تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شهید باکری در خاطره ی یاران؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل شهید باکری در خاطره ی یاران با 77 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل شهید باکری در خاطره ی یاران:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل شهید باکری در خاطره ی یاران به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل شهید باکری در خاطره ی یاران با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل شهید باکری در خاطره ی یاران تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل شهید باکری در خاطره ی یاران را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شهید باکری در خاطره ی یاران :

خاطراتی درباره ی شهید مهدی باکری از زبان همرزمان

با این لباس به بچه ها نزدیکترم

… اوج افتخار و خوشحالی ما وقتی بود که رفتیم به مهدی خبر دادیم که شده فرمانده لشگر عاشورا. لشگری که از قدرتمندترین لشگرهای خط شکن در سخت ترین عملیات های بعدی ما بود. به خصوص در خیبر و آن پیشروی در دجله و فرات و جنگ تن به تن و برگشت به جزایر مجنون. جزایر را هم داشتیم از دست می دادیم که امام فرمود جزایر باید حفظ شود. همین جا بود که مهدی و حمید و زین الدین و بقیه با تمام توانشان دل به دستور رهبرشان سپردند و حتی آمدند در خط مقدم و دوش به دوش نیروهایشان با عراقی ها جنگیدند. فقط یک پل جزیره را وصل می کرد به منطقه ای که می رفت به طلاییه و تنومه. دشمن تمام تانکهایش را به ستون کرده بود تا بروند جزایر را پس بگیرند. در مدتی کمتر از هفتاد و دو ساعت بیش از یک میلیون گلوله در این جزیره منفجر شد. هلی کوپترها، هواپیماها، توپخانه، همه و همه، از زمین و آسمان آتش می بارید و جزایر باید حفظ می شد.

حمید روی همین پل «شیتات» شهید شد. با مهدی تماس گرفتم گفتم: «سعی کن جسد حمید را برگردانی عضب!» مهدی خیلی جدی و قاطع گفت:

«اگر جنازه همه را آوردیم می رویم حمید را هم می آوریم.» واقعا نگذاشت حمید را بیاورند. حمید هنوز که هنوز است، مفقودالاثر است. او بازوی راست و قدرتمند مهدی بود. هیچ کس بیشتر از مهدی دوستش نداشت.

با این حال نخواست، نتوانست، نگذاشت کسی او را بدون بقیه بیاورد شاید به همین دلیل بود که طاقت نیاورد و سال بعد توی بدر و با لشگر خودش رفت عملیات کرد تا از عزیزش عقب نماند. او و لشگرش از موفق ترین های بدر بودند که از شرق دجله عبور کردند و رفتند به غرب دجله. خود مهدی از دجله گذشت، رفت یک هفته تمام کنار دجله و در تقاطع رود فرات و دجله (القرنه) دوش به دوش آنها جنگید. تا این که حجم آتش روی غرب دجله و روی نیروهای لشگر عاشورا و روی مهدی زیاد شد. وقتی مهدی زخمی را با قایق و از روی دجله بر می گرداندند یک گلوله آرپیجی آمد قطعه قطعه اش کرد و بردش به…

یادم هست بار آخر، روز قبل از شهادتش، کنار دجله و فرات زیر یک پلیت و کنار مقام معظم رهبری و پسرشان با مهدی جلسه داشتیم. که البته فیلمش هم هست. هواپیماها بمباران سختی می کردند و اصلا بمب هایشان کاملا مشخص بود. مهدی آرامِ آرام بود. برای بار هزارم بهش گفتم: «تو چرا لباس سپاه نمی پوشی؟» از گوشه چشم نگاهم کرد گفت: «با این لباس به بچه ها نزدیکترم.» بعد گفت: «آنها هم البته این جوری بیشتر دوست دارند.»

(نقل از: سید یحیی (رحیم) صفوی- منبع: «به مجنون گفتم زنده بمان»، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۶۵- ۶۴)

در جنگ همدیگر را به اسم کوچک صدا می زدیم

عملیات فتح المبین، عملیات بزرگ و درخشانی بود که از چند جهت شکل گرفت. یک طرف این عملیات در غرب شهر دزفول و رود کرخه بود، و از ارتفاعات بلندی بنام «تی شکن» و به دست تیپ امام حسین(ع) و به فرماندهی حسین خرازی. محور شمالی دست قاسم سلیمانی بود و تیپش، ۴۱ ثارالله. این طرف تر دست احمد متوسلیان بود و تپش حضرت رسول. جنوبی ترین محور فتح المبین تنگه ای بود به نام «رقابیه» و تنگه دیگری به نام «زلیجان» که جهاد جاده ای روی آن زد تا تیپ نجف اشرف دورش بزند و عمل کند. فرمانده این یگان مهدی بود… کار سخت و پیچیده ای بود. باید دو روز قبل از عملیات می رفتند از تنگه «زلیجان» می گذشتند. پشت سر آنها هم باید واحدهای مکانیزه ارتش (از لشگر سیستان و بلوچستان) حرکت می کردند. اول نیروهای پیاده تیپ نجف رفتند و پشت سرشان در روز بعد، پی. ام. پی ها. همه باید پیاده و شبانه از رمل ها و تنگه «رقابیه» می گذشتند، بعد می رفتند عراقی ها را دور می زدند تا تک اصلی شروع شود. عملیات شروع شد. حسین خرازی از محور شمالی رفت «عین خوش» را بست. مهدی هم از محور جنوبی تنگه «رقابیه» را بست؛ با یک فاصله صد کیلومتری، طوری که عراقی ها غافلگیر شدند. اوج نبوغ مهدی و حسین در این عملیات نمود داشت. عراقی ها حتی خوابش را نمی دیدند که جوان های ایرانی این طور غافلگیرشان کنند و محاصره شوند.

ما همه در جنگ همدیگر را به اسم کوچک صدا می زدیم. اوج افتخار و خوشحالی ما وقتی بود که رفتیم به مهدی خبر دادیم که شده فرمانده لشگر عاشورا. لشگری که از قدرتمندترین لشگرهای خط شکن در سخت ترین عملیات های بعدی ما بود. به خصوص در خیبر و آن پیشروی در دجله و فرات و جنگ تن به تن و برگشت به جزایر مجنون…

(نقل از: سید یحیی (رحیم) صفوی – منبع: «به مجنون گفتم زنده بمان»، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۶۴ – ۶۳)

دوران دانشجویی و مامور خبرچین کلاس

مامور خبر چین کلاس ما یکی از مذهبی ها و نمازخوان هایی بود که هرگز در ذهنمان خطور نمی کرد بعد از انقلاب بفهمیم او خبرهای دانشگاه و ما را به ساواک می رسانده. آن روزها فضای سیاسی دانشگاه تبریز به این صورت بود که بیشترین فعالیت و تظاهرات در دست گروههای غیر مذهبی بود. با آمدن مهدی و عده ای از دانشجویان سال اولی که به آنها خوابگاه داده نمی شد، با هماهنگی مهدی و بقیه، این دانشجویان در خوابگاههای دیگر و در خانه های اجاره ای سطح شهر ساکن شدند. بعضی از آن دانشجوها الان هم هستند. مثل مهندس سید علی مقدم، مهندس علی قیامتیون، سردار حسین علایی، مهندس احمد خرم و دیگران.

در دانشکده های علوم پزشکی و کشاورزی و علوم، افراد شاخصی بودند که با همکاری هم سعی می کردیم ارتباط با روحانیت را حفظ کنیم. هر کسی در ارتباط با شهر خودش. که در نهایت همه با همفکری هم مرتبط می شدیم به حرکت اصلی انقلاب و صدای اصلی انقلاب یعنی امام (ره).

مهدی از نیروهای شاخص دانشکده فنی تبریز بود که با هماهنگی های همدیگر و به دور از چشم بینای ساواک به تدارک تظاهرات و پخش جزوه های مربوط به امام و دعوت از کانون با شخصیت های فرهنگی می پرداختیم. از چهره های شناخته شده آن روزها خاطرم هست از آقای بشارتی با علامه محمدتقی جعفری (ره) و دیگران دعوت می کردیم بیایند برای دانشجوها سخنرانی کنند. کار فرهنگی هم می کردیم. مثل راه اندازی سینمای دانشگاه و نمایش فیلم های مناسب با خفقان آن روزها یا فعال کردن رشته های ورزشی مختلف مثل کوهنوردی و کشتی یا مسابقه های متنوع و در رشته های گوناگون همراه با جوایزی که خودمان تهیه می کردیم. البته گاهی ساواک مطلع می شد و بعضی از دوستانمان را می فرستاد سربازی. آن هم با درجه سرباز صفری. اما در نهایت با تمام سختی ها انقلاب پیروز شد و ساواک روسیاه..

(نقل از: سید یحیی (رحیم) صفوی – منبع «به مجنون گفتم زنده بمان»، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۶۰-۵۹)

لشگر خوبان

وقتی قرار می شد مهدی کسی را تشویق کند، از هیچ چیزی کم نمی گذاشت. اول این که تشویقش با تشویق های دیگران فرق داشت. مثلا اگر کسی توی عملیات لیاقت نشان می داد، توی عملیات بعدی می شد فرمانده دسته یا فرمانده گروهان یا فرمانده گردان و همین طور الی آخر، بسته به رتبه ای که در عملیات پیش داشته بوده. کسی که مقام می گرفت یک مرحله به شهادت نزدیکتر می شد. این بهترین هدیه برای بچه ها بود. البته تشویق های دیگر هم بود. مثلا گردانی را که خوب کار کرده بود می فرستاد بروند مشهد. ولی در نهایت هرکس دست محبت مهدی بر سرش کشیده می شد احساس می کرد دنیا را بهش داده اند. احساس می کرد با همان لبخند مهدی رفتنش تضمین شده. ما همیشه به این جور آدم های خندان می گفتیم: فلانی، امضا شد دیگر! تضمین صد در صد. برو خودت را آماده کن برای مرحله بعدی که دیگر قبول شدی. خنده مهدی، امضای شهادت نبروهاش بود.

در این میان کسانی هم بودند که نمی توانستند حرفهای مهدی را خوب هضم کنند. مثل بعضی از فرمانده هاش توی عملیات های سخت که وقتی نیروهاشان شهید می شدند و از مهدی نیرو می خواستند می گفت: «خودت باید بروی جلو کار را تمام کنی!» خب این نیروها اگر می آمدند عقب اغلب ناراحتی نشان می دادند. حتی می رفتند مدتی نمی آمدند. اما وقتی عملیات دیگری شروع می شد و به گوش آنها هم می رسید که شروع شده، دوستان را واسطه می کردند که برگردند لشگر! مهدی هم می گفت: «در این لشگر به روی همه باز است. به خصوص بچه های قدیمی عصبی مزاجش بهشان بگوید قدم شان روی چشم های مهدی جا دارد. زودتر بلند شوند بیایند.» هم آنها، هم مهدی می دانند که ناراحت کردن سودی ندارد، چون مطمئن بودند تا چند وقت دیگر خودشان یا مهدی شهید خواهند شد. همان طور که شدند. اما این حس آگاهی از شهادت هیچ وقت دلیل نمی شد که از ابتکار عمل یا طرحهای هوشمندانه در جنگ غافل بمانند. به خصوص مهدی که تحصیلات عالیه داشت، مهندس بود، سابقه کار در شهرداری داشت [شهردار ارومیه] و مدیری قوی بود. او در طراحی عملیات و طرحهای فنی نقش مهمی داشت. مثلا برای عبور از اروند طرح داشت. یا برای حفظ نارنجک از آب. یا طریق صحیح بردن اسلحه در آب. یا طریق صحیح استفاده از توپ و تانک و خمپاره که چطور آتش کند و کجا قرار بگیرد. من خودم گاهی می گفتم: «مهدی دارد تنهایی لشگر را اداره می کند».

واقعا هم همینطور بود. یعنی تا وقتی که حمید و بقیه نیامده بودند، مهدی مغز متفکر و دست اجرایی لشگر ما بود و این کم چیزی نبود. مهدی کسی بود که حتی برای سرعت ماشین های لشگرش حد مشخص کرده بود. روی کیلومتر شمار تمام ماشین ها داده بود علامت قرمزی زده بودند که هیچکس حق ندارد بیشتر از نود کیلومتر سرعت داشته باشد.

(نقل از: سید حجت کبیری) – منبع: «به مجنون گفتم زنده بمان»، کتاب دوم، چاپ اول، ص – ۶)

خشم آقا مهدی

فراموش نمی کنم یکبار خیلی عصبانی شد از دست یکی از راننده های کمپرسی که چند تا والور اضافی پشت ماشین جا مانده بود و یکی از آنها را کمپرس کرده بود. به من گفت: «برو بیاورش این جا کارش دارم!» رفتم راننده را آوردم مهدی سرخ شد، گفت: «هیچ میدانی چکار کردی مومن خدا؟» دست بلند کرد که بزند. اصلا به قیافه اش نمی آمد. اما دل شیر می خواست جرات کند خیره شود توی چشم هایش گفت: «این کارت میدانی پا گذاشتن روی خون بچه هاست؟» راننده گفت: «معذرت.» مهدی گفت: «از من معذرت نخواه. مگر من کیم که بخواهم اشتباه تو را ببخشم؟» راننده گفت: «به خدا دیگر تکرار نمی شود. به بزرگواری خودت ببخش.» مهدی گفت: «اگر این قدر به بزرگواری من اطمینان داشتی، به بزرگواری بچه ها و خونشان احترام می گذاشتی و هیچ وقت آن والور را هدر نمیکردی که حالا بخواهی التماسش را به من بکنی.»

آن راننده گریان با آن هیکل تنومندش. آن قدر درجنگ ماند تا زخمی شد و برگشت عقب. در عوض وقتی قرار می شد مهدی کسی را تشویق کند از هیچ چیز کم نمی گذاشت.

(نقل از: سید حجت کبیری – منبع: «به مجنون گفتم زنده بمان»، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۶ – ۵۵)

معتقدم او چند بار شهید شده

من شهادت مهدی را به چند مرحله تقسیم می کنم. یعنی معتقدم او چند بار شهید شده. قنبرلو می گفت: «آقا مهدی می گفت الحمد لله الذی… و شلیک می کرد. همان که همیشه قبل از سخنرانی هایش می گفت. یک دفعه دیدم آقا مهدی پرت شد، افتاد عقب. رفتم جلو دیدم تیر خورده به سرش. تا رفتم برش دارم حس کردم نفس آخرش را کشید و در دم شهید شد. به خودم گفتم حالا چکار کنم توی این بی کسی و تنهایی؟ به بچه ها گفتم بلند شوید برویم عقب. آقا مهدی را بلند کردم بردم رساندم به قایقی که آنجا بود.» من این را اولین مرحله شهادت مهدی می دانم، که به سرش تیر خورد.»

قنبرلو می گفت: «آقا مهدی را گذاشتیم توی قایق، زدیم به دجله حرکت کردیم رفتیم. به قایق و ما و آب از هر طرف تپر می زدند. آرپی جی هم می زنند. ما هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد جز دعا. وسط دجله بودیم که یک آرپی جی آمد خورد به قایق و منفجرش کرد. از انفجار چیزی یادم نمی آید. یک دفعه دیدم توی آبم و از قایق و بقیه خبری نیست.» من این را دومین مرحله شهادت مهدی می دانم، که به جنازه اش آرپ

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *