تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران شامل 45 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ماندگارترین قاب بازگشت آزادگان به ایران :

«تمام صورت زن، فریاد بود. هنوز صدایش در گوشم زنگ می زند: «خسرو خسرو. ..» سیل جمعیت را کنار می زد تا زودتر برسد. زن قوی شده بود. رد نگاهش را گرفتم به مردی می رسید که روی دوش مردم می آمد. مردی که در اسارت به پوست واستخوان نشسته بود و حالا با دیدن زن لال شده بود انگار.» این، روایت یکی از به یادماندنی ترین عکس های بازگشت آزادگان است. به همین بهانه با عکاس این عکس هم کلام شده ایم. «احمد نصیرپور» عکاس برگزیده کشورمان متولد سال است. وقتی او را ملاقات کردیم که تنها دو ساعت از عمل جراحی آب مروارید چشمش می گذشت؛ اما به سبک جوانمردی و معرفت بچه های جنوب شهر، درخواست ملاقاتمان را رد نکرد. برای مصاحبه با او، همه شهر تهران را پایین آمدیم و در خانه ساده و بی آلایش او در یکی از محله های قدیمی شهرری دوساعتی را مهمانش بودیم.

چشم ستاره

احمد نصیرپور از اولین افرادی است که در کشورمان بازنشسته شغل عکاسی شده و عمر حرفه ای خود را در روزنامه کیهان گذرانده است. برایمان از هر دری می گوید. از عکاسی کودکان که طی همه این سال ها علاقه اش بوده، از همه ناملایمات روزگار مثل سیل و زلزله و فقر و آسیب ها که طی این سال ها به تصویر کشیده است؛ اما او در کارنامه خود عکسی دارد که احمد نصیرپور را از دیگر عکاسان متمایز می کند. او یکی از به یادماندنی ترین عکس های «ورود آزادگان به میهن» را عکاسی کرده است. عکسی که آن روزها توانست واژه هایی مثل اسیری، آزادی، رسیدن و عشق را به تصویر بکشد.او امروز حلقه خیری بین افراد بی بضاعت و خیران است. او در این روزها رسالت عشق ورزیدن به هم نوع را دارد شاید عکسی که در جوانی گرفت او را عاشق کرد.

«رسیدن» و خبر خوب

نصیرپور لیوان چای را به لب هایش نزدیک می کند و می گوید: «حالا شرح عکسی که سال پیش انداختم خبر خوب شده است؟» و خودش جواب می دهد: «بله باید هم این طور باشد. این عکس همیشه خبر خوب بوده. اما خبر خوب می تواند برای من این باشد که زن و مرد داخل عکس پیدا شوند دونفری که سال ها دنبالشان می گردم انشا الله خبر خوب شما، پیدا کردن هر دو این عزیزان باشد.»

عزیز سفرکرده

انگار که پرتاب شده باشد به دنیای دیگری و قصه عکس «رسیدن» را بار دیگر روایت می کند: «اولین گروه از آزاده ها از طریق هواپیما وارد ایران شده بودند. اعلام کردند فردای آن روز ساعت و نیم صبح آزاده ها برای زیارت به مرقد امام خمینی (ره) می روند. نیم ساعت زودتر در بهشت زهرا حاضر شدم. عادت داشتم بهترین مکان را برای عکاسی انتخاب کنم. با کلی بالا و پایین کردن شرایط، به این نتیجه رسیدم که بهتر است از یکی از ستون های داخل صحن بالا بروم تا در فاصله بالاتر از جمعیت بتوانم عکس خوبی بگیرم. با هر مکافاتی شده خودم را به بالای ستون رساندم و در ارتفاع یک و نیم متری روی طاقچه کوچکی که فقط سانتی متر عرض داشت ایستادم. دل توی دلم نبود که الآن می رسند! جمعیت در داخل صحن به قدری زیاد بود که از آن بالا هر چه می دیدم، مردمی بودند که ایستاده بودند. آن وقت صبح آمده بودند برای استقبال از آزاده ها. یک ساعتی به همین منوال گذشت و من روی طاقچه آن ستون ایستاده بودم، در شرایطی که یک دستم به دوربین بود و یک دستم به ستون. کمرم بی حس شده بود و پاهایم خواب رفته بود. یک ساعتی می گذشت که درآن وضعیت بودم ساعت نه نیم شده بود و هنوز هیچ خبری نبود. طاقتم طاق شده بود. از بالای ستون به پایین پریدم؛ فکر کنم هنوز پاهای من به زمین نرسیده بود که صدای همهمه مردم خبر داد که آزاده ها رسیدند. سیل جمعیت چنان به سمت ضلع جنوب حرم بود که من با دست و پای خواب رفته دیگر نمی توانستم از ستون بالا بروم. با حسرت مانده بودم که حالا با این جمعیت که به سمت من هجوم می آوردند چطور می توانم عکس بگیرم؟

اطراف را به دقت می کاویدم. به یک باره حرکت و انرژی زیاد زن جوانی از ضلع غربی توجه ام را جلب کرد. زنی که چنان باقدرت مردم را کنار می زد و جلو می آمد که فکر می کردی به اندازه دو مرد قوی هیکل زور دارد. تمام صورت زن فریاد بود هنوز صدایش در گوشم زنگ می زند. زن فریاد می زد: «خسرو خسرو» و سیل جمعیت را کنار می زد و جلو می آمد. رد نگاه زن گرفتم. او خیره در یک نقطه، جایی که یکی از آزاده روی دوش مردم بود در سیل جمعیت می خواست که بدود؛ اما نمی شد. زن جوان چنان هیجان داشت که هیچ سدی جلو راهش نبود و همچنان نام خسرو را فریاد می زد و جمعیت را کنار می زد. حالا مرد جوان نیز متوجه فریادهای زن و حرکت او به سمت خودش شده بود. مرد به محض دیدن زن چنان حالت صورتش تغییر کرد که انگار در یک لحظه روح از جانش رفت. مرد لال شده بود او که تا آن موقع از مردم تشکر می کرد حالا پته پته می کرد. صحنه ای که باید عکس می گرفتم داشت آماده می شد و من باید دوربین را بالاتر می گرفتم؛ اما نمی شد سیل جمعیت می خواست من را با خودش ببرد. فقط دعا می کردم کاش فلش دوربینم بزند وای کاش من بالاتر از جمعیت بودم. به یک باره مرد تنومندی در آن جمعیت انگار که خواسته قلبی من را حس کرده باشد در چشم بر هم زدنی من را دوش گرفت و همان طور من را بالا می برد نعره می زد «برو بالا». حالا همه چیز آماده شده بود، الا فلاش دوربین، دعا کردم که خدایا فقط یکی.فقط یک فلاش! یک قدم مانده بود زن و مرد به هم برسند. وجود هر دو پر از هیجان رسیدن بود. زن دستانش را بالابرده بود و مرد از شدت هیجان داشت قالب تهی می کرد. من باید آن صحنه را عکس می گرفتم باتجربه اندکی که داشتم تنظیمات دستی دوربینم را انجام دادم. دوربین آنالوگی که فقط خدا خدا می کردم یک فلاش بزند. در آن لحظه که دستان زن بالا آمده بود و هنوز به دستان مرد نرسیده بود شاتل را زدم و فلش روشن شد و من آن عکس را گرفتم. باورم نمی شد؛ اما حالا باید می رفتم به روزنامه کیهان، جایی که منتظرم بودند تا بهترین عکس ورود آزاده ها را در لابراتوار ظاهر کنم. عکسی که من اسمش را گذاشتم عکس «رسیدن». احمد نصیرپور به اینجای حرف هایش که می رسد کاسه چشمانش پر می شود از انتظار: «آرزو دارم. آن زن و مرد را پیدا کنم. خیلی دلم می خواهد آن ها را ببینم و از عشق میان آن دو بپرسم.»

وقتی عکاس کودک شدم

نصیرپور عکاسی را از دوران جنگ شروع کرده بود؛ اما همان موقع هم که برای عکاسی می رفت بازهم نگاهش به کودکان بود. وقتی عکس نوجوان ساله ای را انداخت که هم قد و قواره تفنگش بود هیچ وقت فکر نمی کرد این عکس آن قدر مشهور شود. در جبهه عکس هایی می گرفت که رزمنده ها در حال بازی والیبال یا فوتبال بودند همان موقع این عکس ها منتقدان خودش را داشت؛ اما نگاه نصیرپور و دوربینش همیشه به سمت شکار حس های کودکانه بود؛ حتی حالا هم اگر پیرزن و پیرمردی جلوی دوربین او باشند بعید است که لبخند نزنند. عکس های نصیرپور پر از لبخند است.

عکسی به قیمت شیمیایی شدن

یکی از عکس های دیگر نصیرپور که مورد توجه رسانه ها قرار گرفت. عکسی است که زندگی عکاس را نیز تغییر داد. تغییری از جنس شیمیایی شدن

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *