تعداد بازدید
1 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل متافیزیک از نظر ارسطو؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل متافیزیک از نظر ارسطو شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل متافیزیک از نظر ارسطو را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل متافیزیک از نظر ارسطو با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل متافیزیک از نظر ارسطو با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل متافیزیک از نظر ارسطو تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل متافیزیک از نظر ارسطو را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل متافیزیک از نظر ارسطو :

مقدّمه

ارسطو یکی از بزرگ ترین متفکّران جهان محسوب می شود. او نقطه عطفی است در تاریخ فلسفه غرب و به طور کل، در تاریخ تفکّر و اندیشه که تأثیر بسیاری بر فیلسوفان پس از خود گذاشته است؛ به همین دلیل، اهمیت زیادی در تاریخ فلسفه دارد. ارسطو در مورد بعضی از دانش ها و موضوعات فکری همچون منطق، تبیین مسئله صورت و نقش آن در واقعیت اشیا و در مسئله شناسایی و نیز در تبیین مسئله حرکت، مؤسّس و مبدع به شمار می آید. اگرچه بخش هایی از فلسفه او امروزه مردود اعلام شده، اما بعضی از نظرات او، بخصوص منطق و فلسفه اخلاق بیش از بیست قرن بر تاریخ معرفت و در نزد بعضی، تاکنون سیطره داشته است. نظریه های او ممکن است خطا باشند، اما روح عقل گرایی سرسختانه ای که او وارد حوزه همه مسائل گوناگون مورد بحثش کرده، تعجّب برانگیز و قابل تحسین است.

نظرات ارسطو ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با فلسفه اسلامی دارند؛ چرا که منبع درجه اول آن محسوب شده و تأثیر عمده ای در ساختار و شکل گیری این سنّت فلسفی داشته است، تا حدّی که بیشتر نظرات او در متافیزیک و الهیّات همچنان مورد قبول است. یکی از معروف ترین و دشوارترین کتاب هایی که در تاریخ فلسفه غرب به رشته تحریر درآمد کتاب مابعدالطبیعه ارسطو است. این کتاب کلید فهم سایر آثار و نظرات ایشان است و آثار وی کلید فهم فلسفه غرب می باشد، به طوری که تأثیر و نفوذ عظیمی درتحول فکری اروپا داشته است. به تعبیر دکتر شرف، «متافیزیک تاج فلسفه ارسطو است.»(۱) برداشت های گوناگون و غالبا متضاد از آن، بخش چشم گیری از تاریخ تفکر فلسفی را تشکیل می دهد و بیش از دو هزار سال اندیشه فلسفی را به خود مشغول داشته است. اندکی پس از مرگ ارسطو تاکنون، شرح ها و تفسیرهای بسیاری پدید آمد که همه آن ها کوشش هایی برای حل مسئله متافیزیک بوده اند، و این نشان از اهمیت این موضوع علمی و شناسایی مسائل آن دارد.

عنوان «متافیزیک» از خود ارسطو نیست. وی در آثار دیگرش، به مطالبی که موضوع های عمده این نوشته ها را تشکیل می دهد، عنوان «فلسفه اولی» یا «فلسفه نخستین» داده است. درباره اینکه چه کسی عنوان متافیزیک را بر آن دسته از نوشته های ارسطو داده، بین ارسطوشناسان اختلاف است. بعضی همچون رینر (Reiner)، یکی از محققان فلسفه، آن را به ادموس ردسی نسبت می دهند. عده ای دیگر معتقدند: آندرونیکوس ردسی (نخستین گردآورنده و ویراستار آثار ارسطو) این عنوان را به آن نوشته ها داده؛ چون پس از رساله های مربوط به طبیعت قرار داشت و نامی برای آن نیافت. به همین دلیل، عنوان «مابعدالطبیعه» یا «متافیزیک» (آنچه پس از کتاب طبیعت قرار دارد) را برگزید. باید یادآور شد که مجموعه متافیزیک همانند برخی دیگر از آثار ارسطو، به شکل کتابی مستقل نوشته نشده بود، بلکه مجموعه سخنرانی ها، یادداشت ها و تقریرهای شاگردان وی بود که بعدها از سوی دیگران به شکل دسته بندی های جامع و نسبتا مرتّب و منسجم برای آموزش گردآوری شد.

متافیزیک ارسطو شامل چهارده کتاب است که در آن ها به مسائل گوناگون متافیزیکی پرداخته. بنیادی ترین مسئله متافیزیک ارسطو، مسئله «وجود» است.

ارزش حکمت (فلسفه الهی) و تفاوت آن با فلسفه طبیعی و فلسفه ریاضی، شناخت مبادی و علل نخستین، بطلان تسلسل در علل، جوهر و اقسام آن، عرض، ماده و صورت، قوّه و فعل، تبییین حرکت، شدن (صیرورت)، متعلّق شناخت، و نقد بر نظریه «مُثُل» افلاطون از مباحث و مسائل مهم متافیزیک ارسطو هستند. مبحث «الهیّات»، که اخص از کلمه «متافیزیک» است و ارسطو عنوان «فلسفه اولی» به آن داده، از مهم ترین مباحث متافیزیک است که به دلیل اهمیت زیاد و گستردگی مسائل و مباحث آن، تقریبا به شکل علم مستقلی درآمده است. از این رو، در این مقاله از پرداختن به آن صرف نظر شده است.

حکمت و مشخصات آن

ارسطو کتاب متافیزیک را با جمله «همه انسان ها در سرشت خود جویای دانستن اند»(۲) شروع می کند. هرچند همه انسان ها جویای دانستن اند، اما معرفت درجات متفاوتی دارد. شناخت حسّی، شناختی که از حافظه و تجربه به طور جداگانه حاصل می شود، هنر و علم هر کدام مراتب معرفت را تشکیل می دهند که هر مرتبه اثر و غایت مخصوص به خود را دارد؛ مثلاً، غایت فن یا هنر نوعی تولید است. اما غایت حکمت متعالی تولید و فراهم کردن اثر و نتیجه ای نیست، هدفش درک و فهم اصول اوّلیه واقعیت است؛ یعنی معرفت برای خود معرفت. ارسطو آن را علم اصول اولیه یا علل اولیه می داند و برای آن ویژگی ها و خصوصیاتی را در نظر می گیرد:

اول آنکه این علم از حیرت و میل به فهمیدن سرچشمه می گیرد. انسان ها دوست دارند به تبیین اشیایی که می بینند بپردازند، به علل پدید آمدن و علت نهایی و غایی آن ها پی ببرند. بدین سان، فلسفه از میل به فهمیدن و دانستن سرچشمه می گیرد، نه به خاطر منافعی که می توانست داشته باشد. به عبارت دیگر، حکمت علمی است که برای خودش خواستنی است و نه صرفا به خاطر منافع و نتایجش. از این حیث، بالاترین علم است؛ چون به نظر ارسطو، «آن علمی بالاتر است که برای خودش خواستنی باشد و نه صرفا برای نتایجش.»(۳)

دوم آنکه حکمت علمی کلّی است؛ چون اصل و علل اوّلیه اشیا را مورد بحث و بررسی قرار می دهد انتزاعی ترین علوم است؛ چون دورترین عدم از ادراک حسی است. از این حیث، می توان آن را مشکل ترین علوم هم دانست. ادراک حسی حکمت نمی شود، چون در محسوسات باقی می ماند و به سوی اصول نهایی و علل اولیه پیش نمی رود. «ادراک حسی همگانی است و بنابراین، آسان است و نشان حکمت نیست.»(۴)

سوم آنکه دقیق ترین علوم است؛ زیرا دقیق ترین دانش ها آن هایی هستند که بیش از همه به اصول نخستین می پردازند؛ زیرا آن ها که اصل های کمتری در بردارند، دقیق تر از آن هایی هستند که شامل اصول بیشتری هستند. بدین سان، علم حساب دقیق تر از هندسه است.(۵) به دیگر سخن، از آن نظر که متعلّقات این علم بسیط ترین و انتزاعی ترین علوم است. و از این نظر دارای کم ترین اصول است. دقیق ترین علوم محسوب می شود.

چهارم آنکه این علم فی حدّ ذاته، شناختنی ترین و به عبارتی، قانع کننده ترین علوم است؛ زیرا درباره اصول اولیه و علل نهایی همه امور دیگر بحث می کند و این اصول فی نفسه به طور حقیقی شناختنی تر هستند تا کاربردهای آن ها؛ زیرا این کاربردها و آثار، تابع اصول اوّلیه اند. اگرچه معرفت ما با محسوسات آغاز می گردد و امور حسی مستقیما قابل شناخت هستند، اما مانع برخورداری علم حکمت از این ویژگی اخیر نمی شوند. «حکمت فراگیرترین دانش است؛ دانش آنچه دانستن آن سخت ترین آن است؛ زیرا موضوعاتش چون کلی ترین هستند، از حس دورترین اند. حکمت دقیق ترین دانش است؛ زیرا موضوعاتش انتزاعی ترین اند و کمترین پیچیدگی را دارند. حکمت آموزنده ترین دانش است؛ زیرا حکمت علاوه بر فواید دیگرش، دانش علت غایی همه چیزهاست.»(۶) به خاطر ویژگی های مزبور، که ارسطو مدعی آن هاست، فلسفه الهی یا حکمت بالاترین و شریف ترین علوم می شود. البته در تاریخ فلسفه، فیلسوفانی بوده اند که نظری مغایر با نظر ارسطو داشته اند، آن ها با قرار دادن معیارهایی برای یک علم، متافیزیک را یا اصلاً علم ندانسته اند و یا پست ترین علوم به حساب آوردند. کانت با قرار دادن دو ملاک ضرورت و کلیّت، متافیزیک را فاقد آن دو دانست و در نتیجه، آن را از علم بودن انداخت. فرانسیس بیکن معتقد بود: علم باید فایده عملی و کاربردی داشته باشد. از این لحاظ متافیزیک و بخصوص الهیات را چون فایده عملی ندارد پست ترین علوم دانست.

موضوع متافیزیک

متافیزیک با وجود، از این حیث که وجود است، سر و کار دارد و به مطالعه و بررسی صفات ذاتی وجود می پردازد، در حالی که علوم دیگر هریک قلمرو خاصی از وجود را جدا می سازد و صفات وجود را در آن قلمرو خاص مورد ملاحظه و بررسی قرار می دهد. «دانشی هست که به موجود چونان موجود و متعلّقات یا لواحق آن به خودی خود (یعنی اعراض ذاتیه) نگرش دارد. اما این هیچ یک از آن [دانش هایی] نیست که پاره دانش [مراد همان علوم اختصاصی است] نامیده می شود.»(۷)

نکته ای که باید بدان توجه داشت این است که لفظ «وجود» دقیقا به یک معنا بر همه موجودات حمل نمی شود. نحوه وجود جواهر با وجود عوارض (کیفیات انفعالیه) فرق دارد. متافیزیک تنها با مقوله جوهر سر و کار دارد؛ چون جوهر مقدّم و اول است و چیزهای دیگر وابسته به آنند.

ارسطو در کتاب لامبدأ سه نوع جوهر را از یکدیگر تمییز می دهد:

یک. جوهر محسوس، متغیّر و فناپذیر.

دو. جوهر محسوس، نامتغیّر و فناناپذیر.

سه. جوهر نامحسوس، فناناپذیر (سرمدی) ثابت و معقول.

اوّلی قلمرو علم طبیعت (فیزیک) است. ریاضیات به نوع دوم جواهر می پردازند و دسته سوم موضوع متافیزیک است. چون مابعدالطبیعه با وجود من حیث هو وجود سرو کار دارد، و طبیعت حقیقی وجود در آنچه تغیّرناپذیر و قائم به خود است، نشان داده می شود نه در آنچه دست خوش تغییر است، به این خاطر وجود تغیّرناپذیر علت حرکت اشیاست و خود نامتحرّک (اساس بطلان تسلسل) می باشد، از این رو، صفت الهی پیدا می کند. در نتیجه، فلسفه اولی را باید بحق «الهیّات» دانست.

لازم به ذکر است که ارسطو با مفهوم عام «وجود» کاری ندارد. او در بررسی وجود به عنوان موضوع مابعدالطبیعه، به «موجود» توجه دارد و اقسام «موجود» را در نظر می گیرد که از این میان، تنها بعضی از اقسام آن موضوع مابعدالطبیعه می باشند:

الف. وجود بالعرض یا اتفاقی: این قسم از وجود در ما بعدالطبیعه مطالعه نمی شود و اصلاً مطالعه کردنی نیست، زیرا وجود بالعرض محدود به هیچ حدّی نیست و هر شیئی می تواند بی نهایت اوصاف بالعرض داشته باشد که بررسی همه این اوصاف از حدّ توان علم خارج است. برای مثال، هندسه همه اوصاف مستطیل را بررسی نمی کند، بلکه تنها به اوصافی می پردازد که به مستطیل از آن نظر که مستطیل است، تعلّق دارند. علم نیز فیزیولوژی بدن به بررسی همه اوصاف انسان نمی پردازد، بلکه شناخت اعضای بدن، نحوه کارکرد و تأثیر و تأثّر آن ها نسبت به هم را مورد مطالعه قرار می دهد، مابعدالطبیعه نیز چنین است که تنها به اوصاف وجود از آن حیث که وجودند می پردازد؛ اوصافی که ذاتی وجودند و از طبیعت و ماهیت آن برمی آیند، در حالی که اوصاف بالعرض، ذاتی شی ء موجود و ماهیت آن نیستند. در نتیجه، در قلمرو مابعدالطبیعه داخل نیستند.

ب. وجود به مثابه حقیقت: یعنی وجودی که به عنوان صدق قضایا در نظر گرفته می شود. این نوع وجود نیز در مابعدالطبیعه ملحوظ واقع نمی شود؛ زیرا به حالت ذهن تعلّق دارد، نه به خود اشیای خارجی؛ بدین معنا باید موضوع علم منطق محسوب گردد، نه مابعدالطبیعه. اگر صادق را به معنای «موجود»، و کاذب را به معنای «ناموجود» بگیریم، در این صورت مابعدالطبیعه به آن می پردازد، اما دیگر وجود به مثابه حقیقت نخواهد بود، بلکه از نوع وجود بالذات می شود.

ج. وجود بالذات: وجودی است که ذاتی شی ء است و طبیعت و ماهیت آن را تشکیل می دهد. این قسم از وجود به تعداد مقولات قابل تقسیم است.

د. وجود بالفعل و بالقوّه: (این قسم در بخش قوّه و فعل توضیح داده خواهد شد.) از میان چهار قسم مذکور، تنها دو قسم اخیر موضوع مابعدالطبیعه اند؛ زیرا وجود از آن حیث که وجود است، مورد مطالعه قرار می گیرد. اما دو قسم اول به دلایلی که ذکر شد موضوع مابعدالطبیعه قرار نمی گیرد. در جواهر طبیعی، دو جهت از یکدیگر قابل تفکیکند. اول آنکه به لحاظ فرد و مصداق متغیّرند و از این نظر، موضوع علم طبیعی اند. دوم آنکه به لحاظ صور نوعیه جوهری ثابت اند و از این نظر، موضوع فلسفه اولی هستند. بدین سان، فلسفه اولی بر کل حوزه های هستی سرایت دارد و موضوع آن وجود من حیث هو وجود است.

ارسطو عناصر جوهر را به دو بخش علل و اصول تقسیم می کند و وظیفه مابعدالطبیعه را شناخت این عناصر (اعم از علل و اصول) می داند. اینک توضیح این دو بخش:

مقایسه عقاید فیلسوفان باستان درباره علل با دیدگاه ارسطو

ارسطو در «طبیعیات» چهار علت مادی، صوری، فاعلی و غایی را به عنوان علل نخستین برشمرده و در کتاب اول متافیزیک (آلفای بزرگ) نظریات پیشینیان را مورد بررسی قرار داده است؛ زیرا می خواهد تحوّل نظریه علل چهارگانه را بررسی کند و ببیند که آیا آن ها علاوه بر چهار علتی که وی در کتاب فیزیکش برشمرد، نوع دیگری از علت را مورد بحث قرار داده اند یا نه؟ آیا از میان آنان، کسی همه این علل اربعه را کشف کرده است؟ آیا تبیین آن ها از این علل صحیح و نسبت به هم سازگار بوده است؟

طالس و نخستین فلاسفه یونانی خود را با علت مادی سرگرم نمودند و کوشیدند تا زیر نهاد و موضوع اساسی اشیا را کشف کنند؛ موضوعی که نه پدید می آید و نه از میان می رود. «آنچه که همه چیز از آن به وجود می آید، آن اصل همه چیزهاست.»(۸)

طالس می گوید که آب اصل است. به همین علت است که می گوید: زمین بر آب شناور است. آناکسیمنس هوا را مقدّم بر آب و آن را اصل اولیه همه اجسام شمرد. هراکلیتوس آن را آتش دانست. امپدکلس هر چهار عنصر را پذیرفت. (البته با افزودن عنصر خاک به آن سه عنصر قبلی.)

وی می گوید: این چهار عنصر (آب، هوا، آتش و خاک) همیشه وجود دارند و از میان نمی روند. آناکساگوراس تعداد اصل ها را نامحدود(۹) دانست.

از آنجا که خود موضوع (زیر نهاد) انگیزه و عامل دگرگونی خودش نمی شود «نه چوب یک تختخواب را می سازد و نه برنز یک تندیس را، بلکه چیز دیگری علت دگرگونی است»،(۱۰) این سؤال را در ذهن فلاسفه برانگیخت که علت به وجود آمدن و تباه شدن چیست؟ منشأ حرکتی که اشیا به وسیله آن به وجود می آیند و از میان می روند، چیست؟ کون و فساد و شدن (صیرورت) در جهان باید علتی داشته باشد. هیچ یک از عناصر آب، خاک، آتش و هوا برای تبیین صیرورت اشیا کافی نبودند، علاوه بر آن که آنان نمی توانستند به مسئله تصادف و کون و فساد به نحو خود به خودی باور داشته باشند. این پرسش ها متفکران نخستین یونان را به جست وجوی نوعی علت غیر از علت مادی واداشت.

آناکساگوراس قایل به فعالیت عقل در عالم مادی شد. امپدکلس معتقد به دو اصل عشق و نفرت شد. از آنجا که در طبیعت اضداد یافت می شوند، نه فقط نظم و زیبایی، بلکه بی نظمی و زشتی نیز یافت می شود، لذا، عشق و مهر علت خیر و زیبایی است و جدال و نفرت علت بدی است. تا اینجا چنان که ملاحظه شد این فلاسفه تنها دو علت مادی و منشأ حرکت را ادراک کرده اند که در واقع، مبهم و غیرروشن بوده است. آناکساگوراس عقل را همچون ابزار مکانیکی در تبیین تشکّل جهان به کار می برد، به طوری که اگر در تبیین علت وجود چیزی عاجز می ماند، پای عقل را به میان می کشید و اگر به تبیین دیگری دست رسی پیدا می کرد، آن را رها می کرد.

امپدکلس نیز آن اصول را به طور کافی و منطقی به کار نبرد. در بسیاری از موارد، عشق سبب جدایی و فساد می شود و نفرت سبب پیدایش. فیثاغوریان نخستین کسانی بودند که به ریاضیات پرداختند و معتقد بودند که اصل های ریاضی و اعداد، جوهر و اصل همه اشیا هستند؛ چون در اعداد بیشتر از چیزهای دیگر، همانندی و هماهنگی وجود دارد، علاوه بر آن که خصوصیات و نسبت های گام های موسیقی در اعداد بیان پذیرند. به نظر ارسطو، دیدگاه آن ها نیز کافی و قانع کننده نیست. اصول اولیه اشیا نزد آن ها یعنی اعداد، آن گونه که اجرام آسمانی و فلکی را تبیین می کنند، مبیّن پدیده های زمینی و اجسام محسوس نیست، چگونه عدد می تواند هم موجود واقعی باشد و هم علت وجود، دیدگاه فیثاغوریان از پاسخ گویی به این پرسش و اشکالات مشابه ناتوان است.

افلاطون به تعبیر ارسطو، در متافیزیک نخستین کسی بود که اندیشه را بر تعاریف متمرکز ساخت. تعریف از نظر افلاطون، مربوط به چیزهای دیگری غیر از محسوسات است؛ زیرا از محسوسات، که همواره در دگرگونی اند، یک تعریف کلی و مشترک نمی توان ارائه داد. او این چیزها را «مُثُل» نامید که علت ذاتِ اشیا هستند و همه محسوسات به دنبال آن ها و به علت پیوند با آن ها معنا پیدا می کنند (البته ریاضیات را واسطه این پیوند می داند.) باید در جای دیگری مفصّلاً از مُثُل افلاطونی بحث کرد، اما آنچه در اینجا به بحث ما مربوط می شود، این است که افلاطون مُثُل را علت چیزهای دیگر دانست. بدین سان، بنابر نظر ارسطو، افلاطون نیز به همه علل اولیه و اصلی اشاره نکرد. او تنها به علت مادی و علت ذات اشیا (صوری) پرداخت. مُثُل یا صور علت های چیستی اشیاءند و ماده به عنوان موضوع و زیر نهاد است که صورت ها در محسوسات بر آن حمل می شوند. البته افلاطون در تیمائوس چند بار به علت فاعلی (دمیورژ = صانع) و علت غایی اشاره می کند. از این رو، به نظر می رسد که ارسطو انصاف را در حق وی رعایت نکرده است.

به بعضی از انتقاداتی که ارسطو بر نظریه مُثُل افلاطون وارد کرد، اشاره می شود:

الف. بنابر نظر افلاطون، نسبت ها و نفی ها باید مُثُل داشته باشند؛ زیرا هرگاه خواسته باشیم مفهوم مشترکی را نسبت به تعداد کثیری از اشیا تصوّر کنیم، باید قبلاً صورتی برای آن نسبت وضع کنیم، در حالی که چنین چیزی ممکن نیست؛ چون نسبت ها نمی توانند صورت داشته باشند. «هیچ یک از دلایلی که ما برای اثبات وجود مُثُل می آوریم، روشنگر نیست، از برخی از آن ها هیچ نتیجه ضروری به دست نمی آید و از برخی دیگر، این نتیجه حاصل می شود که مُثل چیزهایی وجود دارند که به گمان ما اصلاً دارای مُثل نیستند. [همچون نسبت ها و نفی ها.]»(۱۱)

ب. مثل یا صور فقط مضاعف کردن بی نتیجه اشیای محسوس است. فرض وجودهای مثالی برای انواع اشیای محسوس، نه تنها کثرت اشیا در عالم را تبیین نمی کند، بلکه بر کثرت اشیا هم می افزاید. از این رو، هیچ گاه به شناخت دیگر اشیا کمکی نمی کند.

ج. اگر مثل علت ذات اشیاءند، با بی حرکت بودن آن ها، اشیا نیز باید بی حرکت باشند. اگر حرکت می کنند (که در واقع چنین است) حرکتشان از کجاست؟ مثل چگونه حرکت اشیا و کون و فساد آن ها را تبیین می کنند؟ حق آن است که افلاطون دمیورژ را مطرح کرده و مثل یا صور را علل محرّکه اشیا ندانسته است.

د. چگونه ممکن است مُثل در حالی که جوهر اشیا هستند، جدا از اشیا وجود داشته باشند، چگونه مُثل شامل ذات اشیا هستند، در حالی که جدا از محسوسات وجود دارند. خلاصه آن که رابطه میان آن ها چیست؟ ارسطو مفاهیم «بهره مندی» و «تقلید» را از طرف افلاطون در جواب آن اشکالات، کلمات تو خالی و استعارات شعری می داند.

ارسطو همچنین انتقادات مهم و عمده ای بر این نظریه افلاطون، که «صور اعدادند» وارد می کند؛ از جمله اینکه «اگر صور اعدادند، چگونه می توانند علت باشند؟» «چگونه ممکن است دو نوع عدد (صور و متعلّقات ریاضی) وجود داشته باشند؟» «اگر جوهر اشیا ریاضی است، پس منشأ حرکت چیست؟» ارسطو انتقادات دیگری نیز بر مُثل افلاطون وارد می کند. هرچند بعضی از آن ها صحیح و بجا نبوده اند. خلاصه آنکه فلاسفه پیش از ارسطو تنها به بعضی از علل اشاره کردند که آن هم مبهم بوده است.

«نتیجه خالص تحقیق او [ارسطو [این است که نه تنها هیچ فیلسوفی نوع دیگری از علت کشف نکرده است، بلکه هیچ فیلسوفی پیش از او علل چهارگانه را به نحو خرسندکننده ای برنشمرده است.»(۱۲)

اصول بدیهی و نخستین؛ علوم متعارفه

ارسطو در ذهن خود این سؤال را مطرح می کند که «آنچه موجب می شود که موجودی آنچه هست باشد، چیست؟» چه چیز موجب می شود که اسبی، اسب باشد و مجسّمه ای، مجسمه باشد. بنابراین، آنچه مهم به نظر می رسد تعریف اشیاست به ذاتیات آن، که موضوع مهم مابعدالطبیعه است.

افلاطون تعریف را از طریق جدل ممکن می ساخت. اما ارسطو آن را در حد وسع جدل نمی

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *