاری از ابنای روزگار دیده بود. این سختی ها کام او را که با شیرینی آسایش زندگی فردی و اجتماعی آشنا بود، تلخ می کرد و افق پروازش را تنگ می

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *