تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری!، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری! شامل 47 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری! در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری! با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری! نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری! هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری! اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری! :

فایل پاورپوینت کامل فضل الله نوری و سربداری!

غالب تاریخ نویسان مشروطه، شیخ فضل الله نوری را با عنوان طرفدار استبداد معرفی کرده اند و در محکومیتش قلم زده اند اما محاکمه و اعدام این فقیه بزرگ، چهره دیگری از او در تاریخ باقی گذاشته و جوّی را که در اجتماع اواخر عمر او پیدا شد تا این اقدام را در حضور مردم موجه نماید در هم شکست. آقای علی دوانی در جلد اول نهضت روحانیون ایران به نقل از ضیاءالدین دری می نویسد: «من تا آن وقت با آن مرحوم (حاج شیخ فضل الله) آشنایی نداشتم. زمانی که مهاجرت کردند به زاویه مقدسه یک روز رفتم وقت ملاقات خلوت از ایشان گرفتم.

پس از ملاقات عرض کردم می خواهم علت موافقت اولیه حضرت عالی را با مشروطه و جهت این مخالفت ثانویه را بدانم. دیدم این مرد محترم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت من والله با مشروطه مخالفت ندارم با اشخاص بی دین و فرقه ضاله و مضله مخالفم که می خواهند به مذهب اسلام لطمه وارد بیاورند.

روزنامه ها را لابد خوانده و می خوانید که چگونه به انبیاء و اولیاء توهین می کنند و حرفهای کفرآمیز می زنند. من عین حرفها را در کمیسیون های مجلس از بعضی شنیدم از خوف آنکه مبادا بعدها قوانین مخالف شریعت اسلام وضع کنند خواستم از این کار جلوگیری کنم لذا آن لایحه را نوشتم (منظور اصل دوم متمم قانون اساسی) تمام دشمنی ها از همان لایحه سرچشمه گرفته است.

آقا بزرگ!

دکتر تندرکیا ماجرای دستگیری و محاکمه و دار زدن آیت الله نوری را درکتاب شاهین از زبان «مدیر نظام نوابی» معروف به «آقا بزرگ» افسری که مستحفظ حاج شیخ بوده است چنین می نویسد: مدیرنظام می گوید: وضعیت شهر وخیم بود. مشروطه طلبان شهر را زیر آتش خود گرفته بودند مأموریت من درجنوب شهر بود.

فرمانده به ما پیشنهاد کرد که از بیراهه به مجاهدان ملحق شویم من نپذیرفتم و خود را کنار کشیدم. تا آنکه می گوید: به خانه شیخ شهید رفتم و به دستور شیخ شهید تفنگچی های محافظ خانه را به باغ شاه فرستادیم و گفت من مستحفظ برای چه می خواهم؟ از آن پس در خانه فقط من ماندم و میرزا عبدالله واعظ و آقا حسین قمی و شیخ خیرالله و همین؛ آن روزها آقا مریض بود و چلو و زیره می خورد.

روز چهارم پناهندگی شاه بود که آقا، میرزا عبدالله و آقاحسین و شیخ خیرالله را صدا کرد و گفت: «عزیزان من اینها با من کار دارند نه با شما. این خانه مورد هجوم اینها خواهد شد. از شما هیچ کاری ساخته نیست. من ابداً راضی نیستم که بیهوده جان شما به خطر بیفتد.

بروید خانه های خودتان و دعا کنید. ایشان هم پس از آه و ناله رفتند. من ماندم و آقا… راستی یادم رفت بگویم دیروزش در اتاق بزرگ همه جمع بودیم و آقایان هر یک به عقل خودشان راه علاجی به آقا پیشنهاد می کردند و او جواب هایی می داد، یک مرتبه آقا رویش را به من کرد و به اسم فرمود آقا بزرگ خان تو چه عقلت می رسد؟ من خودم را جمع و جور کردم و عرض کردم آقا من دو چیز به عقلم می رسد: یکی این که در خانه ای پنهان شوید و مخفیانه به عتبات بروید آنجا در امن و امان خواهید بود و بسیارند کسانی که با جان و دل، شما را در خانه شان منزل خواهند داد. اینکه نشد اگر من پایم را از این خانه بیرون بگذارم اسلام رسوا خواهد شد. تازه مگر می گذارند؟! خوب دیگر چه؟ عرض کردم دوم اینکه مانند خیلی ها تشریف ببرید به سفارت. آقا تبسم کرده فرمود شیخ خیرالله برو و ببین زیر منبر چیست؟ شیخ خیرالله رفت و از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد فرمود بقچه را بازکن باز کرد چشم همه ما خیره شد. دیدیم یک بیرق خارجی است! خدا شاهد است من که مستحفظ خانه بودم اصلاً نفهمیدم این بیرق را کی آورد و از کجا آورد؟ دهان همه ما از تعجب باز ماند! فرمود: حالا دیدین این را فرستاده اند که من بالای خانه ام بزنم و در امان باشم اما رواست که من پس از هفتاد سال که محاسنم را برای اسلام سفید کرده ام حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر؟ بقچه را از همان راهی که آمده بود پس فرستاد!

روز چهارم

روز چهارم بود، چهارم رفتن شاه به سفارت. نزدیک نصف شب دیدیم در می زند وا کردیم میرزاتقی خان آهی است به آقا خبر دادیم گفت بفرمایند تو. رفت تو. گفت میرزاتقی خان چه عجب یاد ما کردی این وقت شب چرا؟! گفت آقا کار واجبی بود. از امام جمعه و امیربهادر پیغامی دارم… گفت بفرمائید ببینم چه پیغامی دارید؟ گفت پیغام داده اند که ما در سفارت روس هستیم و در اینجا مخلای طبع شما یک اتاق آماده کرده ایم خواهش می کنیم برای حفظ جان شریفتان قدم رنجه فرمایید و بیایید اینجا البته می دانید در شرع مقدس حفظ جان از واجبات است. گفت میرزاتقی خان از قول من به امام جمعه بگو تو حفظ جان خودت را کردی کافیست لازم نیست حفظ جان مرا بکنی! آن شب هم گذشت. شب چهارم بود. فردا و یا پس فردا و یا پس فردایش درست یادم نیست. روز پنجم یا ششم، آقا مرا خواست. رفتم توی کتابخانه. گفت فرزند! تو جوانی، جوان رشیدی هم هستی – بیست و هفت، هشت ساله بودم – من حیفم می اید که تو بی خود کشته شوی. اینجا می مانی چه کنی؟ برو فرزند. از اینجا برو!. من قلباً به این امر راضی نبودم. رفتم در اندرون. حاج میرزاهادی (پسر شیخ نوری) را صدا کردم گفتم آقا مرا جواب کرده تکلیفم چیست؟ حاج میرزاهادی رفت و به خانم قضیه را گفت که یک مرتبه ضجه خانمها بلند شد. نمی خواستند من بروم! آقا از کتابخانه ملتفت شد و حاج میرزاهادی را صدا زد و گفت این سر و صداها چیست؟! می خواهید جوان مردم را به کشتن بدهید… همه ساکت شدند و من رفتم توی کتابخانه. زانوی آقا را همان طور که نشسته بود بوسیدم که مرخص شوم فرمود: فرزند من خیلی خیالات برای تو داشتم افسوس که دستم کوتاه شد. برو پسرجان برو تو را به خدا می سپارم»[۱]

ورود به منزل شیخ فضل الله

ده ها نفر روز یازده ماه رجب وارد منزل شیخ فضل الله شدند. وی را دستگیر و با درشکه به اداره نظمیه بردند و زندانی کردند. رئیس نظمیه یپرم خان ارمنی از فاتحین تهران بود. مورخین به صور مختلف جریان بعد از بازداشت حاج شیخ فضل الله را نقل کرده اند. محاکمه ای که ترتیب داده شده با حضور چند نفر و حاکم آن حاج شیخ ابراهیم زنجانی بود. نامبرده عصر روز سیزده رجب شیخ را به عمارت خورشید واقع در کاخ گلستان بردند. تالار مفروش نبود وسط تالار یک میز گذاشته بودند یک طرف میز یک صندلی بود و یک طرف دیگرش یک نیمکت. شش نفر روی این نیمکت حاضر و آماده نشسته بودند. شیخ را روی صندلی نشاندند. مدیرنظام می گوید: من توی درگاه ایستاده بودم تقریباً بیست نفر تماشاچی هم بود. مجاهد و غیرمجاهد ولی همه از هم عقیده های خودشان بودند که به ایشان اجازه ورود داده بودند. سه نفر از این شش مستنطق را می شناخت یکی حاج شیخ ابراهیم زنجانی بود من او را می شناختم. اصلاً معلوم نبود این آخوند چه دین و آیینی دارد. در رأس این شش نفر مستنطق شیخ ابراهیم قرار داشت که فوراً آقا شروع کرد به سئوالات از اول تا آخر همه اش از تحصن حضرت عبدالعظیم سئوال کرد که چرا رفتی؟ چرا آن حرفها را زدی؟ چرا آن چیزها را نوشتی؟ پول از کجا آورده ای و از این چیزها. و آقا جواب می داد. خیلی می خواستند بدانند آقا مخارج حضرت عبدالعظیم را از کجا می آورده. آقا هم یکی یکی قرضهای خود را شمرد و آخر سرگفت دیگر نداشتم که خرج کنم وگرنه باز هم در حضرت عبدالعظیم می ماندم.

نماز دیدار

یکی از آن شش

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *