توضیحات
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل فراموش کردن اسامی و ترتیب کلمات؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل فراموش کردن اسامی و ترتیب کلمات انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل فراموش کردن اسامی و ترتیب کلمات:
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل فراموش کردن اسامی و ترتیب کلمات آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل فراموش کردن اسامی و ترتیب کلمات با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل فراموش کردن اسامی و ترتیب کلمات از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل فراموش کردن اسامی و ترتیب کلمات، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل فراموش کردن اسامی و ترتیب کلمات :
تجربیاتی که با توجه به فرایند فراموش کردن بخشی از ترتیب کلماتِ یک زبان خارجی در فصل پیش گفته شد، ممکن است شگفتی بعضیها را برانگیزد که آیا فراموش کردن ترتیب کلمات در زبان مادری هر کس نیاز به توضیحی اساساً متفاوت دارد. مطمئناً همه ما شگفت زده نخواهیم شد اگر پس از مدتی که از به خاطر سپردن یک فرمول یا شعر می گذرد، تنها بتوانیم آن را به شکل ناقص با تغییرات و اختلافاتی بیان کنیم. اگرچه این فراموش کردن به یک اندازه همه چیزهایی را که با هم آموخته ایم تحت تأثیر قرار نمی دهد، اما به نظر می رسد از آن آموخته ها بخشهای مشخصی را جدا می کند. به همین دلیل شاید ارزش داشته باشد که ما کوششمان را به تحقیق تحلیل گرانه در باب برخی نمونه های چنین بیانهای غلطی معطوف کنیم. بریل نمونه زیر را گزارش می کند:
هنگامی که یک روز با یک خانم جوان باهوش صحبت می کردم، او گه گاه اشعاری از کیتس می خواند. عنوان شعر چکامه ای به آپولو بود و او بندهای زیر را خواند:
در خانه طلای غربی ات
جایی که تو در کشورت زندگی می کنی
شاعران، ناگهان آن گونه متعالی گفتند
حقایق بی روحی که خیلی دیر آشکار می شوند.
او در طول خواندن شعر چند بار عجله کرد، مطمئن بود که در بند آخر چیزی را اشتباه خوانده است. شگفتی اش باعث مراجعه اش به کتاب شد. متوجه شد که نه تنها بند پایانی را به اشتباه خوانده است، بلکه اشتباهات دیگری هم کرده است. او از روی کتاب، شعر را این گونه خواند:
چکامه ای به آپولو
در تالارهای طلای غربی ات
هنگامی که در کشورت نشسته ای
شاعران، آن گونه گذشته را متعالی گفتند
مردگان قهرمان و ترانه تقدیر
کلماتی که به شکل ایتالیک آمده اند در بار اول یا فراموش شده بودند، یا با کلماتی دیگر جایگزین شده بودند.
او از اشتباهات مکررش شگفت زده شده بود و آنها را به کم کاری حافظه اش نسبت می داد. من می توانستم خیلی سریع او را قانع کنم که در این مورد هیچ اِخلال کمّی و کیفی در حافظه رخ نداده است و خیلی سریع مکالمه مان پیش از نقل این اشعار را به یادش آورم.
«ما درباره اغراق شخصیت در میان عشاق بحث می کردیم و او فکر می کرد که این گفته ویکتور هوگو است که عشق بزرگترین چیز در جهان است چرا که می تواند یک فروشنده بقالی را همچون خدا و فرشته نشان دهد. او ادامه داد: تنها هنگامی که ما عاشقیم ایمانی کور به انسانیت داریم، همه چیز بی نقص است، همه چیز زیباست و… همه چیز به گونه ای شاعرانه غیرواقعی است. تجربه ای شگفت انگیز است که ارزشش را دارد درگیرش شویم، هرچند که طبق معمول یأسهای وحشتناکی به دنبال دارد. عشق ما را به سطح خدایان می برد و انواع و اقسام فعالیتهای هنری را در ما برمی انگیزد. ما شاعرانی واقعی می شویم، ما نه تنها شعرها را به خاطر می سپاریم و از حفظ می خوانیم، بلکه غالباً آپولوهای خودمان می شویم. او سپس شعرهایی را که در بالا آمد خواند.
«هنگامی که من از او خواستم شعرهای حفظ کرده اش را بخواند، نتوانست. به عنوان یک معلم فن بیان، عادت داشت اشعار زیادی را به خاطر بسپرد و غالباً هم برایش دشوار بود که بگوید این اشعار را کی به خاطر سپرده است. من از روی این مکالمه چنین قضاوت کردم که ظاهراً این شعر برای او تداعی کننده ایده اغراق شخصیتِ انسان عاشق است. آیا تو احتمالاً این شعر را هنگامی به خاطر نمی آوری که در چنین حالتی قرار داری؟ او برای لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس نکات زیر را ذکر کرد: دوازده سال پیش، هنگامی که هجده ساله بوده است، عاشق می شود. او هنگامی که در یک اجرای تئاتری آماتوری شرکت می کرده، مرد جوانی را ملاقات می کرده است. آن مرد در آن زمان در رشته تئاتر تحصیل می کرده و پیش بینی می شده است که روزی به یک هنرپیشه محبوب زنان تبدیل شود. او از همه مشخصات لازم برای رسیدن به چنین موقعیتی برخوردار بوده است: آدمی جذاب، نافذ، بسیار باهوش و… خیلی دمدمی مزاج. به دختر جوان درباره این ویژگی مرد هشدار داده می شد اما او هیچ اعتنایی نمی کرد و آن را به حسادت اطرافیانش نسبت می داد. همه چیز برای مدت چند ماه به خوبی پیش می رفت تا این که روزی مطلع شد که آپولوی او (برای همین او این شعر را به خاطر سپرده بود) با یک زن ثروتمند گریخته و ازدواج کرده است. چند سال بعد زن باخبر شد که مرد در یک شهر غربی زندگی می کند، جایی که در حال مراقبت از اموال پدرزنش است.
“بندهای غلط خوانده شده حالا کاملاً روشن هستند. بحث درباره اغراق شخصیت در میان عشاق ناخودآگاه برای او یادآور تجربه ای ناخوشایند بود، چرا که او خودش هم درباره شخصیت مردی که دوست می داشت اغراق کرده بود. او می پنداشت که آن مرد خداست، اما مشخص شد که ارزشی کمتر از حتی یک آدم معمولی دارد. این ماجرا هیچ گاه به سطح خودآگاه نمی آمد چرا که یادآور افکاری رنج آور و ناخوشایند بود، اما تغییرات ناخواسته در شعر، آشکارا وضع روحی او را نشان می داد. بیان شاعرانه نه تنها به چیزهایی ملال آور تغییر یافته بود، بلکه تلویحاً به کل ماجرا هم اشاره می کرد.” در اینجا، مثال دیگری از فراموش کردن ترتیب کلمات یک شعر را که موردی شناخته شده است از کتاب دکتر بنی جی یونگ نقل می کنم:
“مردی قصد داشت شعری مشهور را از بر بخواند، شعرِ «درختی کاج تنها ایستاده است». در بند «او احساس خواب آلودگی می کرد»، او در کلمات «با پارچه سفید» گیر می کرد. فراموش کردن چنین شعر مشهوری برای من خیلی عجیب به نظر می رسید. بنابراین از او خواستم که هنگام فکر کردن به کلمات «با پارچه سفید» هر آنچه را به ذهنش می رسد بازگو کند. او مجموعه تداعیهای زیر را ارائه کرد: «پارچه سفید باعث می شود که آدم به یاد کفن سفید روی جسد بیفتد، پارچه نخی که با آن جسد آدم مرده را می پوشانند (مکث) حالا من یاد یک دوست خیلی صمیمی ام می افتم. برادرش همین اواخر مُرد. گفتند که مرگش به خاطر ناراحتی قلبی بوده است. او همچنین آدم خیلی چاقی بود. دوست من هم خیلی چاق است. و من فکر می کردم که چنین تقدیری در انتظار او هم هست، شاید به این دلیل که اصلاً ورزش نمی کند. وقتی خبر مرگ او را شنیدم، ناگهان وحشت کردم: ممکن است چنین اتفاقی برای من بیفتد، به خاطر این که خانواده من هم از چاقی رنج می برند. پدربزرگم به خاطر ناراحتی قلبی مُرد. خود من هم چاق هستم و به همین دلیل از چند روز پیش به فکر لاغر کردن خود افتادم.
یونگ می گوید: «مرد با درخت کاجی که با پارچه ای سفید پوشیده شده بود احساس همذات پنداری می کرد.»
برای نمونه بعدی فراموش کردن ترتیب کلمات، من مرهون دوستم دکتر فرنژی در بوداپست هستم. برخلاف مورد پیشین، این یکی ربطی به بندهای یک شعر ندارد، بلکه مرتبط با یک گفته خودساخته است. این مورد ممکن است مورد عجیبتری را نشان دهد که فراموش کردن خود مکانهاست در ···
···
بنابراین اشتباه متقدم بر یک کارکرد مفید است. پس از آن که هشیار شدیم، آن چالش درونی را توجیه می کنیم که در ابتدا می توانست خود را تنها در برخی خطاها بیان کند، چه در فراموش کردن یا قابلیت روانی.
“در یک جمع، یک نفر “Tout comprendre cest tout pardoner” را نقل کرد. من گفتم که بخش اول این جمله کفایت می کند، چرا که واژه pardoning (به معنای عفو کردن) قابلیتی است که تنها در یدِ خداوند و کشیشان است. یکی از میهمانان به این مسأله خیلی خوب اندیشید، به طوری که به من این جسارت را داد تا بگویم احتمالاً برای این که نسبت به خوب بودن باورِ منتقد موافق مطمئن شوم که چندی پیش به چیزی به مراتب بهتر می اندیشیدم. اما هنگامی که می خواستم این ایده هوشمندانه را بازگو کنم، از ارائه اش ناتوان می شدم. بلافاصله خودم را از جمع جدا کردم و اندیشه های درخشانم را نوشتم. ابتدا نام دوستی را که شاهد تولدِ این فکر (مطلوب) بود نوشتم، بعد نام خیابانی را که این فکر در آنجا شکل گرفته بود و سپس نام دوستی دیگر را که نامش ماکس بود و ما اغلب ماکسی صدایش می کردیم. این مورد مرا به یاد واژه مَثَل (maxim) انداخت و به این اندیشه که در آن زمان، همچون مورد فعلی، مشکل تغییر یک مثل مشهور وجود داشت. به شکلی عجیب من هیچ گاه نمی توانم یک مثل را به خاطر بیاورم، به استثنای جمله زیر «خدا انسان را طبق تصویر شخصی او خلق می کند» و مفهوم تغییر یافته آن «انسان خدا را طبق تصویر شخصی خودش می سازد». فوراً من یاد یک خاطره قدیمی افتادم. دوستم در آن زمان در خیابان آندراسی به من گفت: هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست. این جمله را بر اساس یک تجربه روانکاوانه این گونه بازگو کردم: باید پا را فراتر گذاشت و اعلام کرد «هیچ چیز حیوانی برای تو بیگانه نیست.»
اما پس از آن که خاطره مطلوب را یافتم، حسی درونی مانع از گفتن آن در جمع شد. همسر جوان دوستی که من را به یاد بخش غیر انسانی ناخودآگاه انداخته بود در میان آن جمع بود و من فوراً به این فکر افتادم که او اصلاً مناسب درک چنین دیدگاههای نامتعارفی نیست. فراموش کردن، مرا از شماری از پرسشهای ناخوشایند آن زن و مباحث بی نتیجه معاف می کرد و این احتمالاً دلیل این فراموشی موقت بوده است.”
ذکر این نکته جالب است که همچنان که یک فکر پنهان جمله ای را باعث می شود که در آن ربّانیت به یک ابداع انسانی تقلیل می یابد، هنگام جست وجو برای جمله در انسان نسبت به حیوان یک تلمیح (allusion) وجود آمد. capitis diminutio بنابراین برای هر دو مشترک است. تمام موضوع ظاهراً تنها پیوستگی جریان اندیشه ای بود که درک و بخشندگی ای را مورد توجه قرار می داد که توسط بحث برانگیخته شده بود.
«پدیدار شدن آن فکر مطلوب احتمالاً مرتبط با این واقعیت بود که من به یک اتاق خالی رفتم، دور از جمعی که در آن [ فکر ] سانسور شده بود.»
تا به حال من شمار زیادی از نمونه های فراموش کردن یا بازگویی اشتباه ترتیب کلمات را تجزیه و تحلیل کرده ام و نتیجه ثابت این تحقیقات مرا به این فرض رهنمون شده است که مکانیسمهای فراموش کردن، آن گونه که در مثالهای aliquise و شعر آپولو نشان داده شد، تقریباً حقایقی جهانی هستند. بازگویی چنین تجزیه و تحلیلهایی چندان مرسوم نیست، چرا که همان گونه که در مثالهای قبلی گفته شد، آنها معمولاً به چیزهای ناگوار و درونی در شخص تجزیه و تحلیل شده رهنمون می شوند، بنابراین من دیگر نباید موارد دیگری را به مثالهای قبلی اضافه کنم. آنچه که در موارد فوق مشترک است، فارغ از محتویات آن، این واقعیت است که محتویات فراموش و تحریف شده از طریق برخی راههای تداعی کننده به جریان ناخودآگاه اندیشه ای مرتبط می شوند که به عاملی که مثل فراموش کردن مورد توجه قرار گرفته اهمیت و ارزش می دهد.
حالا من به فراموش کردن نامها بازمی گردم، با توجه به این موضوع که ما تا حالا به شکل فراگیر نه به عناصر علّی و نه به انگیزه ها هیچ توجهی نکرده ایم. از آنجا که این گونه کنشهای غلط را می توان به وفور در خود من مشاهده کرد من چندان درباره این نمونه ها کم اطلاع نیستم. حملات جزئی میگرن که من همچنان از آن رنج می برم، حضور خود را ساعاتی پیش از این که دچار فراموشی نامها شوم اعلام می کنند و در اوج حملات که من تمایل چندانی به ترک کارم ندارم، غالباً از یادآوری نامهای خاص ناتوان می شوم.
مواردی مثل مشکل من ممکن است به دلیلی برای ایراد گرفتن به کوششهای تحلیلی ما تبدیل شود. اگرچه نباید شخص را از این مشاهدات به این نتیجه رساند که علت فراموشی بخصوص فراموشی نامها را باید در جریان آشفتگیهای کارکردی مغز جست وجو کرد، تا خود را از گرفتاریِ یافتن توضیحات روانشناختی برای چنین پدیده هایی خلاص کند. نه اصلاً؛ بلکه این بدین معناست که باید مکانیسم یک فرایند را از طریق متغیرهایی جایگزین کند که در همه موارد یکسان است. اما به جای یک تحلیل، باید مقایسه ای را ذکر کنم که به درد این بحثمان می خورد.
بگذارید فرض کنیم که من آن قدر آدم بی احتیاطی هستم که شبها در یک منطقه بدون سکنه یک شهر بزرگ قدم می زنم و به همین دلیل مورد حمله گروهی سارق قرار می گیرم و کیف پول و ساعتم را از دست می دهم. در نزدیکترین ایستگاه پلیس جریان را به طریق زیر شرح می دهم: من در یکی از این خیابانها بودم و آنجا در تاریکی و تنهایی ساعت و کیف پولم به سرقت رفت. اگرچه این واژه ها حاوی هیچ نکته اشتباهی نیست، با این حال خاطره ای که مرا تهدید می کرد در این واژه ها دیده نمی شود از روی این واژه ها نمی توان به چنین حسی رسید. برای توصیف دقیق و صحیح آن وضعیت تنها می توان گفت در تاریکی و پرتی و دورافتادگی آن مکان، اشیاء قیمتی من را چند تبهکار ناشناس به سرقت بردند.
شرایطی که منجر به فراموشی نامها می شود چندان متفاوت نیستند. چه این شرایط حاصل خستگی باشند، چه آشفتگیهای ذهنی و چه مستی، من به هر حال توسط یک نیروی روانی ناشناخته خلع سلاح شده ام که بر نامهای خاص که به حافظه من متعلق هستند نظارت دارد؛ این همان نیرویی است که در موارد دیگر ممکن است باعث خطای مشابه حافظه بشود، آن هم زمانی که در سلامت و صحّت روحی کامل به سر می بریم.
هنگامی که من آن موارد فراموش کردن نامها را در خودم بررسی می کردم متوجه شدم که تقریباً به شکل قاعده مندی به یاد نیاوردن نام نشان دهنده ارتباط آن با یک موضوع در شخصیت من است، و باعث می شود که درون من احساسات قوی و غالباً دردآوری برانگیخته شود. در آزمایشهای درخور ستایش و مفید مکتب زوریخ (بلولر، یونگ، ریلکین) من نکاتی سودمند یافتم که عیناً در اینجا بیان خواهم کرد: به یاد نیاوردن نام حاصل یک «عقده شخصی» درون من است رابطه نام با شخص من، رابطه ای پیش بینی نشده است و غالباً از طریق تداعیهای ظاهری به وجود می آید (کلماتی با معانی دوگانه و آواهای مشترک) ممکن است حتی همچون یک تداعی ثانویه تعیین شود. چند مورد متفاوت ماهیت موضوع را بهتر نشان می دهند.
الف) بیماری از من خواست تا آسایشگاهی در ریویرا را به او معرفی کنم. من مکانهای اطراف ژنو را به خوبی می شناسم، همچنین نام همکاری آلمانی را به خاطر آوردم که در آن مکان کار می کرد، اما نام خود مکان را نمی توانستم به یاد بیاورم؛ در حالی که می پنداشتم نام آنجا را می دانسته ام. هیچ راهی برای من باقی نمانده بود جز آن که از بیمار بخواهم منتظر بماند تا من با زنی در خانواده مان تماس بگیرم.
«نام آن مکان در نزدیکی ژنو که دکتر ایکس در آنجا دفتری دارد و خانم… مدتهاست در آنجا تحت درمان است چیست؟»
«البته که باید نام چنین جاهایی یادت برود. نام آنجا نروی (Nerui) است.» مطمئناً من با کلمه اعصاب (Nerves) خیلی سروکار دارم.
ب) بیمار دیگری درباره یک استراحتگاه تابستانی صحبت می کرد و معتقد بود که در مجاورت دو مسافرخانه مشهور، یک استراحتگاه سومی هم وجود دارد. من نسبت به وجود مسافرخانه سوم تردید داشتم و به این موضوع اشاره می کردم که من هفت تابستان را در اطراف آن محل گذرانده ام و بنابراین اطلاعاتم درباره آن محل از او بیشتر است. او که از مخالفت من تحریک شده بود، نام آنجا را به خاطر آورد. نام مسافرخانه سوم Hochwartner بود. البته من باید آن را قبول می کردم، اگرچه مجبور بودم اعتراف کنم که هفت تابستان در نزدیکی این مسافرخانه زندگی کرده بودم، درحالی که قاطعانه وجود آن را انکار می کردم.
اما چرا باید من نام و آن محل را فراموش کنم؟ به نظر من به این دلیل که نام آنجا خیلی شبیه نام همکار وینی من بود که از تخصص و گرایش مشابه من برخوردار بود. در واقع فراموشی حاصل «عقده حرفه ای» من بود.
پ) در موردی دیگر، هنگامی که قصد داشتم بلیط قطار به ایستگاه Reichenhall را بخرم، نمی توانستم نام خیلی آشنا و معروف ایستگاه قطار بزرگ بعدی را که غالباً از آنجا عبور کرده بودم به خاطر آورم. مجبور شدم دنبال نام آن در راهنمای ایستگاه قطار بگردم. نام ایستگاه Rosehome (Rosenheim) بود. خیلی زود فهمیدم که به دلیل چه تداعی ای آن را فراموش کرده بودم. یک ساعت پیشتر خواهرم را در خانه اش نزدیک Reichenhall ملاقات کرده بودم. نام خواهرم Rose بود، در واقع یک Rose home . این نام به خاطر «عقده خانواده» من از یادم رفته بود.
ت) این تأثیر مخرب «عقده خانواده» را من می توانم در مجموعه کاملی از عقده ها نشان دهم. روزی مرد جوانی به من مراجعه کرد، برادر جوانتر یکی از بیماران زن من که من هرازچندگاهی می دیدمش و او را به اسم کوچک صدا می کردم. بعداً هنگامی که می خواست درباره علت مراجعه اش صحبت کند، من نام کوچک او را فراموش کردم. طبعاً به هیچ شیوه معقول و معمولی نمی توانستم نام کوچک او را به خاطر بیاورم. به خیابان رفتم و علائم تجاری را خواندم و به محض این که آن را دیدم نامش را به خاطر آوردم.
بررسی این مورد نشان داد که من تشابهی میان مراجعه کننده و برادرم به وجود آورده ام: «آیا برادر من از موردی مشابه برخوردار است؟ رفتارش شبیه اوست یا این که کاملاً با او متضاد است؟» ارتباط بیرونی میان افکار مرتبط با آن مرد و خانواده ام، احتمالاً از طریق این تصادف به وجود آمده است که نام مادر من و مادر آن مرد یکی است: آملیا. در نتیجه من به نامهای جایگزین پی بردم، دانیل و فرانک، که بدون هیچ دلیل خاصی توی ذوق می زدند. این نامها، مثل نام آملیا، متعلق به نمایشنامه شیلر، دزدان بودند؛ ضمن این که آنها مرتبط با لطیفه ای در پیاده روهای وین بودند: دانیل اسپیتزو.
ث) در موردی دیگر، من نمی توانستم نام بیماری را که یادآور دوران کودکی ام بود به خاطر آورم. تحلیل باید پیش از آن که نام مورد نظر کشف شود مسیرهای انحرافی طولانی را بپیماید. بیمار نگرانی اش را کمتر از زمانی که بینایی اش را از دست داده بود بیان می کرد. این موضوع یادآور مرد جوان دیگری بود که چشمش را بر اثر شلیک گلوله از دست داده بود و این به تصویر جوانی دیگر رهنمون می شد که خودش را با شلیک گلوله کشته بود و این آخری تداعی کننده نام مشابه نخستین بیمار من بود، اگرچه ارتباطی با او نداشت. من نام را تنها پس از پی بردن به این دو مورد به یاد آوردم که به شخصی در خانواده ام منتقل شده بود.
بنابراین جریان پیوسته «خودارجاعی» از طریق افکار من سر برکشید؛ هرچند که من معمولاً تصویر مبهمی از آن ندارم، اما خود را از طریق فرایند فراموش کردن نام فاش کرد. مثل این است که من مجبورم خود را با گفته های دیگران درباره شخصیت خودم مقایسه کنم، مثل این که عقده های شخصیتی ام را تداعیهای بدون مرجع برانگیخته است. ظاهراً غیرممکن به نظر می رسد که این مسأله حاصل غرابت فردی شخصیت من باشد، برعکس باید به راهی اشاره کرد که ما معمولاً خارج از قلمرو مسائل به دست می آوریم. من برای ذکر این نکته که آدمهای دیگر نیز تجربیاتی کاملاً مشابه من داشته اند دلایلی دارم.
بهترین نمونه این تشابه تجربیات را مرد بانزاکتی به نام آقای لدرد برایم تعریف کرد. هنگامی که در ماه عسل در ونیز بوده است، او به مردی برخورده است که یک آشنایی قبلی جزئی با او داشته است و مجبور بوده است او را به همسرش معرفی کند. در دیدار اول هنگامی که نتوانسته است نام مرد غریبه را به خاطر آورد، هوشمندانه زیر لب نام او را گفته تا خود را از حس عذاب و خجالت این فراموشی برهاند. اما هنگامی که بار دوم آن مرد را نامنتظره در ونیز ملاقات کرده از مرد غریبه خواسته است به او کمک کند تا نام او را که متأسفانه فراموش کرده بوده است به خاطر آورد. پاسخ مرد غریبه اشاره ای به یک معرفت عالی در طبیعت انسانی بوده است: من مطمئنم که تو نام مرا اصلاً نگرفتی؛ نام من، همان نام خودت است لدرر.
هیچ کس نمی تواند حس ناخوشایندی را که بر اثر اشتراک نامش با شخصی دیگر به وجود می آید سرکوب کند. من اخیراً این تجربه را خیلی آشکار حس کردم، مردی به نام الن فروید در ساعات کاری به مطب من مراجعه کرده بود. اگرچه یکی از منتقدانم مرا متقاعد کرد که وقتی در این موقعیت مشابه گیر کرده است رفتاری کاملاً متفاوت داشته است.
ج) تأثیر رابطه شخصی را می توان در نمونه های زیر دید که توسط یونگ گزارش شده است:
آقای الف عاشق خانمی می شود که خیلی زود با آقای ب ازدواج می کند. علی رغم این واقعیت که آقای الف آشنای قدیمی آقای ب است و رابطه تجاری گسترده ای با او دارد، مکرراً نام او را فراموش می کند و در موارد متعددی هنگامی که می خواهد با آقای ب مکاتبه کند مجبور می شود نام او را از دیگران بپرسد.
به هر حال انگیزه فراموشی در این مورد خیلی مشخصتر از موارد قبلی است که تحت مجموعه ای از ارجاعات شخصی عمل می کرد. اینجا فراموش کردن آشکارا نتیجه مستقیم حس نامطلوب آقای ب به رقیب عشقی اش است؛ او دوست ندارد چیزی درباره رقیبش به خاطر بسپرد.
چ) مورد زیر، که توسط دکتر فرنژی گزارش شده است، تحلیلی است که به خصوص از طریق توضیح افکار جایگزین [substitutive thoughts] (مثل بوتیچلی بولترافیو به سینیورلّی) به نکات آموزنده ای منتهی می شود و به شیوه ای کاملاً متفاوت نشان می دهد که چگونه خودارجاعی به فراموش کردن یک نام منجر می شود:
خانمی که چیزهایی درباره روانکاوی شنیده بود نمی توانست نام روانکاو را به خاطر آورد و به جای یونگ می گفت یانگ (به معنای جوان).
در عوض او نامهای زیر به یادش می آمد: کی وان (یک نام) وایلد، نیچه، هاپمن.
من به او نام مورد نظر را نگفتم و به جایش از او خواستم تا هر یک از تداعیهایش را که به ذهنش می رسد، آزادانه تکرار کند.
در مورد کی وان، او فوراً یاد خانم کی وان می افتاد؛ زنی آراسته و نافذ که به نسبت سنش خیلی خوب به نظر می رسید. «ظاهرش به سنش نمی خورد.»
در مورد مفهوم وایلد و نیچه، او به یاد مفهوم «بیمار روحی» افتاد. او در ادامه گفت: «وایلد و نیچه برایم غیرقابل تحمل هستند. آنها را نمی فهمم. شنیده ام که هر دوشان همجنس گرا بوده اند. وایلد که تمام همّ و غمش را صرف آدمهای جوان می کرد.» (اگرچه او در این جمله نام صحیح را گفت، اما همچنان نمی توانست آن را به خاطر آورد.)
در مورد هاپمن او به یاد واژه half (نیمه) و youth (جوانی) افتاد. و تنها هنگامی که از خواستم به واژه youth توجه بیشتری کند، متوجه شد که دنبال نام یانگ (یونگ) می گردد.
مشخص شد که این خانم که همسرش را در سی و نُه سالگی از دست داده و البته به ازدواج دومی هم تن نداده است، دلایل کافی برای به خاطر نیاوردن جوانی و پیری دارد. نکته درخور توجه این است که افکار پنهان نام موردنظر را می توان با تداعیهای ساده محتوایی و بدون تداعیهای آوایی، زنده کرد.
ح) علتِ خیلی متفاوت و در عین حال جالب در خصوص فراموشی نامها، موردی است که شخص موردنظر خودش را توضیح می دهد.
«هنگامی که در حال امتحان فلسفه به عنوان موضوع فرعی رشته ام بودم، ممتحن درباره آموزه های اپیکورها از من سوءال کرد. او از من پرسید که آیا می دانم قرنها بعدتر چه کسی این آموزه ها را جذب دستگاه فکری خود کرد. من جواب دادم پیر گاسندی، شخصی که دو روز قبل از امتحان در یک کافه به شکلی تصادفی شنیدم که از پیروان اپیکور بوده است. در پاسخ به این سوءال که چگونه نام او را می شناسم گفتم مدتهاست از علاقه مندان گاسندی هستم. این باعث شد که من نمره خیلی خوبی از این درس بگیرم، اما متأسفانه چندی بعد، علی رغم فشار زیادی که به خودم آوردم، نتوانستم نام گاسندی را به خاطر بیاورم. اعتقاد من این بود که این فراموشی مرتبط با حس عذاب وجدان حاصل از دروغگویی در سرِ جلسه امتحان است، این که نمی توانم این نام را با وجود تلاش فراوان به خاطر بیاورم. من از به خاطر آوردن نام او در آن زمان هیچ منفعتی نمی بردم.»
برای این که نسبت به انزجار شدیدی که راوی ما در برابر یادآوری این ماجرای امتحان از خود نشان داده درک مناسبی داشته باشیم، باید بدانیم که چگونه او به درجه دکترا نایل شده است و برای چه موارد دیگری این جایگزین ممکن است کارگر باشد.
خ) اینجا من مثال دیگری از فرا
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
فایل پاورپوینت کامل ابوالمشاغل دوران قاجار و پهلوی
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.